top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

نیروهای سیاسی داخل ایران: حذف خامنه‌ای گره‌گشای بن‌بست ایران است

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • 4 days ago
  • 8 min read

امیر خنجی


چرخش گفتاری اخیر از نقد سیاست‌ها به نقد ساختار قدرت و شخص علی خامنەای، ایران را در آستانه بازتعریف بحران قرار داده است. پیام‌های موسوی و کروبی و نامه کنشگران نشان می‌دهد که بن‌بست در رأس هرم تصمیم‌گیری اصلی‌ترین مانع است. این صدای درون‌زاد هنوز ابزار اجرایی ندارد، اما میدان سیاست را از کنترل امنیتی به مدیریت مشروعیت منتقل می‌کند. تمرکز بر کنار رفتن خامنه‌ای نه صرفاً فرد، بلکه عملکرد معماری قدرت را هدف گرفته است. اگر این گره باز نشود، جامعه و بازیگران سیاسی ناچار به گزینه‌های پرریسک و حتی مداخله خارجی خواهند شد، و سقف انتظارات و هزینه وفاداری افزایش می‌یابد. این تحولات معنای واقعی گذار درون‌زا و مشروعیت‌محور را نمایان می‌کند و نشان می‌دهد قدرت در سیاست تنها ابزار اجرایی نیست، بلکه توان تعریف مسئله نیز نقش تعیین‌کننده دارد.


تا همین یکی‌دو سال پیش، سخن گفتن از کنار رفتن علی خامنه‌ای بیش از هر جا در زبان خیابان، شبکه‌های اجتماعی و اپوزیسیون بیرون‌مرزی زندگی می‌کرد. نه به این معنا که درون ایران چنین تصوری وجود نداشت، بلکه از این جهت که در میدان رسمی سیاست داخلی، امکان بیان بی‌واسطه‌اش محدود بود و معمولاً در صورت‌بندی‌های کم‌خطرتر پنهان می‌شد.


نقد دولت‌ها، هشدار درباره ناکارآمدی، یا دعوت به اصلاحات، جایگزین گفتن مستقیم مسئله می‌شد. آنچه اکنون برجسته شده است، صرفاً افزایش شمار بیانیه‌ها نیست.


مسئله، جابه‌جایی کانون گفتار و تلاش برای انتقال محور نزاع از «مدیریت بحران» به «گره انسداد در رأس هرم تصمیم‌گیری» است. در این جابه‌جایی، گزاره‌ای که پیش‌تر تابو محسوب می‌شد، با صراحت بیشتری به متن سیاست داخلی نزدیک می‌شود.

بدون کنار رفتن خامنه‌ای، بازسازی واقعی در اقتصاد، در سیاست داخلی و در سیاست خارجی قابل آغاز نیست.

اهمیت این تحول فقط در محتوای بیانیه‌ها نیست، در کاری است که با تعریف مسئله انجام می‌دهند. سیاست همیشه میدان نهاد و زور نیست، میدان معنا هم هست. گاهی پیش از آن‌که توازن قوا جابه‌جا شود، تعریف بحران تغییر می‌کند و از همان لحظه، محاسبات بازیگران شروع به دگرگونی می‌کند.

پیام‌ها و نامه‌های اخیر از درون ایران دقیقاً بحران را از سطح خطاهای سیاست‌گذاری یا ضعف مدیریت، به سطح معماری قدرت منتقل می‌کنند. یعنی به همان جایی که نظام معمولاً می‌کوشد دست‌نخورده نگه دارد و از قلمرو مسئولیت‌پذیری بیرون ببرد.

در این میان، مواضع منتشرشده از سوی میرحسین موسوی و مهدی کروبی از وزن ویژه‌ای برخوردار است، زیرا نقش نقطه اتصال را بازی می‌کنند. در واقع این دو، اتصال تجربه تاریخی شکاف ۱۳۸۸ با زبان امروز سیاست هستند.


