top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

نظام پیشین بین الملل بە سرعت رو بە افول می رود

  • 2 hours ago
  • 8 min read





گفت‌وگو از: رامیار حسینی

 

کریس مایکل استاد روابط بین‌الملل است و هم‌اکنون در مدرسه اروپایی علوم ارتباطات در شهر بروکسل مشغول بە تدریس است. حوزه پژوهشی او شامل نهادهای اروپایی و سیاست خارجی اتحادیه اروپا است. رساله دکترای او بر تأثیر خیزش‌های عربی سال ٢٠١١، بر ترویج حقوق بشر و دموکراسی از سوی اتحادیه اروپا تمرکز داشته است. هم اکنون وی هماهنگ‌کننده برنامه کارشناسی ارشد ارتباطات سیاسی و امور بین‌الملل در مدرسە اروپایی علوم ارتباطات بروکسل است.


 

آرنانیوز: شما مفهوم حوزه‌های نفوذ را به‌عنوان یکی از سناریوهای محتمل برای نظم آینده جهان مطرح کردەاید که به‌جای یک قدرت هژمونیک واحد، بر پایه چندین مرکز اصلی قدرت شکل می‌گیرد. لطفاً این چارچوب را بیشتر تشریح کنید و توضیح دهید که این حوزه‌های نفوذ در عمل چگونه تعریف می‌شوند و رقابت میان قدرت‌ها بر سر آنها به چه شکلی خواهد بود؟

 

پیش از هر چیز باید بگویم که مفهوم حوزه‌های نفوذ (Spheres of Influence) ایده‌ای نسبتاً قدیمی است و تا پایان جنگ سرد همچنان بخشی مهم از گفتمان روابط بین‌الملل محسوب می‌شد.


حتی می‌توان استدلال کرد که روسیه از زمان روی کار آمدن ولادیمیر پوتین، رویکرد اتحاد جماهیر شوروی به این مفهوم را ادامه داده و این نگاه نیز در حدود ۱۳ سال گذشته بخش مهمی از تفکر شی جین‌پینگ بوده است.


با این حال، به نظر من نسخه‌ای که اکنون در حال شکل‌گیری است، به‌ویژه در دولت دوم ترامپ، بیش از هر زمان دیگری بر مبنای جغرافیا تعریف می‌شود.

آنچه از آن با عنوان دکترین دانرو (Donroe Doctrine)، یعنی احیا و بازتفسیر دکترین مونروتوسط دولت دوم ترامپ یاد می‌شود، در پی گسترش کنترل آمریکا بر نیمکره غربی است، هرچند بدون در نظر گرفتن اقیانوسیه و غربی‌ترین بخش‌های اروپا و آفریقا که معمولاً در این دسته‌بندی قرار می‌گیرند.

امروز شاهد درخواست‌هایی برای تبدیل کانادا به یکی از ایالت‌های آمریکا، الحاق گرینلند و بازپس‌گیری کانال پاناما هستیم.


همچنین از دولت‌های همسو با ترامپ در آمریکای جنوبی، به‌ویژه آرژانتین، حمایت می‌شود و در مقابل، بر دولت‌های مخالف او، به‌خصوص برزیل، تعرفه اعمال می‌شود، آن هم در شرایطی که آمریکا با این کشور مازاد تجاری دارد.


علاوه بر این، شاهد ربوده شدن مادورو و جایگزینی او با رودریگز، و همچنین محاصره کوبا هستیم. در سایر نقاط جهان نیز نشانه‌هایی از رها کردن اوکراین و آغاز پایان ناتو دیده می‌شود و در مورد حمایت سنتی از تایوان نیز علائم روزبه‌روز مبهم‌تر شده است.

این روزها کمتر سخنی از اقیانوسیه به میان می‌آید و به نظر می‌رسد آمریکا در تعریف خود از نیمکره غربی، وابستگی چندانی به این منطقه ندارد.

در سایر مناطق جهان نیز انتظار دارم دولت ترامپ با این وضعیت کنار بیاید که روسیه نفوذ خود را بر سراسر قلمرو اتحاد جماهیر شوروی سابق و حتی اروپای غربی، که ظاهراً نسبت به آن خصومتی ریشه‌دار دارد، حفظ کند.


