تناقض دیپلماسی معاملهمحور: آیا بحرانهای ایدئولوژیک با منطق تجارت بە نتیجە میرسند؟
- 3 hours ago
- 5 min read

رامیار حسینی
در سیاست خارجی دولت دونالد ترامپ، جرد کوشنر و ستیو ویتکوف به بازیگران محوری برخی از پیچیدهترین مذاکرات بینالمللی تبدیل شدهاند. رویکرد آنان به دیپلماسی، که ریشه در پیشینه تجاریشان دارد، بازتاب نوعی دکترین در حلقه نزدیک به ترامپ است که سیاست خارجی را مشابه مجموعهای از معاملات بزرگ اقتصادی میبیند. در این چارچوب، بحرانهای بینالمللی با منطق مذاکرات تجاری، یعنی تیمی کوچک، تصمیمگیری سریع و تمرکز بر دستیابی به توافقی مشخص، مدیریتپذیر تلقی میشوند که کارآمدی آن در بحرانهای هویتی و ایدئولوژیک همچنان محل بحث است.
در سیاست خارجی دولت دونالد ترامپ، دو چهره نزدیک به رئیسجمهور این کشور به بازیگران اصلی برخی از حساستری نو پیچیدهترین مذاکرات جهانی تبدیل شدهاند.
جرد کوشنر، داماد دونالد ترامپ و مشاور ارشد کاخ سفید، و ستیو ویتکوف، سرمایهگذار و فعال حوزه املاک کە رویکردی معاملەمحور بە دیپلماسی دارند. این رویکرد صرفاً نتیجه پیشینه تجاری این دو نفر نیست، بلکه بازتاب نوعی دکترین در سیاست خارجی است که دونالد ترامپ و حلقه نزدیک به او به آن باور دارند که سیاست خارجی را میتوان همچون مجموعهای از معاملات بزرگ اقتصادی تصور کرد و آن را قابل مذاکره ارزیابی نمود.
دولت ترامپ بر این باور است که بسیاری از بحرانهای بینالمللی را میتوان با همان منطق مذاکرات تجاری مدیریت کرد یعنی تیمی کوچک، تصمیمگیری سریع و تمرکز بر رسیدن به توافقی مشخص و معین.
در این مدل، مذاکرهکنندگان باید مانند مدیران یک پروژه اقتصادی عمل کنند، ابتدا چارچوب معامله را تعیین کنند و سپس جزئیات فنی را به کارشناسان بسپارند.
اما پرسش اصلی این است که آیا چنین نگاهی میتواند در مواجهه با بحرانهایی موفق باشد که ریشههای عمیق ایدئولوژیک، تاریخی و هویتی دارند؟
این نگاه تا حدی بازتابی از تجربه شخصی دونالد ترامپ در دنیای تجارت و املاک است که مذاکرات پیچیده اغلب در قالب چانهزنیهای مستقیم میان طرفین انجام شدە و هدف اصلی رسیدن به توافقی عملی است. در چنین فضایی، سرعت تصمیمگیری و انعطاف در مذاکرات اهمیت زیادی دارد.
تیمی کوچک برای پروندههای بزرگ
در این چارچوب، جرد کوشنر و ستیو ویتکوف به چهرههای محوری برخی از مهمترین پروندههای سیاست خارجی تبدیل شدهاند.
آنها در مذاکرات مرتبط با جنگ اوکراین و روسیه، تنشهای میان ایران و ایالات متحده آمریکا و همچنین درگیریهای اسرائیل و نیروهای فلسطینی در نوار غزه نقش داشتهاند.
گزارشها نشان میدهد که در برخی روزها این دو در فاصله چند ساعت با نمایندگان چند کشور مختلف دیدار کردهاند تا درباره بحرانهایی کاملاً متفاوت مذاکره کنند. این نوع دیپلماسی فشرده شباهت زیادی به مذاکرات تجاری دارد کە در جریان آن چندین پروژه به طور همزمان مدیریت میشوند.
