سیاست پچپچ و افکار عمومی ایران: وقتی همه میگویند خامنهای تمام شده است
- Arena Website
- Oct 7, 2025
- 6 min read

در جامعهای که رسانه خاموش و گفتوگوی آزاد سرکوب شده است، پچپچ به زبان دوم مردم و زبانی برای گفتنِ ناگفتنیها بدل میشود. پچپچ نه صرفاً شایعه، بلکه بازتاب ناخودآگاه جمعی و سازوکاری برای تحلیل و مقاومت است؛ ابزاری که در غیاب رسانه آزاد، حقیقت را در سکوت میسازد و سیاست را در حاشیه بازآفرینی میکند.
در ایران خبر همیشه دیر میرسد اما زمزمهها همیشه زود میچرخند. از دههها پیش تا امروز جامعه میان دو منبع اطلاع سرگردان مانده است، رسانهای رسمی که سانسور میکند و مردمی که پچپچ میکنند.
میان این دو، حقیقت در حاشیه جا میماند و افکار عمومی در قالبی زیرزمینی نفس کشیدە و خود را در جملهای کوتاه از زبان رهگذری آشکار میکند.
مردم میگویند خامنهای بیمار است، میگویند اسرائیل حمله میکند، میگویند پزشکیان فقط پوشش است و این گفتهها از دیوار سکوت عبور میکنند و در حافظه جمعی جا میگیرند.
پچپچ در ایران زبانی است برای گفتن آنچه گفتنش ممنوع میماند و مردم با همین زبان درباره سیاست حرف میزنند. زمانیکە رسانه آزاد وجود ندارد، جامعه با نشانه و اشاره وقایع را تحلیل میکند و معنای پنهان را میسازد.
همانطور که اقتصاد کشور به زیرزمین رفته است، سیاست هم به زیرزمین خزیده و پچپچ به پول رایج این بازار سیاه تبدیل شده و در کوچه و خانه و محل کار جریان دارد و هر نجوا را به یک خبر تازه بدل میکند.
پچپچ،زبان دوم جامعه
پچپچ زبان دوم جامعه است و مردم با آن ترس، امید و شوک خود را بیان میکنند. در هر بزنگاه تاریخی، مردم پیش از رسانه رسمی خبر را در ذهن خود میسازند و آن را در گفتوگوهای روزمره پخش میکنند.
در سالهای پایانی حکومت پهلوی، پیش از آنکه روزنامهها جرأت نوشتن از اعتراضات را پیدا کنند، مردم در بازار و اتوبوس و صف نان پچپچ میکردند که کار شاه تمام شده است و همان زمزمهها بعدها به شعار و سپس به خیابان راه پیدا کرد.
شاید در دورههای قدیمتر هم چنین زبانی وجود داشته باشد، اما موضوع بحث ما نیست و بحث بر سر تداوم آن در سیاست معاصر ایران است.
این سنت در جمهوری اسلامی ایران نیز ادامه یافت و با هر فاجعه یا بحرانی دوباره زنده شد. از اعدامهای ٦٧ تا ساقط کردن هواپیمای اوکراینی تا مرگ چهرههای سیاسی و تصمیمهای پنهان حاکمیت، نخستین نشانهها همیشه در زبان مردم آشکار میشود و جامعه با همین نجواها تغییر را پیش از اعلام رسمی حس میکند.
پچپچ به نوعی حسگر جمعی تبدیل و مردم با آن، پیش از هر خبر رسمی، وقوع رویداد را پیشبینی میکنند. به همین دلیل پچپچ به زبان ناخودآگاه ایرانیان تبدیل شده و در هر صحنهای از سیاست حضور دارد.
در انتخابات، مرگها، انتصابات و حتی شایعه جنگ، مردم با زمزمههای خود روایت میسازند و در هر بحران همزمان ناظر، تحلیلگر و راوی میشوند و با پچپچهایشان نقشه ذهنی آینده را طراحی میکنند و آیندهای را میسازند که شاید هنوز اعلام نشده اما در ذهن جامعه از پیش اتفاق افتاده است.
