ترور دولتی یا دولت ترور: شرفکندی بهمثابه ناجی حافظه در کُردستان
- Arena Website
- Sep 17, 2025
- 7 min read

امروز ١٧ سپتامبر، سالگرد ترور دکتر محمدصادق شرفکندی، رهبر حزب دمکرات کردستان ایران، از سوی تروریستهای جمهوری اسلامی ایران در برلین است کە با نام ترور میکونوس شناختە می شود. محمد صادق شرفکندی (١٣١۶–١٣٧١/ ١٩٣٨–١٩٩٢) در روستای طرقه بوکان متولد شد. صادق شرفکندی تحصیلات ابتدایی را در بوکان گذراند و در سال ١٣٣٧ از دانشسرای عالی تهران لیسانس شیمی گرفت. او تا سال ١٣۴٣ در اورمیه و مهاباد به عنوان معلم بە تدریس اشتغال داشت و سپس به دانشکده تربیت معلم انتقال یافت. در سال ١٣۵٠ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و موفق به اخذ دکترای شیمی تحلیلی از دانشگاه پاریس شد. در فرانسه با دکتر قاسملو آشنا شد و به عضویت حزب دمکرات کردستان ایران درآمد. پس از ترور دکتر قاسملو، به دبیرکلی این حزب رسید. در ٢۶ شهریور ١٣٧١/ ١٧ سپتامبر ١٩٩٢ در رستوران میکونوس برلین توسط عوامل جمهوری اسلامی ایران ترور شد. دادگاه میکونوس در ١٩٩٧، کاظم دارابی و عباس رحیل را به حبس ابد محکوم و عبدالرحمان بنیهاشمی را بە عامل اصلی ترور معرفی کرد، این تروریست سپس متواری شد. قاضی دادگاه میکونوس برلین ، علی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی ایران ، اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور وقت، علی اکبر ولایتی وزیر خارجه سابق و علی فلاحیان وزیر اطلاعات آنزمان را به عنوان عاملان اصلی واقعه ترور میکونوس معرفی کرد. این یاداشت با گرامیداشت مبارزە صادق شرفکندی برای دستیابی بە آزادی و عدالت انسانی، ترور او را در متن یک مبارزە وسیعتر، بە عنوان مسالە کرد در سطح خاورمیانە بازخوانی می کند.
مسالە کُرد در ژئوپولیتیک خاورمیانه، صرفاً قابل فروکاست بە مطالبات هویتی یک ملت نبودە بلکه گرهگاهی تاریخی، سیاسی و فلسفیست که اساس ایدئولوژی حذفی سیستم دولت-ملتهای سرکوبگر منطقه را نشانه میگیرد.
از ایران ولایی گرفتە تا ترکیه با ساختار دوگانه نهشرقی- نهغربی و دیگر دولتهای منطقه، تمامی این نظامهای مستقر، با چالشی مواجه هستند که مفروضات نظم موجود مبتنی بر مرکزیت، تکزبانی، انکار تکثر و سرکوب را برهم میزنند، از همینروست که حذف فیزیکی سیاستمداران و رهبران کُرد اعترافی ناخودآگاه به شکنندگی نظم موجود در برابر پایداری مسالە کُرد است.
ترور، واکنش عصبی سیستمی فروپاشیده
نظامی که نه بر رضایت عمومی، بلکه بر کنترل، حذف و پاکسازی فضای فکری بنا شده است، با هر حافظه تاریخیِ زنده که خود را سوژه مستقل بداند، به مثابه خطری وجودی مواجه میشود. زمانیکە نظامی از اقتدار درونی تهی باشد، به خشونت بیرونی متوسل میشود و ترور سیاستمدران، رهبران و روشنفکران مخالف نشاندهنده همین هراس ساختاریست.
