top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

میثم آل‌مهدی: چپ مرکزگرا در ایران، با حذف تکثر سعی دارد یک ایران خیالی برسازد

  • 3 minutes ago
  • 12 min read
اهواز


میثم آل‌مهدی، فعال کارگری عرب اهوازی، از کارگران پیشرو در اعتصابات کم‌سابقه سال ۱۳۹۷ و امتداد آن در سال ۹۸ بود. این اعتصاب ۴۸ روزه به عنوان یکی از بزرگ‌ترین و طولانی‌ترین ایستادگی‌های کارگری در تاریخ معاصر ایران ثبت شدە است. میثم برخاسته از یک خانواده‌ای کارگری، در تحلیل‌هایش ستم ملی را به عنوان یکی از ارکان اساسی ساختار طبقاتی در ایران تبیین می‌کند. او در حال حاضر تمرکز خود را بر مطالعه و پژوهش در زمینه سازماندهی و ساختارهای آن در میان توده‌های ستم‌دیده قرار داده است.



گفت‌وگو از: رامیار حسینی


آرنانیوز: در نوشته‌ها و بحث‌های شما، سرزمین فقط یک جغرافیایی برای زیست نیست، بلکه بخشی از تجربه اجتماعی و اقتصادی انسان‌هاست. از نگاه شما، رابطه میان سرزمین و زندگی روزمره مردم در عربستان ایران چگونه شکل می‌گیرد و این رابطه چه تأثیری بر وضعیت کار و معیشت آنان دارد؟


میثم آل‌مهدی: سرزمین در تکوین انسان نقش اصلی را ایفا می‌کند. از رنگ پوست گرفته تا فرهنگ، همگی محصول رابطه انسان و جغرافیا است. حال اگر این سرزمین تحت تأثیر استعمار و استثمار قرار گیرد بدین معنی است کە تحت تاثیر رویکرد مرکز نسبت به حاشیه و همچنین اعمال سیاستگذاری‌ و ساختارهای سیاسی – اقتصادی از سوی مرکز  انسانِ به‌حاشیه رفته در سرزمینش را تولید می کند.


تنها منابع سرزمینی نیستند کە از این ساختار سیاسی متاثر می شوند بلکە خود انسانها، رفتارها و فرهنگ مردم نیز از تحت تاثیر این استعمار و استثمار قرار می گیرند.


این تأثیرات اغلب نە ایجابی، بلکە سلبی هستند. بە صورتی کە در این رویکر و تحمیل مرکز، حاشیە در خوشبینانەترین حالت با آسیمیلاسیون (یکسان‌سازی اجباری)، ازخودبیگانگی و حتی تنفر از خود مواجە می شود.

این تنفر از آنجایی می‌آید که سیاست دولت مرکزی برای استثمار سرزمین، شروع به خطرناک‌سازی از فرهنگ انسان بومی می‌کند. همان تصویر سیاه و خطرناکی که استعمار سفید برای ما نوشت و معیارهای خوب و بد را برایمان ترسیم کرد.

به‌تدریج انسان از هر آنچه کە مربوط به گذشته‌اش است آزار می بیند، بیگانه و متنفر می‌شود تا در ساختار مرکز حل شود. در حالات دیگر نیز، این وضعیت منجر به رفتارهایی می‌شود که دولت‌ها به آن ناهنجاری اجتماعی می‌گویند. اما از نگاه ما، این نه ناهنجاری، بلکه تمرد انسان بر ساختار تحمیلی است.

 

اگر این ابعاد را در نظر نگیریم، نمی‌توانیم وضعیت محله‌های حاشیه‌نشین در جنوب غرب اهواز را درک کنیم. باید بپرسیم از کدام دست‌فروش و در کدام جغرافیا صحبت می‌کنیم؟


در تهران، حاشیه‌نشینان اغلب کسانی هستند که مجذوب مرکز شده‌اند و برای معاش به خیابان می‌آیند. اما در اهواز، دست‌فروشی که سرزمینش مصادره شده است و به عنوان یک «انسان عرب» از او خطرناک‌سازی شده است، تصرف بخشی از شهر برای او یک مبارزه است.


