top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

دو هالک در یک قاب: خامنه‌ای و اپوزیسیون در منطق قدرت فتوشاپی

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • 2 days ago
  • 5 min read

امیر خنجی


ماجرای هالک ایرانی اگر از سطح شوخی‌های اینترنتی جدا شود، پتانسیل این را دارد به یک استعاره‌ سیاسی تبدیل شود. فاصله‌ میان تصویری که از خود می‌سازیم و بدنی که واقعاً داریم. بدنی که در قاب شبکه‌های اجتماعی غول‌آسا به نظر می‌رسد، اما وقتی وارد رینگ می‌شود و زیر نور بی‌رحم واقعیت قرار می‌گیرد همه چیز از نو اندازه‌گیری می‌شود.


این استعاره را می‌توان به سیاست ایران تعمیم داد، نه به‌عنوان متلک یا تمسخر، بلکه به‌عنوان ابزار تحلیل می‌توان از آن استفاده کرد. زیرا بحران ایران سال‌هاست در نقطه‌ای می‌چرخد که در آن نمایش قدرت جای توان واقعی را گرفته است.


در این قاب، مسالە این نیست که خامنه‌ای و اپوزیسیون یکسان‌اند؛ مسالە این است که هر دو با اهداف، منابع و اخلاقیات کاملاً متفاوت و در عین حال مشترک، در یک منطق مشترک گیر افتاده‌اند.


این منطق مشترک را می‌توان منطق قدرت بزرگ‌نمایی‌شده نامید. این منطق زمانی شکل می‌گیرد که یک بازیگر سیاسی به‌جای تولید ظرفیت‌های واقعی (سازمان، اقتصاد، مشروعیت، توان حل مسئله، شبکه‌های اجتماعی پایدار)، بر تولید تصویر ظرفیت سرمایه‌گذاری می‌کند.


نتیجه چنین رویکردی، سیاستی است که خود را بزرگ‌تر از آنچه کە هست نشان می‌دهد، چون در سطح زیرین، با کمبود توان مواجه است. آنچه خطرناک می‌شود، خود تصویر نیست، خطر آن‌جاست که تصویر جای واقعیت را بگیرد و بازیگر را برای لحظه‌ تماس با واقعیت بی‌دفاع کند.


خامنه‌ای: اقتدار به‌مثابه تصویر، نه کارکرد


سال‌هاست ستون اصلی بقا برای رهبری جمهوری اسلامی ایران، بیش از آن‌که حل مسئله باشد، بە مدیریت صحنه بدل شده است. در چنین وضعیتی، دولت و حاکمیت به‌جای آنکە مشروعیت را از کارکرد و رفاه عمومی بازتولید کنند، ناگزیر می‌شوند آن را از زبان اقتدار، امنیت، و تکرار نشانه‌های قدرت استخراج کنند.

نمایش کنترل، نمایش ثبات، نمایش بازدارندگی، نمایش نفوذ را می‌توان اشکال این بازتولید دانست. این نمایش‌ها به‌ویژه در شرایط اضطراب جمعی کار می‌کنند. زیرا جامعه‌ خسته از بی‌ثباتی، به نشانه‌های قطعیت پناه می‌برد حتی اگر آن قطعیت بیشتر تصویر قطعیت باشد تا قطعیت واقعی.

اما مشکل ساختاری از جایی شروع می‌شود که اقتدار نمایشی دیگر نقش پوشش نداشتە و جایگزین کارکرد می‌شود.


زمانیکە اقتصاد در چرخه‌های مکرر فرسایش می‌افتد، وقتی بحران‌های آب و انرژی و محیط زیست از سطح مدیریت روزمره عبور می‌کنند، وقتی شکاف‌های اجتماعی و اتنیکی-منطقه‌ای به مرزهای حساس می‌رسند، و هنگامی کە سرمایه‌ اعتماد عمومی ته می‌کشد، قدرت برای بقا به ابزارهایی متوسل می‌شود که کمترین نیاز را به رضایت دارند.

در چنین نقطەای، حاکمیت به‌تدریج از دولت رضایت فاصله می‌گیرد و به دولت نمایش و اجبار نزدیک می‌شود. در این مدل، تصویر اقتدار باید مدام پررنگ‌تر شود، زیرا واقعیت زیر آن مدام فرسوده‌تر می‌شود. به زبان ساده، هرچه بدن ضعیف‌تر، ادیت فتوشاپی سنگین‌تر می‌شود.