واقعیت این است که نظام ولایی جمهوری اسلامی ایران نمیتواند امر سیاسی را مستقل از امر مذهبی- ایدئولوژیک تحمل کند و هر صدایی خارج از ساختار مشروعیت تعریفشده و نه فقط مخالف را مرتدِ سیاسی محسوب کردە و ترور مرتد، در این دستگاه، مشروعیت مییابد.
به عبارتی دیگر، ترور دولتی با ساختاری از نوع خشونت مقدس قدرت و آیینی همراە است. بنابراین، ترس جمهوری اسلامی ایران از فعالان سیاسی و رهبران کُرد، ترس از زبانهای بدیل قدرت است که میخواهند از اسارت مرکزگرایی، دینسالاری و تکصدایی رها شوند.
هراس ایران اسلامی از جنبشهای کُردستانی، ترسی صرفاً امنیتی یا سرزمینی نیست، بلکه ترومای ایدئولوژیکِ نظمی تمامیتخواه در برابر سوژه سرپیچی است و از همین رو است که جنبش کُرد، از منظر دولت پادگانی ایران، تنها مطالبهی ملیتی یا سیاسی نیست، بلکه نشانهای از امکان «قدرت بدون مرکز» و «سیاست بدون ولایت» است.
در مقابل سیستم ولایی- مذهبی در ایران، بهطور ساختاری از هر نوع سازمانیابی افقی، مشارکتی، غیردولتی، شبکهای مشورتی و حتی مدل شوراهای روژآوا در هراس است. بهویژه اگر این سازمانیابی در جغرافیایی چون کُردستان ریشه داشته باشد، زیرا پیرامون در حافظهی تاریخی خودهمواره حامل مقاومت، فرهنگ، زبان و روایت متفاوتی بودهاند.
خشونت علیه کُرد، اعم از حذف فیزیکی و زبانی، نشاندهنده هراسی عمیق از امکانی است که در زبان، حافظه و سازمانیابی سیاسی کُردی نهفته است بدین معنا کە امکان رهایی بدون مرکز، بدون ولایت، بدون تأیید بالا.
بدین دلیل است که سیاستهای امنیتی جمهوری اسلامی ایران، همواره فعالیت احزاب کُردستانی را تهدیدی موجودیتی تلقی کردهاند، حتی زمانی که این احزاب خواستار دستیابی بە حقوق دموکراتیک و فرهنگی خود در متن فضای سرزمینی ایران بودهاند.
در چنین نظامی، حتی مطالبه دموکراتیک، اگر از خارج از گفتمان رسمی بیان شود، بهمثابه تهدیدی وجودی درک میشود، زیرا منشأ مشروعیت را از بالا به پایین به چالش میکشد. به عبارت دیگر در زبان سیستم جمهوری اسلامی ایران، هر امر غیردولتی بهویژه اگر سازمانیافته باشد، ذاتاً امنیتی قلمداد گشتە و احزاب کُردستانی، با وجود تنوع رویکردشان در نفی مرکزیت مطلق تهران نقطه مشترک دارند.
حتی زمانی که این احزاب از حقوق فرهنگی، آموزش به زبان مادری، اشکال غیرمتمرکز سیستم حکومتی مانند فدرالیسم یا کنفدالیسم سخن می گویند، حاکمیت آن را مقدمه تجزیه میخواند، زیرا که در منطق تمامیتخواه ناسیونالیسم دینی ایرانی، تکثر مشروعیتها روایی نداشتە و دچار اضطراب هستیشناختی نسبت به پیرامون مقاوم است، زیرا این نظام، خود را در امتداد امت اسلامیِ واحد میبیند و کثرت اتنیکی، زبانی و سیاسی را نشانهی فروپاشی میداند.
در منطق جمهوری اسلامی ایران، قدرت نه تقسیمپذیر است نه مشورتپذیر؛ بلکه تجلی امر مقدس است، از این منظر مطالبات و فعالیت احزاب کُردستانی همزمان با اقتدار سیاسی و قدسی تضاد دارند.