ورود او به شهر نه از سر اختیار، بلکه ناشی از فقر تحمیل‌شده توسط ساختار ملت-دولت است. او به مرکز شهری می‌آید که هیچ تعلقی به آن ندارد، چرا که تمام بافت آن شهر را قدرت استعمارگر ساخته است. به همین دلیل، حضور او در خیابان فقط برای بقا نیست، بلکه تمردی علیه ساختار موجود است.


شاهد این ادعا آنجاست که بارها برای این دست‌فروش‌ها بازارهایی ساخته شد، اما آن‌ها نرفتند چون آن فضا را متعلق به خود نمی‌بینند، بلکه در تضاد با خود می‌یابند.

این حاشیه‌نشینی در اهواز بر اثر مصادره زمین‌ها توسط شرکت‌های نفتی، دولت و پروژه‌های سدسازی به وجود آمده است. انسانی که تا دیروز مالک زمین بود، امروز با ترفندهایی مثل "مناطق آزاد اقتصادی" به کارگری ارزان تبدیل شده است.

شعار بومی‌سازی می‌دهند، اما در حقیقت زمین را از بومی می‌گیرند تا برای سرمایه‌گذار خارجی «مول» بسازند. بومیِ بیکار شده، خانه‌اش را به همان سرمایه‌داری می‌فروشد که از خارج منطقه آمده و خودش مستأجر و کارگر همان سرمایه‌دار می‌شود. سرزمینش به اسم توسعه، اما محترمانه از او ربوده شده است.

 

در این ساختار، اساساً کارگر بومی و غیربومی معنا ندارد، ما با کارگر صاحب امتیاز و کارگر فاقد امتیازروبرو هستیم. این امتیازات نه از دلِ کار، بلکه از ساختار دولت-ملت می‌آیند. کارگر مرکزنشین، صاحبِ امتیازِ هویت و امنیت است، در حالی که کارگر حاشیه حتی مالکیت بر زیست‌جهان خود را از دست داده است.


بنابراین، آن انسان هیچ تعهدی به ساختار شهر ندارد. رفتار اولیه او، اشغال چند متر زمین در حاشیه شهر و ساختن خانه است. یک پیروزی روانی مقطعی که بعداً به تمرد علنی تبدیل می‌شود. دولت و روشنفکر به این‌ها می‌گویند سیاست بقا، اما من می‌گویم تمردهای اجتماعی که پیش‌درآمد شورش‌های نهایی هستند.

در این میان، هر فعالی از ملل که علیه این سلطه صحبت کند، با واکنش رفقای چپ ایرانی مواجه می‌شود که می‌گویند این‌ها را در کتاب‌های مارکس و لنین نخوانده‌ایم! آن‌ها متوجه نیستند که امتیازات اجتماعی و مکانی ما تأثیر مستقیمی بر نتیجه‌گیری ما از هر مانیفستی دارد.

 ما از درونِ زیستِ خودمان و از زاویه‌ی انسانی که امتیازاتش توسط ساختار سلب شده تحلیل می‌کنیم، نه از نگاهِ انتزاعیِ طبقه در مرکز.

 

آرنا نیوز: معمولاً درباره کارگر در ایران با یک تصویر کلی و سراسری صحبت می‌شود، اما شما بر تفاوت تجربه کارگر در مناطق مختلف تأکید دارید. به نظر شما، تجربه کارگر عرب چه تفاوتی با تجربه کارگر در مرکز ایران دارد؟


میثم آل‌مهدی:  تجربیات انسان ها در زیست مهم است و این زیست است که تفاوت ها را تحمیل می کند نه مفهوم استثمار به تنهایی. این تجربه‌ها مهم هستند و تفاوت‌ها را ایجاد می‌کنند.


وقتی می‌گوییم ما کارگران عرب، لُر، کُرد یا بلوچ هستیم، هدفمان صرفا تأکید مطلق بر هویت نیست بلکه مساله این است که آگاه‌ترین کارگران مرکز هم نمی‌توانند درک کنند که برای ما، تبعیض با لحظه‌ تولدمان آغاز می‌شود.

