حذف لاریجانی حاکی از تغییر الگوی هدفگیری اسرائیل است
- 2 hours ago
- 4 min read

ادعای کشته شدن علی لاریجانی، در صورت تأیید، نشاندهنده تغییر در الگوی هدفگیری اسرائیل از سطوح صرفاً نمادین و نظامی به لایههای میانی و هماهنگکننده قدرت است. این رویکرد بهجای ایجاد شوک، بر اختلال در کارکرد سیستم تمرکز دارد. حذف یک بازیگر واسط میتواند ظرفیت هماهنگی درونی را تضعیف و وزن نهادهای امنیتی را افزایش دهد. در کوتاهمدت، انسجام نمادین تقویت میشود، اما در لایههای عمیقتر، نااطمینانی، رقابت درونساختاری و احتمال خطای راهبردی افزایش مییابد.
در شرایطی که جنگ ایران و اسرائیل وارد هفته سوم خود گشتە است، ادعای اسرائیل مبنی بر کشته شدن علی لاریجانی در حملات هوایی اخیر، البتە در صورت تأیید نهایی، الگویی تازه از هدفگیریها را نمایان میکند.
این رویداد، بیش از آنکه یک جهش کیفی در سطح هدفگیریها باشد، نشاندهنده تغییر در الگوی عملیاتی و گسترش دامنه اهداف به لایههای میانی و هماهنگکننده است. به بیان دقیقتر، آنچه در حال وقوع است نه عبور از یک آستانه پیشین، بلکه بازآرایی در اولویتهای هدفگیری است.
اسرائیل پیش از این نیز سطوح عالی نظام، از جمله شخص علی خامنەای و فرماندهان ارشد نظامی را هدف قرار داده بود، از اینرو، آنچه کە اکنون رخ میدهد، تداوم همان راهبرد هدفگیری چندلایه است، اما با تأکید بیشتر بر گرههای اتصال در ساختار قدرت، یعنی نقاطی که کارکردشان نه صرفاً تصمیمگیری، بلکه پیوند دادن سطوح مختلف تصمیمسازی است.
در این چارچوب، علی لاریجانی در معماری قدرت ایران، نه در رأس هرم، بلکه در نقطهای حساس، میانی و واسطهای قرار داشت که میتوان آن را مفصل اتصال میان نهادهای موازی توصیف کرد.
او همزمان با دستگاههای امنیتی، ساختارهای سیاسی و کانالهای دیپلماتیک در ارتباط بود و کارکردی حیاتی در همترازسازی این سطوح ایفا میکرد.
به همین دلیل، نقش او صرفاً اجرایی یا سیاسی نبود، بلکه بهنوعی تنظیمگر روابط میان حوزههای متفاوت قدرت محسوب میشد.
از این منظر، حذف او نه صرفاً به معنای فقدان یک مقام، بلکه به معنای تضعیف ظرفیت هماهنگی درونی است که در شرایط جنگی، مانع واگرایی تصمیمها، چندپارگی کنشها و بروز شکافهای نهادی میشود.
به بیان دیگر، اگر پیشتر هدفگیری رأس قدرت با هدف ایجاد شوک و بازدارندگی دنبال میشد، یا فرماندهان ارشد برای تضعیف توان نظامی و امنیتی حذف میشدند، اکنون هدفگیری لایههای میانی در جهت اختلال در هماهنگی و فلجسازی شبکه تصمیمگیری صورت میگیرد.
این تغییر، از منطق نمادین به منطق کارکردی در هدفگیری حکایت دارد.
بعد از این حذف، در کوتاهمدت، میتوان انتظار داشت ساختار سیاسی ایران با الگوی آشنا و آزمودهشده همگرایی در برابر تهدید خارجی واکنش نشان دهد که شامل نمایش انسجام، تشدید گفتمان انتقام، و بازسازی تصویر کنترل و تسلط، ولو در سطح نمادین است.
این واکنش، هم میتواند از کارکرد داخلی برای مهار افکار عمومی حکایت داشتە باشد و هم از کارکرد خارجی برای ارسال پیام بازدارندگی.
