فرار زندانیان داعش، خلأ قدرت و سیاستِ بهرهبرداری از بحران
- Arena Website
- Jan 21
- 7 min read

نصرالله لشنی
در روزهای اخیر، شمالشرق سوریه بار دیگر به کانون بحرانی بازگشته است که سالها تصور میشد مهار شده است. تشدید درگیریها میان نیروهای دولت سوریه و نیروهای سوریه دموکراتیک (SDF)، تضعیف آتشبس موقت و جابهجایی میدانی نیروها، به رخدادی انجامید که پیامدهای آن فراتر از جغرافیای سوریه است؛ فرار زندانیان وابسته به داعش از زندانها و اردوگاههایی که طی سالهای گذشته تحت کنترل کردها اداره میشدند.
گزارشهای متعدد از استانهای حسکه، رقه و دیرالزور، بهویژه از مراکزی چون زندان الشدادی و اردوگاه الهول، حکایت از خروج دهها تا صدها زندانی دارد.
اختلاف فاحش در آمارهای اعلامی, از حدود ۱۲۰ نفر در روایت رسمی دمشق تا ارقام بسیار بالاترِ بیش از هزار نفر در برخی منابع منطقهای و غربی, خود نشانهای از آشفتگی میدانی و فقدان نظارت یکپارچه در لحظهی بحران است.
آنچه اما محل تردید نیست، این است که عقبنشینی یا تمرکز دفاعی SDF تحت فشار نظامی، خلایی امنیتی ایجاد کردە است که در برهە کنونی کنترل این مراکز پرخطر را بهشدت تضعیف نمودە است.
مسئلهای فراتر از قصور امنیتی
فرار زندانیان داعش را نمیتوان به یک حادثه مقطعی یا صرفاً ضعف اجرایی فروکاست. از ابتدا روشن بود که سپردن مسئولیت نگهداری هزاران عضو داعش و خانوادههایشان به یک نیروی غیردولتی محلی، ولو با حمایت ایالات متحده آمریکا، راهحلی موقت و شکننده است.
سالها انباشت زندانیان بدون افق حقوقی روشن، امتناع بسیاری از کشورهای اروپایی از بازگرداندن اتباع خود، و وابستگی کامل امنیت این مراکز به موازنههای ناپایدار میدانی، وضعیتی ایجاد کرده بود که در آن «فرار» نه یک استثنا، بلکه یک امکان همواره حاضر بود.
در تحولات اخیر، کاهش نقش عملی آمریکا، تمرکز SDF بر بقا در برابر فشار دمشق، و فقدان سازوکار جایگزین بینالمللی، این امکان را به واقعیت تبدیل کرد.
در این میان، پیامدها نیز بلافاصله نمایان شدەاند. هشدارهای امنیتی در عراق و کشورهای همجوار افزایش یافتەاند، نگرانی از فعالشدن شبکههای خفته داعش و برجستهتر شدن بحران انسانی اردوگاههایی چون الهول که زنان و کودکانی در وضعیتی معلق میان قربانیبودن و امکان رادیکالیزهشدن رها شدهاند، در مرحلە کنونی، بیش از پیش بر روند تحولات کنونی سنگینی می کند.
آیا فرار داعش طراحیشده بود؟
همزمان با این رخداد، روایتی پرسر و صدا در برخی رسانهها و شبکههای اجتماعی شکل گرفت؛ اینکه آمریکا یا اسرائیل عمداً زمینه فرار زندانیان داعش را فراهم کردهاند تا از احیای این گروه برای تضعیف رقبای منطقهای، از جمله ایران، بهره ببرند.
بررسی این فرضیه، تنها زمانی معنادار است که مرز میان شواهد معتبر و ادعاهای سیاسی یا توطئهمحور بهروشنی حفظ شود.
گزارشهای مستقل رسانهای و تحلیلهای مبتنی بر دادههای میدانی، از جمله گزارشهای خبرگزاریهای معتبر، فرار زندانیان داعش را نتیجه مستقیم تحولات واقعی در میدان، خلا امنیتی و جابهجایی نیروها میدانند، نه محصول یک طرح از پیشطراحیشده.
هیچ سند رسمی یا گزارش تحلیلی معتبر وجود ندارد که از دخالت عمدی آمریکا یا اسرائیل در آزادسازی برنامهریزیشده زندانیان داعش پرده بردارد.

برعکس، سیاست اعلامی ایالات متحده همچنان بر مهار و تضعیف داعش، از طریق حملات هوایی، عملیاتهای ویژه و حمایت محدود از نیروهای محلی، استوار است.
این به معنای انکار اشتباهات، پیامدهای ناخواسته یا حتی سیاستهای کوتاهبینانه گذشته نیست. تجربه عراق و سوریه نشان داده است که مداخلات خارجی، حتی با نیت مهار، میتوانند به نتایجی معکوس منجر شوند.
اما میان «پیامد ناخواسته» و «طراحی آگاهانه» فاصلهای تحلیلی وجود دارد که نادیدهگرفتن آن، تحلیل را به دام سادهسازی توطئهمحور میاندازد.