آنها نه اپوزیسیون کلاسیک بیرون‌مرزی‌اند و نه اصلاح‌طلب حکومتی به معنای رایج دهه‌های قبل. جایگاە این دو در میان این دو موقعیت قابل تعریف است. نمادهای یک اعتراض درون‌زاد که هزینه داده و در حصر مانده، و اکنون زبانشان از «اصلاح» به «کناره‌گیری از قدرت» نزدیک‌تر شده است.

این موقعیت میانجی به گفتارشان اعتبار می‌دهد، زیرا عبور از تابو را نه در قالب هیجان بیرونی، بلکه در قالب تجربه‌ای زیسته و تاریخی عرضه می‌کنند.

پیام موسوی بیش از هر چیز دست روی مکانیزم تولید قهر می‌گذارد. خطاب مستقیم او به نیروهای مسلح و دعوت به «زمین گذاشتن تفنگ» صرفاً یک ژست اخلاقی نیست. بلکە اشاره به نقطه‌ای است که در آن بقا به زور گره خورده و سیاست از امکان گفت‌وگو تهی شده است.


وقتی امنیت جای سیاست را می‌گیرد، بحران دیگر اختلالی موقت نیست و به وضعیت دائمی تبدیل می‌شود، زیرا هر مسئله‌ای از اقتصاد تا روابط خارجی، در نهایت به مسئله کنترل فروکاسته می‌شود.


در چنین زمینه‌ای، موسوی راه برون‌رفت را نه در ترمیم جزئی، بلکه در سازوکاری تأسیس‌گر صورت‌بندی می‌کند. رفراندوم درباره قانون اساسی، شکل‌گیری یک جبهه فراگیر، و تأکید بر اصل عدم مداخله خارجی ایده‌های او در این زمان است.


این تأکید، بخشی از مهندسی معنایی پیام است. گذار باید از اتهام پروژه بیرونی جدا شود تا درون میدان سیاست داخلی قابل تصور بماند.

موسوی می‌کوشد عبور را از دل آن چیزی‌که خشونت می‌نامد بیرون بکشد و به زبان تصمیم‌گیری جمعی و رأی‌محور پیوند بزند و نسخه‌ای از گذار که هم هزینه امنیتی را پایین بیاورد و هم امکان مشروعیت‌سازی فراهم کند.

کروبی از زاویه‌ای دیگر همان گره را، با ریتمی متفاوت و لحنی مستقیم‌تربرجسته می‌کند. او وضعیت «اسفبار» را نتیجه سیاست‌ها و دخالت‌های ویرانگر خامنه‌ای می‌خواند و همه‌پرسی آزاد را به‌عنوان مسیر برون‌رفت مسالمت‌آمیز پیشنهاد می‌کند.

در صورت‌بندی گفتار کروبی، دعوا بر سر تغییر دولت یا جابه‌جایی درون جناح‌ها نیست. دعوا بر سر مکانیزم پایان دادن به بن‌بست است. خامنه‌ای به‌عنوان مسئولیت‌پذیر اصلی انسداد نام‌گذاری می‌شود و خروج او به مرکز مسئله بدل می‌گردد.

اما اگر موسوی و کروبی تابو را از مسیر رهبران نمادین می‌شکنند، نامه جمعی کنشگران سیاسی، مدنی و فرهنگی این چرخش را به سطح شبکه‌ای از کنشگران جامعه مدنی منتقل می‌کند.


اینجا سیاست زبان دیگری پیدا می‌کند. زبانی که به‌جای تکیه بر کاریزما یا سابقه حکومتی، بر مفاهیم قابل ترجمه به سیاست عمومی مانند دادخواهی، آزادی زندانیان سیاسی، مسئول دانستن رأس قدرت در سرکوب، و پیشنهاد مسیر نهادی برای تصمیم‌گیری جمعیت تکیه دارد.