حتی پروژههای مردمی و مشارکتی یا سکولار غیردولتمحور درون جنبش کُردی، چون کنفدالیسم یا مدل شوراهای روژاوا، در این دستگاه فکری نیز تهدید محسوب میشوند، زیرا امکان وجود یک سیاست بدون دین رسمی و مرکز ولایت را مطرح میکنند.
منطق تمامیتخواه ناسیونالیسم ایرانی گاهی از یاد میبرد کە اصرار حداقل صد ساله قدرت بر تمرکز و حذف ادغامی دیگریها خود به تدریج باعث حذف و بهحاشیه رانده شدن صداهای ملایم در جنبش آزادیخواهی کُردها و رادیکالیزهشدن مبارزاتی میشود که به کمتر از استقلال از نظم حذفی ایرانی رضایت نمیدهند.
ترور در تبعید، درماندگی در مقاومت
وقتی حکومتی نمیتواند گفتمان مخالف را در عرصهی عمومی شکست دهد، به ابزار ماقبل سیاست یعنی ترورمتوسل میشود. در این راستا جمهوری اسلامی ایران سالها کوشیده است کُرد را به مثابه یک دیگری خطرناک به تصویر بکشد.
در چنین چارچوبی، چهرههای سیاستورزی چون عبدالرحمان قاسملو، صادق شرفکندی، فواد مصطفی سلطانی( کاک فواد) و... خطرناکتر از هر نیروی نظامی تلقی شدند؛ زیرا برخوردار از زبان گفتوگو، مطالبه خواهی در چارچوبی دموکراتک بودند.
ترور دکتر شرفکندی در میکونوسِ، نهفقط عمل خشونتآمیز حذفی از نهاد دولت در ایران، بلکه نشانهای عمیق از درماندگی ایدئولوژیک و سیاسی جمهوری اسلامی ایران در مواجهه با جنبش کُردی است.
او تنها یک فرمانده نظامی، یک استاد دانشگاە و رهبر یک حزب نبود، بلکه سیاستمدار مدنی بود که زبان دیپلماسی، حقطلبی و منطق دموکراتیک را وارد گفتمان کُردی کرد.

او نه در کوهستانهای کُردستان، بلکه در دنیای گفتوگوی سیاسی و نه با گلوله، که با کلمه میجنگید و چنین چهرهای برای رژیمی که فقط بر محور قدرت فیزیکی و الهیات انحصار طلبانە اندیشدە است، خطرناکتر از چریک مسلح است.
شرفکندی یک آکادمیسین با قدرت سازماندهی سیاسی، معتقد به دموکراسی، گفتوگو و حقوق جمعی بود، او با ایستادن در کنار مردم، وفاداری به اصول دموکراتیک و مخالفت با سرکوب، بدل به منبع الهامبخش نسلی از فعالان شد.
ترور او و همراهانش را میتوان بخشی از پروژه سازمانیافته جمهوری اسلامی ایران برای مهار حافظه تاریخی مبارزات کُردستانیان دانست. حافظهای جمعی، که نهتنها در پیوند با ستمهای تاریخی، بلکه در تداوم امید به رهایی شکل گرفته و زنده مانده است.
جمهوری اسلامی ایران بر این نکتە واقف بود کە شرفکندی وشخصیتهایی همانند او، حاملان روایتهایی هستند که برعکس روایت رسمی، از سرکوب، مقاومت، حقوق ملّی و امکان زیستِ عادلانه سخن میگویند، زیرا برای نظامهای اقتدارگرا، آنچه خطرناکتر از مبارزه مسلحانه است، یادآوری تاریخی مقاومتهاست.
اما در مقابل، جمهوری اسلامی ایران با ترور شرفکندی و یارانش نه تنها به پیروزی در اهدافش دست نیافت بلکه با دشواریهای بیشتری نیز مواجە گردید.
ظهور و پرورش نسلهای تازهتر مسلح به آگاهی و سازماندهی متفاوت و جامعه رادیکال کُردستان که بارها در رخدادهای سیاسی ترومای دولت ترور را زنده کرد، همان بازگشت امر سرکوبشده است.