حامیان این مدل میگویند نزدیکی کوشنر و ویتکوف به رئیسجمهور یک مزیت مهم محسوب میشود. در دیپلماسی سنتی، تصمیمگیریها معمولاً از مسیرهای پیچیده بوروکراتیک عبور میکند و هماهنگی میان نهادهای مختلف ممکن است زمان زیادی ببرد. اما در این مدل، مذاکرهکنندگان مستقیماً با رئیسجمهور در ارتباط هستند و میتوانند سریعتر تصمیم بگیرند.
برخی از حامیان این رویکرد حتی معتقدند که دیپلماسی سنتی در بسیاری از موارد بیش از حد محتاطانه و کند است و همین امر باعث میشود فرصتهای توافق از دست برود.
از نظر آنها، ورود افرادی با پیشینه تجاری میتواند نوعی «شوک نوآورانه» به ساختار دیپلماسی وارد کند.
نقد نظری بر دیپلماسی معاملە محور
در چنین شرایطی، نگاه صرفاً معاملاتی به سیاست خارجی ممکن است با واقعیتهای موجود در این بحرانها در تضاد قرار گیرد.
جامعهشناس آلمانی ماکس وبر در تحلیل مدرنیته از مفهومی تحت عنوان عقلانیت ابزاری سخن میگوید کە نوعی از عقلانیت است که در آن تصمیمگیریها بر اساس کارآمدی و سودمندی انجام میشود.
این نوع عقلانیت در اقتصاد و تجارت بسیار مؤثر است، اما در حوزههایی که با ارزشها، هویتها و باورهای اجتماعی پیوند دارند، با محدودیتها و چالشهای جدی روبهرو میشود.
در روابط بینالملل نیز برخی نظریهها بر اهمیت هویت و ایدهها تأکید میکنند. برای مثال، نظریهپردازانی مانند الکساندر ونت در چارچوب رویکرد سازەانگاری (Constructivisme) در روابط بینالملل استدلال میکنند که رفتار دولتها تنها بر اساس منافع مادی توضیح داده نمیشود، بلکه هویتها، تصورات متقابل و ساختارهای اجتماعی نیز در شکلگیری سیاست خارجی نقش مهمی دارند.
از این منظر، یک رویکرد صرفاً اقتصادی یا فنی ممکن است نتواند ریشههای عمیق یک بحران سیاسی را حل کند.
نگاههای متفاوت در میان تحلیلگران سیاست آمریکا
در میان تحلیلگران روابط بینالملل، دیدگاههای متفاوتی درباره این مدل وجود دارد. برخی پژوهشگران مانند ریچارد هاس، رئیس شورای روابط خارجی آمریکا، معتقدند که تجربه تجاری میتواند در برخی مذاکرات مفید باشد، زیرا مدیران تجاری معمولاً به دنبال راهحلهای عملی هستند و کمتر درگیر تشریفات بوروکراتیک میشوند.
در مقابل، تحلیلگرانی مانند استیون والت از دانشگاه هاروارد هشدار دادهاند که سیاست جهانی با معاملات تجاری تفاوتهای اساسی دارد. از این منظر، در روابط بینالملل مسائل مربوط به اعتبار، قدرت و بازدارندگی نقش مهمی ایفا میکنند و نمیتوان آنها را صرفاً با منطق سود و زیان اقتصادی توضیح داد.
برخی از متخصصان نیز معتقدند که این رویکرد ممکن است در کوتاهمدت به توافقهایی سریع منجر شود، اما پایداری چنین توافقهایی در بلندمدت محل تردید است.
از این منظر، شاید بتوان گفت مهمترین چالش مدل دیپلماسی دولت ترامپ همین تضاد میان منطق معامله و ماهیت ایدئولوژیک بحرانهاست.
اگر مذاکرات صرفاً بر اساس منطق معامله اقتصادی طراحی شوند، ممکن است ابعاد عمیقتر این مناقشات نادیده گرفته شود.
در جهانی که بسیاری از تنازع و اختلافات بیش از آنکه اقتصادی باشند، هویتی و ایدئولوژیکاند، نگاه معاملهمحور به دیپلماسی ممکن است بیش از حد سادهانگارانه به نظر برسد.
