top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

آیا رژیم ایران در آستانه‌ی تزلزل قرار دارد؟ اهداف واقعی پشت حملات اسرائیل چیست؟

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • Jun 27, 2025
  • 17 min read

گفتگوی پایگاە خبری بیانت با سارا کرمانیان


ترجمە از انگلیسی: کاوە فاتحی

 

سارا کرمانیان، پژوهشگر علوم سیاسی و روابط بین‌الملل در دانشگاه ساسکس، به تحلیل جنگ میان ایران و اسرائیل و همچنین وضعیت داخلی جنبش‌های مخالف و نیروهای چپ در ایران پرداخته است. به گفته‌ او، ایرانیان در خصوص جنگ جاری با اسراییل دیدگاه‌های متفاوتی دارند، اما وی در ارزیابی خود از آینده ایران به این نکته اشاره می‌کند که ''سه سناریو برای دگرگونی و تغییر وضعیت وجود دارد و تغییر رژیم نیز از احتمالهای موجود است.

 

 سارا کرمانیان، در گفت‌وگویی با پایگاە خبری بیانت، پیش از برقراری آتش بس میان ایران و اسرائیل، به بررسی آخرین رویدادها، روند جنگ و شرایط گروه‌های مخالف و چپ در ایران پرداختە است. او همچنین حملات اسرائیل به ایران را در سه مرحله طبقه‌بندی کرده و چهار بلوک قدرت اصلی در داخل کشور را معرفی کرد.

 

سناریوی فدرالیزه شدن ممکن است در صورت تداوم و طولانی شدن جنگ مورد توجه قرار گیرد

 

بیانت: جهان در حال تجربه فاز جدیدی از تنش‌های منطقه‌ای است که از حملات شبه‌نظامیان حماس به اسرائیل در تاریخ ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، با سقوط رژیم بعث در سوریه ادامە یافت و اخیراً با حملات مستقیم اسرائیل به ایران به اوج خود رسیده است، امری که دو کشور را به آستانه جنگ سوق داده است. با توجه به توجیهات اعلام‌شده توسط اسرائیل برای این حملە نظامی، انگیزه‌های آشکار و پنهان این عملیات چیست؟

 

سارا کرمانیان: به نظر می‌رسد انگیزه‌های اسرائیل (و ایالات متحده) در سه سطح قابل تحلیل باشند. نخست، هدف آشکار اسرائیل (و ایالات متحده) تضعیف قابلیت‌های استراتژیک و پتانسیل تهدید جمهوری اسلامی ایران است.


پس از هدف قرار دادن و تضعیف شبکه‌های نیابتی ایران، توجە کنونی به زیرساخت‌های هسته‌ای، پروژه‌های موشکی و کلیت ساختار سیاسی ایران معطوف شده است. با این حال، باید توجه داشت که دقیقاً خصومت میان اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران، نظامی‌گری هر دو طرف را توجیه کرده است، نظامی‌گری‌هایی که اکنون منجر به رویارویی آشکار شدە است. از این منظر:

جنگ نە صرفا واکنشی، بلکه از هویت‌ها و استراتژی‌های متقابلاً برسازنده‌ این دو دولت نشأت می‌گیرد. از سوی دیگر، برای ایالات متحده، جلوگیری از توانایی ایران در تهدید منافع این کشور از طریق همسویی با قدرت‌هایی نظیر روسیه یا چین از اهمیت بسزایی برخوردار است. تضعیف توان استراتژیک ایران، صرف‌نظر از سرنوشت نظام سیاسی آن، به‌عنوان اقدامی ضروری برای حفظ منافع اسرائیل و آمریکا در منطقه تلقی می‌شود، زیرا وجود ابزارهای استراتژیک برای گسترش هژمونی منطقه‌ای ایران، تهدیدی برای اسراییل و ایالات متحدە تلقی می‌شود.

 

دوم این کە، فراتر از اهداف استراتژیک، این اقدام نظامی بُعدی نمادین  و گفتمانی قدرتمندی دارد. ایده بازآرایی نظم خاورمیانه مدت‌هاست کە در میان قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی در جریان است.


امروز، آمریکا و اسرائیل می‌کوشند خود را برندگان این رقابت نشان دهند و در موقعیت بازیگران اصلی این نظم‌سازی جایگاە خود را تثبیت کنند-نظمی با پیمان ابراهیم همسو است و با تضعیف نیروهای نیابتی ایران و محور مقاومت، بیش از پیش ممکن به نظر می‌رسد.


در این چارچوب، پیروزی {اسراییل و آمریکا} معنای نمایش قدرت و اقتدار در سطح داخلی و بین المللی پیدا میکند. پس از شکست روایت بازدارندگی اسرائیل در پی حمله اکتبر، این حملە تلاشی است برای بازسازی هالە اقتدار و هژمونی اسراییل در منطقە. ایالات متحدە نیز، خصوصا در دورە ترامپ، بارها از عملیات نظامی برای نمایش قدرت امپریالیستی بهره گرفته است.


