
نتایج جستجو
1911 results found with an empty search
- تلاش عربستان، قطر و عمان برای مهار تنش واشنگتن–تهران؛ هراس خلیج فارس از جنگی فراگیر
در بحبوحه تشدید تنشها میان ایالات متحده آمریکا و ایران، کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تلاشهای دیپلماتیک فشردهای را برای مهار بحران و جلوگیری از بروز جنگی فراگیر آغاز کردهاند. این تلاشها بازتابدهنده نگرانی عمیق این کشورها از پیامدهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی هرگونه رویارویی نظامی جدید میان تهران و واشنگتن است. طی روزهای گذشته عربستان سعودی، قطر و عمان با افزایش تماسها با واشنگتن و نیز ارتباطات موازی با تهران، کوشیدهاند دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا را از گزینه حمله نظامی به ایران منصرف کنند. یک مقام ارشد سعودی به خبرگزاری فرانسه گفته است که این کشورها در «لحظاتی بسیار حساس» به آمریکا هشدار دادهاند که هرگونه اقدام نظامی علیه ایران میتواند به«"واکنشهای خطرناک و زنجیرهای» در سراسر منطقه منجر شود و کنترل اوضاع را از دست همه طرفها خارج کند. این تحرکات دیپلماتیک در شرایطی انجام میشود که لحن واشنگتن در هفتههای اخیر بهطور بیسابقهای تند شده و گزارشهایی از آمادگی کامل نظامی آمریکا برای اجرای یک حمله سریع علیه ایران منتشر شده است. همزمان، اسرائیل نیز در وضعیت آمادهباش قرار گرفته و خود را برای پیامدهای احتمالی یک حمله آمریکا و پاسخ متقابل ایران آماده کرده است. علاوه بر کشورهای عربی گفته میشود که نتانیاهو نیز خواستار تعویق حمله به ایران شده است و از اعضایکابینه خود نیز خواسته است تا در این رابطه با رسانهها گفتوگو نکنند. نگرانی اصلی کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، فراتر از ملاحظات سیاسی، به پیامدهای مستقیم امنیتی و اقتصادی جنگ بازمیگردد. دولتهای عربی بیم آن دارند که در صورت حمله آمریکا، خاک و منافع آنها به دلیل حضور پایگاهها و نیروهای آمریکایی، به هدف واکنشهای ایران یا نیروهای همپیمان آن در منطقه تبدیل شود. یک مقام خلیجی گفته است پیام روشنی که همزمان به تهران منتقل شده، این بوده که هرگونه حمله به منافع آمریکا در خاک کشورهای عربی منطقه، تبعات مستقیمی بر روابط ایران با همسایگان عربش خواهد داشت. در کنار ملاحظات امنیتی، اقتصاد و انرژی نیز در قلب این نگرانیها قرار دارد. کشورهای خلیج فارس هشدار دادهاند که جنگ میتواند بازارهای جهانی نفت را بهشدت متلاطم کند و امنیت کشتیرانی در آبراههای حیاتی مانند تنگه هرمز را به خطر اندازد، سناریویی که نهتنها به مصرفکنندگان جهانی، بلکه به خود تولیدکنندگان انرژی نیز آسیب جدی وارد میکند. گفته میشود، ریاض به واشنگتن اعلام کرده است که حاضر به مشارکت در هیچ درگیری نظامی علیه ایران نیست و اجازه استفاده از حریم هوایی خود برای حملات را نخواهد داد. این فشارهای دیپلماتیک ظاهراً بیتأثیر نبوده است. دونالد ترامپ شامگاه چهارشنبه لحن خود را تعدیل کرد و گفت اطلاعاتی از «منبعی قابل اعتماد در آن سوی ماجرا» دریافت کرده است که نشان میدهد کشتار در ایران متوقف شده است و اعدامهای جدیدی در کار نیست. هرچند او همچنان تأکید کرد که همه گزینهها روی میز باقی میماند، اما این عقبنشینی نسبی بهعنوان نشانهای از اثرگذاری تلاشهای کشورهای عربی تفسیر شده است. واکنش رسمی واشنگتن محتاطانه بوده است. کاخ سفید اعلام کرده است که تحولات ایران را با «نگرانی شدید» زیر نظر دارد و رئیسجمهور آمریکا از طریق گزارشهای اطلاعاتی و کانالهای دیپلماتیک بهطور مستمر در جریان اوضاع قرار میگیرد. سخنگوی کاخ سفید گفته است که آمریکا استفاده از خشونت علیه غیرنظامیان را غیرقابل قبول میداند و در عین حال، پیش از هر تصمیمی در حال ارزیابی دقیق همه گزینههاست. رویکرد و موضع کشورهای عربی نشاندهنده تغییری معنادار در سیاست منطقهای آنهاست، رویکردی مبتنی بر واقعگرایی و تلاش برای جلوگیری از جنگ، نه تشدید آن. این کشورها به زعم خود میکوشند همزمان با حفظ روابط خود با آمریکا، از طریق دیپلماسی فعال، مانع تصمیمهایی شوند که میتواند خاورمیانه را وارد چرخهای تازه از بیثباتی و خشونت کند، چرخهای که به باور آنها، نتنها هیچ برندهای نخواهد داشت، بلکه منافع بلندمدت و کوتاه مدت آنها را نیز با مخاطره مواجه خواهد کرد.
