top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

جمهوری اسلامی ایران چگونە به حمله احتمالی آمریکا پاسخ می‌دهد؟

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • 3 days ago
  • 5 min read


افشین رسولپور


در پی گمانه‌زنی‌ها درباره احتمال اقدام نظامی آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران، پرسش اصلی دیگر این نیست که تهران واکنش نشان خواهد داد یا نه، بلکه این است که این پاسخ چگونه تعریف و اجرا می‌شود. تجربه‌های پیشین، مواضع رسمی و منطق‌های عملی دو طرف نشان می‌دهد که تقابل پیشِ رو بیش از آنکه به اراده‌ جنگ گره خورده باشد، به مدیریت آستانه‌ها، کنترل روایت و مهار زنجیره‌ تشدید وابسته است، جایی که یک خطای تفسیر می‌تواند مسیر بحران را به‌کلی تغییر دهد.


این یادداشت قرار نیست از منظر هواداری یا دشمنی با جمهوری اسلامی نوشته شود، هرچند بدیهی است که هر تحلیل‌گری می‌تواند در زندگی سیاسی‌اش موضع داشته باشد.


اما برای فهم سازوکارهای بحران، باید موقتاً از زبان طرفداری و نفرت فاصله گرفت و به زبان منطق کنش و واکنش نزدیک شد؛ همان نقطەای که تصمیم‌ها نه با شعار، بلکه با آستانه‌ها، پیام‌ها، هزینه‌ها و خطاهای محاسبه شکل می‌گیرند.


در این قاب، گزاره‌ محوری جمهوری اسلامی ایران چنین است: تهران در سطح رسانەای، درگیری محدود را به رسمیت نمی‌شناسد و هر اقدام نظامی را مصداق ورود به یک جنگ گسترده معرفی می‌کند. این موضع، قبل از آنکه یک ادعای صرفاً نظامی باشد، یک سیاست آستانه‌گذاری است که می‌خواهد پنجره‌ عملیات نقطه‌ای را ببندد و اجازه ندهد طرف مقابل با وارد آوردن ضربه‌ای کوچک، دستاوردی بزرگ بسازد.


اما در سوی دیگر، سنت سیاست‌گذاری امنیتی آمریکا و تجربه‌ چند دهه بحران در خاورمیانه نشان می‌دهد که واشنگتن غالباً تلاش می‌کند میان کنش پرریسک و جنگ تمام‌عیار فاصله بیاندازد و با مدیریت تشدید، زنجیره‌ کنش–واکنش را کنترل کند.


ادبیات اندیشکده‌ای و تحلیلی در آمریکا، این وضعیت را به‌عنوان مسئله‌ی «escalation management» صورت‌بندی می‌کند: اینکه چگونه می‌توان در عین اعمال فشار، سقف بحران را نگه داشت و راه خروج را باز گذاشت.

تفاوت مهم اینجاست که تهران و واشنگتن با دو زبان متفاوت یک رخداد را قرائت می کنند. ایران می‌کوشد رخداد را از همان ابتدا در قالب جنگ رمزگذاری کند تا هزینه‌ تصمیم‌گیری طرف مقابل بالا برود.

نمونه‌های تازه‌ این رمزگذاری را می‌توان در موضع‌گیری‌های رسمی تهران، از جمله هشدارهای علنی درباره اینکه تعرض به رأس هرم قدرت در تهران «اعلان جنگ تلقی می‌شود و حتی با تعبیرهایی مانند اعلان جنگ علیه ایران/جهان اسلام»، یافت.


این نوع گفتار، صرف‌نظر از محتوای ایدئولوژیک، یک هدف راهبردی روشن دارد. بیرون‌کردن عملیات نقطه‌ای از منطقه خاکستری و کشاندن آن به قلمرو جنگ.

در مقابل، واشنگتن معمولاً می‌کوشد رخداد را در قالب عملیات محدود یا اقدام بازدارنده نگه دارد و با پیام‌رسانی، میانجی‌گری و روایت‌سازی، مانع تبدیل شدن پاسخ طرف مقابل به زنجیره‌ای غیرقابل کنترل شود.