با این حال، تجربه بحرانهای مشابه نشان میدهد این همگرایی اغلب در لایههای سطحی باقی میماند و میتواند از ماهیتی تاکتیکی و نه ساختاری برخوردار باشد.
در لایههای عمیقتر، هدفگیری یک چهره میانی و کارآمد میتواند به افزایش بیاعتمادی و نااطمینانی در میان نخبگان دامن بزند، بهویژه زمانی که این رخداد با نشانههایی از نفوذ اطلاعاتی و توان هدفگیری دقیق اسرائیل همراه شود.
چنین وضعیتی نهتنها احساس ناامنی شخصی را در میان کارگزاران افزایش میدهد، بلکه میتواند به اختلال در ارتباطات درونسیستمی نیز منجر شود.
در این چارچوب، پیام ضمنی این عملیات برای نخبگان میانی روشنتر است. هیچکس در هیچ سطحی در امان نیست.
از زاویه تصمیمگیری، مهمترین پیامد چنین رویدادی را باید در تغییر توازن درونساختاری قدرت جستوجو کرد.
با حذف یک بازیگر واسط و هماهنگکننده، وزن نسبی نهادهای امنیتی افزایش مییابد و در مقابل، نقش کانالهای سیاسی و دیپلماتیک به حاشیه رانده میشود.
این جابهجایی تدریجی اما معنادار، فرآیند تصمیمگیری را به سمت امنیتیسازی کامل سوق میدهد که در آن، منطق نظامی بر سایر ملاحظات اولویت مییابد و گزینههای میانهرو بهتدریج حذف یا بیاثر میشوند. در نتیجه، دامنه انتخابهای راهبردی محدودتر و احتمال تصمیمهای پرهزینه بیشتر میشود.
این تحول در بستری رخ میدهد که ساختار قدرت ایران پیشتر نیز با شوکهای سطحبالا مواجه شده است.
با این حال، آنچه اکنون متفاوت به نظر میرسد، تغییر از هدفگیری نمادین (رأس قدرت) یا هدفگیری نظامی به هدفگیری کارکردی (گرههای میانی هماهنگکننده) است.
به عبارت دیگر، تمرکز به سمت بازیگرانی جابهجا شده است که حامل کارکرد و پیونددهندگیاند. اسرائیل با این الگو نشان میدهد که از توانایی هدفگیری چندلایه برخوردار است کە هم میتواند به لایههای بالای قدرت برای ایجاد شوک راهبردی نفوذ کند، و هم لایههای میانی را برای ایجاد اختلال سیستماتیک هدف قرار دهد.
این ترکیب، در صورت تداوم، میتواند اثرات تجمعی قابلتوجهی بر کارکرد کلی سیستم بگذارد.
در چنین شرایطی، حذف لاریجانی میتواند رقابتهای درونساختاری را تشدید کند و بهطور همزمان، سازوکارهای غیررسمی تنظیم تعارض را تضعیف نماید.
در نتیجه، دامنه گزینههای پیشروی سیستم، بهویژه در مدیریت بحران، محدودتر گشتە و امکان رسیدن به راهحلهای میانه کاهش مییابد.
بهطور کلی،مرگ علی لاریجانی، باید بهعنوان یک نقطه عطف در منازعه جاری تحلیل شود، اما نه به دلیل جهش در سطح هدفگیری، بلکه به دلیل تغییر الگو به هدفگیری گرههای هماهنگکننده.
این رویداد نشاندهنده تداوم و در عین حال تعمیق راهبرد هدفگیری چندلایه اسرائیل است که اکنون بهطور سیستماتیک لایههای میانی را نیز در بر میگیرد.
حذف چنین بازیگری، بیش از آنکه به تضعیف رأس هرم بینجامد، ظرفیت سیستم برای هماهنگی، تنظیم تعارض و مدیریت بحران را در میانمدت تضعیف میکند که معمولاً با تمرکز بیشتر قدرت، کاهش انعطافپذیری نهادی و افزایش احتمال خطای راهبردی همراه است.