در اهواز، ما حتی حق استفاده از نام‌های عربی را نداشتیم. کودک عرب وقتی به مدرسه می‌رود، برای اولین بار با فاشیسم ایرانی آشنا می‌شود. کودکان به دلیل عدم درک زبانی که به آن‌ها تحمیل شده، تنبیه جسمی می‌شوند. در شهر، معلمان مرتب به عرب‌ها توهین می‌کنند. آن هم در کلاس‌هایی که نیمی از شاگردانش عرب هستند، و این‌گونه ریشه‌های تنفر را در میان کودکان می‌کارند.

 وقتی کارگر عرب باشی، حتی اگر از لحاظ فنی قوی باشی، حقِ جایگاه و دستمزت با دیگران یکی نیست. ما سرپرستی داشتیم که از تهران آمده بود و هیچ درک فنی نداشت، اما چون تهرانی بود سرپرست ما شد. ما چون کارگران عرب هستیم، با وجود توان فنی بالا، خطرناک‌سازی شدەایم و در نتیجه به کارگران ارزان تبدیل گشتیم.


ما از لحاظ فنی و تجربی غنی هستیم اما مدرک نداریم. چرا مدرک نداریم؟ طبیعی است. وقتی مدرسه فقط به زبان فارسی باشد و با آن تجربه‌ی تلخی که گفتم همراه شود، ما حق خود را از تحصیل از دست می‌دهیم. ما را از حق سرزمین و حق تحصیل محروم کردند تا شهروند درجه‌دومی باشیم که از تولد تا لحظه‌ی استثمار، با ستم بزرگ می‌شود.

بنابراین، مطالبه‌ی ما نمی‌تواند در سطح دستمزد باقی بماند. مبارزه‌ی ما سرچشمه‌گرفته از تمام تبعیض‌هایی است که با آن‌ها زندگی می‌کنیم. کارگر مرکز برای دستمزد و سندیکا در تهران می‌جنگد و من این را حق طبیعی او می‌دانم، اما ما با تمام این تبعیض‌ها و ستم‌ها مبارزه می‌کنیم.

جالب اینجاست که حتی در انعکاس صدای مبارزات ما، باز هم می‌توان این فاشیسم ایرانی را حس کرد. آن‌ها می‌گویند کارگر فقط باید درباره دستمزد حرف بزند و نباید سیاسی باشد.


در حالی که ما می‌خواهیم با تمام این تبعیض‌ها مبارزه کنیم تا عدالت برقرار شود، عدالتی برای همه ملل ساکن در ایران، نه عدالتی که همیشه با تبعیض مرکز باشد یا از فیلترینگ فعالِ مرکز بگذرد.

 

این موضوع حتی اینجا در اروپا هم به وضوح دیده می‌شود. گروه‌هایی که اکثراً فارس هستند، با نام مبارزه مردم و کارگران ایران، سندیکاها و اتحادیه های کارگری را در اختیار خود قرار دادند. حق دارند هر جوری دوست دارند مبارزه کنند، اما چرا راوی حقیقت نیستید؟

من در جلسه‌ای در پاریس با این سوال روبرو شدم که: مگر در ایران عرب هم وجود دارد؟. به آن‌ها گفتم بیست سال است با جریانات چپ ایرانی فعالیت می‌کنید و نمی‌دانید ایران کشوری کثیرالملله است؟ پس بیست سال با یک فاشیست در ارتباط بودید! مگر می‌شود بیست سال فعالیت چپ کرد و از این ستم‌ها بی‌خبر ماند؟ آن‌ها به خوبی می‌دانند، اما از مصالح خود دفاع می‌کنند.

آن‌ها کارگر فارس را می‌بینند و دیگری را تصویر زشت ایران می‌پندارند، تصویری از ایران به دنیا می‌دهند که خودشان دوست دارند، تا در برابر انسان سفیدپوست، خود را چیزی استثنائی و خاص تعریف کنند.

