فوتبال به مثابه یک دستگاه ایدئولوژیک
- 2 hours ago
- 4 min read

نصرالله لشنی
هر جام جهانی که آغاز میشود، میلیاردها انسان پای صفحههای نمایش مینشینند. پرچمها بالا میرود، سرودهای ملی در ورزشگاهها طنینانداز میشود و برای نود دقیقه، جهان به دو دسته تقسیم میشود؛ آنهایی که پیروز میشوند و آنهایی که میبازند. اما آیا این هیجان جمعی چیزی بیش از یک سرگرمی ساده است؟ آیا فوتبال میتواند ابزاری برای کنترل اجتماعی باشد؟
ژان-ماری بروهم، جامعهشناس فرانسوی، پاسخی رادیکال را به این پرسش میدهد. او که بهشدت از سنت نئومارکسیسم و بهویژه مکتب فرانکفورت تأثیر پذیرفته است، فوتبال را نه فقط یک بازی، بلکه یکی از دستگاههای تولید و بازتولید نظم اجتماعی در جوامع سرمایهداری میداند. این نظریه اگرچه تند به نظر میرسد، اما نوری قوی بر زوایای پنهان رابطهی ما با این ورزش پرطرفدار میتاباند.
بروهم در چارچوب نظری خود، پیش از هر چیز تمایزی بنیادین میان بازی و ورزش قائل میشود. به باور او، بازی (Play) ذاتاً کنشی خلاقانه، خودانگیخته و فارغ از منطق سود و زیان است، اما ورزش مدرن (Sport) دقیقاً نقطهی مقابل آن قرار دارد که توسط نظام تولید، استانداردسازی و در نهایت به ابزاری ایدئولوژیک تبدیل شده است.
از این منظر، رقابت ورزشی درواقع نسخهای کنترلشده از رقابت بیرحمانهی اقتصادی است؛ بدن انسان در ورزش به کالایی برای مدیریت و بهرهبرداری تبدیل میشود و هیجان جمعی ناشی از مسابقه، جای خالی کنش سیاسی واقعی را پر میکند.
همچنین قوانین سختگیرانهی بازی، بهمرور زمان تمرین پذیرش نظم را به تماشاگران و بازیکنان میآموزد. از این منظر، فوتبال یک تکنولوژی اجتماعی و نه یک نهاد فرهنگی ساده محسوب می شود.
یکی از جذابترین بخشهای تحلیل بروهم، نگاه او به بدن است. در فوتبال حرفهای، بدن بازیکن باید کارآمد، قابل اندازهگیری و قابل کنترل باشد.
تمرینات، تغذیه، خواب و حتی روانشناسی بازیکنان، همگی در خدمت یک هدف واحد، که همان بهرهوری حداکثری است، قرار میگیرند.
بروهم معتقد است که این منطق، از شباهت ساختاری آشکاری با منطق حاکم بر کارخانهها برخوردار است. در هر دو، زمان به دقیقه تقسیم میشود، حرکتها استاندارد میگردند و خطاها با جریمه مواجه میشوند. پس فوتبال در این نگاه، نه بازی به معنای اصیل آن، که نوعی کار بدنی سازمانیافته است.
اما نقش فوتبال در سطح اجتماعی گستردهتر از مدیریت بدن است. بروهم معتقد است که این ورزش، تمرینی عملی برای درونیسازی نظم است.
قوانین فوتبال غیرقابل مذاکره بودە و تخطی از آن مجازات دارد. این وضعیت به مرور زمان، پذیرش قوانین بیرونی را در ذهن فرد طبیعی میکند.
در عین حال، از کاپیتان تیم و مربی گرفته تا داور و فدراسیون، همه چیز در فوتبال بر یک نظم عمودی استوار است کە در آن تصمیمگیری متمرکز بودەو اطاعت از بالا به پایین جریان دارد.
جالب اینجاست که در فوتبال خشونت، نه حذف، بلکه قانونمند میشود. تکلهای محکم، خطاهای تاکتیکی و حتی درگیریهای لفظی، در چارچوبی مشخص مجاز شمرده میشوند و این مکانیزمی است برای مصرف کنترلشدهی خشونت.
شاید مهمترین بخش نظریه بروهم، تحلیل او از جایگاه تماشاگران باشد. جمعیت حاضر در ورزشگاه یا پای تلویزیون، بهشدت فعال به نظر میرسند، شعار میدهند، میپرند، گریه میکنند و فریاد میزنند. اما این فعالیت در سطح ساختاری، کاملاً منفعلانه است.
