کنگرهی آزادی ایران و مسئلهی پژاک: گذار یا بازتولید ساختار حذف
- 2 days ago
- 8 min read

نصرالله لَشَنی
ائتلافهای سیاسی در شرایط گذار، همواره با معمایی دشوار و سرنوشتساز روبرو هستند: چگونه میتوان میان شمول فراگیر (Inclusivity) که مشروعیت داخلی و پایگاه اجتماعی میآفریند، و کنترل مرزها (Boundary Control) که هزینههای خارجی را کاهش داده و ثبات ائتلاف را تضمین میکند، تعادل برقرار کرد؟ «کنگرهی آزادی ایران» که با شعار محوریت تکثر و پرهیز از الگوهای حذفی پا به عرصه نهاده، در عمل با غیاب برخی بازیگران کلیدی. از جمله پژاک (حزب حیات آزاد کوردستان)، دگربار نشان داد که در این معمای پیچیدهی ائتلافسازی، گزینهی سهلالوصولِ «حذف» بر «مدیریت پیچیدگی» ترجیح دارد.موضوع بحث کنگرهی آزادی ایران نیست، چه اساساً این محفل مدعی ائتلافسازی نیست و خود را یک «ابتکار مدنی» برای میانجیگری میداند. موضوع نقد، رفتار حذفیایست که سابقهای به درازای تاریخ قبیلهگرایی در خاورمیانه دارد.
با در نظر گرفتن حذف حزب حیات ازاد کردستان از مشارکت در کنگرە آزادی برای ایران و دعوت مجدد از این حزب، این یادداشت، وضعیت کنونی را از دو منظر واکاوی می کند: نخست: تحلیل منطقهای پنهان پشت حذف پژاک و پیامدهای مخرب آن برای چشمانداز گذار دموکراتیک؛ و دوم، با نگاهی انتقادی و درونگفتمانی بر خودِ این بازیگر (پژاک) که چرا با وجود سرمایهی سنگینِ سازمانی و میدانی، وارد میدانهایی میشود که نه ظرفیت ساختاری پذیرش چنین ثقل سیاسی و اجتماعیای را دارند و نه میتوانند به اعتبار این حزب بیفزایند.
در این نگاه، پروندهی «پژاک و کنگره» نه فقط روایتی از یک حذف سیاسی، بلکه نمونهای کلاسیک از تقارن «ضعف نهادی از یک سو» و «خطای راهبردی از سوی دیگر» در سیاست ائتلافی ایران است.
از نقد فوری کنگره تا نقد عمیق معضله
هدف، نقد عملکرد کنگرهی آزادی ایران نیست، اما نمیتوان نسبت به آن بیتفاوت بود و نادیده گرفتش. این کنگره، در سطح گفتمانی و اعلامی، مدام بر تکثر، ضرورت گفتوگو و پایان دادن به دوران حذف تأکید دارد.
با این حال، غیاب بازیگرانی مانند پژاک فاش میکند که این پروژه عملاً گرفتار استراتژی کنترل مرز ائتلاف شده است؛ به این معنا که هویت ائتلاف نه از طریق جذب حداکثری، بلکه از طریق تعریف دیگری و حذف آن شکل میگیرد؛ اما چون کنگره مدعی ائتلاف نیست، از ترکیب واژگانی «کنترل حدود تکثر» استفاده میکنیم.
در این کنترلگری آنچه این حذف را از نظر ماتریس سیاسی پیچیدهتر میکند، مکانیسم وقوع آن است. بر اساس بیانیهی رسمی پژاک، این حزب ابتدا بر پایهی گفتوگوهای سازنده و پس از دریافت دعوتنامهی رسمی وارد فرایند شده است، اما در ادامه، از طریق یک نهاد میانی بهنام «شورای هماهنگی» و با رویهای کاملاً غیرشفاف و پشتپرده از فهرست دعوتشدگان حذف شده است.