در دوران ترامپ و زیر سایە شعار «عظمت را به آمریکا بازگردانیم»، رویکردی تهاجمی و نمایش قدرت-محور اتخاذ شد تا اقتدار امپریالیستی آمریکا بە رخ کشیدە شود و همچنین تفوق و برتری ترامپ نسبت به روسای جمهور پیشین ایالات متحدە برجسته گردد. طرح و برنامەهای او برای اعمال حاکمیت بر کانادا و گرینلند، پایان دادن بە جنگ اوکراین و وضع تعرفەهای جهانی تاکنون ناکام ماندەاند یا پیامدهای معکوسی داشته‌اند.


در چنین بستری، یک پیروزی سریع و برق آسا بر ایران و تخریب زیرساخت‌های هسته‌ای آن می‌تواندپیامی قاطع به رأی‌دهندگان داخلی و دولت‌های مخالف ارسال کند مبنی بر اینکه ایالات متحدە قادر است اراده‌ خود را با قاطعیت تحمیل کند.

 

به نظر من، این دو انگیزه نقش محوری برای هر دو کشور ایالات متحدە و اسرائیل—خاصە ایالات متحدە—داشته‌اند. دستیابی به آن‌ها احتمالاً دلیل اصلی تلاش ترامپ برای تحمیل آتش‌بس در شرایط کنونی است.


سناریوی سوم، امکان دگرگونی از بالا در ساختار جمهوری اسلامی است کە با منافع اسراییل و ایالات متحدە همسو باشد. فکر میکنم، ایالات متحدە و اسرائیل تا این لحظه از ایده تغییر رژیم بیشتر به‌عنوان ابزاری برای اعمال فشار بر ایران و آشکار کردن نقاط ضعف آن استفاده کرده‌اند.


دست‌کم در مقطع جاری، هدف آن‌ها تضعیف تدریجی ایران به حدی است که در نهایت تسلیم خواستەها و شروط ایالات متحدە شود. با این وجود، چنین نتیجەای لزوما رضایت کامل اسراییل را در پی نخواهد داشت، و محتمل است کە ایران شرایط و خواستەهای ترامپ را نپذیرد، وضعیتی کە می‌تواند منجر بە بهم خوردن آتش بس و بازگشت بە دور تازەای از تنش‌ها شود.


به همین دلیل، همچنان ضروری است که سناریوهای مختلف تغییر رژیم در ایران، که ممکن است ایالات متحده و اسرائیل در حال برنامه‌ریزی برای آن‌ها باشند، مورد توجه قرار گیرند. در این زمینه، چندین سناریو مطرح شده‌اند:

تغییر در درون نخبگان حاکم در ساختار جمهوری اسلامی ایران، بازگرداندن نظام سلطنتی، یا فدرالی‌سازی کشور بر اساس الگویی مشابه عراق. به گمان من، ایالات متحده ترجیح می‌دهد مسیر نخست یعنی جابه‌جایی درون‌ساختاری در بین نخبگان جمهوری اسلامی ایران را دنبال کند. اگرچه سناریوی بازگشت سلطنت، مزایایی برای اسرائیل دارد، همچنان یک جمهوری اسلامی تضعیف‌شده، دگرگون‌شده، یا تغییر یافته به موجودیتی شبه‌نظامی نیز می‌تواند برای اسرائیل مفید باشد و تداوم میلیتاریسم و سرکوب مردم فلسطین را توجیه‌پذیر کند. در عین حال، سناریوی فدرالی شدن ممکن است در صورت طولانی شدن جنگ و مشارکت فعال‌تر گروه‌های اقلیت، بیش از پیش مورد توجه قرار گیرد.

هر یک از این سناریوها، مزایا و مخاطرات خاص خود را برای اسرائیل و ایالات متحده در بر دارد. اما نکته اساسی این است که هر سه گزینه، حتی در صورت حفظ ساختاری تضعیف‌شده از جمهوری اسلامی ایران، مبتنی بر مداخله‌های مهندسی‌شده، از بالا به پایین هستند کە جنبش‌های دمکراتیک داخل ایران را بە حاشیە می‌رانند. مسئله تنها این نیست که قدرت‌های خارجی ممکن است از خشم و نارضایتی مردم ایران نسبت به جمهوری اسلامی، که در اعتراضات اخیر به‌وضوح دیده شد، به عنوان بهانه‌ای برای تغییر رژیم استفاده کنند.


فراتر از این، آنچه نگران‌کننده‌تر است، تلاش برای خنثی‌سازی و حذف صداهای مترقی و رادیکال دموکراتیک درون این جنبش‌هاست، به این دلیل که چنین صداهایی ممکن است در جهت منافع ژئوپولیتیکی غرب یا اسرائیل عمل نکنند. به باور من، یکی از انگیزه‌های اسرائیل از حمایت از سناریوهای دگرگونی حکومتی در ایران، دقیقاً همین است: حذف افق‌های دموکراتیک ریشه‌دار و جلوگیری از شکل‌گیری همبستگی منطقه‌ای میان جنبش‌های آزادی‌خواه در خاورمیانه.