بروهم معتقد است انرژی اجتماعی و خشم جمعی که میتواند به سمت تغییرات سیاسی و اعتراضات اجتماعی هدایت شود، در قالب هیجان ورزشی تخلیه میگردد.
به عبارت دیگر، فوتبال سازوکاری است برای تبدیل سیاست به احساس. تودهها به جای آنکه خواهان تغییر در نظم موجود باشند، با پیروزی تیم محبوبشان احساس رضایت میکنند.
در تحلیل بروهم، تیمهای ملی نقشی کلیدی ایفا میکنند. این تیمها به نمادهای سیاسی-عاطفی بدل میشوند که احساس تعلق جمعی را تقویت میکنند، رقابتهای بینالمللی را به شکل نمادین بازنمایی مینمایند، و تضادهای داخلی مانند اختلافات اتنیکی، طبقاتی یا منطقهای را به طور موقت به وحدتی ملی تبدیل میکنند.
در نتیجه، فوتبال میتواند به عنوان جایگزینی برای سیاست عمل کند؛ سیاستی بدون تعارض واقعی، که در آن همه با هم مقابل دشمنی خیالی متحد میشوند.
امروزه دیگر نمیتوان فوتبال را جدا از اقتصاد جهانی تصور کرد. نقل و انتقالات میلیاردی، قراردادهای تبلیغاتی کلان، و فروش حقوق پخش، باشگاهها را به شرکتهای بزرگ اقتصادی تبدیل کرده است.
بروهم این را نشانهی نهایی از ماهیت ایدئولوژیک فوتبال میداند. در این وضعیت، فوتبال به یک صنعت فرهنگی تبدیل میشود که هم تولیدکنندهی سود است و هم تولیدکنندهی رضایت اجتماعی، و رسانهها با تبدیل هر بازی به یک نمایش دائمی، این چرخه را تقویت میکنند.
با همهی جذابیت و انسجام نظریهی بروهم، منتقدان او معتقدند که این دیدگاه دچار چند اشکال اساسی است.
نخست آنکه بروهم تمام ابعاد چندلایهی فوتبال از لذت و خلاقیت گرفته تا هویت محلی را به کارکرد ایدئولوژیک فرو میکاهد و دچار تقلیلگرایی میشود.
دیگر آنکه در این نظریه، بازیکنان و تماشاگران نقش چندانی در تولید معنا ندارند و صرفاً ابزارهایی در دست نظام تصور میشوند، درحالیکه عاملیت انسانی در شکلدهی به تجربهی فوتبال نقشی انکارناپذیر دارد.
همچنین بروهم اغلب فوتبال آماتور، محلی و حرفهای را یکسان تحلیل میکند، در حالی که تفاوتهای بنیادین میان این سطوح از نظر تجربی آشکار است.
با این حال، شاید مهمترین نقدی که بر این نظریه وارد میشود، از منظری کاملاً متفاوت مطرح شده است. برخی نظریهپردازان، به ویژه آنهایی که تحت تأثیر میخائیل باختین و مفهوم کارناوال او قرار دارند، معتقدند که فضای ورزشگاه میتواند برعکس، محلی برای تعلیق موقت نظم باشد.
از این منظر، شور و شوق جمعی، شعارهای غیرمتعارف، رفتارهای خلاف عرف و حتی خشونت نمادین تماشاگران، نوعی آزادی لحظهای را ایجاد میکند که در آن سلسلهمراتب روزمره به چالش کشیده میشود.
به عبارت دیگر، ورزشگاه نه تنها جایگاه درونیسازی اطاعت، که گاه فضایی برای رهایی آنی از فشارهای ساختاری است. این نگاه، تصویر بروهم از فوتبال را یکسویه نمیخواند، هرچند که از قدرت توضیحدهندگی آن در تبیین ابعاد سلطهگرانهی ورزش نمیکاهد.
ارزش نظریهی بروهم در نهایت در رادیکالیسم تحلیلی آن نهفته است. او موفق میشود آنچه را که بدیهی فرض میشود، مسئلهمند کند.
نظریهی او، فوتبال را از حوزهی صرفِ سرگرمی خارج کرده و آن را به سطح تحلیل قدرت، بدن و ایدئولوژی میکشاند.
چه با او موافق باشیم و چه نه، این پرسش همیشه با ما خواهد ماند که: آیا وقتی گل میزنیم و شادی میکنیم، داریم از چیزی لذت میبریم یا چیزی را فراموش میکنیم؟
شاید پاسخ در میان این دو باشد. اما آنچه مسلم است، این است که فوتبال، همچنان یکی از پیچیدهترین و رادیکالترین عرصهها برای فهم رابطهی انسان مدرن با قدرت، نظم و جامعه است.