نکتهی کلیدی اینجاست که کنگره در وبسایت رسمی خود صراحتاً اعلام میکند که نه یک نهاد سیاسی حاکمیتی است و نه یک ائتلاف؛ بلکه خود را یک «ابتکار مدنی» و فضایی برای میانجیگری معرفی میکند.
اما دقیقاً همین ادعا، حذف پژاک را به یک تناقض ساختاری تبدیل میکند؛ اگر کنگره ائتلاف نیست و قرار است «فضایی برای گفتگو میان طیفهای گسترده» باشد، حذف یک جریان سازمانیافته با پایگاه اجتماعی مشخص، به معنای شکست در اولین مأموریت میباشد که همان «میانجیگری» و «تسهیلگری» است.
پژاک، بهعنوان یک بازیگر ترکیبی (Hybrid Actor) با ویژگیهای منحصربهفردی، از جمله پیوند با الگوی نظری مدرنیتهی دموکراتیک، ترکیب ساحتهای سیاسی و نظامی، و اتکای عمیق هویتی-اتنیکی، در ادبیات مطالعات گذار یک «مورد سخت» (Hard Case) محسوب میشود؛ زیرا نه حذف آن کمهزینه و بیتبعات است و نه ادغام آن بدون یک طراحی نهادی هوشمندانه و پیچیده ممکن خواهد بود.

بنابراین، نحوهی مواجهه با چنین بازیگری، در واقع آزمون اصلی برای سنجش «ظرفیت نهادی» و بلوغ سیاسی هر ائتلافی است که ادعای جایگزینی نظم موجود را دارد.
منطق حذف: سه چارچوب تبیینی برای یک رخداد
حذف پژاک از هر ائتلافی را نمیتوان صرفاً یک ناهماهنگی اجرایی دانست؛ این اقدام در سه چارچوب کلان قابل تحلیل است:
نخست چارچوب امنیتی و محدودیتهای حقوقی بینالمللی:
بر اساس این منطق، حذف پژاک فراتر از یک سلیقهی سیاسی، تلاشی است برای گریز از بنبستهای حقوقی.
از آنجایی که پژاک از سال ۲۰۰۹ در لیست سازمانهای تروریستی وزارت خزانهداری آمریکا (تحت فرمان اجرایی ۱۳۲۲۴) قرار دارد، هرگونه ائتلاف رسمی با آن میتواند با خطر برچسب خوردن به عنوان حامی تروریسم، مسدود شدن منابع مالی و از دست دادن کانالهای دیپلماتیک در واشنگتن روبرو شود.
در این چارچوب، حذف پژاک یک انتخاب از سر ناچاری برای حفظ مشروعیت بینالمللی تلقی میشود. هرچند این رویکرد از منظر رئالیسم سیاسی نیز پذیرفته نیست، چراکه طرف اصلیای که پژاک را در لیست سیاه قرار داده (دولت آمریکا)، طی ماههای اخیر تلاش کرده است تا با این حزب بر سر برخی کنشهای سیاسی و نظامی مشترک به توافق برسد.
با اینحال، حتی اگر چنین واقعیتی را نادیده بگیریم، حذف پژاک به این بهانه، تناقض بزرگی را ایجاد میکند: اینکه تأمین مقبولیت در پایتختهای غربی را به قیمت واگرایی عمیق در سنگرهای میدانی جغرافیای ایران و تکهتکهشدن نیروهای اپوزیسیون در صحنهی عمل ترجیح داده و عملاً ناقض ادعای استقلال شدهایم.
دوم چارچوب هژمونیک و رقابتهای سیاسی و گفتمانی: این حذف را میتوان بخشی از فرآیند «ساخت هژمونی» دانست؛ فرآیندی که هدف آن حذف رقبای دارای ظرفیت بسیج مستقل و محدودسازی یا گزینش گفتمانهای غیرمرکزگرا است.