همین شکاف مفهومی است که میدان را شکننده می‌کند، چون هر دو طرف ممکن است تصور کنند طرف مقابل منطق بدیهی را می‌فهمد، در حالی که اصلاً درباره بدیهیات توافق ندارند.


با این حال، تجربه‌های میدانی نشان می‌دهد که ردِ درگیری محدود در زبان رسمی ایران، لزوماً به معنای انتخاب همیشگی جنگ گسترده در عمل نیست. ایران در مواردی، واکنشی را طراحی کرده است که از نظر نمادین و حقوقی، زبان جنگ را فعال می‌کند، اما در سطح عملی می‌کوشد تشدید را کنترل کند.


حمله موشکی ایران به پایگاه عین‌الاسد در ژانویه ۲۰۲۰، که در پاسخ به کشته شدن قاسم سلیمانی انجام شد، در بسیاری تحلیل‌های تخصصی به‌عنوان نمونه‌ای از پاسخ کالیبره‌شده خوانده شد که هم پیام توان و اراده را منتقل می‌کرد و هم تا حدی امکان مدیریت تشدید را باقی می‌گذاشت.


این تجربه برای فهم امروز مهم است، زیرا نشان می‌دهد حتی وقتی زبان رسمی ایران جنگ را صدا می‌زند، در سطح تصمیم‌گیری ممکن است «سقف» و «هدف پیام» به‌دقت سنجیده شود، یعنی منطق بازدارندگی با منطق پرهیز از جنگ مستقیم، وارد یک بده‌بستان پیچیده می‌شود.


از همین نقطه می‌توان به فرضیه‌ مرکزی رسید. اگر یک عملیات ترور یا ضربه محدود علیه منافع ایران رخ دهد، مسئله‌ اصلی برای طرف آمریکایی لزوماً جلوگیری از پاسخ نیست، بلکه هدایت پاسخ است؛ یعنی شکل‌دادن به محیطی که در آن ایران یا پاسخ را به مسیرهای غیرمستقیم و زمان‌دار ببرد، یا واکنشی را انتخاب کند که واشنگتن بتواند آن را به‌عنوان پایان بحران روایت کند.


نشانه‌های این رویکرد را می‌توان هم در ادبیات تحلیلی نزدیک به سیاست‌گذاری آمریکا درباره مدیریت تشدید دید و هم در برخی تحلیل‌های نهادی درباره بحران‌های اخیر که روی اهمیت پیام‌رسانی و کانال‌های کنترل بحران تأکید دارند.


در چنین فضایی، آنچه فرآیندهای میدانی به ما می‌گویند، نه یک پیش‌بینی قطعی، بلکه چند مسیر محتمل است که هر کدام به متغیرهای مشخصی حساس‌اند.

یک امکان این است که ایران، با حفظ زبان سخت و تأکید بر حق پاسخ، واکنش را به‌گونه‌ای تنظیم کند که هم اعتبار بازدارندگی‌اش لطمه نخورد و هم از لغزش به جنگ مستقیم جلوگیری شود.

در این مسیر، معمولاً پاسخ نه در لحظه‌ی اول و نه الزاماً در همان میدان رخداد انجام می‌شود، بلکه زمان‌دار، لایه‌دار و گاه در جغرافیای پیرامونی توزیع می‌گردد تا هزینه بسازد، اما سقف را نشکند.


این الگو در ادبیات تحلیلی درباره رقص انتقام یا طراحی پاسخ بارها توصیف گشتە و دقیقاً بر همین دوگانه نمایش اراده بدون ورود به جنگ فراگیر متکی است.


امکان دیگر این است که ایران برای تثبیت این ادعا که درگیری محدود را نمی‌پذیرد، سراغ نوعی پاسخ مستقیم برود؛ پاسخی که از نظر تهران، اثبات قاطعیت و بازدارندگی است، اما از نظر واشنگتن هنوز قابل کنترل تصور می‌شود.


اینجا نقطه‌ خطر در خود تناقض پنهان است. هرچه ایران بخواهد نشان دهد درگیری محدود را نمی‌پذیرد، ممکن است ناچار شود سطح کنش را بالا ببرد و هرچه آمریکا بخواهد سطح را پایین نگه دارد، ممکن است دست به اقدامات بازدارنده‌ متقابل بزند که از نگاه تهران تکمیل زنجیره جنگ تلقی شود.