 

پتانسیل یک تنش گسترده‌تر منطقەایی


بیانت: با در نظر گرفتن این درگیری به‌عنوان نقطه‌ی آغاز، چه سناریوهایی برای آینده‌ی ایران و منطقه‌ی پیرامون آن در حال شکل‌گیری است؟ تا چه اندازه ممکن است {ایالات متحده و} اسرائیل به تهاجمات خود ادامه دهند، و در صورت تداوم این حملات، ایران چه واکنش‌های احتمالی می‌تواند نشان دهد؟

 

سارا کرمانیان: ایالات متحده  از یک پیروزی سریع و قاطع سود خواهد برد، پیروزی‌ای که همسو با لحن و شعارهای ترامپ باشد و قدرت را به رأی‌دهندگان آمریکایی القا کند. اما همان دینامیکی که مذاکرات پیشین را به بن‌بست کشاند، همچنان پابرجاست: نه جمهوری اسلامی ایران و نه ایالات متحدە، هیچ‌کدام در قبال خطوط قرمز بنیادین خود انعطاف‌پذیری نشان نداده‌اند. همین بن‌بست،رویارویی مستقیم میان ایران و اسرائیل را غیرقابل‌ اجتناب کرد، و امتناع مداوم جمهوری اسلامی ایران از تسلیم شدن، به مداخل‌ی ایالات متحده منجر شد. تا زمانی که هیچ‌یک از طرفین از مواضع خود عقب‌نشینی نکند، وعدۀ دیپلماسی پوچ و بی‌معنا باقی خواهد ماند، همان‌طور که در گذشته بود، اکنون نیز چنین است. 

 

در این مرحله نیز، امکان پایان جنگ-دست‌کم به‌صورت موقت-همچنان وجود دارد، مشروط بر آن‌که جمهوری اسلامی ایران به‌طور کامل تن بە  تسلیم خواستەهای ایالات متحده بدهد. اما تا زمانی که جمهوری اسلامی ایران از پذیرش این شروط سر باز زند، جنگ ادامه خواهد یافت - به‌ویژه از سوی اسرائیل. تصمیم به عدم هدف‌ گرفتن خامنه‌ای ممکن است به‌عنوان توجیهی برای تداوم عملیات نظامی عمل کند؛ این تصمیم امکان تخریب هرچه بیشتر ساختار حکومتی جمهوری اسلامی ایران و زیرساخت‌های حیاتی آن را فراهم می‌کند، بی‌آن‌که راه را برای تسلیم احتمالی که ترامپ در پی آن است به‌طور کامل مسدود کند.


مداخله مستقیم ایالات متحده در این درگیری، به‌طور بالقوه احتمال حملات ایران به پایگاه‌های نظامی آمریکا در کشورهای عربی را افزایش می‌دهد و ممکن است پای سایر قدرت‌های منطقه‌ای را نیز به جنگ بکشاند. در همین راستا، ایران امروز حمله‌ای به پایگاه‌های ایالات متحدە در قطر انجام داد؛ حمله‌ای که با واکنش هشدارآمیز مقامات قطری مواجه شد مبنی بر اینکه آن‌ها حق پاسخ مستقیم را برای خود محفوظ می‌دانند.



با این‌حال، گزارش‌ها حاکی از آن است که این حمله با اطلاع قبلی به ایالات متحده صورت گرفته و هیچ تلفاتی در پی نداشته است؛ حتی ظاهراً موشک‌ها به پایگاه هوایی العدید نیز نرسیده‌اند.

به‌نظر می‌رسد جمهوری اسلامی ایران در یک دوراهی استراتژیک گرفتار شده است: از یک‌سو، بیشترین سود را در تداوم جنگ و تحمیل هزینه‌های بیشتر به اسرائیل و ایالات متحده می‌بیند؛ اما از سوی دیگر، این استراتژی ممکن است همان اندک احتمال باقی‌مانده برای یک دگرگونی درون‌ساختاری و هدایت‌شده از سوی نخبگان کە قادر بە بقای رژیم در قالبی دگرگون‌شده باشد، را نیز از میان بردارد.

 در مورد آینده ایران، سه سناریوی دگرگونی از بالا که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد، همچنان حائز اعتبار هستند و احتمال تغییر رژیم افزایش می‌یابد. {اما مهم تر از آن} اگر جمهوری اسلامی، چه به‌صورت کامل حفظ‌شود، که ممکن است به‌طور موقت از طریق پذیرش شرایط ایالات متحده در یک آتش‌بس مهندسی‌شده توسط دولت ترامپ رخ دهد، و چه از طریق تعدیل در میان نخبگان به بقای خود ادامه دهد، تقریباً قطعی است که سرکوب‌ها تشدید خواهد شد، به‌ویژه علیه فعالان، اقلیت‌های مذهبی و جوامع ملی یا اتنیکی.


امنیتی شدن مناطق اقلیتی، به‌خصوص در حاشیه ایران، احتمالا شدت خواهد یافت و خطرات ناشی از سرکوب محلی را افزایش می‌دهد. گرچه یک ساختار فدرال ممکن است پایداری بیشتری داشته باشد، اما فعلاً این گزینه بسیار دور از دسترس به نظر می‌رسد. به علاوه مگر اینکه این ساختار بر مبنای توانمندسازی واقعی جوامع محلی شکل گیرد و نه بر اساس توافق‌های نخبگان پدرسالارانه، در غیر این صورت، چنین سیستمی ممکن است ناآرامی‌های مدنی بیشتری ایجاد کرده و جنبش‌های دموکراتیک را تضعیف کند.