اهمیت نامه دقیقاً در همین انتقال است. آن‌ها سعی دارند مسئله را از روایت فردی به روایت شبکه‌ای منتقل کنند. این شبکه نه ابزار قهر دارد و نه ماشین انتخاباتی، اما سرمایه دیگری به نام زبان مشروعیتتولید می‌کند.

در جامعه‌ای که اعتماد عمومی فروریخته و روایت رسمی فرسوده شده است، همین زبان‌سازی می‌تواند وزن سیاسی ایجاد کند.

نامه فعالان، خامنه‌ای را نه صرفاً عامل اشتباهات حکمرانی، بلکه مانع نجات معرفی می‌کند و هم‌زمان افق را به سازوکارهای تصمیم‌گیری جمعی مانند رفراندوم، مجلس مؤسسان و جبهه فراگیر پیوند می‌زند.

هم‌نشینی دادخواهی با مسیرهای تأسیس‌گر در اینجا تعیین‌کننده است. گذار اگر فقط «نه» باشد، به شعار تبدیل می‌شود. اگر بتواند بسته‌ای از مطالبات و مسیر نهادی ارائه دهد، امکان تبدیل شدن به برنامه پیدا می‌کند. نامه درست روی همین مرز می‌ایستد و کنار زدن رأس را به پرسش «چگونه تصمیم می‌گیریم» گره می‌زند.


ترکیب امضاکنندگان نیز خود پیام دارد. کنار هم نشستن چهره‌هایی از حوزه فرهنگ، حقوق، سیاست و کنشگری مدنی نشان می‌دهد میل به عبور از بن‌بست، دیگر صرفاً اختلاف جناحی یا رقابت محدود سیاسی نیست.


این نکته مهم است، زیرا یکی از راهبردهای رایج برای مهار بحران، فروکاستن آن به دعوای گروه‌هاست. تقلیل اعتراض به نزاع اصلاح‌طلب و اصولگرا، یا نسبت دادن آن به پروژه بیرونینمونه‌های این فروکاستن‌ها بوده و هست.

وقتی نامه از متن طیفی متکثر بیرون می‌آید و هم‌زمان بر عدم مداخله خارجی و مسیرهای رأی‌محور تأکید می‌شود، امکان این فروکاستن دشوارتر می‌گردد. به بیان دیگر، نامه فقط یک مطالبه را مطرح نمی‌کند، بخشی از زمین بازی روایت رسمی را هم محدود می‌کند.

کنار هم قرار گرفتن این سه خط، پیام موسوی، موضع کروبی، و نامه کنشگران، یک نتیجه تحلیلی تولید می‌کند که هسته استدلال همین متن است.


مسئله دیگر صرفاً ضعف مدیریت یا خطای سیاست‌گذاری نیست. مسئله ساختار تصمیم‌گیری است که در رأس قفل شده و از تولید راه‌حل عاجز مانده است.

در چنین وضعیتی، گفتار کنار رفتن خامنه‌ای از سطح شعار یا آرزو، به سطح یک صورت‌بندی ساختاری نزدیک می‌شود. یعنی به ادعایی درباره نحوه کارکرد نظام، نه فقط درباره ناکارآمدی افراد تمرکز می‌کند.

این همان چیزی است که چرخش را جدی می‌کند، چون نظام‌ها معمولاً می‌توانند در برابر نقد سیاست‌ها انعطاف نشان دهند، اما در برابر نقد قفل رأس و انسداد معماری، آسیب‌پذیرتر می‌شوند.


معنای این تغییر را باید در تفاوت میان دو پرسش دید. پرسش قدیمی این بود که «جانشین کیست؟» و سازوکارهای رسمی چگونه عمل می‌کند. پرسش تازه این است که «بن‌بست چگونه شکسته می‌شود؟» و مهم‌تر از آن، شکستن آن چگونه مشروعیت می‌گیرد.