- تحلیلگران بیمسئولیت و سیاستمداران خجالتی، بخشی از بحران در اپوزیسیون ایران هستند
سارا بیاتیان اپوزیسیون ایران با فقدان چارچوب نهادی و اخلاقی، با رهبران بینام و تحلیلگران بیمسئولیت شناخته میشود. این بازیگران با تحریک مردم و مدیریت ادراک، هزینه واقعی را به بدنه اجتماعی منتقل میکنند. تحلیلگری که مسئولیت ندارد و سیاستمداری که پاسخگو نیست، اپوزیسیون را به مکانیسمی خطرناک بدل کرده است که اثرگذار است اما هیچ تعهد اخلاقی، نهادی یا سیاسی برای پیامدهای اقدامات خود نمیپذیرد و جامعه را در معرض خطر قرار میدهد. اپوزیسیون ایران صرفاً دچار پراکندگی نیست، بلکه همزمان با بحران نقش و مسئولیت مواجه است. مسئله اصلی نه کمبود چهره است، نه فقر رسانهای، و نه فقدان منابع، بلکه فروپاشی مرز میان تحلیل و کنش سیاسی است. این فروپاشی نشان میدهد که چگونه فقدان چارچوب نهادی و اخلاقی میتواند اعتماد عمومی و مشروعیت اپوزیسیون را تحلیل ببرد. در این فضا، گروهی از کنشگران عمومی خود را تحلیلگر مینامند، اما در لحظههای بحرانی، همان تحلیلگران به بازیگران سیاسی تمامعیار تبدیل میشوند که مسئولیت پیامدهای کنش خود را در حوزه عمومی نمیپذیرند. این دوگانگی، یکی از جدیترین مشکلات سیاست اپوزیسیون است و نشان میدهد که فقدان مرز اخلاقی میان تحلیل و عمل، چگونه میتواند بحران مشروعیت و آشفتگی تصمیمگیری ایجاد کند. تحلیل، در معنای دقیق، تلاشی است برای فهم واقعیت، توضیح مناسبات قدرت، روشنکردن محدودیتها و فرصتها و هشدار درباره هزینهها. تحلیلگر نه فرمان میدهد، نه بسیج میکند و نه مردم را به میدان خطر میکشاند. او نسبت به جان انسانها، شکستها و خطاهای محاسبه مسئولیت اخلاقی دارد، حتی اگر مسئولیت حقوقی نداشته باشد. سیاست اما متفاوت است. تصمیمگیری، بسیج منابع، سازماندهی و پذیرش هزینه بخشهای لاینفک فعالیت سیاسیاند. سیاستمدار نمیتواند پشت واژهها پنهان شود، او باید پاسخگوی نتایج تصمیماتش باشد، پاسخگو به شکستها، کشتهها و پیامدهای واقعی اقداماتش. بحران زمانی آغاز میشود که یک نفر همزمان هر دو نقش را بازی کند. روزها تحلیلگر است، شبها سیاستگذار غیررسمی میشود. تا زمانی که فضا آرام است، اعلام میکند: «من فقط تحلیل میکنم». اما وقتی جامعه به مرحله بسیج یا طغیان میرسد، همان صدا به دستور بدل میشود: مردم باید به خیابان بیایند، کاری را انجام دهند یا ندهند، چهرهای را تقدیس و دیگری را طرد کنند. وقتی هزینهها بالا میرود، کشته میآید، شکست رخ میدهد یا وعدههای خارجی عملی نمیشود، ناگهان همان فرد عقب مینشیند و میگوید: «من رهبر نبودم، فقط تحلیلگر بودم». در این برهه است که سیاست در ایران به پدیدهای خطرناک بدل میشود: سیاستمداری که مسئولیت سیاستمدار را نمیپذیرد و تحلیلگری که قواعد اخلاقی تحلیل را زیر پا میگذارد. این نوع بازیگر سیاسی، قدرت اثرگذاری دارد اما مسئولیت ندارد. نه حزب دارد، نه برنامه شفاف، نه سازوکار پاسخگویی و نه نام سیاسی مشخص. پشت عناوینی مثل اتاق بحران، روزنامهنگار مستقل، فعال حقوق بشر یا کارشناس سیاسی پنهان میشود، اما در لحظههای حساس همانند یک رهبر عمل میکند، بدون آنکه هزینه رهبری را بپردازد. این الگوی رفتاری تنها فردی نیست؛ بلکه ساختاری در اپوزیسیون ایران است. فضای تبعید، شبکههای اجتماعی، رسانههای فرامرزی و اقتصاد فاند امکان سیاستورزی بدون ریشه و بدون تعهد نهادی را فراهم کردهاند. هرکس با تریبون، میتواند در بحران خود را رهبر جا بزند، مردم را تحریک کند و پس از فروپاشی، بگوید: من فقط نظر دادم. نتیجه این وضعیت، انتقال هزینه از بالا به پایین است؛ از تحلیلگر و رهبران بینام به بدنهای واقعی در خیابان. تحریککنندگان معمولاً در امنترین فاصله از میدان خطر ایستادهاند. آنها تصمیم نمیگیرند چه کسی کشته شود، اما با کلمات شرایطی میسازند که مرگ محتمل میشود. سپس به زبان خنثای تحلیل پناه میبرند، زبانی که میگوید «این روند قابل پیشبینی بود»، اما هرگز نمیگوید «من در ساختن این روند نقش داشتم». تحلیل واقعی مسئولیتپذیر است؛ کسی که تحلیل میکند، درباره پیامد حرفش