 

اگر یک رژیم متفاوت اما همچنان متمرکز، مانند یک دولت سلطنت‌طلب، با حمایت خارجی بر سر کار آید، ممکن است در کوتاه‌مدت یا بلندمدت همان پویایی‌های پیشین تکرار شوند. همچنین، اگر جمهوری اسلامی تحول‌یافته از سوی دولت جدید کنار گذاشته شود، ممکن است در قالبی ضعیف‌تر، مانند وضعیت اسد در سوریە، یا به عنوان یک نیروی شبه‌نظامی منتظر بازگشت، به حیات خود ادامه دهد.

 

من ترجیح می‌دهم یک سناریوی نهایی و امیدوارکننده‌تر را تصور کنم:

گذار به یک دموکراسی اصیل و فراگیر که تنوع ملی و قومی ایران را به رسمیت بشناسد، هنجارهای پدرسالارانه و اقتدارگرایانه را کنار بگذارد و برابری را محور اصول خود قرار دهد. البته چنین آینده‌ای نیازمند توانمندسازی مردم و خودسازماندهی است، چیزی که جنگ فعلی آن را بسیار دشوار کرده است. در حال حاضر، چشم‌اندازهای دموکراتیک کمترین حمایت ساختاری را دارند، هرچند ضرورتشان غیرقابل انکار است

 

اقلیت‌ها و پتانسیل خودمختاری


بیانت: حتی پیش از وقوع این جنگ، خشم عمومی گسترده‌ای در ایران علیه رژیم وجود داشت که به‌ویژه در اعتراضات پس از مرگ ژینا امینی به وضوح دیده شد. در این شرایط، با توجه به تنش‌های فعلی میان دولتهای اسرائیل و ایران، نحوه درک و واکنش بخش‌های مختلف جامعه ایران، خاصە اتنیک‌ها و جوامع مذهبی، به این درگیری چگونه بوده و چه تأثیری می‌تواند بر آن‌ها داشته باشد؟


سارا کرمانیان: دیدگاه‌های ایرانیان نسبت به جنگ بسیار متنوع است. از منظر کسی که در دیاسپورا قرار دارد و با توجه به این واقعیت که قطعی‌های مکرر اینترنت در ایران اغلب ارتباطات مستقیم را مختل کرده است، می‌توان گفت بخشی از ایرانیان، چه در داخل کشور و چه خارج از آن، این جنگ را فرصتی برای تغییر می‌دانند. بسیاری از این افراد عموماً گرایش سلطنت‌طلبی دارند و از انتقال قدرت از بالا بە پایین حمایت می‌کنند.


گروه دیگری، که سال‌ها سرکوب را تجربه کرده‌اند، تخریب ناشی از جنگ را گشودگی محتمل برای تحقق تحولات دموکراتیک می‌بینند، هرچند، همانطور کە استدلال کردم، این سناریو هم نامحتمل و هم مسئلەساز است.


با این حال، این گروه‌ها نمایانگر کلیت ساختار اجتماعی و سیاسی جامعە ایران نیستند. درصد قابل‌توجهی از مردم، از جمله بسیاری از کنشگران مردمی(گراسروتس)، آسیب‌های ویرانگر جنگ بر مردم و جنبش‌های دموکراتیک را درک کرده و موضع آنها بر مخالفت با جمهوری اسلامی ایران و تهاجم اسرائیل است. این گروه، هر دو حکومت را مسئول فاجعە کنونی می‌دانند.

 

در میان جوامع اتنیکی و مذهبی نیز واکنش‌ها به همان اندازه متنوع است. در کُردستان، که بیشتر با آن آشنا هستم، رویکردهای ملی‌ گسترده‌ای مشاهده می‌شود. با این حال، دو دیدگاه اصلی بیشتر برجسته است.

عده‌ای این بحران را نه تنها فرصتی بالقوە برای تغییر رژیم، بلکه برای تحقق فدرالیسم یا خودمختاری منطقه‌ای قلمداد کرده و امیدوارند در فرآیند قدرت‌گیری بالا به پایین دولت آینده، به توافقی دست یابند. در مقابل، گروه دیگری ضمن محکوم کردن جمهوری اسلامی، اسرائیل و همچنین کارزار نظامی آمریکا-اسرائیل، تمرکز خود را بر اتخاذ استراتژی‌هایی برای پیشبرد مطالبات دموکراتیک و توانمندسازی جامعە در جهت عبور از بحران جنگ و همچنین جلوگیری از ظهور رژیمی اقتدارگرا پس از آن، معطوف کردەاند.

نگرانی‌های زیادی درباره‌ی تلاش برای امنیتی‌سازی مناطق حاشیە (اقلیت‌نشین)پس از جنگ مطرح است؛ به‌ویژه اگر جمهوری اسلامی یا هر قدرت مرکزگرایی قصد داشته باشد با استفاده از روایت و گفتمان امنیت، سلطه‌ی خود را تحکیم بخشد.