 

با تمام این برخوردها، اهداف مبارزه تفاوت جدی دارد، چون ستمدیده متحدِ کارگر صاحب امتیاز نمی‌شود. این انسان صاحب امتیاز است که باید به این درک برسد که با فرودست متحد شود. ما سازماندهی خود را در میان ترس‌هایمان بنا می‌کنیم و در این ساختار، کسی که زبانش فارسی است برای ما ناامن محسوب می‌شود، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود.


همچنین، این فعالین مرکزگرا هستند که کارگران را یک‌دست و یک‌نواخت می‌بینند، چون اساساً آن‌ها با نگاه یک کارفرمای سیاسی به مسئله کارگری نگاه می‌کنند. آن‌ها کارگرِ ملل را تنها زمانی می‌پذیرند که پسوند کارگری بخورد تا وفادار به تمامیت ارضی بماند.


در حالی که مفهوم تمامیت ارضی زمانی معنا پیدا می‌یابد که در تقسیم قدرت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مساوی باشیم. نمی‌توان پشت مفاهیم انتزاعی پنهان شد.


آن‌ها کارگر مطیع می‌خواهند که مثل یک دانش‌آموز خوب دست‌به‌سینه به صحبت‌هایشان گوش دهد. آن‌ها به مبارزه نگاهی فانتزی دارند. خود کارگرانی که در کارخانه‌ها کار می‌کنند می‌دانند ما یکی نیستیم، می‌دانند صرفِ اینکه کارگر عرب، لُر، بلوچ یا کُرد باشی، کارگری با ارزشِ کمتر محسوب می‌شوی.


اما اگر آسیمیله شده باشی، آن‌وقت تبدیل به کارگری می‌شوی که همه دوست دارند صدایت را بشنوند و با معیارهای مرکز رویت ارزش‌گذاری کنند. ما اساساً با این مرکز مشکل داریم، پس این ارزش‌گذاری هم برای ما هیچ قیمتی ندارد.


تفاوت ما با چپ مرکز گرایی کلاسیک در این است که آن‌ها می‌خواهند زندگی را به نفعِ تئوری مصادره کنند، اما ما می‌خواهیم تئوری را در خدمتِ زیستِ واقعی‌مان به کار بگیریم. آن‌ها به دنبال حلِ معادلاتِ کتابی هستند، اما ما به دنبال راه حلی برای انسانی هستیم که هر روز در مرزِ میانِ "بقا" و "تمرد" قدم می‌زند.

 

آرنانیوز: شما در مباحث خود به توسعه بدون مشارکت واقعی مردم محلی اشاره کرده‌اید. عباراتی چون استعمار زدگی و غریبە شدگی را بە کار می برید. از نگاه شما، وقتی زبان مادری و نقش مردم بومی در تصمیم‌گیری‌های سیاسی – اقتصادی در عربستان ایران نادیده گرفته می‌شود، این وضعیت چه تأثیری بر رابطه مردم با کار، شهر و احساس تعلق اجتماعی می‌گذارد؟


میثم آل‌مهدی: وقتی قانون‌گذاری و ترسیم آینده‌ی یک جامعه‌ی متکثر مثل ایران تنها به دست یک ملت باشد، مبانی اقتصادی آن کشور نیز توسط همان جمع یا ملتِ خاص بر دیگران تحمیل می‌شود.


این تحمیل صرفا محدود به بازار کار نیست، بلکه ساختار دولت-ملت برای انباشت سرمایه‌ی خود، دیگری را استثمار می‌کند. این استثمار صرفاً به معنی به‌کارگیری انسان در کارخانه نیست، بلکه ابتدا از طریق سلب مالکیت از سرزمین آغاز می‌شود.


این سلب مالکیت هم فقط مصادره‌ی زمین نیست، بلکه برای تصاحب این جغرافیا، تاریخ، هویت و شخصیتِ انسانِ عرب، کُرد، بلوچ، لُر و تُرک هدف قرار می‌گیرد کە در پاسخ بە سوال اول بە آن پرداختم.


تاریخ و هویت ملل دیگر از طریق نابودی بافت شهری و از بین بردن تمام نمادهای طبیعی و غیرطبیعی (که توسط گذشتگان ساخته شده) مورد هجوم مصادره و یا تخریب قرار می‌گیرد.