در این وضعیت، بحران نه با تصمیم آگاهانه برای جنگ، بلکه با سوءتفاهم‌های متراکم و خطای محاسبه جلو می‌رود، به‌ویژه اگر فضای سیاسی داخلی در ایران یا آمریکا، رهبران را از انعطاف‌پذیری محروم کند و امکان عقب‌نشینی را هزینه‌مند سازد.

حالت سوم، و در عین حال مخاطره‌آمیزترین، زمانی رخ می‌دهد که منطق مهار به‌کلی فرو بریزد، نه به این دلیل که یکی از طرفین از ابتدا جنگ خواهان جنگ بودە است، بلکه چون ماهیت رخداد و بار نمادین آن، مسیرهای خروج را می‌بندد.


زمانیکە هدف عملیات به نمادهای حیاتی گره بخورد، یا سطح تلفات و تحقیر به جایی برسد که در فضای عمومی و نخبگی ایران پاسخ محدود» به‌عنوان عقب‌نشینی خوانده شود، فشار اجتماعی–سیاسی می‌تواند تصمیم‌گیران را به سمت واکنشی هل دهد که دیگر به‌سادگی قابل کالیبره کردن نیست.


در این حالت، حتی اگر واسطه‌ها فعال باشند، گفتمان رسمی آستانه‌گذار که قبلاً برای بازدارندگی ساخته شده بود، به یک قفس تبدیل می‌شود: همان زبانی که قرار بود جنگ را دور کند، اکنون مانع مدیریت بحران می‌شود.

نمونه‌های تازه‌ تهدیدآمیز درباره اینکه تعرض به رأس هرم قدرت اعلان جنگ است، از همین زاویه اهمیت پیدا می‌کند، چون سطح نمادین را آن‌قدر بالا می‌برد که کوچک‌ترین لغزش می‌تواند به جهش بزرگ منجر شود.

آنچه این سه مسیر را از هم جدا می‌کند، بیش از هر چیز به تعریف رخداد و ظرفیت کنترل روایت مربوط است.


اگر تهران بتواند رخداد را در قالب حق پاسخ محفوظ است، نگاە دارد و هم‌زمان سطح پاسخ را طوری تنظیم کند که از نظر مخاطب داخلی تحقیرآمیز نباشد، شانس مهار بالا می‌رود.


اگر واشنگتن بتواند سیگنال‌های سقف‌دار را ارسال کردە و نشان دهد هدف تغییر رژیم یا گشودن جنگ نیست، و نیز مسیر خروج را با میانجی‌ها باز نگه دارد، احتمال کنترل افزایش می‌یابد.


اما اگر هر دو طرف، روایت را به سمت آزمون حیثیت هل دهند، میدان به‌سرعت از کنترل خارج می‌شود؛ زیرا حیثیت، برخلاف منافع، کمتر قابل معامله است و بیشتر با اجبار به واکنش کار می‌کند.


جمع‌بندی تحلیلی این است که نفی درگیری محدود» در دکترین اعلامی ایران، یک ابزار بازدارندگی است که می‌خواهد مرزهای بازی را جابه‌جا کند، اما همین ابزار، زمانی‌کە با منطق آمریکایی مدیریت تشدید برخورد می‌کند، یک پارادوکس تولید می‌کند.

واشنگتن در پی آن است که عملیات را محدود نگه دارد، در حالی که تهران تلاش می‌کند محدود بودن را بی‌اعتبار کند. نتیجه، افزایش وزن اشتباه در تفسیر است، یعنی همان وضعیتی که در آن هر دو طرف ممکن است خیال کنند طرف مقابل پیام را درک کردە است، اما در واقع پیام در دو زبان متفاوت خوانده شده است.

در چنین وضعیتی، بحث اصلی نه فقط درباره قدرت آتش، بلکه درباره سیاستِ آستانه‌هاست، اینکه چه چیزی جنگ محسوب می‌شود، چه چیزی پاسخ محسوب می‌شود، و کدام کنش‌ها راه خروج را باز گذاردە یا می‌بندند.

 
 
bottom of page