 

این رویکرد آخر احتمالاً در کُردستان، به‌واسطه‌ی تاریخچه‌ی مقاومت سازمان‌یافته‌اش، پررنگ‌تر نمود پیدا می‌کند. چهار دهه حاکمیت استبدادی، ساختار سیاسی ایران را از درون تهی کرده، احزاب را نابود ساخته و هر شکل از سازمان‌یابی مستقل را، جز برخی گروه‌های اسلامی هم‌سو با حکومت، به‌شدت سرکوب کرده است. در چنین فضایی، انتظار شکل‌گیری جنبش‌های مردمی (گراسروتس) در میانه‌ جنگ چندان واقع‌بینانه نیست، به‌ویژه در مناطقی که یا از ابتدا فاقد سنت‌ مقاومت سازمان یافته بوده‌اند یا این سنت بعدا سرکوب شده است. اما کُردستان، با اتکا به سنت مبارزاتی‌اش، در عین آسیب‌پذیری، می‌تواند نقشی تعیین‌کننده در ترسیم چشم‌انداز پساجنگ ایفا کند.

 

موضع نیروهای اپوزیسیون

 

بیانت: توازن قدرت کنونی در ایران چگونه است؟ چه در داخل رژیم و چه در طیف مخالفان، چه نوع مراکز قدرت یا جناح‌های تأثیرگذار در حال شکل‌دهی به چشم‌انداز سیاسی هستند؟

 

سارا کرمانیان: جمهوری اسلامی، هرچند نظامی بسته و مرکزگراست، اما نشانه‌هایی از جدال قدرت و رقابت‌های جناحی درون آن دیده می‌شود؛ به‌خصوص در موقعیت‌های حساس مانند مذاکرات هسته‌ای که در آن اختلاف میان جریان‌های تندرو و عناصر میانه‌رو، به‌ویژه درباره رابطه با آمریکا، آشکار گردید. 


همچنین به‌طور گسترده اعتقاد بر این است که اسرائیل جاسوسان و متحدان بالقوه‌ای را در ساختار سیاسی ایران پرورش داده است. بعید است که این افراد همگی در سطوح پایین این ساختار باشند. در روزهای منتهی به جنگ کنونی، حتی صداهایی شنیده شد که از پسر خامنه‌ای به‌عنوان جانشینی مطلوب حمایت می‌کردند، که نشان‌دهنده رقابت داخلی است. با توجه به این که بقای رژیم ممکن است به سطحی از اصلاحات و تعامل با غرب وابسته باشد، این تحولات به وجود جناح‌هایی در داخل حکومت اشاره دارند که یا برای انتقال قدرت آماده‌اند یا در حال مذاکره برای آن هستند.

 

در مورد اپوزیسیون نیز، تنوع آن‌ها عمدتاً بازتاب‌ طیف گسترده‌ای از مواضع عمومی است که پیش‌تر شرح دادم.در میان اپوزیسیون، گروه‌هایی که مواضع‌شان با گفتمان‌های آمریکا و اسرائیل هم‌خوانی دارد، بیشتر دیده می‌شوند و نفوذ بیشتری دارند. دسترسی به تریبون‌های رسانه‌ای و مشروعیت نمادین، اغلب حاصل نزدیکی سیاسی به پروژه‌های قدرت‌های خارجی است. در رأس این هرم، سلطنت‌طلبان قرار دارند که بە گونەای نامتناسب از پوشش رسانه‌ای و حمایت نیروهای بیرونی برخوردارند.

 

سایر نیروهای اپوزیسیون- لیبرال‌ها، چپ‌ها و سازمان‌دهندگان جنبش‌های مردمی - به‌دلیل عوامل متعدد، از جمله سرکوب ساختاری و مداوم احزاب و نهادهای مستقل در جمهوری اسلامی، نتوانستند در جریان خیزش ژینا یا جنبش «زن، زندگی، آزادی»، جبهه‌ای سیاسی و منسجم شکل دهند. در کُردستان، همانطور کە پیشتر اشارە شد، وضعیت تا حدی متفاوت است؛ وجود تاریخی احزاب سیاسی و سنت‌های مقاومت سازمان‌یافته، به این منطقه امکان پویایی سیاسی ویژه‌ای بخشیده و آن را به بازیگر و کنشگری فعال‌تر بدل کرده است

 

قیام ژینا صرفاً یک شورش سیاسی علیه رژیم نبود

 

بیانت: برخی محافل - چه در داخل ایران و چه در خارج - ناآرامی‌های کنونی را فرصتی بالقوه برای تغییر رژیم می‌بینند. آیا شرایط سیاسی و اجتماعی لازم برای وقوع چنین تحولی به‌صورت واقع‌بینانه فراهم است؟

 

سارا کرمانیان: همان‌طور که سعی کرده‌ام توضیح دهم، کسانی که ناآرامی‌های کنونی را فرصتی برای تغییر رژیم می‌دانند، همگی چشم‌انداز یکسانی ندارند. برخی از انتقال قدرت از بالا به پایین حمایت می‌کنند، در حالی که دیگران به تحولی مردمی‌تر امیدوارند - و در میان گروه دوم، طیف گسترده‌ای از انتظارات وجود دارد: از کسانی که به دنبال یک دولت دموکراتیک متمرکز هستند تا دیگرانی که ساختار سیاسی غیرمتمرکز یا کثرت‌گرا را تخیل می‌کنند.