این ادیت سیاسی صرفا بیرون را هدف نمی‌گیرد، درون سیستم را هم تنظیم می‌کند. هرجا فرسایش واقعی دیده می‌شود، روایت‌های یکدست‌ساز، جای توضیح و پاسخ‌گویی را می‌گیرند.

هرجا بحران از کنترل خارج می‌شود، زبان قطعی و حماسی به کار می‌افتد. هرجا ناکارآمدی یک امر ملموس است، دستگاه تبلیغاتی می‌کوشد اقتدار را به تجربه‌ روزمره تزریق کند.

اما مشکل اینجاست که تجربه‌ روزمره، مثل رینگ، به تماشاگر اجازه نمی‌دهد همیشه فریب بخورد. مردم با قیمت، صف، خاموشی، آینده‌ی مبهم و افق بسته زندگی می‌کنند، نه با شعار. همین فاصله است که در لحظه‌های بحرانی، ترک را تبدیل به شکاف می‌کند.


اپوزیسیون: پیروزی نمایشی به‌جای بدیل واقعی


اما این منطق فقط به حاکمیت محدود نیست. بخش مهمی از اپوزیسیون نیز با همه‌ تفاوت‌هایش، با همه‌ رنج‌ها و هزینه‌هایی که برخی نیروها داده‌اند، به شکل دیگری در همان دام گرفتار شده است.


تولید تصویر پیروزی، بدون ساختن بدن پیروزی را به راحتی در روزها و سال‌های گذشته می‌توان مشاهده کرد. اپوزیسیون اگر قرار است بیش از یک «نه» باشد، باید ظرفیت‌هایی ملموس تولید کند.


شبکه‌های اجتماعی پایدار، گفت‌وگوی درون‌اپوزیسیونی سخت و واقعی، سازوکار تصمیم‌گیری، برنامه‌های حداقلی، و مهم‌تر از همه پیوندهای زنده با نیروهای اجتماعی داخل ایران کمترین لازمه‌های این ظرفیت‌های ملموس هستند.

اما در عمل، آنچه بیشتر دیده می‌شود یک اقتصاد توجه است. رقابت برای دیده شدن، مسابقه برای تبدیل شدن به صدای اصلی، و بسته‌بندی امید به شکل محتوا هم مهمترین نشانه‌های این اقتصاد توجه هستند.

در چنین فضایی، بدیل سیاسی به‌جای اینکه ساخته شود، نمایش داده می‌شود. اعداد میلیونی، حمایت‌های پرطمطراق، نزدیک‌بودن فردا، اجماع‌های اعلامی، و روایت‌های پرشور از آمادگی، اغلب نقش همان فتوشاپ را بازی می‌کنند.


بزرگ‌نمایی ظرفیت برای جبران خلأ ظرفیت در اینجا محور اصلی می‌شود. و درست مثل هر ادیت افراطی، این تصویر هم تا زمانی دوام می‌آورد که مجبور نباشد وارد رینگ شود. اما «گذار» دقیقاً همان رینگ است.

لحظه‌ای که باید نشان داد آیا می‌توان تصمیم گرفت، اداره کرد، اختلاف را مدیریت کرد، از خشونت کور جلوگیری کرد، و با واقعیت‌های پیچیده ایران از اقتصاد تا مسئله اتنیک‌ها، از امنیت تا فروپاشی خدمات عمومی روبرو شد یا نه، بازتاب دهندە این مرحلە گذار یا قرار گرفتن در رینگ است.

اینجا یک تناقض مهم شکل می‌گیرد. اپوزیسیونی که مدام از «نمایندگی مردم» می‌گوید، اما مکانیسم‌های نمایندگی واقعی ندارد. اپوزیسیونی که مدام از «آینده» حرف می‌زند، اما روی زمین سیاست، بدن آینده را نمی‌سازد. نتیجه این می‌شود که امید به‌جای اینکه به یک سرمایه‌ سازمانی تبدیل شود، به یک کالای مصرفی تبدیل می‌شود؛ چیزی که هر بار باید هیجان‌انگیزتر عرضه شود تا جای خالی انباشت واقعی را پر کند.


و این همان لحظه‌ای است که سیاست از «ساختن» به «وانمود کردن» می‌لغزد. این کار هم نه الزاماً از سر فریبکاری، بلکه به‌عنوان یک راه بقا در میدان رسانه‌ای در بسیاری از مواقع انجام می‌شود.