ترور شرفکندی، تلاشی بود برای توقف زبان. اما حافظه، از مرگ عبور میکند. آنچه او را تا بە کنون ماندگار کرده است حضور تاریخیاش در روایت مقاومت یک ملت است و این همان چیزیست که جمهوری اسلامی توانایی حذف آن را ندارد.
این ترور نه یک رویداد استثنایی، بلکه تبلور عریان سیاست دیرپای انکار، حذف و هراس از سیاست متفاوت است. در این میان، جمهوری اسلامی ایران بیش از هر چیز، از الگویی میهراسد که بدون وابستگی به قدرت مرکزی، قادر است مفهوم ملت، مشارکت و آزادی را از نو بازتعریف کند.
حافظه تاریخیِ جنبش کُردی، سرشار از چرخههای سرکوب و مقاومت است، حذف یک نسل، مانع از انتقال معنا و حافظه مبارزه به نسل بعدی نمیشود، بلکه آن را اسطورهوار اما عقلانی میکند.
مسالە کُرد با همه سنگینیاش، بار یک حقیقت را به دوش میکشد، اینکه سرزمین و هویت را نمیتوان با خشونت از حافظه جمعی پاک کرد، بلکه حافظه مقاومت کُردی را جاودانهتر ساخته و در مقابل، قدرتی که از زبان گفتوگو به گلوله پناه میبرد، پیشاپیش مشروعیت خود را باخته است.
نباید از خاطر برد کە در سنت دولت ایرانی، ترور صرفاً ابزاری برای حذف فیزیکی نیست، بلکه یک تکنولوژی قدرت است که میکوشد حافظهی مقاومت را از طریق قطع زنجیرههای روایت، منطق و سازمانیابی نابود کند، همانطور که ترور شرفکندی، لحظهای تصادفی در بیرون از تاریخ نیست؛ بلکه افشاگری خشونتبار از منطق درونی دولت ترور در ایران است.
در این معنا، شرفکندی نه صرفاً یک قربانی خشونت الهیاتی دولت ایرانی، بلکه گسستی در این منطقِ حذف است؛ او حافظه را از انحصار روایت رسمی بیرون کشید و آن را به امر سیاسی بدل کرد.
ترور او، تداوم همان پروژهایست که از آغاز پیدایش ملت-دولت در ایران تا امروز، کُرد را بهمثابه مخل نظم مقدس تعریف کرده است.
اما در نقطه مقابل این خشونت حافظهزُدا، شرفکندی به مثابه کنشگر حافظهای ایستادە است که مقاومت را نه در اسطوره، که در سازمانیابی عقلانی و گفتوگو بنیاد نهاد. و درست همینجا بود که زبان، به دشمن دولت بدل شد و ترور، تنها راهِ باقیمانده.
از همینروست که ترور شرفکندی نه استثناء، بلکه قاعده پنهان دولت ترور در ایران است و به همین دلیل است که مبارزه برای حافظه، خود شکل رادیکالی از مبارزه است.
ترور دکتر محمدصادق شرفکندی نمادی از بحران ساختاری و ترس ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران در مواجهه با جنبش کُردستانی است کە همچنان ادامە دارد.
شرفکندی با ترکیب سیاست مدنی، دیپلماسی و تاکید بر مقاومت امکان عدم تمرکز در سیاست ورزی و سیاست بدون ولایت را نشان داد.
ترور او و یارانش نه پایان مقاومت، بلکه بازتولید حافظه و مشروعیت جنبش کُردی و فرارفتن از مرزهای آن بود. این حادثه نشان میدهد که سرکوب نظامهای تمامیتخواه هرچند خشونتآمیز، ناتوان از خاموشکردن گفتوگو، سازماندهی عقلانی و مطالبه برای عدالت و آزادی است.











