top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

چرا پیروزی‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه به ثبات سیاسی نمی‌انجامد؟

  • 9 hours ago
  • 5 min read



تنظیم: رامیار حسینی


تحول اصلی در سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا، انتقال از بحران قدرت به بحران کارآمدی قدرت است. ایالات متحده هنوز قادر است هزینه‌های نظامی سنگینی را بر رقبای خود تحمیل کند، اما دیگر نمی‌تواند همانند گذشته از دل این برتری، نظمی سیاسی و ماندگار بسازد. این شکاف، صرفاً محصول خطاهای تاکتیکی نیست، بلکه از دگرگونی ساختار امنیتی خاورمیانه و افزایش پیچیدگی بازیگران آن ناشی می‌شود. در چنین فضایی، قدرت نظامی، بیش از آنکه بحران را خاتمه دهد، مسیر و شکل آن را تغییر می‌دهد و همین، پارادوکس اصلی سیاست منطقه‌ای واشنگتن را شکل داده است.


آنچه امروز در سیاست خاورمیانه‌ای ایالات متحده بیش از هر چیز خود را نشان می‌دهد، شکاف میان توانایی انجام عملیات نظامی و ناتوانی در تبدیل این توانایی به یک نظم سیاسی پایدار است. این همان پارادوکسی است که در تحلیلی منتشر شدە از روزنامە فارن آفرز (Foreign Affairs) به قلم دانا استرول برجسته می‌شود.


آمریکا همچنان یکی از قدرتمندترین بازیگران نظامی در خاورمیانه است، اما این قدرت دیگر به‌طور خودکار به معنای کنترل سیاسی یا ثبات منطقه‌ای نیست.


در واقع می‌توان گفت که ایالات متحده هنوز می‌تواند وارد عمل شود و  ضربه نظامی خود را وارد آورد، یا بازدارندگی را ایجاد کردە و بحران‌ها را در کوتاه‌مدت مدیریت کند. اما آنچه از دست رفته یا دست‌کم محدود شده است توانایی تبدیل این مداخلات به یک نتیجه پایدار سیاسی است.

به همین دلیل است که در بسیاری از موارد، عملیات‌های بە ظاهر موفق نظامی نه پایان بحران، بلکه آغاز مرحله‌ای تازه از همان بحران بوده‌اند کە شرایط را بە جای تثبیت بە مرحله‌ای پیچیده‌تر، پراکنده‌تر و کمتر قابل پیش‌بینی می‌رسانند.

بە عنوان مثال، عملیات اکتبر ٢٠٢٣ و توانایی نظامی اسرائیل در سە سال گذشتە بحران را بە مراحل دیگری بردە است، بە صورتی کە نە حماس ازبین رفتە، نە فلسطین بە رسمیت شناختە شدە و نە اسرائیل بە نتایجی پایدار و آنچە تهدید وجودی می‌نامد، رسیدە است.


این شکاف میان عملیات نظامی و نتیجه سیاسی صرفاً یک خطای اجرایی یا ضعف در طراحی عملیات نیست. اگر چنین بود، می‌شد با اصلاح تاکتیک‌ها یا افزایش دقت اطلاعاتی آن را برطرف کرد. اما مسئله عمیق‌تر است و به ساختار خود خاورمیانه بازمی‌گردد.


خاورمیانە در واقع منطقه‌ای است که در آن دولت‌ها، ملت‌ها و بازیگران غیردولتی، شبکه‌های نیابتی، شکاف‌های هویتی-تاریخی در هم تنیده شده‌اند و یک محیط به‌شدت غیرخطی و غیرقابل پیش‌بینی ایجاد کرده‌اند. در چنین فضایی، هر مداخله نظامی حتی اگر محدود و دقیق هم باشد، می‌تواند پیامدهایی فراتر از هدف اولیه خود تولید کند.

در این چارچوب، قدرت نظامی به‌جای آنکه ابزار حل مسالە باشد، بیشتر به ابزاری برای بازتعریف مسئله تبدیل می‌شود و این بدین معناست کە بحران از بین نمی‌رود، بلکه شکل آن تغییر می‌کند.

در چنین محیطی بازیگران خود را با شرایط جدید تطبیق می‌دهند، مسیرهای تازه‌ای را برای ادامه رقابت پیدا می‌کنند و در نهایت، آنچه باقی می‌ماند یک وضعیت بازتولیدشده از همان بی‌ثباتی اولیه است. به همین دلیل است که می‌توان گفت در خاورمیانه، جنگ‌ها اغلب پایان نمی‌یابند، بلکه فقط تغییر شکل می‌دهند.


در یادداشت دانا استرول نیز بر این نکته تاکید می‌شود که مشکل اصلی در سیاست آمریکا، عدم درک همین ویژگی ساختاری است. در این تصور سنتی از قدرت نظامی، برتری تکنولوژیک و توان ضربه‌زنی برابر با توان ایجاد نظم قلمداد می شود کە در منطقه خاورمیانە از کارایی محدودی برخوردار است.


از همین رو، می توان استدلال کرد کە خاورمیانه به‌جای آنکه صحنه‌ای برای اعمال یک‌جانبه قدرت باشد، بیشتر به یک میدان تعامل پیچیده میان بازیگران متعدد تبدیل شده است کە در آن، هر اقدام نظامی می‌تواند زنجیره‌ای از واکنش‌های غیرمستقیم و طولانی‌مدت ایجاد کند.