زمانیکە بحران به رأس متصل می‌شود، جانشینی دیگر فقط پروژه‌ای درون‌نهادی نخواهد بود، بلکە به پروژه‌ای برای کنترل بحران مشروعیت تبدیل می‌شود.

حتی اگر انتقال قدرت با سازوکارهای رسمی انجام شود، جامعه با یک معیار تازه وارد میدان می‌شود. آیا «بعد از خامنه‌ای» قرار است بازتولید همان معماری باشد یا پاسخی واقعی به بحران مشروعیت و کارآمدی ارائه کند؟

از این نقطه به بعد، هزینه مهندسی بدون تغییر بالا می‌رود. زیرا اگر قرار باشد جانشینی صرفاً در اتاق‌های بسته پیش برود، با واقعیتی روبه‌رو است که این گفتار تازه آشکار کرده است.


بخشی از سیاست داخلی، مشروعیت استمرار رأس‌محور را هدف گرفته است. این هدف‌گیری، حتی اگر امروز ابزار اجرایی نداشته باشد، در سطح محاسبات سیاسی اثر می‌گذارد. چون هر بلوک قدرت، از هسته سخت تا نیروهای امنیتی و تکنوکرات‌ها، ناچار می‌شود نه تنها به پرسش کنترل، بلکه به پرسش مشروعیت هم پاسخ دهد.


در وضعیت‌های بحرانی، گاهی همین جابه‌جایی پرسش‌هاست که رفتارها را تغییر می‌دهد و ائتلاف‌ها، تاکتیک‌ها و حتی نحوه روایت‌سازی را متأثر می‌کند.


در اینجا پیوند این چرخش گفتاری با منطق سناریوهای جانشینی روشن می‌شود، بدون آن‌که متن به سناریونویسی فروکاسته شود.

اگر نقطه آغاز تحلیل جانشینی را نوع خروج خامنه‌ای بگیریم، بیانیه‌های اخیر دقیقاً روی همین متغیر فشار می‌آورند. خروج را از یک امر طبیعی زیست‌شناختی یا یک فرآیند اداری پشت‌پرده، به مسئله مرکزی سیاست تبدیل می‌کنند.

نتیجه‌اش این است که مسیرهای پس از آن نیز از پیش تحت تأثیر قرار می‌گیرد، چون هر انتقالی دیگر صرفاً با معیار کنترل سنجیده نمی‌شود، بلکه با معیار پاسخ‌گویی به بحران مشروعیت محک می‌خورد.


در چنین وضعیتی، انتقال مدیریت‌شده حتی اگر به لحاظ نهادی ممکن باشد، بار توجیه سنگین‌تری پیدا می‌کند، راه‌حل‌های میانی جذاب‌تر می‌شوند، و گزینه گذار نهادی دست‌کم در سطح گفتار زبان دقیق‌تر و فراگیرتری پیدا می‌کند.


اما در همین نقطه، باید یک ظرافت معنایی را نیز بە تحلیل افزود تا خطی و ساده نشود. تأکید بر عدم مداخله خارجی در این بیانیه‌ها، ممکن است فقط یک موضع‌گیری اخلاقی نباشد و تحت شرایطی می‌توان آن را عملیاتی سیاسی برای ساختن مرز مشروعیت دانست.

این نیروها با نفی مداخله، دو کار هم‌زمان می‌کنند. از یک‌سو، گذار را از اتهام پروژه بیرونی جدا می‌کنند تا یاجاد یک فرمول برای آیندە بعد از خامنەای، از امکان مفصل‌بندی برخوردار باشد. از سوی دیگر، برای خودشان سرمایه سیاسی تولید می‌کنند، سرمایه‌ای که در مراحل آتی می‌تواند در بازی قدرت هم به کار بیاید.

