top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

فوتبال در ایران به‌مثابه یک دستگاه عاطفی ملت‌سازی عمل می‌کند

  • 8 hours ago
  • 7 min read
فوتبال در ایران

شیلان سقزی


یک‌بار در ورزشگاهی نیمه‌پر، مردی را دیدم که با پیراهن تیمی روی سکو ایستاده بود و با تمام بدنش فریاد می‌کشید؛ نه فقط با دهان، بلکه با شانه‌ها، با گردن سفت، با رگ‌های برجسته‌ی دست. لحظه‌ای بعد، همان مرد اگر در خیابان از کنارش رد می‌شدی شاید کارمندی آرام، پدری خسته یا دانشجویی بی‌حاشیه به نظر می‌آمد. اما در آن چند دقیقه، او از خودش بیرون آمده بود و به چیزی بزرگ‌تر و مبهم‌تر چسبیده بود؛ جمع، پرچم، حریف، تاریخ. فوتبال این نقطە است که معنا پیدا می‌کند، در لحظه‌ای که بدن فردی از انضباط روزمره جدا می‌شود و به دستگاهی جمعی وصل می‌گردد که نامش را ملت گذاشته‌اند، اما کارکردش اغلب از ملت فراتر می‌رود و به مهندسی هیجان، تخلیه‌ خشم و تولید وفاداری می‌رسد.


در ایران، مدت‌هاست کە فوتبال فقط یک بازی نیست. در ظاهر، مسابقه‌ای است میان دو تیم؛ اما در عمق آن، صحنه‌ای است برای تمرین یک نوع ایران‌بودن که از بالا تعریف گشتە، یک‌دست تصور شده و در لحظات بحرانی با صدای بوق و فریاد و اشک به حرکت درمی‌آید.


این ایران‌بودن، مثل شعر کلاسیک، موسیقی سنتی، عرفان ملی‌سازی‌شده، یا سینمایی که در دهه‌های مختلف بار ایدئولوژیک سنگینی را حمل کرده، قرار نیست صرفاً از جنس ذوق‌ورزی باشد. بلکە قرار است جهان را در چارچوبی خاص بچیند، چارچوبی که در آن مرکز، خالص، مردانه، شیعی، فارسی‌محور و غالباً سلسله‌مراتبی است. فوتبال در این میان نقش یک رسانه‌ عاطفی را بازی می‌کند، چیزی میان آیین، نمایش، و اداره‌ جمعیت.


سلسله پهلوی این مسالە را بە خوبی درک کردە بود. دولت مدرن متمرکز به‌خوبی می‌دانست که ملی‌گرایی فقط در کتاب‌های درسی یا رژه‌های نظامی ساخته نمی‌شود. بدن‌ها باید درگیر شوند. باید دویدن، ضربه‌زدن، پیروزی، شکست و نظم جمعی را تجربه کنند. ورزش، به‌ویژه فوتبال و کشتی، برای چنین پروژه‌ای ایده‌آل بود.

کشتی از یک‌سو با تصویر پهلوانی، ریشه‌های کهن‌نما و مردانه‌ خود و فوتبال از سوی دیگر در پیوندش با مدرنیته‌ وارداتی و هیجان توده‌ای، دو ستون مکمل شدند. یکی گذشته را به شکل اسطوره‌ای احضار می‌کرد، دیگری آینده را به شکل نمایش سرعت و رقابت. هر دو در خدمت یک ایده بودند. این‌که ایران، اگرچه ناهمگون و چندزبانه و چندپاره است، باید در یک صورت‌بندی واحد و مرکزگرا دیده شود.

جمهوری اسلامی این پروژه را متوقف نکرد، بلکە آن را بازنویسی کرد. اگر پهلوی ملی‌گرایی را با مدرن‌سازی، شاهنشاهی و بدن منظم پیوند می‌زد، جمهوری اسلامی آن را با شهادت، مقاومت، غیرت مذهبی و مناسک جمعی بازکُدگذاری کرد.