حساس است، از اغراق پرهیز میکند، وعده نجات فوری نمیدهد و مردم را ابزار نمایش فکری خود نمیکند. سیاست واقعی نیز مسئولیتپذیر است؛ حزب، برنامه، سخنگو و سازوکار پاسخگویی میخواهد. سیاستمدار نمیتواند هم اثرگذار باشد و هم بینام؛ هم فرمان دهد و هم از پذیرش نتیجه فرار کند. اگر کسانی کە واقعاً به سیاستورزی متعهدند، میتوانند آن را از مسیر روشن دنبال کنند: حزب تاسیس کنند، برنامه ارائه دهند، تیم معرفی کنند، مشخص کنند در برابر چه کسانی و چه چیزی پاسخگو هستند و اگر شکست خوردند، چه کسی مسئول است. سیاست بدون نام و مسئولیت، تحریک بیپشتوانه است. اپوزیسیون ایران نه فقط از کمبود سازمان رنج میبرد، بلکه از وفور رهبران بینام، فرماندهان بیمسئولیت و تحلیلگرانی که در لحظه خون ریزی، تحلیل خود را پاک میکنند و در لحظه هیجان فرمان میدهند، رنج میبرد. این وضعیت نشانه سیاست ترسویانە است، سیاستی که میخواهد اثر داشته باشد اما ردپا نداشته باشد، تاریخ را تکان دهد، اما وقتی تاریخ بازمیگردد، بگوید: من فقط تحلیلگر بودم.
- دنیای دیوانهواری که ترامپ در آن را بر رویمان باز کرده است
بعد از یک شب پرتنش و در حالی که دنیا، به ویژه مردم ایران، نفس در سینه حبس کرده بودند تا ببینند آیا بالاخره پس از اظهارات متعدد و گاها متناقض ترامپ علیه ایران، آمریکا به این کشور حمله خواهد کرد یا نه، رئیسجمهور آمریکا، آخر روز به وقت آمریکا، در دفتر بیضی شکل خود، به خبرنگاران کنجکاو پاسخ داد و مجدداً با خلق فضایی سورئال بار دیگر همه را گیج کرد . سیانان در گزارشی از این دیدار، به تحلیل چگونگی شدت گرفتن چنگ زدنهای رئیسجمهور آمریکا بر روان جهانی پرداخته است. براساس این گزراش روزهای گذشته تنشها در واشنگتن شدت گرفت و به سرعت در سراسر اقیانوس اطلس گسترش یافت و منطقه خاورمیانه را در بر گرفت. همه منتظر بودند تا ببینند آیا ترامپ به وعدههای خود برای اقدام نظامی علیه ایران عمل خواهد کرد. آیا او پس از سرکوب وحشیانه معترضان، «کمک در راه است» را برای حمله به ایران عملی خواهد کرد؟ یا آیا بر اساس وعدههای مشکوک از ایران مبنی بر توقف اعدامها، از این بحث خارج خواهد شد؟ ترامپ در پاسخ به خبرنگاران گفت: «ما خواهیم دید که روند چگونه پیش میرود.» در این لحظه، همه منتظر بودند تا ببینند ترامپ در مرحله بعد چه خواهد کرد. سیانان بر این باور است که: رئیسجمهور آمریکا به خوبی میداند که چگونه میتواند با نشستن در پشت میز دفتر بیضیشکل خود، جهان را با تهدیدها، حیلهها و توهینها به هرج و مرج کشاند، نه هماهنگی، بلکه هرج و مرج جهانی. وقتی خبرنگاران از ترامپ پرسیدند که چگونه میتواند به وعدههای رژیم ایران که پس از دههها استبداد شدید، سرکوب وحشیانهای را به راه انداخته و هزاران نفر از مردم خود را کشته است، اعتماد کند، او به روش همیشگی خود پاسخ داد که آمریکاییها باید منتظر بمانند و ببینند. ترامپ گفت: ما خواهیم فهمید. من بعد از این خواهم فهمید. شما خواهید فهمید، اما از منابع معتبر به ما گفته شده است، و امیدوارم که درست باشد. چه کسی میداند، درست است؟ چه کسی میداند. دنیای دیوانه. یکی از لحظات عجیبتر این بود که ترامپ در جریان یک مراسم در دفتر بیضیشکل و در حضور خبرنگاران، در حالی که در مورد مسائل جنگ و صلح صحبت میکرد، در عین حال شیر پرچربی را تبلیغ میکرد که طبق قانون جدید، مدارس آمریکا میتوانند به کودکان بدهند. ترامپ از جمع خبرنگاران که به شدت مشتاق پاسخ به این سوال بودند که آیا قصد حمله به ایران را دارد یا خیر، پرسید: روزهای قدیم را به یاد دارید؟ همه یک بطری را با هم تقسیم میکردند. امروز، ما معمولاً این کار را نمیکنیم. اما اگر دوست دارید، اگر به کسی که بعد از شما آن را مینوشد اعتماد دارید، همینجاست، مال شماست. باشه؟ ترامپ همچنین در مورد بطری شیری که روی میز رزولت قرار داشت گفت: «نیمه تازه است، پنج، شش روز مانده. سپس در حالیکه بار دیگر به موضوع گرینلند بازگشت و ادعای حاکمیت بر این جزیره را که بخشی از قلمرو ناتو میباشد، تکرار کرد، به استقبال هیئتی از دانمارک و گرینلند رفت.