از سوی دیگر، هند و پاکستان نیز در جنوب آسیا توازن شکننده قدرت خود را ادامه دهند و چین نیز نفوذ خود را در آسیا و اقیانوسیه، از جمله استرالیا و نیوزیلند، گسترش دهد.


اسرائیل نیز با وجود تغییر دیدگاه افکار عمومی آمریکا، همچنان متحد واشنگتن باقی خواهد ماندە است، اگرچە انتظار می رود به شکلی فزاینده منزوی‌تر شود.


در خاورمیانه، عربستان سعودی و امارات متحده عربی برای تبدیل شدن به شریک ترجیحی آمریکا با یکدیگر رقابت می‌کنند و در حال حاضر به نظر می‌رسد امارات متحدە عربی دست بالا را داشتە باشد.

همچنین در نبود یک جنبش واقعی پان‌آفریقایی، آفریقا متاسفانه همچنان صحنه رقابت همه این قدرت‌ها بر سر منابع خواهد بود.

در مورد نحوه رقابت بر سر این حوزه‌های نفوذ نیز به نظر می‌رسد سه ابرقدرت اصلی، یعنی آمریکا، روسیه و چین، عموماً ترجیح می‌دهند با یکدیگر معامله کنند و تا حد امکان از رویارویی مستقیم اجتناب کنند.


در مصاحبه قبلی با شما، این احتمال را مطرح کردم، هرچند شاید برخی آن را چندان محتاطانه ندانند، که چین ممکن است شرایط کنونی را بهترین زمان برای تصرف تایوان بداند؛ آنهم در برهەای که ذخایر موشکی آمریکا به پایین‌ترین سطح خود رسیده و توجه جهان نیز در جبهه‌های مختلف پراکنده شده است.

اما سناریویی که به همان اندازه محتمل به نظر می‌رسد، به‌ویژه در پرتو سفر رسمی اخیر ترامپ به چین، این است که شی جین‌پینگ احساس کرده است کە میتواندبا ترامپ به توافق رسید تا در ازای حمایت چین از گسترش نفوذ آمریکا در سایر مناطق، واشنگتن حمایت خود از تایوان را کنار بگذارد.

هم‌اکنون نیز شاهد متوقف شدن یک قرارداد تسلیحاتی میلیارد دلاری برای تایوان هستیم که به نظر می‌رسد اهمیت آن بسیار بیشتر از اعلام آمادگی ترامپ برای دیدار با رئیس‌جمهور تایوان باشد.


از این رو، به نظر می‌رسد معامله و توافق، نه استفاده از قدرت سخت، به روش ترجیحی برای تعیین حوزه‌های نفوذ در اروپا، آسیا و قاره آمریکا تبدیل شود.


البته همچنان بخش‌های قابل توجهی از جهان باقی می‌مانند که محل رقابت خواهند بود و همین موضوع من را به پرسش بعدی شما می‌رساند.

 

 آرنا نیوز: در این چارچوب، نقش قدرت‌های منطقه‌ای مانند ترکیه و ایران را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا ایران را می‌توان به‌عنوان یکی از قطب‌های نوظهور در چنین نظمی در نظر گرفت، به‌ویژه با توجه به موقعیت راهبردی آن در تنگه هرمز، یا اینکه این کشور بیشتر در مسیر افول بلندمدت و بی‌ثباتی داخلی قرار دارد، مشابه آنچه در سال‌های پایانی اتحاد جماهیر شوروی دیده شد؟


ترکیه، ایران و تا حدی مصر از جمله بازیگران جالب در این سناریو هستند. همه این کشورها تمایل دارند به قدرت‌های مسلط منطقه‌ای تبدیل شوند، اما به دلایل متفاوت، در تبدیل این خواست به واقعیت موفقیت کامل نداشته‌اند.

با این حال، فکر نمی‌کنم هیچ‌یک از آنها به‌طور کامل در یک حوزه نفوذ بزرگ‌تر جذب شوند، اما در عین حال توان آنها برای اثرگذاری بر تحولات منطقه‌ای و سایر بازیگران به‌تدریج محدودتر خواهد شد.

در مورد ایران به‌طور خاص، فکر نمی‌کنم به اندازه کافی بر وضعیت داخلی آن اشراف داشته باشم که بتوانم درباره احتمال افول آن به‌صورت قطعی نظر بدهم.