منطق ترامپ: بهرهبرداری از بحران، نه مهندسی آن
اگر بهجای تمرکز بر جستوجوی اسناد پنهان یا طرحهای سری، الگوی رفتاری دونالد ترامپ را بهمثابه یک «کنشگر سیاسی» تحلیل کنیم، به تصویری میرسیم که از بسیاری روایتهای توطئهمحور هم واقعگرایانهتر و هم توضیحدهندهتر است.
ترامپ سیاست خارجی را نه بهعنوان فرآیندی نهادی، مبتنی بر اجماع کارشناسی و تعهدات بلندمدت، بلکه همچون میدان معاملهای میفهمد که در آن فشار، تحقیر نمادین، اغراق تهدید و نمایش قدرت ابزارهای اصلیاند. در این چارچوب، بحرانها نه مسائلی برای حلوفصل، بلکه منابعی برای بهرهبرداری سیاسی هستند.
نمونههای رفتاری ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوریاش این الگو را بهروشنی نشان میدهد. او بارها نشان داد که به عرفهای دیپلماتیک، از محرمانگی ارتباطات تا احترام به متحدان، پایبند نیست.
افشای پیام یا گفتوگوی خصوصی امانوئل مکرون، در این چارچوب، نه یک لغزش شخصی، بلکه کنشی آگاهانه برای ارسال پیام بود: هیچ حریم امنی در روابط با آمریکا وجود ندارد و حتی ارتباطات خصوصی نیز میتوانند به ابزار فشار بدل شوند.
این رفتار، اروپا را نهتنها در سطح سیاست رسمی، بلکه در سطح روانی و نمادین، در موقعیت ضعف قرار میدهد.
همین منطق را میتوان در نحوه روایت ترامپ از داعش مشاهده کرد. تأکید وسواسگونه او بر اینکه زندانیان داعش خطرناکترین تروریستهای جهان و در عین حال «عمدتاً اروپایی» هستند، واجد کارکردی دوگانه است.
از یکسو، آمریکا را در نقش ناجی امنیت جهانی، بازیگری که «هزینه امنیت دیگران» را میپردازد نشاندە و از سوی دیگر، بار این تهدید را بهطور ضمنی به اروپا منتقل میکند کە اگر این خطر متوجه شماست، پس شما بدهکارید. بدهکار امنیت، بدهکار همکاری، و بدهکار امتیاز.
این دقیقاً همان منطقی است که ترامپ در قبال ناتو بهکار گرفت: امنیت بهمثابه کالا. یا هزینهاش را میپردازید، یا از آن محروم میشوید.
همین الگو در سیاستهای او درباره مهاجرت، دیوار مرزی، و حتی پروندههایی ظاهراً نامرتبط مانند گرینلند تکرار شد. طرح مطالبهای افراطی، چه افزایش شدید سهم بودجه دفاعی ناتو باشد، چه خرید یک قلمرو استراتژیک، لزوماً با هدف تحقق آن مطالبه نیست، بلکه با هدف جابهجا کردن مرزهای تصورپذیر است.
در چنین فضایی، هر عقبنشینی طرف مقابل، حتی اگر کوچک باشد، بهعنوان «امتیاز» بازتعریف میشود.
در این چارچوب تحلیلی، داعش نه یک ابزار طراحیشده، بلکه بحرانی «قابل استفاده» است. تفاوت این دو بسیار تعیینکننده است.

ترامپ نیازی ندارد که داعش را ایجاد کند، هدایت کند یا حتی بهطور فعال از آن حمایت کند. کافی است جلوی زوال کامل آن را به اولویت فوری بدل نکند و اجازه دهد تهدید آن در سطحی کنترلپذیر باقی بماند.
وجود یک تهدید نیمهمهارشده، اما رسانهپسند و ترسبرانگیز، دقیقاً همان چیزی است که منطق فشار ترامپی به آن نیاز دارد: خطری که میتوان آن را دائماً برجسته کرد، اما مسئولیت نهاییاش را به گردن دیگران انداخت.
از این منظر، فرار زندانیان داعش بیش از آنکه نشانه یک طراحی مخفی باشد، پیامد طبیعی تلاقی دو عامل است: شکنندگی ترتیبات امنیتی محلی و سیاستی که حل ریشهای بحران را به تعویق میاندازد.
ترامپ از چنین رخدادهایی بهره میبرد، نه اینکه الزاماً آنها را مهندسی کند. او بحران را حفظ میکند، آن را روایت میکند، و از آن برای بازتعریف مناسبات قدرت استفاده میکند.
این همان نقطهای است که تحلیل رفتاری، بدون توسل به فرضیه توطئه، میتواند توضیح دهد چرا داعش همچنان در معادلات سیاسی «کارکرد» دارد، حتی زمانی که همه مدعی نابودی آن هستند.
ایران در منطق «بیثباتی کنترلشده»
همین منطق بهرهبرداری از بحران، اگر به پرونده ایران تعمیم داده شود، تصویری روشنتر از ترجیحات ترامپ به دست میدهد.