بیانیهی پژاک در اینجا دادهی مهمی را اضافه میکند؛ ادعای نقشآفرینی دو حزب سنتی کردی (حزب دموکرات کوردستان ایران و حزب کومله) در فرایند این حذف.
اگر این ادعا صحت داشته باشد، ما با یک جنگ هژمونیکِ کردی-کردی در بستر یک ائتلاف سراسری روبرو خواهیم شد. در این سناریو، تثبیت قدرت نه فقط توسط هستهی مرکزی ائتلاف، بلکه از طریق تصفیهحسابهای دروناتنیکی اعمال خواهد شد که بهغایت ترسناک و فلجکننده است. باید از هماکنون آن را جدی گرفت و برای حلوفصل آن به گفتگو و تمرین دموکراسی پرداخت.
سوم چارچوب کارکردی و تضاد پروژهها: این منطق بر ناسازگاری بنیادین پروژههای مبتنی بر «خودگردانی دموکراتیک» با پروژهی «دولت-ملت متمرکز» تأکید دارد.
اگرچه این ناسازگاری در سطح نظری قابل طرح است، اما تجربههای موفق گذار در جهان نشان میدهند که چنین ناسازگاریهایی باید در میز مذاکره مدیریت و حلوفصل شوند، نه اینکه با حذف پیشدستانه، صورتمسئله پاک شود.
پیامدهای راهبردی حذف: شکاف نمایندگی و بازگشت به الگوی امنیتی
حذفِ هدفمندِ بازیگری مثل پژاک، از هر ائتلاف سیاسی سه مشکل ساختاری و خطرناک ایجاد میکند:
تکثر نمادین: تکثری که طاقت حضور بازیگران «چالشبرانگیز» یا «پرریسک» را نداشته باشد، عملاً به یک ویترین تزئینی و خنثی تبدیل میشود.
خلاء امنیتی و ریسک برخورد: حذف بازیگران دارای بازوی دفاعی و تشکیلاتی بدون طراحی مکانیسمهای ادغام، ریسک جدی ایجاد خلأ امنیتی و حتی درگیریهای داخلی در فردای سقوط نظم مستقر را به همراه دارد.
امنیتیسازی بخشی از مسئلهی ملی: حضور احزاب سنتی کورد (دموکرات و کومله) در کنگرهی مذکور، و همچنین نشست جورج تاون، نشاندهندهی پذیرشِ بخشی از واقعیتِ کوردستان در ائتلافهای آینده است؛ اما حذفِ هدفمندِ پژاک، تلاشی است برای تقلیلِ تکثرِ سیاسیِ این منطقه به الگوهای کلاسیک و «بیخطر».
این اقدام، بخشی از واقعیتِ میدانی و نیروی سازمانیافتهی امروزِ کوردستان را که خارج از چترِ احزاب سنتی تعریف میشود، به حاشیه میراند.
نادیدهگرفتنِ این لایهی سخت از واقعیت، به معنای بازتولید همان نگاه امنیتی است که میکوشد با «گزینشِ نمایندگانِ مقبول»، صورتمسئلهی پیچیدهی نیروهای نوظهور و تحولخواه را از صحنه خارج کند و موجب رقم خوردن پدیدهی «شکاف نمایندگی» شود.
آموزههای جهانی: هژمونی در سایهی بایکوت و حذف
برای درک عمقِ خطای راهبردی در حذف نیروهایی مثل پژاک، باید به دو نمونهی تاریخی نگریست که در آنها «حذف اولیه» توسط نخبگان، در نهایت به «هژمونی میدانی» و ناگزیریِ سیاسی تبدیل شد:
الف) کنگرهی ملی آفریقا (ANC) و پارادوکس مشروعیت
در دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی، رژیم آپارتاید با موفقیت توانسته بود ANC را در افکار عمومی غرب به عنوان یک گروه تروریستی وابسته به کمونیسم معرفی کند.