- تهدید بهمثابه مهندسی ریسک: خوانش مواضع ترامپ در بحران ایران با منطق تئوری بازیها
امیر خنجی سیاست در لحظات بحرانی بیش از آنکه عرصه توافق باشد، میدان بازیهای پرریسکی است که در آنها کنشگران میان هزینه مادیِ تقابل و هزینه نمادینِ عقبنشینی گرفتار میشوند. در چنین چارچوبی، تهدید نه صرفاً ابزار فشار، بلکه سازوکاری برای شکلدهی به ادراک، افزایش عدمقطعیت و مدیریت رفتار طرف مقابل است. فهم این وضعیت بدون رجوع به منطق بازیهای «بزدل» و «لبه پرتگاه» ممکن نیست. سیاست گاهی شبیه مذاکره نیست؛ شبیه مسابقهای است که در آن هر طرف میخواهد دیگری «اول» پلک بزند. در این میدان، مسئله اصلی نه پیدا کردن بهترین نتیجه مشترک، بلکه وادار کردن طرف مقابل به عقبنشینی است. عقبنشینیای که چون در افکار عمومی و درون ساختار قدرت «شکست» معنا میشود، از جنس یک تصمیم تکنیکی نیست، از جنس حیثیت است. همین پیوند میان هزینه واقعی برخورد و هزینه نمادین عقبنشینی خانوادهای از بحرانها را بر میسازد که در ادبیات نظریه بازیها با صورتهایی مثل بزدل و لبه پرتگاه شناخته میشود. اینها بازیهایی هستند که در آنها موفقیت از نزدیک شدن به خطر تغذیه میکند و شکست، سقوط واقعی است. چند روز اخیر، از پیامهای پرشتاب ترامپ تا تکاپوی امنیتی در منطقه و هشدارهای تهران اگر دقیق دیده شود، بیش از آنکه یک خط روایت واحد داشته باشد، صحنه همزمان چند بازی است. هر کدام از این بازیها یک منطق دارد، یک مخاطب دارد، و یک نسخه برای خروج یا لغزش به سمت حادثه را نشان میدهند. همین چندلایگی است که تحلیلها را سطحی و در عین حال مبهم میکند. یکی میگوید «فریب بود»، دیگری میگوید «ترسید»، سومی میگوید «لبه پرتگاه بود». اما یک تحلیل باید از این شتاب عبور کند و نشان دهد چرا همه این خوانشها ممکناند، و هر کدام تحت چه شرایطی قویتر میشود. حقیقتِ این روزها: تهدید روی کاغذ نماند، به صحنه میدانی هم سرایت کرد ترامپ در اوج موج اعتراضات و سرکوب در ایران، با ادبیاتی غیرمعمول مستقیم خطاب به ایرانیان پیام داد: «به اعتراض ادامه دهید… کمک در راه است» و حتی از آنها خواست «نهادهایتان را پس بگیرید»، بدون آنکه توضیح بدهد این «کمک» چیست و از چه کانالی میآید. او همزمان اعلام کرد دیدارها/گفتوگوها با مقامهای ایرانی را لغو میکند تا «کشتار» متوقف شود. این فقط جنگ روایت نبود. در همان فضای تهدید، گزارش شد که به بخشی از پرسنل مستقر در پایگاه العدید قطر توصیه شده بود منطقه را ترک کنند. این یک علامت کلاسیکِ مدیریت ریسک در آستانه احتمال تشدید بود. همزمان، جمهوری اسلامی ایران نیز پیام بازدارندهاش را به کشورهای همسایه فرستاد. اگر حملهای صورت بگیرد، پایگاههای آمریکا در خاک آنها میتواند در تیررس پاسخ قرار گیرد؛ یعنی هزینه را منطقهای میکند تا در محاسبات واشنگتن وزن اضافه کند. در میانه این تشدید، ترامپ بعدتر لحن «انتظار و رصد» هم گرفت و گفت از «منابعی» شنیده است کە شدت کشتار/سرکوب کاهش یافته و فعلاً برنامهای برای اعدامهای گسترده نمیبیند. اتخاذ این موضع برای برخی نشانه عقبنشینی یا تردید تلقی شد، و برای برخی نشانه یک بازی پیچیدهتر بود. در واقع او فشار را نگه میدارد، اما تصمیم را قفل نمیکند. این سهگانه یعنی تهدید علنی، علامت میدانیِ احتیاط/آمادگی، و سپس نوسان به سمت «فعلاً صبر میکنیم»، همان چیزی است که بحرانهای تهدیدمحور را میسازد. در این مواقع بازیگر میکوشد هم «اعتبار» بسازد، هم «حق مانور» را از دست ندهد. چرا «کمک در راه است» یک جمله ساده نیست؟ در سیاست تهدید، کلمات صرفا توصیف واقعیت نیستند؛ بلکە بخشی از سازوکار ساختن واقعیتاند. جملهای مانند «کمک در راه است» کارکردش این نیست که برنامه را توضیح دهد؛ کارکردش این است که یک عدم قطعیتِ بزرگ را وارد ذهن طرف مقابل کند. آیا اقدامی در راه است یا فقط فشار روانی؟ همین ابهام، خودش ابزار است؛ زیرا طرف مقابل را وادار میکند بدترین حالت را هم در محاسبه لحاظ کند. اما ابهام دو لبه دارد. همان ابهامی که میتواند بازدارندگی بسازد، میتواند سوءبرداشت هم بسازد. اگر تهران پیام را بلوف بخواند، ممکن است عقب ننشیند. اگر واشنگتن مطمئن باشد طرف مقابل عقب مینشیند و اشتباه کرده باشد، بحران به سمت حادثه هل داده میشود. این نقطە دقیقاً جایی است که نظریه بازیها به درد میخورد. تئوری بازیها در اینجا نه برای پیشگویی قطعی، بلکه برای نشان دادن اینکه چرا در چنین میدانهایی «گفتار» خودش یک ابزار پرریسک است میتواند مفید باشد. از «بازی بزدل» تا «لبه پرتگاه»: یک بحران چگونه ساخته میشود؟ در نسخه کلاسیک بازی «بزدل»، هر طرف ترجیح میدهد دیگری کوتاه بیاید؛ بدترین وضعیت زمانی است که هیچکس کوتاه نیاید. در این بازی، آنچه تعیین میکند کدام تعادل رخ دهد، «باور» است: آیا طرف مقابل باور میکند که تو واقعاً عقب نمینشینی؟ مواضع ترامپ در این قاب خوانا میشود: تهدیدهای تند برای بالا بردن هزینه نمادینِ عقبنشینی طرف مقابل است. زمانیکە او میگوید اعدامها اگر ادامه پیدا کند اقدام بسیار شدید در کار است، در عمل میگوید: عقب رفتن برای شما گرانتر خواهد شد. در برابر، تهران نیز با زبان بازدارندگی پاسخ میدهد: دخالت کنید، هزینهاش منطقهای میشود. این همان جایی است کهبازی «بزدل» از سطح لفظی خارج میشود و به میدان محاسبات هزینه-فایده میرود. اما سیاست واقعی معمولاً دربازی بزدل همزمان متوقف نمی شود. وقتی بحران پویا میشود، مسئله اعتبار تهدید برجستهتر میشود. در این میان تهدیدی معتبر است که اجرای آن در آینده هم قابل تصور باشد. علامتهایی مثل توصیه خروج بخشی از پرسنل از پایگاهها، یا بالا و پایین شدن وضعیت هشدار، در این نقطه نقش پیدا میکند. چنین اقدامی «بستن دستها» نیستند، اما حاکی از این پیام هستند که سناریوی تشدید دستکم در سطح مدیریت ریسک جدی گرفته شده است. از اینجا به بعد، منطق شلینگ وارد میشود. بازی لبه پرتگاه یعنی تهدید به حمله قطعی نیست؛ تهدید به بالا بردن احتمال حادثه است. اگر بازیگران واقعاً نخواهند وارد جنگ شوند، بهترین ابزارشان این است که ریسک را مرحلهبهمرحله بالا ببرند تا طرف مقابل زودتر بترسد. در چنین میدانی، آنچه خطرناک است خودِ جنگِ ارادی نیست؛ لغزش است. سوءتفاهم، حادثه میدانی، فشار زمان، یا واکنش زنجیرهای را میتوان در ذیل لفزش در اینجا دسته بندی کرد. و هرچه پیامها تندتر و کانالها بستهتر باشد، احتمال لغزش بیشتر میشود. شش خوانش جدی از یک رفتار واحد: چرا همهچیز را با یک روایت توضیح ندهیم؟ تحلیل درست زمانی شکل میگیرد که بپذیرد یک رشته رفتار سیاسی میتواند چند معنا داشته باشد و هر معنا با یک بازی متفاوت توضیح داده میشود. در پرونده اخیر، دستکم شش سناریو معنادار وجود دارد که بهجای حذف همدیگر، کنار هم یک تصویر دقیقتر میسازند: یکم: لبه پرتگاهِ حسابشده. در این خوانش، ترامپ با ابهامسازی و تهدید علنی، و با سیگنالهای میدانیِ احتیاط/آمادگی، میکوشد «ریسک» را واقعی کند تا طرف مقابل پیش از رسیدن به نقطه بیبازگشت عقب بنشیند. این سناریو با توصیه خروج بخشی از پرسنل از العدید و فضای «احتمال اقدام در بازه کوتاه» سازگار است. دوم: بلوف حیثیتی. در این سناریو، هدف اصلی اقدام نیست؛ هدف این است که طرف مقابل باور کند اقدام ممکن است. ابهام کمک در راه اس و تهدیدهای بزرگ بدون توضیح جزئیات، دقیقاً ابزار چنین بازیای است. فشار روانی و دست بالا در روایتسازی در اینجا مهم است. اما اگر طرف مقابل بلوف را باور نکند، بازی خطرناکتر میشود. سوم: قصد اقدام هست، اما بازدارندهها ترمز میکنند نوسان میان تهدید شدید و سپس ادبیات «منتظریم ببینیم چه میشود» میتواند نشانه تردید باشد. در اینجا تردید