با این حال، می‌توان گفت که بخش مهمی از آینده آن به توافقی بستگی دارد که در حال حاضر ایالات متحده در حال مذاکره بر سر آن است.


در سطح خارجی، امنیت بلندمدت ایران احتمالاً تا حدی بهبود خواهد یافت، چرا که این کشور در سال‌های اخیر توانسته است در برابر حملات آمریکا و اسرائیل مقاومت قابل توجهی نشان دهد.

علاوه بر این، توانایی ایران در تهدید به بستن تنگه هرمز هزینه‌های هرگونه اقدام نظامی آینده علیه آن را به شکل قابل توجهی افزایش داده است.

در سطح داخلی، اگر توافق شامل آزادسازی دارایی‌های بلوکه‌شده و پذیرش دریافت مالیات از عبور و مرور در تنگه باشد، ممکن است اقتصاد ایران بتواند در مدت نسبتاً کوتاهی بهبود پیدا کند و فشارهای معیشتی بر شهروندان کاهش یابد.


با این حال، تنها نکته‌ای که در این مرحله به نظر روشن می‌رسد این است که متاسفانه نتیجه این روند احتمالاً نه کاهش، بلکه افزایش سرکوب داخلی خواهد بود.

 

آرنا نیوز: همان‌طور که می‌دانید، در دو ماه گذشته تنش‌ها میان اتحادیه اروپاو ناتو با ترامپ افزایش یافته و اختلافات متعددی میان آنها شکل گرفته است. در این شرایط، آیا می‌توان گفت یک راهبرد جدید از سوی دولت ترامپ در قبال ایرانمی‌تواند کشورهای اروپایی را به سمت همسویی بیشتر با واشنگتن سوق دهد، یا برعکس، باعث آشکار شدن شکاف‌های عمیق‌تر در اتحاد سنتی فراآتلانتیک خواهد شد؟


فکر نمی‌کنم یک راهبرد جدید از سوی ترامپ در قبال ایران تاثیری بر روابط میان اتحادیه اروپا و ایالات متحده داشته باشد، زیرا این رابطه عملاً به شکلی جبران‌ناپذیر آسیب دیده است.

بر اساس مطالعه که هفته قبل منتشر شد، تنها یکی از هر ده شهروند در اکثر کشورهای اروپایی اکنون ایالات متحده را به‌عنوان یک متحد می‌بیند کە در واقع تغییری بسیار قابل توجه در چنین بازه زمانی کوتاهی تلقی می شود.

به نظر می‌رسد اتحادیه اروپا نیز به‌تدریج در حال پذیرش این واقعیت است که صرف‌نظر از اینکه چه کسی در آینده رئیس‌جمهور آمریکا شود، حتی اگر انتخاباتی نیز برگزار شود، همواره احتمال ظهور یک رئیس‌جمهور مشابه ترامپ وجود دارد که می‌تواند اتحادهای موجود را کنار بگذارد، قوانین بین‌المللی را نادیده بگیرد و به هنجارهای تثبیت‌شده بی‌اعتنایی کند.

البته از نظر عملی، فاصله گرفتن از ایالات متحده، به‌ویژه در حوزه ناتو، بسیار پیچیده و دشوار استم همان‌طور که خبر این هفته نشان داد که فرانسه و آلمان از پروژه مشترک جنگنده نسل جدید خود عقب‌نشینی کرده‌اند. با این حال، به نظر می‌رسد این روند به‌طور تدریجی در همان مسیر در حال حرکت است.

با این وجود، اگر بریتانیانیز متقاعد شود که ایالات متحده دیگر یک شریک امنیتی قابل اتکا نیست، در نهایت می‌توان انتظار شکل‌گیری یک اتحاد امنیتی اروپایی را داشت که شامل بریتانیا و اوکراین نیز خواهد بود، به‌گونه‌ای که هر دو احتمالاً در آینده اعضای اتحادیه اروپا باشند و چترهای هسته‌ای بریتانیا و فرانسه نیز بر سراسر قاره اروپا گسترده شود.