گروه نخست امید خود را، و مدت‌هاست که این امید را داشته‌اند، به امکان مداخله نظامی خارجی بسته‌اند. اگر آن‌ها شانسی داشته باشند، احتمالاً از طریق چنین تنشی است و خواسته‌هایشان با منافع اسرائیل و ایالات متحده همخوانی بیشتری دارد.از این روی، سلطنت‌طلبان در حال حاضر از بیشترین مزیت برخوردار به نظر می‌رسند، اما جناح‌های مرکزگرای دیگری نیز وجود دارند.


با این حال، وقتی پای امکان یک گذار دموکراتیک مردمی در میان باشد، باید اثرات عمیقاً مخرب جنگ و مداخله امپریالیستی بر چنین چشم‌اندازی را در نظر داشت. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، احزاب سیاسی در سراسر ایران عمدتاً از هم پاشیدە شدە و جنبش‌های مردمی منجر به ساختارهای پایدار مقاومت سازمان‌یافته نشده‌اند. اگرچه فرم‌های ریزوماتیک مقاومت پدیدار شده و تأثیر اجتماعی قابل‌توجهی داشته‌اند، ظرفیت آن‌ها برای هدایت یک تحول سیاسی کامل همچنان محدود است.

 

قیام ژینا - که در کُردستان آغاز شد و به سراسر ایران گسترش یافت - صرفاً یک شورش سیاسی علیه رژیم نبود؛ در هسته خود، یک جنبش اجتماعی بود. این جنبش، با وجود تنوع درونی‌اش، اساساً به دنبال به چالش کشیدن هنجارهای پدرسالارانه و بازاندیشی همزیستی میان ملت‌ها و اتنیکهای متعدد ایران بود. با این حال، جنگ به‌طور فعال این تحولات بنیادین و جنبش‌های دموکراتیک را تهدید می‌کند.

جنگ به جمهوری اسلامی توجیهات جدیدی برای تشدید سرکوب ارائه می‌دهد - به‌ویژه با برچسب زدن به فعالان به‌عنوان عوامل یا جاسوسان خارجی. رسانه‌های دولتی اکنون به‌طور علنی مخالفان را تهدید می‌کنند. جنگ همچنین مستقیماً کنشگران را به خطر می‌اندازد. اسرائیل زندان اوین در تهران را بمباران کرد و دیوار ورودی آن را تخریب نمود.


در حالی که برخی این اقدام را حرکتی نمادین برای توانمندسازی معترضان زندانی تفسیر کردند، واقعیت بسیار تلخ‌تر است. هر کسی که از آن زندان خارج شود، احتمالاً هدف تیراندازی قرار خواهد گرفت. مردم گرفتار شده‌اند، زخمی‌اند و بدون مراقبت پزشکی رها شده‌اند. چنین حرکاتی جنبش‌ها را توانمند نمی‌کنند - بلکه آن‌ها را به خطر می‌اندازند. در عین حال، به‌طور کلی‌تر، مبارزه روزانه برای بقا و اضطراب‌های ناشی از جنگ، فضای اندکی برای بسیج و خودسازماندهی باقی می‌گذارد.

 

در برخی مناطق، مانند کُردستان، همان‌طور که گفتم، وضعیت تا حدی متفاوت است. در برخی نواحی، مردم ممکن است همچنان قادر به سازمان‌دهی، محافظت از خود و تفکر استراتژیک درباره گذار سیاسی باشند. اما اگر طرح‌های با حمایت خارجی برای تغییر رژیم از بالا-بە-پایین همچنان مدل‌های مرکزگرا را ترویج دهند یا جناح‌های جزم‌اندیش در میان اقلیت‌ها را تقویت کنند، صداهای دموکراتیک ممکن است بار دیگر به حاشیه رانده شوند.

 بنابراین، به‌طور کلی، اگر از تغییر رژیم از بالا-بە-پایین صحبت کنیم، مسائل آمادگی سیاسی یا اجتماعی - به‌ویژه در میان اقلیت‌ها، زنان یا طبقه کارگر - تا حد زیادی بی‌ربط هستند. اما اگر از تحول دموکراتیک صحبت کنیم، شرایط کنونی نه‌تنها کافی نیستند، بلکه به‌طور فعال در حال بدتر شدن هستند. آنچه نیاز است ، توانمندسازی مردم و جوامع لوکال است - نه اینکه قدرت‌های خارجی به نمایندگی از ایرانیان، بر اساس روایت‌های رسانه‌ای که اغلب بازتاب‌دهنده برنامه‌های خودشان هستند، تصمیم بگیرند.