اگر سیاست بینالملل واقعاً شبیه بازار نیست، شاید بزرگترین چالش این رویکرد همین باشد، یعنی تلاش برای حل بحرانهایی که منطق آنها قائم بە ذات فراتر از منطق معامله است.
با این حال، این انتخاب ترامپ با انتقادهای جدی و تندی از داخل حزب جمهوری خواه نیز روبهرو شده است.
تام تیلیس، سناتور جمهوریخواه آمریکا، از جمله منتقدانی است که نسبت به این مدل بە شدت تردید دارد.
او در گفتوگو با ایبیسی نیوز گفته است سپردن مذاکرات حساس جهانی به دو نفر که تجربه محدودی در سیاست خارجی دارند کاملا بی معناست. به گفته او:
مدیریت همزمان بحرانهایی مانند اوکراین، ایران و غزه توسط یک تیم کوچک حتی میتواند خطرناک باشد، زیرا هر یک از این پروندهها حاوی پیچیدگیهای سیاسی، تاریخی و امنیتی خاص خود هستند.
برخی دیپلماتهای سابق آمریکایی نیز نگرانی مشابهی را مطرح کردهاند. از نظر آنها، دیپلماسی تنها به مهارت در مذاکره محدود نمیشود، بلکه نیازمند درک عمیق از تاریخ، فرهنگ سیاسی و حساسیتهای منطقهای است.
بدون چنین درکی، حتی یک توافق ظاهراً موفق نیز ممکن است در عمل پایدار نباشد.
بحرانهایی فراتر از یک معامله تجاری
سه بحران اصلی که کوشنر و ویتکوف با آنها روبهرو هستند، جنگ اوکراین، مناقشه اسرائیل و فلسطین و تنش با ایران، هر سه دارای ابعاد ایدئولوژیک و هویتی بسیار قوی هستند.
در جنگ اوکراین، مسئله تنها یک اختلاف مرزی یا نظامی نیست. این جنگ به موضوعاتی مانند هویت ملی اوکراین، تاریخ امپراتوری روسیه و امنیت ژئوپلیتیکی اروپا گره خورده است.
برای روسیه، این بحران تا حدی به جایگاه این کشور در نظام جهانی و رابطه آن با غرب مربوط میشود. برای اوکراین نیز مسئله استقلال ملی و جهتگیری سیاسی کشور در میان است.
در مورد مناقشه اسرائیل و فلسطین نیز وضعیت مشابهی دیده میشود. این درگیری تنها یک نزاع سیاسی یا سرزمینی نیست، بلکه دههها بار تاریخی، مذهبی و هویتی را با خود حمل میکند. همین پیچیدگی باعث شده بسیاری از تلاشهای دیپلماتیک در گذشته با دشواریهای جدی روبهرو شوند.
تنش میان ایران و ایالات متحده آمریکا نیز ابعاد مشابهی دارد. اختلافات دو کشور تنها به موضوع برنامه هستهای محدود نمیشود، بلکه به رقابت ژئوپلیتیکی و ایدئولوژیک گستردهتری در خاورمیانه مربوط است.
برای جمهوری اسلامی ایران، برخی از این مسائل بخشی از هویت سیاسی نظام محسوب میشوند و همین امر رسیدن به توافق را پیچیدهتر کرد و جنگ آغاز شد.
اما در نهایت، پرسش اصلی این نیست که آیا دیپلماسی میتواند از منطق معامله الهام بگیرد یا نه، بلکه این است که آیا چنین منطقی میتواند بحرانهایی را حل کند که ریشه در هویت، ایدئولوژی و تاریخ دارند.
تجربه بحرانهای اوکراین، ایران و فلسطین نشان میدهد که سیاست جهانی همیشه مانند یک معامله تجاری عمل نمیکند و همین تفاوت شاید بزرگترین چالش رویکرد معاملهمحور در دیپلماسی کوشنر و ویتکوف باشد.











