دو ماه پس از آتشبس زندگی در سایه انتظار ادامه دارد
- Jun 10
- 4 min read

دو ماه پس از آتشبس ایران با آمریکا و اسرائیل، زندگی در شهرهای مختلف ایران ظاهراً به روال عادی بازگشته است، اما روایتهای گردآوریشده از گفتوگوهای میدانی و همچنین اظهارنظرهای منتشرشده از سوی برخی کاربران در شبکههای اجتماعی، تصویری را از جامعهای ارائه میدهد که همچنان میان امید به تغییر و نگرانی از آینده سرگردان است. این گزارش روایتی است از صداهای پراکنده اما همسو که از بلاتکلیفی، انتظار و چشمدوختن به فردایی نامعلوم حکایت دارند.
غروب آرام آرام بر شهر سقز سایه میاندازد. در کنار یک تالار پذیرایی، خودروها یکی پس از دیگری از راه میرسند. صدای موسیقی کردی از داخل سالن به گوش میرسد و مهمانان با لباسهای رسمی وارد میشوند.
چند قدم آنطرفتر، در تعمیرگاههای خودرو، کار روزانه همچنان ادامه دارد. زندگی ظاهراً به روال عادی خود در جریان است. اما پشت این ظاهر معمول، گفتوگویی مشترک در میان مردم شنیده میشود: آینده چه خواهد شد؟
دو ماه از آتشبس میان ایران، آمریکا و اسرائیل گذشته است، اما برای بسیاری از شهروندان، وضعیت همچنان میان جنگ و صلح معلق مانده است. نه نشانهای از بازگشت کامل به زندگی عادی دیده میشود و نه چشماندازی روشن از آنچه در پیش است.
در سقز، مردی که برای شرکت در مراسم عروسی آمده است، هنگام پیاده شدن از خودرو به همسرش میگوید: واقعاً الان وقت عروسی نیست.
چند متر آنطرفتر، یک تعمیرکار پس از بستن کاپوت آخرین خودرو، با نگاهی خسته میگوید: کاش میشد این وضعیت مملکت را هم مثل ماشین تعمیر کرد.
صاحب خودرو در پاسخ میگوید: «فقط جنگ میتواند مسیر کشور را تعیین کند.» گفتوگویی کوتاه که بازتابی از ذهنیت بخشی از جامعه است.
فردای آن روز در همدان، خیابانها و مغازهها باز هستند، اما بسیاری از فروشندگان بیش از آنکه مشغول کار باشند، چشم به صفحه تلفنهای همراه خود دوختهاند.
قیمتها و خبرها مدام بررسی میشوند. زنی، که یک سال از فارغالتحصیلیاش در رشته مدیریت بازرگانی میگذرد و هنوز شغلی متناسب را پیدا نکرده است، میگوید مردم در وضعیتی میان امید و ناامیدی به مذاکرات نگاه میکنند. او از نگرانیهای اقتصادی و ترس از آینده سخن میگوید و در اضافه میکند: امیدوارم پایان این شب تاریک، روشن باشد.
همدان از جمله شهرهایی بود که در جریان درگیریهای اخیر آسیب دید. اکنون نیز در چهره بسیاری از مردم، بیش از شادی و امید، نگرانی و انتظار دیده میشود.
صدها کیلومتر دورتر، در بندر انزلی، باران عصرگاهی خیابانها را خلوتتر از همیشه کرده است. یک استاد دانشگاه که برای انجام کاری راهی مرکز شهر شده است، در طول مسیر از تغییر فضای عمومی سخن میگوید.
او میگوید به دلیل موقعیت کاریش با دانشگاه و چند اداره در رفت و آمد است. میگوید از هر ده نفری کە با آنها در ارتباط است، ٩ نفر ادامه جنگ را بهتر میدانند. او ادامه میدهد به باور آنها این مسیر، فرصت تغییر را برای ایران فراهم میکند.