 

برای مثال، در طول صد سال اخیر، ساختار قدرت تقریباً تمام بافت‌های عربیِ شهر را تغییر داده است، ساختمان‌های تاریخی ما یا تخریب شده‌اند یا با اهمال تعمدی رو به نابودی رفته‌اند. به جای آن‌ها، ساختمان‌های غول‌پیکرِ تجاری ساخته شده که اغلبِ مالکانِ آن‌ها از شهرهای مرکزی می‌آیند.


در همین داستانِ کوتاه، می‌توان درک کرد که یک هویت تاریخی نابود شده و هویت جدیدی بر ما تحمیل شده است. این روند وقتی عمیق‌تر می‌شود که آن سرمایه‌دارِ مرکزنشین شروع به خرید املاکِ انسان بومی می‌کند.


بومیِ فقیرشده‌ای که مالکیت تاریخی بر شهرش را از دست داده، ناگهان خود را با شهر و سرزمینش غریبه می‌بیند. چنین انسانی به شدت آسیب‌پذیر می‌شود و در نهایت به عنوان کارگر ارزان به بازار کار پرتاب می‌گردد.


او دیگر در شهر خودش یک مالک یا شهروند نیست، بلکه به یک نیروی کارِ بی‌ریشه تبدیل شده که تنها راه بقایش، تن دادن به شرایط استثماریِ همان ساختمان‌هایی است که بر ویرانه‌های هویت او بنا شده‌اند.

ما اگر درک نکنیم که آسیب‌پذیریِ جوامعِ فقیر ضرورتاً فقط فقرِ نان نیست، حقیقت را گم کرده‌ایم. مسئله این است که جوامع ما عمیقاً دارند به خاطر مصلحتِ یک ملتِ دیگر از بین می‌روند. وقتی هویت و سرزمین از انسان گرفته شود، در واقع اعتمادبه‌نفس از او ربوده شده است. در چنین وضعیتی، عصبیت‌ها بالا می‌رود و آسیب‌پذیری فرد دوچندان می‌شود.

در این میان، نیروی احمقِ انقلابی می‌گوید: خوب است! ما از دلِ این آسیب‌ها می‌توانیم به سازمان‌دهی برسیم و در نتیجه انقلاب کنیم.


این یک نگاهِ کاملاً احمقانه است. انسانی که به سمت نابودی برده شده است، لزوماً انسانی نیست که آمادگیِ ورود به هیچ جمع سیاسی یا حتی مطالباتی را داشته باشد.


چرا که خودباوریِ او توسط ساختارهای اقتصادی، سیاسی و حتی اجتماعیِ دولت-ملت نابود شده است. کسی که کرامت و هویتش لگدمال شده، قبل از اینکه بتواند مبارزه کند، باید ابتدا خودش را از زیر آوارِ این ویرانیِ روانی جمع کند. باید عمیق‌تر به این فاجعه نگاه کرد:

وقتی مدرسه و حق آموزش را از انسان می‌گیری، وقتی او را از طریق رسانه‌های مرکز مرتب تحقیر می‌کنی یا به عنوان یک سوژه‌ی خطرناک به دنیا معرفی می‌کنی، و وقتی تمام بافت تاریخی و سرزمینش را با پروژه‌های اقتصادیِ تحمیلی نابود می‌کنی، در واقع آن انسان را از لحاظ روانی به سمت نابودی سوق داده‌ای.

باید درک کرد که ما از یک نقطە آغازین یکسان به میدان مبارزه نمی‌رسیم. ما با کوله‌باری از ویرانیِ روانی و سلبِ هویت وارد می‌شویم، در حالی که لایه‌های مختلف مرکز در امنیتِ هویتی خود ایستاده‌اند.

بنابراین، هیچ ضرورتی ندارد که جهان‌بینی ما با نیروی سیاسی مرکز—چه راست و چه چپ—یک‌شکل باشد. منطق ما برای رسیدن به رهایی، نمی‌تواند کپی‌برداری از منطقِ کسی باشد که خودش متأثر از هژمونی مرکز است.