فوتبال در این نظم تازه حذف نشد، چون حذف‌کردنی نبود. فوتبال را باید می‌پذیرفتند، اما نه به‌عنوان یک سرگرمی ساده؛ باید آن را به دستگاهی برای تولید همبستگی کنترل‌شده تبدیل می‌کردند.


جام جهانی، مسابقات حساس، پیروزی‌های خاص، یا حتی شکست‌های نزدیک، همگی به فرصت‌هایی برای پمپاژ حس ملی تبدیل شدند. وقتی تیم ملی می‌برد، خیابان‌ها برای چند ساعت شبیه جشن عمومی می‌شوند، اما این جشن، بی‌طرف نیست.

در آن، زبان غالب، نمادهای غالب و حافظه‌ غالب دوباره تقویت می‌شود. پیروزی، به‌جای آن‌که صرفاً پیروزی یک تیم ورزشی باشد، به موفقیت یک روایت واحد از ایران تبدیل می‌گردد.

این‌جا فوتبال به سیاستی از هیجان شباهت پیدا می‌کند. سیاستی که به‌جای مشارکت واقعی، احساس مشارکت را تولید می‌کند. تماشاگر حس می‌کند در یک امر بزرگ جمعی سهیم شده است، در حالی که فقط به شکل مدیریت‌شده‌ای در صحنه‌ای حضور دارد که قواعدش از پیش نوشته شده‌اند. این دقیقاً همان جایی است که فوتبال به کار دولت می‌آید.


اما ماجرا فقط در سطح کلان و دولتی نمی‌ماند. فوتبال یک فناوری خُرد تخلیه‌ روانی هم هست. استادیوم، به‌خصوص در فضای مردسالار ایران، محلی می‌شود برای رهاسازی کنترل‌شده‌ تنش. مردانی که در زندگی روزمره با تحقیر اقتصادی، بیکاری، فرودستی طبقاتی و فشارهای خانواده و نهادها احاطه شده‌اند، حق پیدا می‌کنند فریاد بزنند، ناسزا بگویند، دشمن بسازند و از طریق جمع، به خودشان وزن بدهند.


این وزن، واقعی نیست، اما مؤثر است. چون بدن را از بی‌قدرتی موقت بیرون می‌کشد. مسئله دقیقاً همین‌جاست. فوتبال در ورزشگاه فقط نمایش احساس نیست، بلکە بازتولید نوعی سوژه‌ مردانه است که قدرت را در تهاجم، تحقیر و رقابت می‌فهمد.

زن‌ستیزی سکوها، فحاشی‌های جنسی و تحقیر بدن زنانه، اتفاقاتی حاشیه‌ای نیستند، آن‌ها بخشی از منطق درونی این فضا هستند. استادیوم اغلب جایی است که مردانگی بحران‌زده خودش را بازسازی می‌کند و برای این کار ناچار است چیزی را پایین بکشد؛ زن، دیگری، اتنیک دیگر، تیم دیگر و شهر دیگر.

در همین نقطه، دوگانه‌سازی‌های فوتبالی بسیار مهم می‌شوند. استقلال و پرسپولیس، برای مثال، در ظاهر دو قطب رقیب‌اند، اما در عمل، هر دو درون یک ساختار تاریخی و سیاسی واحد زیست می‌کنند، هر دو از یک اقتصاد نمادین تغذیه می‌شوند و هر دو اغلب فرصتی برای بازتولید دوقطبی تصنعی می‌سازند.


مردم سال‌ها با این دوگانه زندگی می‌کنند، دعوا می‌کنند، هویت می‌سازند، از هم فاصله می‌گیرند، آشتی می‌کنند، دوباره می‌جنگند.


اما این دشمنی، در سطحی ژرف‌تر، شکلی از هدایت انرژی است. نزاعی که اگر به ساختار قدرت، نابرابری و انحصار رسانه‌ای برسد خطرناک می‌شود، در هیات دو تیم پایتختی مهار می‌گردد.