 

چپ باید موضعی روشن علیه نیروهای فاشیستی اتخاذ کند


بیانت: در میان بخش‌هایی از چپ ترکیه، مدت‌هاست تمایلی به توصیف رژیم ایران به‌عنوان ضدامپریالیستی وجود دارد. آیا امروز در میان چپ ایرانی گروهی همچنان از این دیدگاه دفاع می‌کند یا خود را با این توصیف همسو می‌بیند؟

 

سارا کرمانیان: بله، چنین گروه‌هایی همچنان وجود دارند، و چە بسا به دلیل جنگ، اگرچە غیرمستقیم، بار دیگر مورد حمایت قرار گرفتە و همدلی عمومی نیز برای خود دست و پا کردەاند.در میان چپ جهانی نیز گرایش مشابهی در جریان است، که ضدامپریالیسم عمدتا معادل مخالفت با ایالات متحده یا ناتو تلقی میشود. این دیدگاه در میان متفکران پسااستعماری نیز رایج است. در پژوهشم این وضعیت را برآمدە از نوعی تخیل دوآلیستی تحلیل میکنم؛ جایی که دوگانهٔ «غرب / غیرغرب» به‌مثابه یگانه ساختار معنادار سلطه و تفاوت نظام‌مند تلقی می‌شود. در این چارچوب، سایر اشکال سرکوب-مردسالاری، ناسیونالیسم، فرقه‌گرایی یا سلطه طبقاتی از سوی دولت‌های غیرغربی-یا نادیده گرفته می‌شوند یا صرفاً به‌عنوان پیامدهای فرعی امپریالیسم غربی تقلیل می‌یابند. این تخیل دوآلیستی، عاملیت سیاسی و تاریخی جوامع غیرغربی را میزداید و رژیم‌های لوکال را از مسئولیت اخلاقی و سیاسی در قبال سرکوب داخلی مبرا می‌سازد. دولت‌های غیرغربی را یا به‌مثابە قهرمانان مقاومت ضد‌امپریالیستی یا به‌صورت قربانیان منفعل شست‌وشوی مغزی غرب ترسیم میکند، و در نتیجه، پیچیدگی و اتونومی ساختارهای قدرت آن‌ها را انکار می‌کند.

 

در مورد ایران، این منطق بیشتر شکل اغراق‌آمیز بە خود گرفتە است. جمهوری اسلامی همچنان توسط برخی به‌عنوان پیشگام مبارزە با امپریالیسم و تا همین اواخر، چراغ امیدی برای آرمان فلسطین تلقی شده است.


متأسفانه، حتی برخی از چهره‌های برجسته‌ی مارکسیست جهانی نیز از این موضع حمایت کردەاند. بسیاری از آن‌ها قیام «زن، زندگی، آزادی» در سال گذشته (م: دو سال گذشتە) را نادیده گرفتند و آن را تهدیدی برای به‌اصطلاح «محور مقاومت» دانستند. آنجا که اذعان می‌کنند حمایت ایران از فلسطین عمدتاً استراتژیک است نە اصولی، بە کلی از ایران روی‌گردان می‌شوند و رنج و مقاومت مردم ایران را نادیده می‌گیرند. برخی حتی پیشنهاد می‌کنند که جنگ در ایران توجه را از غزه منحرف می‌کند، گویی همبستگی یک بازی با حاصل‌جمع صفر است.

 

این روایت در میان بخشی از چپ ایرانی که سیاست‌هایشان، با وجود برچسب چپ، شبیه سوسیالیست‌های دولتی نئولیبرال است، همچنان قوی است. مشکل نه‌تنها ادامه وجود این گروه‌ها، بلکه این احتمال است که جنگ ممکن است احساسات ملی‌گرایانه را در میان ایرانیان بسیج کند و آن‌ها را با چنین گفتمان‌های موجودی همسو سازد. حتی کسانی که منتقد رژیم{ایران} هستند، ممکن است به‌طور ضمنی به سمت روایت گسترده‌تر محور مقاومت کشیده شوند.

 

این امر ضرورت اتخاذ موضعی شفاف از سوی چپ، چه در ایران و چه در سطح جهانی، علیه همه نیروهای اقتدارگرا-استبدادی، فاشیستی و دگماتیکی کە در این منازعە نقش دارند، را برجسته می‌کند. در غیاب چنین موضع‌گیری شفاف و روشنی، جنگ همچنان منجر به فرسایش و تضعیف جنبش‌های دموکراتیک می‌شود و قدرت نیروهای سرکوبگر را در همه طرف‌های منازعە تعمیق خواهد کرد

 

بیانت: فارغ از این موضوع، در میان چپ ایرانی، چگونە حملات اخیر و جایگاه کلی رژیم را تحلیل میکنند؟ گروههای مختلف چپ در تحلیل خود بر سر چه مسائل کلیدی اختلاف نظر دارند؟


سارا کرمانیان: چپ ایرانی یکدست نیست، اما اگر بخواهم ساده‌سازی کنم، می‌توان چهار جناح گسترده را در حال حاضر ترسیم کرد - که هر یک دارای گرایش‌های درونی هستند.

 

جناح نخست، اردوگاه محور مقاومت است کە پیشتر در رابطە با آن گفتگو کردم.


جناح دوم، که اغلب به‌عنوان چپ مرکزگرا شناخته می‌شود، شامل کسانی است که دیدگاه‌های قویاً مرکزگرایانه دارند. این گروه معمولاً سایر اشکال ستم، مانند ستم اتنیکی، ملی و حتی جنسیتی، را کم‌اهمیت جلوه داده و آن‌ها را به‌عنوان مسائل ثانویه نسبت به مبارزه طبقاتی یا مسائلی می‌دانند که می‌توانند بعداً در چارچوب یک سوسیالیسم سراسری حل شوند.