 حتی چپِ مرکز هم، هرچقدر ادعای رادیکال بودن داشته باشد، باز هم در اتمسفرِ همان هژمونی تنفس می‌کند و ناخودآگاه از جایگاهِ صاحبِ امتیاز به ما می‌نگرد.


وقتی نقطه‌ی عزیمت ما (ویرانیِ همه‌جانبه) با آن‌ها (امنیتِ ساختاری) متفاوت است، طبیعتاً مسیر و افقِ رهایی ما نیز متفاوت خواهد بود. ما نمی‌توانیم و نبایستی با ابزارهای کسی که ما را نادیده گرفته، خودمان را تعریف کنیم.

 

ما باید بفهمیم که از یک شرایط یکسان به میدان مبارزه نمی‌رسیم. اما دقیقاً در میان همین ویرانی و نابودی است که "تمرد"پدید می‌آید. این تمرد یک امر فانتزی یا واکنشی گذرا نیست، بلکه امری جدی، ساختاری و رهایی‌بخش است.


در واقع، در دلِ این ساختارِ تحمیلی که هدفش محو کردن ماست، تمرد تنها انتخابِ آگاهانه برای کسانی است که علیه موجِ نابودی می‌ایستند. ما مبارزه می‌کنیم تا هویت انسانی جوامع خود را پس بگیریم. این تمرد، پاسخی است به آن "ویرانیِ سوژه" یعنی درست در جایی که سیستم فکر می‌کند ما را به یک کارگر ارزان و بی‌اراده تبدیل کرده، ما با بازپس‌گیری حقِ بودن و حقِ سرزمین، از نو متولد می‌شویم.


بنابراین، راه رهایی ما از مسیرِ بازسازیِ همین هویتِ درهم‌شکسته می‌گذرد، نه از مسیرِ الگوهای دیکته‌شده‌ای که واقعیتِ زیستِ ما را نادیده می‌گیرند.

وقتی از غرب‌زدگی صحبت می‌کنیم، نباید فقط به ظاهر ماجرا نگاه کنیم. غرب‌زدگیِ واقعی در ذهنیتِ فعالین و نخبگان مرکزنشین نهفته است. آن‌ها برای اینکه خود را در برابر انسان سفیدپوست غربی به عنوان موجودی استثنایی و مدرن معرفی کنند، نیاز دارند که تصویری زشت و عقب‌مانده از ایرانِ واقعی (یعنی ملل ساکن در حاشیه) ارائه دهند.

غرب زدگان ایرانی  با حذف تنوع ملل و مسائل آنان سعی می‌کنند یک ایرانِ خیالی و یک‌دست که کارگر و زن دارد بسازند که با معیارهای مرکزگرایانه و شبه‌غربیِ خودشان همخوانی داشته باشد.


این فعالین، حتی وقتی از حقوق بشر یا دموکراسی حرف می‌زنند، نگاهشان پدرسالارانە (قیم‌مآبانه) است. آن‌ها می‌خواهند کارگر عرب یا بلوچ را به شکلی که خودشان دوست دارند به دنیا تفهیم کردە و نشان دهند نه واقعا آن‌گونه که هست.

این نوع از غرب‌زدگی باعث می‌شود که آن‌ها مبارزات ما را ارتجاعی یا قوم‌گرایانه بنامند، چون مبارزه‌ ما با هژمونی مرکز در تئوری‌های وارداتی و کلاسیک آن‌ها جایی ندارد. آن‌ها در حالی که خود را ضدامپریالیست یا آزادی‌خواه می‌نامند، در عمل همان رفتارِ استعماریِ انسان سفیدرا با ملل حاشیه بازتولید می‌کنند.

آن‌ها می‌خواهند ما آسیمیله (هضم) شویم تا به زعم آن‌ها مدرن به نظر برسیم، اما حقیقت این است که این مدرنیته‌ی تحمیلی، چیزی جز پوششی برای استثمار و سرکوب هویت ما نیست.