این استاد دانشگاه که به مغازههای کممشتری اشاره میکند، بدون ترس و نگرانی از فضای امنیتی، آزادانه سخن میگوید. او همراه با لبخندی سرد میگوید: الان دیگر کسی نمیترسد، وضعیت بدتر از آن است که آدم بترسد.
در تهران نیز باران میبارد. ترافیک پشت چراغهای قرمز ادامه دارد، اما شهر آرامتر از همیشه به نظر میرسد. مادری حدوداً پنجاه ساله که همراه دختر نوجوانش در تاکسی نشسته است، بدون مقدمه و با صدایی نه چندان بلند میگوید:
وضعیت روحی مردم الان خیلی نگران کنندە است، همە خسته شدەاند. شرایط بد ایران طوری است که هر تصمیمی به ویرانی میرسد. به خدا جنگ بهتر است.
او از خستگی و نگرانی مردم میگوید و معتقد است کشور به نقطهای رسیده است که هر تصمیمی میتواند به بحرانی تازه منجر شود.
راننده میانسال بعد از آنکه ازدحام را پشت سر میگذارد آرام میگوید دیگر تمام است. مکثی میکند انگار به دنبال کلمات مناسب گردد:
ترامپ خودش هم نمیداند چکار میکند. ولی میدانم روزهای خوب خواهد رسید. این وضع دوام نخواهد آورد.
دختر نوجوانی که همراه آن مادر است حرف راننده را قطع میکند: از همین الان زندگی ما را نابود کردند، معلوم نیست تکلیف مدرسه و کنکور ما چه میشود.
سپس آهسته کلمات نامفهومی به زبان میآورد. گوشی موبایل را از کیفش درمیآورد و در فضای اینترنت غرق میشود.
برای چند دقیقه کسی چیزی نمیگوید. راننده باز سکوت را میشکند: با اتفاقات اخیر، محال است شرایط مثل سابق شود. هنوز خیلی از مردم داغدار هستند.
او با دست به خودروی نیروی انتظامی که در گوشه میدان پارک کرده است، اشاره میکند و میگوید مردم تغییر میخواهند، ثابت هم کردند که هزینه آن را میدهند.
صدای بمباران از گوشی موبایل دختر نوجوان شنیده میشد. پس از برقراری مجدد شبکه اینترنت، بعضی از تصاویر حملات ماەهای گذشتە به نقاط مختلف ایران، تازگی داشت. دختر بدون اینکه سرش را بلند کند میگوید: چه کسی گفته است کە جنگ بد است؟
در طول مسیر، سکوتهای کوتاه و جملات پراکنده، بیش از هر چیز دیگری از فضای حاکم بر جامعه حکایت میکنند، فضایی آمیخته به خستگی، نگرانی و انتظار.
در شهرهای مختلف، آدمها روایتهای متفاوتی دارند. از تعمیرکار سقزی گرفته تا فروشنده همدانی، استاد دانشگاه در بندر انزلی و راننده تاکسی در تهران.
اما وجه مشترک همه آنها احساس استیصال و بلاتکلیفی است. امید و نگرانی در هم تنیدهاند و هیچکس نمیداند سرانجام این انتظار به کجا خواهد رسید.
شب و روزش تفاوتی ندارد. هر کس روایت خودش را دارد، اما در این میان، همە به یک راه خروج چشم دوختەاند که زمانی نە چندان دور کورسوی امیدی را در آنها زنده کرد.
همه آگاهند که وضع موجود، مطلوب کسی نیست. امید در کنار نگرانی از آینده به هم گره خوردەاند.
دو ماه پس از آتشبس، زندگی ادامه دارد. عروسیها برگزار میشوند، مغازهها باز هستند و باران همچنان بر خیابانها میبارد.
اما زیر پوست این زندگی روزمره، پرسشی مشترک جریان دارد: آیا آینده روشنتر خواهد بود یا این انتظار همچنان ادامه خواهد یافت؟











