top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

آیا تغییر قدرت لزوماً به دموکراسی ختم می‌شود؟

  • Feb 18
  • 4 min read



علی اصغر فریدی

 

درخواست رضا پهلوی برای ایفای نقش محوری درآیندە سیاسی ایران و کسب قدرت، در متنی که تجربه تاریخی انقلاب‌ها را مرور می‌کند، با یک ضعف ساختاری روبه‌روست: فقدان پاسخ روشن به فردای پس از سقوط جمهوری اسلامی ایران. تاریخ نشان می‌دهد دستیابی بە دموکراسی بدون نهادسازی، تمرکززدایی و تضمین حقوق اقلیت‌ها، اغلب به اقتدارگرایی تازه ای منتهی می شود. تکیه بر مفاهیم کلی مانند عظمت ملی یا مشروعیت نمادین، بدون برنامه انتقال قدرت و ائتلاف پایدار، بیش از آنکه راه‌حل باشد، صرفا افزایش دهندە ریسک بازتولید چرخه استبداد خواهد بود.


در تاریخ معاصر، انقلاب‌ها و جنبش‌های براندازانه اغلب با شعارهای فریبنده‌ی آزادی، عدالت و دموکراسی آغاز شده‌اند، اما واقعیتِ سختِ تاریخ نشان داده است که جابه‌جایی قدرت همواره به نتایج مطلوب منجر نشده است.


بسیاری از این خیزش‌ها، به جای پی‌ریزی یک سیستم دموکراتیک پایدار، در نهایت به بازتولید رژیم‌های اقتدارگرا، ظهور دیکتاتوری‌های نوین یا فروپاشی در ورطه‌ی هرج‌ومرج انجامیده‌اند. این الگوی تکرارشونده در هر دو طیف ایدئولوژیک، از رادیکالیسم چپ تا ناسیونالیسم افراطی راست، به وضوح مشاهده می‌شود.


عوامل شکست این جنبش‌ها معمولاً در فقدان برنامه‌ریزی دقیق برای «فردای پس از سقوط»، ضعف در نهادسازی مستقل، دخالت‌های مخرب خارجی و نبودِ ائتلافی واقعی بر سر اصول دموکراتیک ریشه دارد.


به عنوان نویسنده‌ی این متن، نگارندە در صف مخالفان جمهوری اسلامی ایستاده‌ و خواهان دگرگونی بنیادین است، اما با یک پیش‌شرط حیاتی: این تغییر باید به دموکراسی واقعی، فراگیر و پایدار بینجامد، نه اینکه صرفاً نقابِ استبداد را تغییر دهد یا ما را به گذشته‌ای مملو از تمرکز قدرت بازگرداند.


میراث خونین آرمان‌گرایی رادیکال و چپ‌گرایی


انقلاب‌های چپ‌گرا نمونه‌های بارز ناکامی در دستیابی به آزادی‌های مدنی هستند. انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ علیه تزار، به جای استقرار دموکراسی، به تمامیت‌خواهی و ماشین کشتار استالین ختم شد.


انقلاب چین در سال ۱۹۴۹ به رهبری مائو، یکی از خشن‌ترین رژیم‌های تاریخ را بنا نهاد که میلیون‌ها انسان را قربانی کرد.


همچنین انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹ که با هدف سرنگونی دیکتاتوری باتیستا شکل گرفت، به‌سرعت به سیستمی تک‌حزبی بدل شد که دهه‌هاست هرگونه صدای مخالفی را خفه می‌کند.


سراب نظم و عظمت ملی در الگوهای راست‌گرا


از سوی دیگر، جنبش‌های راست‌گرا، ناسیونالیست یا محافظه‌کار نیز بارها دموکراسی را در مسلخ «نظم» یا «شکوه ملی» قربانی کرده‌اند.


در ایتالیای سال ۱۹۲۲، موسولینی و فاشیست‌ها با سوءاستفاده از هراس نخبگان، دولت لیبرال میانه‌رو لوئیجی فاکتا را فلج و دیکتاتوری سیاه‌پوشان را مستقر کردند.

در آلمان سال ۱۹۳۳ نیز نازی‌ها با بهره‌برداری از بحران‌های اقتصادی و خلاءهای قانونی در نظام پارلمانی وایمار، از درونِ صندوق‌های رأی برآمدند و بلافاصله تیشه به ریشه‌ی دموکراسی زدند.

همچنین کودتای نظامی در شیلی سال ۱۹۷۳ علیه دولت منتخب آلنده، به دیکتاتوری پینوشه و سال‌ها شکنجه و اعدام سیستماتیک منتهی شد.


در اسپانیا نیز پیروزی ژنرال فرانکو بر جمهوری‌خواهان، به دهه‌ها خفقان مذهبی-نظامی انجامید. این تجربیات ثابت می‌کنند که افراط‌گرایی، چه در پوشش عدالت طبقاتی و چه در لباس ناسیونالیسم تهاجمی، پتانسیل تخریبی یکسانی علیه آزادی‌های فردی دارد.