حتی در داخل اپوزیسیون ضد آپارتاید، بسیاری از گروههای لیبرال و میانهرو از ائتلاف رسمی یا همکاری با ANC هراس داشتند؛ چرا که نلسون ماندلا و سازمانش در لیستهای مراقبت تروریستی آمریکا قرار داشتند.
ائتلافهای میانهرو نگران بودند که حضور ANC باعث هراس سرمایهگذاران و دولتهای غربی شود. اما ANC به جای تلاش برای ورود به ائتلافهای «ویترینی»، بر «سازماندهی میدانی» و ایجاد ساختارهای موازی تمرکز کرد. وزانت سازمانی آنها به قدری بالا رفت که در اواخر دههی ۸۰، رژیم آپارتاید و اپوزیسیون میانهرو فهمیدند هیچ توافقِ کاغذی بدون حضور و امضای ماندلا، قدرت اجرایی در خیابان نخواهد داشت. آنها ثابت کردند که «مشروعیت بینالمللی» تالیِ «قدرت میدانی» است، نه پیشنیاز آن.
ب) حزب شینفین (Sinn Féin) در ایرلند شمالی:
در طول دهههای ۷۰ و ۸۰، حزب شینفین (شاخه سیاسی ارتش آزادیبخش ایرلند - IRA) تحت بایکوت و سانسور مطلق بریتانیا و احزاب ناسیونالیست میانهرو بود. میانهروها مدعی بودند حضور شینفین، تصویر ائتلاف را «خونی» میکند و بهانه به دست دشمن میدهد.
شینفین اما، با انضباط تشکیلاتی و شبکهی گستردهی خدمات اجتماعی، چنان پایگاه اجتماعیای ساخت که معماران «توافق جمعهی خوب» فهمیدند حذفِ شینفین صرفاً خشونت را تداوم میبخشد و غیرممکن است.
آنها با حفظ استقلال راهبردی، به جای درخواست جایگاه در ائتلاف، چنان واقعیتِ قدرتی را ساختند که امروز به بزرگترین نیروی سیاسی در کل جزیرهی ایرلند تبدیل شدهاند.
خطای پژاک و سقوط در دام همسطحسازی
برای یک تحلیل جامع، نباید تنها بر «کنشگر حذفکننده» متمرکز شد؛ بلکه باید «عقلانیت استراتژیک» کنشگر حذفشونده را نیز به نقد کشید.
پژاک بهعنوان بازیگری که دارای ساختار منسجم، تجربهی طولانی میدانی و ظرفیت بسیج اجتماعی است، با حضور در برابر ائتلافی که فاقد انسجام ارگانیک و متکی بر اشخاص حقیقی با سرمایهی سازمانی اندک است، مرتکب خطایی استراتژیک خواهد شد.
این «عدم تقارن ساختاری (Structural Asymmetry) باعث میشود این بازیگر سنگینوزن وارد بازی در زمینی شود که نتیجهی محتوم آن، استهلاک اعتبار و تقلیل سطح بازی است.
ورود به چنین محافلی، ناخواسته پیامِ همسطحسازی کاذب را صادر میکند؛ یعنی این تصور را القا میکند که یک تشکیلات دارای سازمان و هزینه، با مجموعهای از افراد بدون پشتوانهی تشکیلاتی و نفوذ اجتماعی در یک تراز قرار دارند.
این امر منجر به انتقال رایگانِ سرمایهی نمادین پژاک به بازیگرانی خواهد شد که سرمایهی واقعی ناچیزی در میدان دارند. از منظر منطق سیاسی، یک تشکیلات نباید با اشخاصِ فاقدِ ثقلِ سازمانی وارد ائتلاف شود، بلکه ائتلاف واقعی تنها میان قطبهای دارای سرمایهی سازمانی معنا مییابد.