پچپچ بهعنوان افکار عمومیِ غیررسمی
در نظامهای دموکراتیک، افکار عمومی از مسیر نظرسنجی، رسانه آزاد و گفتوگوی اجتماعی شکل میگیرد و در چرخهای باز، بر سیاست اثر میگذارد.
در ایران، چون این مسیرها مسدود شدهاند، افکار عمومی شکلی غیر رسمی بە خود گرفته و در قالب پچپچ جریان پیدا کرده است.
مردم در گفتوگوهای روزمره، خبر را بازتولید میکنند و برداشت خود را به واقعیت بدل میسازند و آنچه را کە نمیتوانند بنویسند یا فریاد بزنند، در نجواهای کوتاه میان خود به اشتراک میگذارند.
در سال ۱۳۸۸ میگفتند تا حالا نشده است کە رئیسجمهور یکدورهای بماند و این جمله فقط تحلیل سیاسی نبود و نوعی حس تاریخی بود که تکرار قدرت را بدیهی میدانست.
در سال ۱۳۹۲ گفتند روحانی را خود نظام میخواهد و این جمله نشانه بیاعتمادی عمیق به سازوکار انتخابات بود.
در سال ۱۴۰۰ گفتند رئیسی را برای رهبری آماده میکنند و این بار پچپچها تصویر ذهنی جامعه از جانشینی را بازتاب دادند و نوعی پیشنویس مردمی برای آینده قدرت ساختند.
پچپچها از نظر اطلاعاتی دقیق نیستند، اما از نظر روانی صادقاند و حقیقت درونی جامعه را نشان میدهند. آنها رواننگار جمعیاند و مشخص میکنند مردم از چه میترسند، به چه امیدوارند و در برابر چه چیزی احساس خطر میکنند و از همین راه نقشه ذهنی قدرت را شکل میدهند و بازتعریف میکنند.
پچپچ را نمیتوان فقط شایعه دانست و در سطح خبر نادرست خلاصه کرد. شایعه میتواند ساخته و پرداخته قدرت یا رسانه باشد، اما پچپچ انعکاس احساس جمعی است و از دل تجربههای روزمره زاده میشود.
مردم چیزی را زمزمه میکنند که ذهنشان برای پذیرش آن آماده است و همین آمادگی، معنای سیاسی پچپچ را میسازد.
زمانیکە پچپچ درباره مرگ خامنهای بالا میگیرد، جامعه در ناخودآگاه خود به پایان فکر میکند و در واقع خبر را پیشاپیش نوشته است. وقتی نجواها درباره جنگ زیاد میشود، مردم حس کردهاند که مسیر قدرت به سوی بحران میرود و این اضطراب را در قالب گفتوگوی غیررسمی تخلیه میکنند.
پچپچ نوعی آینه احساسی است که نه با دادههای خبری، بلکه با لرزش روان جمعی حرکت میکند. به همین معنا، میتوان گفت پچپچ نقش یک سیستم هشدار زودهنگام را دارد و پیش از هر تصمیم رسمی، نشانههایش در جامعه دیده میشود.
افکار عمومی در ایران ناگهانی تغییر نمیکند و مانند زمینلرزه، پیشلرزههایی دارد که همان پچپچها هستند و با هر زمزمه کوچک، خبر از لرزشی بزرگتر در آینده میدهند و مسیر تحولات را پیشبینی میکنند.
ابزار کنترل یا مقاومت
پچپچ همیشه از پایین برنمیخیزد و گاه از بالا طراحی میشود. در ساختار سیاسی ایران، نهادهای امنیتی و رسانههای وابسته گاهی خود شایعه میسازند تا واکنش جامعه را بسنجند و میزان تحمل افکار عمومی را اندازه بگیرند.
وقتی خبر بیماری خامنهای یا زمزمه توافق پنهان منتشر میشود، ممکن است بخشی از یک بازی حسابشده باشد تا حاکمیت بفهمد مردم در برابر چه چیزی میترسند، میپذیرند یا شورش میکنند.