آرنانیوز: در بخشی از جریان‌های چپ در ایران، تأکید بر عرب، کرد یا بلوچ بودنِ کارگر گاهی به‌عنوان فاصله گرفتن از سیاست طبقاتی و نزدیک شدن به نوعی هویت‌گرایی تعبیر می‌شود، ارجاعی که معمولاً با خوانش‌های کلاسیک از مارکس یا لنین همراه است. از نگاه شما، آیا می‌توان تجربه کارگر در عربستان ایران را صرفاً با همان چارچوب‌های کلاسیک توضیح داد، یا این تجربه نیازمند بازنگری در فهم رابطه طبقه، سرزمین و هویت است؟

 

میثم آل‌مهدی: باید با صراحت گفت که نخبگان و فعالین مرکز، مارکس و لنین را فقط از زاویه‌ منافع خود مطالعه کرده‌اند.

آن‌ها کتاب‌های مارکس را در محله‌های مرفه تهران خوانده‌اند و نهایتِ تجربه‌شان از طبقه‌ کارگر، قدم زدنی کوتاه در حاشیه‌ تهران بوده است. این آدم‌ها معیارشان کپی-پیستِ غرب است. آن‌ها دچار خودسفیدپنداری هستند و اصرار دارند از منظر انسان سفیدپوستِ غربی به ما و جهان بیندیشند.

این فوبیا باعث شده است که آن‌ها نه تنها ملل ساکن در جغرافیای ایران، بلکه تمام ملل پیرامون را به عنوان موجوداتی خطرناک بازتعریف کنند. آن‌ها خود را یک "استثناء" در منطقه تصور می‌کنند و با این توهم، مدام دشمنان فرضی می‌سازند.

جالب اینجاست که این انسانِ خودسفیدپندار، در حالی که برای تمام ملل منطقه نسخه می‌پیچد، به ملل داخل ایران با نگاهی فوبیاتیک و حذفی می‌نگرد.

همین نگاه باعث می‌شود که حتی نقد آن‌ها به جمهوری اسلامی هم شنیده نشود، چون آن‌ها خود را متعلق به جوامع پیرامون خود نمی‌دانند. آن‌ها خود را سفیدهایی می‌بینند که بر اثر حوادث تلخ تاریخی، مجبور شده‌اند در کنار مجموعه‌ای از انسان‌های (به زعم آن‌ها) متوحش یا نا متمدن زندگی کنند.


تا زمانی که این نگاهِ نژادپرستانه و استعمارگرایانه زیر لایه‌های روشنفکری پنهان باشد، هیچ رهاییِ واقعی در کار نخواهد بود.

باید به یک مشکل عمیق دیگر در چپ ایرانی اشاره کرد. آن‌ها مارکس و لنین را با یک ذهنیت مذهب‌زده مطالعه می‌کنند. وقتی با آن‌ها هم‌صحبت می‌شوی، منطقی که برای طرح نظریات‌شان به کار می‌برند، شباهت عجیبی به منطقِ آخوند محله دارد که قرآن و نهج‌البلاغه را با برداشتی فارسی می‌خواند و سعی می‌کند هر واقعیت بیگانه‌ای را بر آن تطبیق دهد.

این تشابه را نمی‌توان صرفاً یک واکنش گذرا نامید، این امر ریشه در یک روان جمعی دارد. این موضوع به حسِ مالکیتِ عمیقِ آن‌ها بر روایت و دیگری بازمی‌گردد، حسی که یک اعتمادبه‌نفس متوهمانه در آن‌ها تولید کرده است.


جالب اینجاست که همین آدم‌ها، در برابر انسان سفیدپوست غربی خود را حقیر و کوچک می‌بینند، اما به محض اینکه با انسانی از منطقه و ملل پیرامون خود روبرو می‌شوند، نقابِ غرور، خودبینی و فاشیسم به صورت می‌زنند.

 

آن‌ها در برابر غرب مقلد و در برابر ما استعمارگر هستند. این پارادوکسِ رفتاری نشان می‌دهد که مارکسیسم برای آن‌ها ابزاری برای رهایی نیست، بلکه پوششی است تا همان ساختارِ قدرتِ سنتی و حوزوی را در قالبی مدرن بازتولید کنند و حقِ سخن گفتن را از ملل حاشیه سلب نمایند.

 
 
bottom of page