در این وضعیت، تفاوت میان موفقیت تاکتیکی و ناکامی راهبردی اهمیت اساسی پیدا می‌کند. در سطح تاکتیکی، آمریکا همچنان بسیار کارآمد است. توانایی این کشور در انجام حملات دقیق، کنترل بحران‌های فوری و ایجاد بازدارندگی کوتاه‌مدت قابل انکار نیست. اما در سطح راهبردی، یعنی در سطح طراحی یک نظم سیاسی پایدار، محدودیت‌ها آشکار می‌شوند. به بیان دیگر، آمریکا می‌تواند بحران را مدیریت کند، اما نمی‌تواند به‌سادگی آن را پایان دهد.

این وضعیت باعث می‌شود که حتی موفق‌ترین عملیات‌های نظامی نیز الزاماً به ثبات سیاسی منجر نشوند. در بسیاری از موارد، طرف‌های درگیر به‌جای عقب‌نشینی، خود را با شرایط جدید تطبیق می‌دهند و اشکال تازه‌ای از رقابت یا مقاومت را شکل می‌دهند.


در نتیجه، چرخه تنش ادامه پیدا می‌کند، حتی اگر بازیگران آن تغییر کرده باشند یا سطح درگیری متفاوت شده باشد. این همان جایی است که قدرت نظامی، به‌جای حل بحران، به بازتولید آن دست‌کم در شمایلی دیگر کمک می‌کند.


در کنار این مسئله ساختاری، فشار بر ظرفیت خود ایالات متحدە بە عنوان یک عامل دیگر نیز این پارادوکس را تشدید می‌کند.


در شرایطی که آمریکا به‌طور هم‌زمان در چندین بحران منطقه‌ای و جهانی درگیر است، منابع نظامی و عملیاتی آن تحت فشار قرار می‌گیرند. این فشار فقط مالی یا لجستیکی نیست، بلکه ماهیتی راهبردی نیز دارد، زیرا تیم اداری کاخ سفید، با تمام ادوار پیشین متفاوت است.


دونالد ترامپ و حامیان او شبکەای از افرادی ثروتمند هستند کە در هیچ نسبتی با مناسبات ایدئولوژیک خاورمیانە کە هنوز سیاست در دست خدا و روحانیون سنی و شیعە، پادشاهان و خانوادەهاست ندارند.

تاجرانی کە در اساس بە شیوەای دیگر بە جهان نگاه می کنند و این را هم می توان در رابطەی نتانیاهو و ترامپ نیز دید کە حتی در مورد توافق با ایران و توقف جنگ این دو دیگر هم نظر و همراه نبودند.

این وضعیت به‌تدریج نوعی فرسایش در کارآمدی قدرت را ایجاد می‌کند که نه به معنای ضعف نظامی، بلکه به معنای کاهش ظرفیت تبدیل قدرت به نتیجه پایدار است.


به بیان دیگر، قدرت همچنان وجود دارد، اما بازده سیاسی آن کاهش یافته است. این یکی از مهم‌ترین تغییرات در نقش جهانی ایالات متحده در سال‌های اخیر است.


در سطح منطقه‌ای نیز این تغییر به‌وضوح قابل مشاهده است. متحدان سنتی آمریکا در خاورمیانه، که در گذشته تا حد زیادی به چتر امنیتی واشنگتن وابسته بودند، اکنون در حال بازنگری در این وابستگی هستند.

این روند به معنای قطع رابطه یک‌ شبە و یا فاصله‌گیری کامل نیست، بلکه نشان‌دهنده حرکت به سمت نوعی تنوع‌بخشی در روابط امنیتی است.

کشورها تلاش می‌کنند وابستگی خود را به یک قدرت واحد کاهش دهند و در عوض، شبکه‌ای متنوع‌تر از روابط امنیتی ایجاد کنند تا در برابر عدم قطعیت‌های آینده مقاوم‌تر باشند

 

این تحول، به‌تدریج ساختار امنیتی منطقه را از یک مدل نسبتاً متمرکز به یک مدل پراکنده‌تر و چندلایه تبدیل می‌کند.

در گذشته، آمریکا نقش محور اصلی این معماری را داشت، اما امروز بیشتر به یکی از چند بازیگر کلیدی تبدیل شده است. این تغییر به معنای کاهش اهمیت آمریکا نیست، بلکه به معنای کاهش انحصار آن در تولید امنیت منطقه‌ای است.

در چنین شرایطی، خاورمیانه به سمت نظمی حرکت می‌کند که در آن هیچ بازیگری - حتی ایالات متحده -  قادر به کنترل کامل روندها نیست. این وضعیت، هم فرصت ایجاد می‌کند و هم بی‌ثباتی را افزایش می‌دهد.

از یک سو، بازیگران منطقه‌ای آزادی عمل بیشتری پیدا می‌کنند اما از سوی دیگر، عدم قطعیت نیز افزایش می‌یابد، زیرا هیچ چارچوب تثبیت‌شده‌ای برای مدیریت کامل رقابت‌ها وجود ندارد.

در نهایت، می‌توان در یک گزاره ساده اما مهم این شرایط ایجاد شدە را اینگونە خلاصه کرد کە مسئله اصلی آمریکا در خاورمیانه، نه کمبود قدرت نظامی، بلکه محدودیت در تبدیل این قدرت به نظم سیاسی پایدار است.


این محدودیت باعث می‌شود که ایالات متحده بتواند در میدان نظامی دست بالا را داشته باشد، اما همچنان در سطح سیاسی با عدم قطعیت و ناکامی نسبی مواجه بماند.

به این ترتیب، آنچه شکل می‌گیرد یک وضعیت دوگانه است یعنی قدرتی که همچنان عظیم است، اما کارکرد آن در تولید نظم سیاسی دیگر تضمین‌شده نیست.

این همان پارادوکس مرکزی سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا است که نشان می‌دهد در جهان امروز، قدرت نظامی به‌تنهایی کافی نیست و تبدیل آن به ثبات سیاسی، به مراتب پیچیده‌تر از گذشته شده است.


 

bottom of page