نه از جنس تردید اخلاقی، از جنس محاسبه هزینهها میتواند باشد. در این قاب، واشنگتن فشار را نگه میدارد اما تصمیم را قفل نمیکند تا در صورت تغییر شرایط، راه خروج داشته باشد. چهارم: بازی شناساییِ واکنش گاهی هدف از تشدید کنترلشده این است که طرف مقابل در وضعیت شبهبحران بە چە اقدامی دست میزند، چگونه پیام میدهد، چگونه آرایش میگیرد، چه اولویتهایی را آشکار میکند. این خوانش در فضای عمومی اثباتپذیری محدود دارد، اما بهعنوان منطق عملیاتی کاملاً در خانواده بحرانهای تهدیدمحور جا میگیرد. فشار برای مشاهده «الگوی واکنش» و اصلاح محاسبه در اینجا بسیار مهم است. پنجم: تقسیم نقش شاهین/کبوتر در بسیاری از بحرانها، یکدست بودن بازیگران توهم است. ممکن است بخشی از سیستم نقش شاهین را بازی کند تا سقف فشار بالا بماند، و بخشی نقش کبوتر را تا راه خروج بسته نشود. همزمانیِ تهدیدها با پیامهای تعدیلکننده و گزارشهایی از تلاشهای منطقهای برای مهار پیامدها، به چنین الگویی میخورد. ششم: اطلاعات ناقص و خطر سوءبرداشت و شاید مهمترین سناریو همین باشد: بحران نه بهخاطر طرحهای پیچیده، بلکه بهخاطر ندانستنِ حد نهایی طرف مقابل خطرناک میشود. ترامپ میگوید «کشتار متوقف شده» یا «فعلاً اعدام گسترده در کار نیست»؛ اما همزمان گزارشها از قصد دستگاه قضایی ایران برای شتاب در مجازاتها و فضای سرکوب حکایت دارند. این شکاف اطلاعاتی و بهخصوص محدودیتهای ارتباطی، میتواند هم سکوت خیابان را بهعنوان کاهش اعتراضات تفسیر کند، هم بهعنوان نتیجه قطع ارتباط و سرکوب آن را قلمداد کرد. همین فقدان اطلاعات کافی است که محاسبه را شکننده میکند. نقطه کورِ همه این بازیها: جایی که حیثیت، خروج را غیرممکن میکند هر کدام از سناریوهای بالا یک خطر مشترک دارند. وقتی عقبنشینی «تحقیر» معنا شود، راه خروج بسته میشود. در این نقطه، بحران به تله میافتد. ایستادن خطرناک است، عقبنشینی هم پرهزینه است. در بحرانهای هستهای، کلاسیکترین نسخه این تله را دیدهایم؛ اما در بحرانهای امروز نیز حتی بدون جنگ تمامعیار، این مکانیزم میتواند مشابه باشد. این مکانیزم میتواند حاکی از تشدیدِ گامبهگام، افزایش ریسک حادثه بودە و سپس تلاش برای ساختن یک عقبنشینی آبرومندانه مد نظر قرار گیرد. دقیقاً به همین دلیل، نسخه خروج در خانواده «تهدید و تسلیم» اخلاقی نیست؛ طراحی شدە است. راه خروج یعنی ساختن امکان عقبنشینی بدون شکست: توافق مرحلهای، ابهام سازنده، واسطهگری، کانالهای تماس، و کاهش احتمال حادثه. اگر این سازوکارها وجود نداشته باشد، بحران ممکن است نه با تصمیم آگاهانه برای جنگ، بلکه با یک «لغزش» وارد مرحلهای شود که دیگر کنترلپذیر نیست. تهدیدِ مؤثر، تهدیدی است که راه خروج هم داشته باشد مواضع ترامپ در چند روز اخیر را میتوان در خانواده «تهدید و تسلیم» قرار داد؛ خانوادهای که در آن بازیگر میکوشد طرف مقابل را وادار به عقبنشینی کند، اما برای اینکه موفق شود ناچار است تهدیدش را باورپذیر کند و برای باورپذیر کردن تهدید، معمولاً ریسک را بالا میبرد. ابهامِ «کمک در راه است»، تهدیدهای سخت در برابر اعدامها، و همزمان نشانههای میدانیِ مدیریت ریسک در منطقه، همگی با این منطق سازگارند، اما به یک روایت واحد تقلیلپذیر نیستند. این پرونده میتواند همزمان مبتنی بر تئوری لبه پرتگاهِ حسابشده، بلوف حیثیتی ، تردید ناشی از هزینهها، بازی شناسایی واکنش، یا حتی محصول سادهتر اطلاعات ناقص و سوءبرداشت باشد. آنچه در این میان تعیینکننده است، نه شدت تهدید، بلکه کیفیت خروج است. آیا کانالهای کنترل حادثه و روایتهای آبرومندانه برای عقبنشینی وجود دارد یا نه. در سیاست تهدید، پیروزی اغلب از مسیر قویتر بودن نمیآید؛ از مسیر باورپذیر کردن تهدید میآید و از آن مهمتر، از مسیر «ساختن راه خروج» که اجازه دهد بحران پیش از سقوط، متوقف شود.