پچپچ در چنین وضعی به ابزار آزمایش اجتماعی تبدیل میشود و نه نشانه آزادی، بلکه شیوهای برای کنترل و پیشگیری از خشم عمومی عمل میکند.
اما جامعه هم یاد گرفته است با همین ابزار مقابله کند و از پچپچ به عنوان سلاح نرم خود بهره ببرد. وقتی نمیتواند اعتراض کند، در نجواها دست به نوعی انقلاب کلامی میزند و سکوت رسمی را با زمزمههای جمعی میشکند.
وقتی میگوید میخواهند حمله کنند، ترس خود را بازگو میکند و وقتی میگوید او رفتنی است، امید پنهانش را آشکار میکند.
در نهایت، پچپچ به میدان نبرد خاموش میان ترس و امید تبدیل میشود و هم حکومت و هم جامعه در آن نقش بازی میکنند. قدرت میخواهد با آن سنجش و مهار کند و مردم میخواهند با آن مقاومت و معنا بسازند و در این کشاکش، زبان زمزمه به زبانی سیاسی و پایدار بدل میشود.
اکنون، در سال ۱۴۰۵
پچپچهای امروز ایران به یک جمله مشترک میرسند و همه بر سر آن همنظرند که کار خامنهای تمام شده است. مردم ممکن است درباره حمله احتمالی اسرائیل، بحران اقتصادی یا جانشینی حرف بزنند، اما در پایان هر گفتوگو همان جمله را تکرار میکنند و با لحنی مطمئن میگویند حمله بشود یا نشود، خامنهای رفتنی است و این جمله دیگر شایعه نیست، بلکه داوری افکار عمومی است.
در این روایت جمعی، هیچ بحرانی موضوع اصلی نیست و هر اتفاقی فقط پیشدرآمدی برای پایان تلقی میشود. جنگ، رکود، بیماری یا انتخابات صحنههایی از نمایشیاند که پایانش در ذهن جامعه از پیش نوشته شده و همه بازیگران، حتی حاکمیت، در مسیری حرکت میکنند که نتیجهاش از قبل معلوم است.
افکار عمومی در ایران دیگر به تغییر تدریجی باور ندارد و به پایان باور دارد و همین باور است که در نجواها تکرار میشود. مردم با پچپچهای خود نوعی جشن خاموش برای پایان قدرت برپا میکنند و با هر زمزمه، تاریخ را به سوی لحظهای سوق میدهند که هنوز نیامده اما در ذهن جمعی از مدتها پیش اتفاق افتاده است.
صدای خاموش جامعه
پچپچ در ایران تنها زمزمه نیست، بلکه شیوهای از زیستن در دل ترس و امید است. در جامعهای که گفتوگوی عمومی سرکوب شده، نجوا به رسانه مردم بدل شده و جای خالی مطبوعات، تریبون و صندوق رأی را پر کرده است. هر لطیفه، هر شایعه و هر واهمه، تکهای از حقیقت پنهان را حمل میکند و مردم با همین تکهها تصویر خود را از آینده میسازند.
هسته سخت قدرت از این زمزمهها میترسد، زیرا میداند آنچه امروز در میان گوشها رد و بدل می شود، فردا بر زبانها میافتد و روزی به خیابان میرسد. اما جامعه نیز بدون آن نمیتواند دوام بیاورد، چون پچپچ تنها راه گفتنِ بیخطر است و تنها مجرای تنفس در فضای خفقان.
پچپچ زبانی است که ملت با خود حرف میزند و تاریخ را در سکوت بازمینویسد. در ایران، شاید خبر رسمی دیر برسد، اما حقیقت همیشه زودتر از تلویزیون و رسانههای اجتماعی، در گوش مردم گفته میشود و امروز آن زمزمه مشترک چنین میگوید که خامنهای تمام شده است.