تراژدی رهایی در آفریقا؛ از آزادی‌خواهی تا خودکامگی


تجربه‌ی قاره آفریقا نیز گواه دیگری بر این مدعاست که قهرمانان مبارزه با ظلم، لزوماً دموکرات‌های خوبی نیستند.


بسیاری از رهبران آفریقایی که با شعار پایان دادن به استعمار و استبدادِ تحت حمایت غرب به قدرت رسیدند، خود به دیکتاتورهایی خشن بدل شدند.


رابرت موگابه در زیمبابوه که زمانی نماد آزادی‌خواهی بود، دهه‌ها با سرکوب و ویرانی اقتصادی بر صندلی قدرت تکیه زد.

در اتیوپی، جنبش‌های انقلابی که علیه امپراتوری هایله سلاسی قیام کردند، رژیم خون‌ریز درگ را به وجود آوردند. همچنین در لیبی، معمر قذافی با یک کودتای انقلابی علیه سلطنت ادریس به قدرت رسید، اما نظامی را پایه گذاری کرد که دهه‌ها با حذف فیزیکی مخالفان و کیش شخصیت اداره می‌شد.

این الگو نشان می‌دهد که «حقانیت مبارزه با ستم قبلی»، هرگز تضمینی برای «عدم ستمگری حاکم جدید» نیست.


تجربه‌ی تلخ ۵۷ و چالش‌های اپوزیسیون فعلی


انقلاب ۱۳۵۷ ایران، مثال زنده‌ای است که تا بە کنون نشان دادە است حتی حمایت گسترده‌ی مردمی بدون وجود یک رهبری دموکراتیک و برنامه‌ای شفاف برای انتقال قدرت، می‌تواند به استبدادی مذهبی منجر شود که حقوق بشر را نقض، اقتصاد را ویران و جامعه را اسیر ایدئولوژی کرده است.


امروز، در پی اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»، بخشی از اپوزیسیون به بازگشت سلطنت پهلوی تحت رهبری رضا پهلوی دل بسته‌اند، که البته مخالفت‌های جدی نیز از سوی روشنفکران و فعالان سیاسی هم در داخل و هم خارج از ایران، در برابر او وجود دارد.

این مخالفت به‌ویژه در میان ملل و گروه‌های اتنیک غیرفارس پررنگتر است، زیرا بازگشت به مدل پهلوی اغلب یادآور سیاست‌های حذفی و تمرکزگرایی استبدادی گذشته است.

هرچند رضا پهلوی در ظاهر خود را مدافع یک سیستم مبتنی بر مشروطه‌ی سکیولار می‌نامد، اما فقدان یک ساختار تشکیلاتی منسجم، ناتوانی در حفظ ائتلاف‌های پایدار با سایر نیروها و تمرکز بر مفاهیم مبهمی چون «عظمت ایران» بدون ارائه‌ی تضمین‌های نهادی (مانند تمرکززدایی از قدرت، تضمین حقوق اقلیت‌ها و رسانه‌های مستقل)، ریسک بازتولید یک استبداد ناسیونالیستی جدید را افزایش می‌دهد.


خطر بزرگ این است که یک نظام جدید، سرکوب مخالفان را با برچسب حفظ تمامیت ارضی یا مقابله با اسلام‌گرایی توجیه کند و امید به تغییر واقعی را برای نسل‌ها از بین ببرد.


راه گریز از چرخه‌ی استبداد

برای شکستن این چرخه‌ی تاریخی در ایران، براندازی نباید هدف غایی باشد، بلکه باید بخشی از یک پروژه‌ی «گذار به دموکراسی» تعریف شود.


راه نجات، در شکل‌گیری یک ائتلاف گسترده بر پایه حداقل‌های حقوقی است: حاکمیت قانون و تفکیک واقعی قوا، پذیرش کثرت‌گرایی، تضمین آزادی رسانه‌ها و احزاب مستقل، و در نهایت تعیین نوع نظام آینده تنها از طریق یک رفراندوم آزاد و شفاف.


ضرورت بلوغ سیاسی و آگاهی جمعی


فراتر از ائتلاف نیروهای سیاسی، یک رکن حیاتی دیگر وجود دارد: بلوغ سیاسی و آگاهی جمعی جامعه. دموکراسی تنها یک ساختار اداری نیست، بلکه نیازمند جامعه‌ای است که بر خرد جمعی تکیه کند، از قهرمان‌سازی و بت‌تراشی بپرهیزد و نسبت به حقوق اقلیت‌ها حساس باشد.

بدون آگاهی نسبت به ریشه‌های استبداد، حتی دموکراتیک‌ترین قوانین نیز توسط دیکتاتورهای جدید دور زده خواهند شد.

تنها جامعه‌ای که آگاهانه از کیشِ شخصیت عبور کرده باشد، می‌تواند تضمین کند که ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، هرگز به گذشته‌ی مستبدانه باز نخواهد گشت

 
 
bottom of page