نقطه‌ مشترک: سیاست بی‌بدن


آنچه خامنه‌ای و اپوزیسیون را در این استعاره کنار هم می‌نشاند، نه هم‌ارزی اخلاقی است و نه همسانی تاریخی، بلکه یک سازوکار مشترک است و آن سیاست بی‌بدن است.


سیاست بی‌بدن یعنی سیاستی که بدن واقعی ندارد اما از تصویری بزرگ برخوردار است. بدن واقعی یعنی توان اداره، ظرفیت حل مسئله، شبکه‌های پایدار، سازوکار تصمیم‌گیری، تولید اعتماد، و امکان بازتولید مشروعیت یا اجماع. وقتی بدن ساخته نمی‌شود، سیاست مجبور است به تصویر تکیه کند.

وقتی تصویر جای بدن را بگیرد، بحران نه فقط محتمل، بلکه اجتناب‌ناپذیر می‌شود، چون واقعیت دیر یا زود با سیاست تماس پیدا می‌کند.

برای خامنه‌ای، سیاست بی‌بدن در سطح جامعه یعنی اتکا به کنترل و نمایش، به‌جای بازسازی اعتماد و کارکرد.


برای اپوزیسیون، سیاست بی‌بدن در سطح گذار یعنی اتکا به روایت و هیجان، به‌جای ساختن سازوکارهای بدیل.


هر دو در نهایت به جامعه یک چیز مشترک یعنی زندگی زیر بار تصویر تحمیل می‌کنند. جامعه باید مدام بین «ترس تولیدشده» و «امید تولیدشده» نوسان کند، بدون آنکه بتواند ظرفیت‌های واقعی را لمس کند.


لحظه‌ رینگ: تاریخ به‌عنوان آزمون ادیت


در تمثیل هالک، مسئله این نبود که بزرگ‌نمایی از نظر اخلاقی بد است، مسئله این بود که بزرگ‌نمایی، اگر جای تمرین را بگیرد، تو را برای لحظه‌ آزمون بی‌دفاع می‌کند.


سیاست نیز بر همین مدار می چرخد. لحظه‌های تاریخی مانند رینگ‌اند. رینگ اقتصاد و خدمات عمومی، رینگ انسجام اجتماعی، رینگ امنیت و جنگ، رینگ شکاف‌های مرکز-پیرامون، رینگ انتقال قدرت یا فروپاشی است. در این رینگ‌ها، معیار نه ترند است نه تیتر؛ معیار توان واقعی است.


جامعه میان دو تصویر، محروم از حق واقعیت


تراژدی سیاست‌ورزی در ایران این است که جامعه بین دو تصویر گرفتار شده است. بین تصویر اقتدار حاکمیت و تصویر پیروزی اپوزیسیون مانده است.

هر دو تصویر ممکن است برای لحظه‌ای اضطراب را مدیریت کنند، یکی با تولید ترس و قطعیت، دیگری با تولید امید و وعده. اما اگر این تصویرها به بدن واقعی وصل نشوند، جامعه را از حق واقعیت محروم می‌کنند. حق اینکه بداند دقیقاً کجاست، چه ظرفیت‌هایی دارد، و چه هزینه‌هایی پیش روست.

وقتی سیاست به تصویر تبدیل می‌شود، لحظه‌ی تماس با واقعیت دردناک‌تر می‌شود. زیرا جامعه ناگهان در می یابد چیزی که تصور می‌کرد «بدن» است، بیشتر «نور و زاویه» بوده است. و آن لحظه، لحظه‌ی خطر است. نه فقط برای حاکمیت یا اپوزیسیون، بلکه برای جامعه‌ای که قرار است هزینه‌ی فروپاشی تصویرها را بدهد.


اگر این نوشته بخواهد یک گزاره‌ مرکزی داشته باشد، همین است: در ایران، مسئله فقط تغییر بازیگران نیست، مسئله این است که سیاست باید دوباره «صاحب بدن» شود.


بدن کارکرد، بدن سازمان، بدن اعتماد، بدن ظرفیت حل مسئله را لازم دارد. بدون آن، هر دو سوی میدان می‌توانند سال‌ها تصویر بسازند، اما تاریخ بالاخره رینگ را می‌آورد، و رینگ به ادیت رحم نمی‌کند.

 
 
bottom of page