رقابت، به‌جای آن‌که علیه مرکز قدرت صورت‌بندی شود، درون همان مرکز می‌چرخد. مردم می‌جنگند، اما در دایره‌ای که خود قدرت برایشان مشخص کردە است.

شاید نمونه‌ عریان‌تر این منطق، مسائلی باشد که پیرامون تیم تراکتورسازی تبریز یا دیگر تیم‌های حاشیه‌دارتر رخ می‌دهد که در آن فوتبال ناگهان از بازی به میدان زبان بدل می‌شود. شعارهای قومی، ضدقومی، نژادی و تحقیرآمیز، در استادیوم گاه آن‌قدر آشکار می‌شوند که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً هیجان نامید. این‌جا فوتبال آینه‌ای است که ساختار نابرابر ملت را لو می‌دهد.

ملتی که روی کاغذ یک‌دست تعریف شده است، در واقع از تنش‌های اتنیکی، زبانی، منطقه‌ای و تاریخی آکنده است. اما به‌جای آن‌که این تکثر به رسمیت شناخته شود، اغلب به شکل طرد و تمسخر بازمی‌گردد. استادیوم در چنین وضعی میدان سیاست است، اما سیاستی زشت، سطحی و پرخاشگر که به‌جای گفت‌وگو تحقیر را تولید می‌کند.

شعار نژادی فقط توهین نیست، یادآوری جایگاه است: این‌جا چه کسی مرکز است، چه کسی حاشیه، چه کسی حق دارد نماینده‌ ایران باشد و چه کسی باید در نقش دیگری بماند.

کُشتی در این منظومه جایگاه خاصی دارد. کشتی از دیرباز به‌عنوان ورزشی «اصیل» و «ایرانی» بازنمایی شده است که گویا روح پهلوانی، غیرت و مردانگی اخلاقی را حمل می‌کند. این بازنمایی اتفاقی نیست. کشتی برای ملی‌گرایی ایرانی، سرمایه‌ای نمادین بوده است، زیرا به‌ظاهر ریشه‌دار، کم‌زرق‌وبرق و قابل پیوند با اسطوره‌های زورخانه و مرام پهلوانی است.


اما همین ورزش هم، وقتی ذیل پروژه‌ ناسیونالیستی قرار می‌گیرد، از معناهای چندگانه‌اش تهی می‌شود و به نشانه‌ای از اصالت ایرانی بدل می‌گردد.


تیم تراکتورسازی تبریز

بدن کشتی‌گیر در این‌جا فقط یک بدن ورزشی نیست؛ پیکری است که قرار است سختی، انضباط، خاک، سنت و مردانگی ملی را مجسم کند. این همان جایی است که ورزش از حوزه‌ی استعداد و تمرین فراتر می‌رود و به سیاست بدن می‌رسد.

نکته‌ مهم این است که فوتبال و کشتی، در ایران مدرن، تقریباً همان کاری را با ملیت می‌کنند که شعر، عرفان، موسیقی سنتی و سینمای ایدئولوژیک با حافظه‌ فرهنگی. آن‌ها یک تصویر از ایران را بر می‌سازند که هم عمیق است و هم محدود، هم باشکوه است و هم حذف‌کننده.

شعر فارسی، به‌ویژه در روایت رسمی، به زبان روح ایرانی تبدیل می‌شود، موسیقی سنتی به صدای اصالت، عرفانبه راهی برای گریز از تاریخ زمخت، و سینما به نمایشگاهی از رنج، اخلاق و گاه مقاومت قابل‌مصرف.


در هر مورد، تکثر واقعی جامعه به سطحی از زیبایی‌شناسی فروکاسته می‌شود. ورزش نیز همین کار را می‌کند، فقط با بدن‌های عرق‌کرده و جمعیت فریادزن.

هر کدام از این‌ها بخشی از دستگاهی هستند که ایران را نه به‌عنوان یک میدان منازعه، بلکه به‌عنوان یک روایت منسجم عرضه می‌کنند. روایت منسجم، همیشه چیزی را پنهان می‌کند؛ زور را، حذف را، مرکزیت را.