ضد مداخله بودن، به آنها امتیاز درون‌زایی می‌دهد. امتیازی که می‌تواند در آینده، حتی اگر وارد میدان رقابت سیاسی شوند، برای معرفی خود به‌عنوان راه‌حل ملی به کار آید.


این سرمایه البته تا زمانی کار می‌کند که امکان سیاست ورزی درون ایران زنده بماند. اگر حاکمیت همان مسیر انسداد را ادامه دهد و سیاست داخلی در وضعیت امنیتی باقی بماند، این موضع می‌تواند دچار فرسایش شود.


در چنین وضعی، بخشی از نیروهای سیاسی و مدنی، حتی اگر همچنان با مداخله مخالف باشند، ممکن است به اَشکالی از فشار دیپلماتیک و حقوق بشری نزدیک‌تر شوند و آن را حق دفاع از جامعه معرفی کنند.


بخش دیگری نیز ممکن است، از سر ناامیدی از امکان تغییر درون‌زا، صریح‌تر به سمت طلب حمایت خارجی حرکت کند.


بنابراین عدم مداخله را نباید موضعی مطلق و ابدی خواند، بیشتر شبیه پروتکل مشروعیت‌سازی است که هم به درد امروز می‌خورد و هم ممکن است در آینده تغییر شکل بدهد یا شکاف درونی ایجاد کند.

پیامد فوری این وضعیت برای معماری قدرت، تغییر میدان از کنترل بحران به مدیریت مشروعیت است. کنترل به ابزار امنیتی تکیه دارد و مشروعیت به زبان سیاست. وقتی رأس به‌عنوان گره انسداد معرفی می‌شود،

حتی اگر دستگاه قهر بتواند برای مدتی کنترل را نگه دارد، مسئله مشروعیت حل نمی‌شود و شکاف میان این دو در بلندمدت خودش به بحران‌های تازه تبدیل می‌گردد.


از همین منظر، خطاب به نیروهای مسلح و اشاره به زمین گذاشتن تفنگ، بیش از آن‌که توصیه‌ای اخلاقی باشد، یک هشدار تحلیلی است.


اگر سیاست بازنگردد و تصمیم‌گیری جمعی جایگزین اداره امنیتی نشود، ایران در مدار فرسایش می‌ماند، فرسایشی که هزینه وفاداری را بالا می‌برد، سود بقا را کم می‌کند و در نهایت بازیگران بیشتری را به سمت گزینه‌های پرریسک‌تر هل می‌دهد.


می‌توان گفت این صداها هنوز قدرت اجرایی ندارند، اما ممکن است بتوانند میدان را بازتعریف ‌کنند. در سیاست، همیشه این‌طور نیست که قدرت فقط در دست کسی باشد که ابزار اجرایی دارد، گاهی قدرت در دست کسی است که بتواند صورت مسئله را تعریف کند.

پیام‌های موسوی و کروبی و نامه کنشگران، روی یک نقطه مشترک انگشت می‌گذارند. بن‌بست در رأس است و برون‌رفت بدون گشودن این گره، به تعویق و فرسایش تبدیل می‌شود. همین بازتعریف سقف انتظارات را بالا خواهد برد.

اما این سقف بالا، یک پیام دوم هم دارد. اگر هیچ شکافی در بن‌بست ایجاد نشود، همان نیروهایی که امروز می‌کوشند گذار را درون‌زا و غیرمداخله‌پذیر صورت‌بندی کنند، ممکن است فردا برای بقا و حضور در بازی قدرت، یا برای پاسخ دادن به فشار اجتماعی، مجبور شوند مواضع‌شان را تعدیل کنند.


در این معنا، پرسش اصلی آینده نه فقط جانشین کیست، بلکه این است که آیا حاکمیت راهی برای بازگرداندن سیاست و تولید مشروعیت باز می‌کند یا با ادامه انسداد، جامعه و نیروهای سیاسی را به سمت گزینه‌های تندتر و بیرونی‌تر سوق می‌دهد.


 
 
bottom of page