در نگاه او، ایران نه یک کشور به معنای کلاسیک روابط بینالملل، با حق حاکمیت مستقل و مسیر توسعه خاص خود، بلکه یک اهرم فشار چندمنظوره است.
ایران همزمان میتواند ابزار فشار بر اروپا (از مسیر امنیت انرژی و مهاجرت)، بر چین (از طریق بیثباتسازی کریدورهای انرژی و تجارت)، بر روسیه (در معادلات خاورمیانه و سوریه)، بر اسرائیل (بهعنوان تهدید دائمی که نیاز به حمایت آمریکا را بازتولید میکند) و حتی بر سیاست داخلی آمریکا باشد. چنین کارکردی، مستلزم وجود ایرانی «مسئلهدار» است، نه ایرانی با مشکلات حلشده.
از این منظر، وضعیت مطلوب برای ترامپ نه تخریب کامل ایران است و نه ثبات مستقل آن. ایرانِ کاملاً فروپاشیده، بهسرعت به یک بحران غیرقابلکنترل بدل میشود: آشوب منطقهای، اختلال شدید در بازار انرژی، موجهای پناهجویی و در نهایت الزام به مداخلهای پرهزینه که مستقیماً با منطق ضدجنگ و حساسیت او نسبت به بازارها در تضاد است.
در مقابل، ایرانِ باثبات و حتی دوستِ آمریکا نیز، بهویژه با زیرساختهای نظامی، صنعتی و نفوذ منطقهای موجود، همچنان یک بازیگر مستقل باقی میماند که ترامپ اساساً با آن مسئله دارد. استقلال، چه در اروپا و چه در ایران، در منطق ترامپی یک تهدید است، نه یک مزیت.
به همین دلیل، گزینه ترجیحی، «بیثباتی کنترلشده» است: وضعیتی که در آن هزینههای ایران بالاست، توان مانورش محدود شده، و آیندهاش دائماً در هالهای از عدم قطعیت قرار دارد، اما فروپاشی کامل نیز رخ نمیدهد.
این وضعیت، ایران را به بازیگری فرسوده و نیازمند معامله دائمی با واشنگتن تبدیل میکند که هر بار میتواند با تغییر قواعد، تهدید یا وعده، بازتنظیم شود.
تحریمهای فزاینده، فشار اقتصادی مزمن، جنگ سایهها، حملات محدود و هدفمند به زیرساختهای خاص، و نگهداشتن گزینه نظامی در سطح تهدید، همگی ابزارهای کلاسیک تولید چنین وضعیتی هستند.
در این چارچوب، فرض استفاده مستقیم از داعش یا دیگر نیروهای جهادی برای تخریب ایران، نهتنها غیرضروری، بلکه پرریسک و حتی ناسازگار با منطق ترامپی است.

تجربه عراق و سوریه نشان داده است که نیروهای جهادی بهسرعت از ابزار به مسئله بدل میشوند: غیرقابلکنترلاند، مرز نمیشناسند، و هزینههای امنیتی و سیاسیشان اغلب از منافع اولیه فراتر میرود.
چنین نیروهایی ممکن است برای ایجاد شوک کوتاهمدت مفید باشند، اما برای مدیریت بلندمدت بحران، آنگونه که ترامپ میخواهد، ابزار مناسبی نیستند.
آنچه محتملتر و سازگارتر با الگوی رفتاری ترامپ است، بهرهبرداری از انباشت فشارها بدون ورود به سناریوی فروپاشی است.
در این الگو، بیثباتی نه محصول یک نیروی نیابتی خاص، بلکه نتیجه همافزایی تحریم، فشار مالی، نااطمینانی امنیتی و ضربات محدود است.
این نوع بیثباتی، برخلاف آشوب تمامعیار، قابل روایت، قابل معامله و تا حدی قابلکنترل است. دقیقاً به همین دلیل است که ایرانِ «در آستانه بحران» برای ترامپ کارکردمندتر از ایرانِ یا کاملاً فروپاشیده یا کاملاً تثبیتشده است.
فرار زندانیان داعش از شمالشرق سوریه (روژآوا)، نشانهای هشداردهنده از شکنندگی نظم پساداعش است که نه بر پایه یک راهحل سیاسی پایدار، و نه بر اساس تعهد حقوقی و بینالمللی شکل گرفته است.
این رخداد، بیش از آنکه نتیجه یک توطئه طراحیشده باشد، محصول خلأ قدرت، عقبنشینی بازیگران و سیاستهای نیمهکاره است.
اما همزمان، نشان میدهد که چگونه بحرانهای حلنشده میتوانند به ابزار فشار در منطق سیاست معاملهگرانه بدل شوند.
در این منطق، داعش، ایران و حتی امنیت اروپا، نه مسائل مستقل، بلکه کارتهایی در بازی فشردهسازی فشار هستند؛ بازیای که هدفش نه حل بحران، بلکه مدیریت دائمی آن است.