- رویترز: ایرانیان داخل فقط چشم به خارج برای آینده خود ندوختهاند
همزمان با اعتراضات سراسری در ایران و سرکوب خونین آن توسط حکومت، خبرگزاری رویترز در گزارشی به چالشهای اپوزیسیون ایران و شکافهای عمیق میان گروههای مخالف حکومت پرداخته است. پس از آنکه دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا، در مصاحبهای با رویترز نظرات صریح خود را درباره رضا پهلوی بیان کرد و نسبت به توانایی او در جلب حمایت داخلی و به دست گرفتن قدرت ابراز تردید نمود، این خبرگزاری امروز به یکی دیگر از مسائل اصلی سیاست ایران، یعنی فقدان یک اپوزیسیون سازمانیافته و قابل اعتماد در میان ایرانیان، پرداخته است. در این گزارش آمده است که سلطنتطلبان و مجاهدین خلق، با وجود نفوذ خارجی، هنوز نتوانستهاند حمایت گستردهای در داخل کشور جلب کنند. تحلیلگران بر این باورند که نبود یک جنبش واحد و سازمانیافته، مانع شکلگیری اپوزیسیونی مؤثر برای مقابله با جمهوری اسلامی ایران میشود. شکافهای میان گروههای مختلف اپوزیسیون که ریشه در پیش از انقلاب ٥٧ دارد، همچنان یکی از منابع اصلی تنش میان مخالفان جمهوری اسلامی است. بهطور ویژه، دو گروه اصلی اپوزیسیون در تبعید، سلطنتطلبان حامی رضا پهلوی و مجاهدین خلق، همواره در تضاد با یکدیگر بودهاند. این اختلاف نه تنها در اعتراضات خیابانی بلکه در بحثهای آنلاین ایرانیان خارج از کشور نیز مشهود است. بر اساس گزارش رویترز، اگرچه اعتراضات اخیر و بهویژه سرکوبهای خونین ممکن است نشاندهنده افزایش محبوبیت رضا پهلوی میان معترضان باشد، اما تحلیلگران معتقدند حمایت واقعی از او در داخل ایران قابل ارزیابی نیست. برخی دیپلماتهای غربی نیز بر این باورند که نام پهلوی ممکن است تنها به دلیل کمبود چهرههای شناختهشده دیگر در میان معترضان بهعنوان نماد اپوزیسیون مطرح شده باشد. مهرداد خوانساری، تحلیلگر ایرانی و دیپلمات سابق، در این زمینه به رویترز گفته است: هر نقشی که او ایفا کند، باید در چارچوب یک جنبش دموکراتیک گستردهتر باشد. شما به ائتلافی از افراد نیاز دارید که به ارزشهای دموکراتیک باور داشته باشند تا بتوانید اعتماد مردم را جلب کنید. در مقابل، مجاهدین خلق که به دلیل تاریخچه خشونتآمیز و مشارکت در جنگ ایران و عراق در داخل کشور محبوبیت کمی دارند، همچنان یکی از بازیگران اپوزیسیون باقی ماندهاند. این گروه اخیراً از حمایت برخی سیاستمداران غربی برخوردار شده، اما به دلیل سابقه سرکوبهای داخلی و اقدامات نظامی علیه ایران، توسط بسیاری از ایرانیان به شدت مورد انتقاد است. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور نسبت به سلطنتطلبان و مجاهدین خلق بدبین هستند و هیچ شبکه اپوزیسیون متحد و سازمانیافتهای وجود ندارد که بتواند حمایت گستردهای در داخل کشور جلب کند. یکی از مشکلات اصلی که در این تحلیل به آن اشاره شده است، نبود یک جنبش واحد است که قادر به گردآوری تمام ایرانیان از اقشار مختلف مذهبی، قومی و اجتماعی-اقتصادی باشد. صنم وکیل، رئیس بخش خاورمیانه در اندیشکده چتمهاوس، در این باره به رویترز گفته است: «هیچ سازمان فراگیری ساخته نشده که بتواند ایرانیان را از همه اقشار جامعه گرد هم آورد.» این کمبود مانعی بزرگ در مسیر شکلگیری اپوزیسیونی متحد و کارآمد برای مقابله با جمهوری اسلامی ایجاد کرده است. گزارش رویترز همچنین تأکید میکند که اپوزیسیون ایران با چالشهای جدی روبهروست؛ زیرا هر گروه مخالف، از جمله سلطنتطلبان و مجاهدین خلق، نه تنها از یکدیگر فاصله دارند، بلکه حمایت داخلی گستردهای نیز ندارند. این وضعیت، رویکردهای بینالمللی نسبت به اعتراضات ایران را پیچیدهتر کرده و مانع رسیدن به توافقی جهانی درباره آینده ایران و چهرههای احتمالی که میتوانند ایران را به سوی دموکراسی هدایت کنند، شده است. صنم وکیل در پایان تأکید میکند: « به نظر من، ایرانیان داخل فقط چشم به خارج برای آینده خود ندوختهاند.»