 

جناح سوم در برابر به‌رسمیت‌شناختن ستم ملی و جنسیتی گشودەتر است و اغلب از نوعی فدرالیسم حمایت می‌کند. این دیدگاه به‌ویژه در میان روشنفکران اقلیت، مانند روژهلات (شرق کردستان)، رایج است و به‌ویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» در قالب جمهوری‌خواهی فدرال، طرفداران بیشتری یافته است. اگرچه این گروه نسبت به حقوق زنان حساس‌تر است، رویکردشان به جنسیت اغلب با نقدهای فمینیستی ریشه‌دار در تحلیل‌های ساختاری از پدرسالاری متفاوت است.

 

جناح چهارم اساساً بە طور بنیادین با ساختار پدرسالارانه دولت مخالف است و خواهان تمرکززدایی عمیق، فراتر از فدرالیسم یا جمهوری‌خواهی فدرال، است. حامیان کُرد کنفدرالیسم دموکراتیک در این جناح جایگاە برجسته‌ای دارند، اما مواضع مشابه نیز در میان فعالان فمینیست در داخل ایران و دیاسپورا دیده می‌شود. این گروه‌بندی‌ها بازتاب یک شکاف مرکزی در چپ ایرانی است:


اینکه چگونه سایر اشکال ستم،اتنیکی-ملی و جنسیتی، با طبقه و سلطه امپریالیستی گرە می‌خورد. در میان سه گروه اول، می‌توان لنینیست‌های خودخوانده را یافت. هدف من اینجا بحث درباره‌ تفسیرهای متفاوت لنین نیست، بلکه تأکید بر این است که برچسب‌های ایدئولوژیک چندان برای فهم این شکافها مفید نیستند. چیزی که اهمیت دارد، نحوه‌ی درگیرماندن یا به چالش کشیدن دوآلیتەی تخیل است که پیش‌تر شرح کردم و تصوری که از طریق آن تخیل ملی‌گرایانه بازتولید می‌شود.

 

از نظر موضع‌گیری درباره جنگ کنونی: گروه نخست حملات به ایران را تهاجمی علیه یک دولت ضدامپریالیستی می‌بیند و آماده است برای دفاع از جمهوری اسلامی بسیج شود.


سه گروه دیگر به‌طور کلی با همه طرف‌های درگیر، ایران، اسرائیل و امپریالیسم ایالات متحده، مخالف‌اند و بسیاری از آن‌ها حملات را به دلیل به خطر انداختن غیرنظامیان و تضعیف جنبش‌های اجتماعی نکوهش کرده‌اند. با این حال، پاسخ‌های آن‌ها در نقاط کلیدی متفاوت است.


گروه دوم، اگرچه منتقد جمهوری اسلامی است، اغلب روایت‌های ملی‌گرایانه درباره امنیت را بازتولید می‌کند و بدون اینکە رسما آنها را تایید کنند، گفتمان‌های رژیم را تکرار می‌کند.


گروه‌های سوم و چهارم بیشتر بر این تمرکز دارند که در این شرایط چه می‌توان کرد: چگونه می‌توان مطالبات دموکراتیک را در صورتی کە جنگ منجر به خلأ قدرت شود، حفظ کرد و پیش برد. همان‌گونه که پیش‌تر استدلال کردم، چنین خلأیی به‌احتمال زیاد از طریق یک فرایند بالا‌به‌پایین پُر خواهد شد، اگر نه با بازتثبیت سادهٔ جمهوری اسلامی، بلکه با نوعی انتقال قدرت درون‌نخبگانی در چهارچوب آن. برای این گروه‌ها، مسئلهٔ اصلی آن است که چگونه می‌توان سیاست رهایی‌بخش را در دل این روند - و با وجود این روند- مطرح و تثبیت کرد.

.

 


سارا کرمانیان پژوهشگر در دپارتمان روابط بین‌الملل دانشگاه ساسکس است. علایق پژوهشی او در تقاطع نظریه سیاسی و روابط بین‌الملل قرار دارد و بر نظریه‌های زمان، تخیل [ژئو]سیاسی، تخیل‌های بدیل، حاکمیت و سوژه‌گی، قدرت و مقاومت متمرکز است. از نظر جغرافیایی، او بر [ژئو]سیاست خاورمیانه، به‌ویژه مسائل مرتبط با کردستان، ترکیه و ایران تمرکز دارد. رساله دکتری او مبانی روش‌شناختی ادراکات جریان اصلی و پسااستعماری از نظم بین‌المللی را که مبتنی بر دوگانه غرب-دیگران است، به چالش می‌کشد و چارچوبی برای فهم ساختار درهم‌تنیده تخیلات اجتماعی و بین‌المللی ارائه می‌دهد. این پژوهش ظهور مفاهیم متضاد اما مرتبط، مانند کنفدرالیسم دموکراتیک و نئو-عثمانیسم، را در این زمینه بررسی می‌کند.

 

 

 

 
 
bottom of page