آرنا نیوز: در سوریه، پذیرش فزاینده چهره‌هایی مانند احمد الشرع در سطح بین‌المللی، با وجود سابقه قرارداشتن وی در فهرست‌های مورد تحریم و مخالفت ایالات متحده، قابل توجه به نظر می‌رسد. به‌طور کلی‌تر، آیا شما شاهد یک الگوی گسترده‌تر هستید که در آن همسویی راهبردی با دولت‌های متمرکزاهمیت بیشتری نسبت به تعامل با جنبش‌های غیرمتمرکز یا دموکراتیک پیدا کرده است؟


پاسخ کوتاه من این است: بله. حمایت ایالات متحده از چنین جنبش‌هایی همواره ماهیتی معامله‌ محور داشته و به منافع خود این کشور وابسته بوده است، و حمایت اتحادیه اروپا نیز در بهترین حالت سطحی و مصنوعی بوده است.


در سال ۲۰۱۱ یک مقطع کوتاه وجود داشت که در آن تحولات منطقه‌ای، هم ایالات متحده و هم اتحادیه اروپا را وادار کرد کە برخلاف گرایش طبیعی خود به سمت رهبران قدرتمند و دولت‌های متمرکزاز این جنبش‌ها حمایت کنند. از این پدیده من در جای دیگری از آن با عنوان خود به‌دام‌افتادگی گفتمانی (rhetorical self-entrapment) یاد کرده‌ام.


اما آن دوره مدت‌هاست به پایان رسیده است. حتی تعهدات لفظی و گفتمانی به جنبش‌های دموکراتیک و بازیگران غیرمتمرکز نیز امروز به‌سختی قابل مشاهده است.

 

آرنا نیوز: در چنین محیط بین‌المللی، آینده موقعیت بازیگران غیردولتی (non-state actors) را چگونه ارزیابی می‌کنید؛ به‌ویژه کردها یا گروه‌هایی مانند اویغورها (Uyghurs)؟ آیا این بازیگران می‌توانند در نظم جهانی‌ای که به‌طور فزاینده توسط قدرت‌های بزرگ و با اولویت دادن به ثبات و ساختارهای دولت-محور متمرکز شکل می‌گیرد، همچنان عاملیت سیاسی معنادار خود را حفظ کنند؟


کاش می‌توانستم پاسخ خوش‌بینانه‌تری بدهم، اما واقعیت این است که اکنون زمان بسیار دشواری برای بازیگران غیردولتی با اهداف سیاسی است.

نظمی که از اوایل دهه ۱۹۹۰ تا سال ۲۰۲۵ حاکم بود، با سرعتی که کمتر کسی تصور می‌کرد، در برابر چشمانمان در حال محو شدن است.

البتە این بدین معنا نیست که آن نظم پیشین هرگز بازنخواهد گشت یا حتی ممکن است در آینده با قدرت بیشتری بازگردد. اما در شرایط فعلی، اولویت اصلی [این بازیگران] باید بقا در این دوره و حفظ موقعیت موجود باشد.

علاوه بر آن، این بازیگران باید خود را برای تغییرات آینده در دینامیک جهانی آماده کنند از طریق ایجاد شراکت با آن دسته از طرف‌هایی که احتمال بیشتری دارد همچنان به این اهداف پایبند بمانند.

ایالات متحده هرگز شریک قابل اتکایی نبوده و به نظر نمی‌رسد در آینده نیز چنین شود. اتحادیه اروپا، با تمام کاستی‌ها و با وجود عدم برخورداری از وجود حداکثر قدرت سخت، در شرایط کنونی می‌تواند در بلندمدت به تعهدات خود پایبند بماند.

اما در صورتیکە گونەایی از بازآرایی در نظم جهانی رخ دهد ــ همان‌طور که نخست‌وزیر کانادا مارک کارنی نیز به آن اشاره کرده است، شرایطی کە به شکل‌گیری ائتلافی از قدرت‌های میانه (middle powers) منجر شود که از نظم مبتنی بر ارزش‌های لیبرال و حقوق بین‌الملل حمایت می‌کنند، در آن صورت توصیه من این است که روابط در این مسیر تقویت شود.

نه به این دلیل که این قدرت‌ها لزوماً در آینده قدرتمندتر خواهند بود، بلکه به این دلیل که ارزش‌ها و اصولی که بر مبنای آنها عمل می‌کنند، در جهانی هرچه معامله‌محورتر و مبتنی بر حوزه‌های نفوذ، تنها مسیر ممکن برای بازیگران غیردولتی جهت تحقق اهدافشان خواهد بود.

 

 

 
 
bottom of page