در صورت ائتلاف با احزاب نیز، پژاک با آگاهی از وضعیت حقوقی خود در لیستهای بینالمللی، نباید انتظار داشته باشد در میدانی پذیرفته شود که اولویت اول آن کسب وجاهت دیپلماتیک در غرب است. ازاینجهت نیز، باید با نیروهایی که اصالت را به داخل و پذیرش مردمی و نیروی اجتماعی میدهند ائتلاف کند.
خطای استراتژیک پژاک در چنین وضعیتی این است که گمان کند «وزن میدانی» او در کوردستان، میتواند بر «محدودیتهای حقوقی» او در واشینگتن غلبه کند.
یک بازیگر سیاسی هوشمند با ویژگیهای سازمانی پژاک، یا باید پیش از ورود، مکانیسمهای گذار از لیستهای سیاه را در سطحی کلانتر حل کند، یا ائتلافهایی را برگزیند که اولویتشان «قدرت میدانی» باشد نه «مقبولیت در وزارتخانههای خارجهی آمریکا و اروپا».
پذیرش حضور در فضایی که ظرفیت هضم وزنِ شما را ندارد، بیش از آنکه نشانهی دیپلماسی باشد، نشاندهندهی ضعف در ارزیابی توازن قوا و تحلیل نادرست از میدانِ رقیب است.
تقارن ضعف نهادی و بازتولید بحران
حذف پژاک یا احزاب مشابه از ائتلافهای سیاسی، نمونهای از معضلهای تاریخی در جغرافیای ایران است. کنگرهی آزادی ایران مدعی ائتلاف نیست اما رفتارش ترجمان حذفهای مشابه در ائتلافهای سیاسی است؛ حذفهایی که اگرچه از منظر مدیریت ریسکهای کوتاهمدت دیپلماتیک ممکن است برای برخی بازیگران پیروزی قلمداد شود،
اما از منظر طراحی نهادی برای آیندهی ایران یک شکست تمامعیار است. ائتلافی که در مرحلهی جنینی خود توانایی مدیریت و مذاکره با «بازیگران سخت» را نداشته باشد، قطعاً در لحظهی پرآشوبِ گذار، که ذاتاً بیثبات و سرشار از تنش است، کارایی نخواهد داشت.
چنین حذفهایی، اعتراف به «ضعف طراحی نهادی» و ترس از پیچیدگی است. ائتلافی که دموکراسی را در حد یک «باشگاه اختصاصی برای خودیها» تقلیل میدهد، یک طنز تلخ است.
اما در سوی دیگر، نقد اصلی همچنان متوجهی پژاک است: چرا بازیگری با آن پشتوانهی تشکیلاتی، خود را در موقعیتی قرار دهد که توسط سازوکاری مبهم (مثل شورای هماهنگی) مورد تحقیر و حذف قرار گیرد؟
آنچه این پرونده را به یک درس تاریخی تبدیل میکند، تقارن «ضعف نهادی ائتلافسازان» و «خطای محاسباتی میدانداران صاحب تشکیلات و نفوذ» است.
مسئلهی نهایی این نیست که پژاک باید در فلان ائتلاف باشد یا نباشد؛ مسئله این است که آیا یک ائتلاف سیاسی میتواند میان انواع واقعیتهای سختِ میدان تعادل و تعامل ایجاد کند، یا قرار است با حذفِ واقعیتهای دشوار، صرفاً به تمرینِ سیاست در اتاقهای در بسته بپردازد؟
بیانیهی پژاک، متأثر از واقعیت میدان، نشان میدهد تا زمانی که ائتلافها به جای مذاکره برای ادغام، به سازوکار حذف پناه میبرند، گذار دموکراتیک همچنان در چنبرهی بازتولیدِ همان الگوهای گزینشی و امنیتی باقی خواهد ماند.
صرف ادعای گذار، تضمینی برای تحقق ارزشهای دموکراتیک نیست؛ چرا که دموکراسی واقعی نه در حذفِ «بازیگران سخت»، بلکه در توانایی مدیریت همراهی با آنها تحقق مییابد.