ورزشگاه فقط مکان سرگرمی نیست، یک فضای انضباطی است. بدن‌ها صف می‌کشند، نگاه‌ها هدایت می‌شوند، هیجان‌ها زمان‌بندی می‌شوند و حتی فریادها اغلب قابل پیش‌بینی‌اند. در این فضا، قدرت فقط سرکوب نمی‌کند؛ تولید می‌کند. تولید شور، تولید تعلق، تولید رقابت، تولید نفرت‌های قابل‌استفاده. 


فوتبال یک ماشین میل است، اما میل آزادشده نیست؛ میل کدگذاری‌شده است. میل به تعلق، میل به دیده‌شدن، میل به شکستن سکوت، میل به برتری، میل به دشمن داشتن. این میل‌ها طبیعی نیستند، اما مصنوعی هم به آن معنای ساده نیستند.

آن‌ها در تاریخ بدن‌ها رسوب کرده‌اند، در خاطره‌ی تحقیر، در آموزش مدرسه، در رسانه، در خانواده و در اقتصاد نابرابر. فوتبال فقط این میل‌ها را سازمان‌دهی می‌کند.

دلیل اینکه فوتبال این‌همه قدرت دارد، شاید همین باشد، به‌ظاهر بی‌خطر است. کسی که از فوتبال حرف می‌زند، کمتر متهم می‌شود به سیاست‌بازی.


اما درست در همین بی‌خطری ظاهری، بیشترین کار ایدئولوژیک صورت می‌گیرد. آدم‌ها از طریق فوتبال با دولت آشتی نمی‌کنند، با آن هم‌نفس می‌شوند. این هم‌نفس‌شدن همیشه آگاهانه نیست. گاهی فقط یک لحظه است. پرچمی که بالا می‌رود، سرودی که ناگهان جمع را می‌گیرد،

فوتبال ایرانی، اگر از سطح نتیجه و جدول و داور بالاتر دیده شود، یک آینه نیست، بلکە در مقابل یک دستگاه است. دستگاهی برای ساختن سوژه‌ای که بتواند در عین خشمگین بودن، مهارپذیر بماند؛ در عین معترض بودن، ملی‌گرا بماند؛ در عین احساس قدرت، از قدرت واقعی محروم بماند.

شاید به همین دلیل است که این ورزش تا این اندازه جدی گرفته می‌شود و در عین حال جدی گرفته نمی‌شود. همه می‌دانند چه بازی بزرگی است، اما نمی‌خواهند بپذیرند که این بازی، فقط در زمین چمن رخ نمی‌دهد.

در مدرسه، در تلویزیون، در خانواده، در زبان توهین، در نسبت مرد با زن، در نسبت مرکز با حاشیه و در نسبت دولت با جمعیت هم جریان دارد. فوتبال در ایران یک سرگرمی نیست که گاهی سیاسی شود؛ یک سازوکار سیاسی است که خود را سرگرمی جا زده است.

و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد. ما اغلب از چیزی هیجان‌زده می‌شویم که هم‌زمان ما را به عقب می‌برد. از گل، از مشت گره‌کرده، از قهرمانی، از شعار، از سکو، از رقص پرچم.


اما در پس این شور، الگویی تکرار می‌شود که سال‌هاست در دیگر حوزه‌ها هم فعال است؛ یک روایت واحد از هویت، یک مرکز بی‌حس به تفاوت و یک جمعیت که یاد گرفته اختلاف‌هایش را نه حل کند، بلکه در هیئت رقابت‌های مصنوعی مصرف کند.

فوتبال در ایران، درست مثل بخشی از شعر و عرفان و سینما و موسیقی رسمی، قرار نیست تنها زیبایی را خلق کند. قرار است سیاست یکدست‌سازی را زیبا کند.

این‌جا زیبایی، بی‌گناه نیست. این‌جا شور، خنثی نیست. و این‌جا ورزش، هرقدر هم به ظاهر از سیاست دور باشد، از درون یکی از وفادارترین ابزارهای سیاست ملی‌سازی احساس باقی مانده است.

 

bottom of page