- انقلاب ملی سلطنتطلبان، مانیفستِ انهدامِ سیاست و نوزاییِ فاشیستی
نصرالله لَشَنی مقدمه مفهوم انقلاب ملی (National Revolution) نه صرفاً نامی برای دگرگونیِ رژیم سیاسی، بلکه یک مقولهی ایدئولوژیک در سنت فاشیسم اروپایی است که کارکرد اصلی آن، تعلیق امر سیاسیِ کثرتگرا و بازتعریف سیاست در افق نوزایی اسطورهای ملت است. در این معنا، انقلاب ملی نه بر گسترش حقوق، نه بر تحقق عدالت اجتماعی، بلکه بر گسستِ قاطع از وضعیت موجود و بازآفرینیِ جوهری ملت بهمثابه یک کل تاریخی و اخلاقی دلالت دارد. این مفهوم در دستگاه نظری فاشیسم، لحظهای استثنایی را نامگذاری میکند که در آن، بحران به فرصت نوزایی بدل میشود و سیاست، از عرصهی گفتوگو و رقابت، به میدان تصمیم، حذف و وحدت اجباری فروکاسته میگردد. بازگشتِ واژه انقلاب ملی در گفتمان رسانهای و سیاسیِ بخشی از جریانهای سلطنتطلب معاصر، از جمله در تریبونهایی چون ایران اینترنشنال، را نمیتوان صرفاً یک تصادف زبانی یا انتخابی بیاهمیت تلقی کرد. آنچه در اینجا فعال میشود، احیای یک منطق پالینگنتیک است: روایتی که «استبداد» را نه بهمثابه انقطاع از سیاست مدرن، بلکه بهعنوان شرط نوزایی ملت بازنمایی میکند. در این منطق، بحران نه مسئلهای برای اصلاح یا گذار تدریجی، بلکه نشانه زوال کلی است، و زوال، بهنوبهی خود، ضرورت یک گسست نجاتبخش را ایجاب میکند. انقلاب ملی، برخلاف انقلابهای لیبرال یا سوسیالیستی، بر محور سوژهی حقوقمند یا جامعه برابر سامان نمییابد، بلکه با حذف کثرت سیاسی و نفی «دیگری» فکری، ملت را بهعنوان یک موجودیت همگن و آسیبدیده صورتبندی میکند. سیاست، در این چارچوب، به منطق دوست/دشمن تقلیل مییابد و وحدت ملی، نه نتیجه سازش دموکراتیک، بلکه حاصلِ حذف و طرد تعریف میشود. بهاینترتیب، نوستالژی گذشته با اراده تصمیم قاطع پیوند میخورد و وعده نوزایی، جایگزین عقلانیت انتقادی و دموکراسی میشود. متن پیشِ رو، با اتکا به سنت انقلاب محافظهکار آلمان و تحلیلهای راجر گریفین، نشان میدهد که «انقلاب ملی» چگونه بهعنوان یک نامگذاری فاشیستی، از دل بحرانهای مدرنیته زاده میشود و چگونه میتواند، در بسترهای تاریخی و رسانهای متفاوت، از وایمار و ویشی تا استودیوی خبر ایران اینترنشنال، کارکردی مشابه ایفا کند: تعلیق سیاست کثرتگرا به نفع یک نوزایی اسطورهای، تمامیتخواه و اقتدارگرا. سنت «انقلاب محافظهکار» آلمان در خوانش راجر گریفین پرداختن به سنت انقلاب محافظهکار آلمان، نه از سر علاقهی تاریخنگارانه به یک جریان خاص اروپایی، بلکه بهمثابه نقطه عزیمت مفهومی برای فهم انقلاب ملی ضروری است. مفهوم انقلاب ملی، پیش از آنکه بهصورت یک پروژهی سیاسی بالفعل یا برنامه نهادی ظاهر شود، نخست در سطحی نظری و اسطورهای صورتبندی میشود: در قالب روایت زوال، وعده نوزایی، نفی لیبرالیسم، و بازتعریف نسبت ملت، سیاست و اراده. سنت انقلاب محافظهکار یکی از نخستین میدانهایی است که این عناصر را بهطور منسجم، هرچند ناتمام، در کنار یکدیگر قرار میدهد. از اینرو، تحلیل این سنت و خوانش راجر گریفین از آن، امکان تمایزگذاری دقیق میان انقلاب ملی بهمثابه افق ایدئولوژیک، و فاشیسم بهعنوان شکل خاص تاریخیِ تحقق آن را فراهم میسازد؛ تمایزی که برای ورود به بحث حاضر و پرهیز از تقلیلگرایی مفهومی، شرطی بنیادین است. سنت موسوم به انقلاب محافظهکار (Conservative Revolution) در آلمانِ میان دو جنگ جهانی، بیش از آنکه یک مکتب نظری منسجم با آموزههای واحد باشد، یک میدان فکری ناهمگون از متفکران، نویسندگان و نظریهپردازان سیاسی را دربر میگرفت. این سنت، با وجود تفاوتهای چشمگیر در سبک، زبان و افقهای نظری، در چند محور بنیادین به هم میرسید: نفی لیبرالیسم و دموکراسی پارلمانی، رد فردگرایی مدرن، بدبینی عمیق به عقلانیت بورژوایی، و جستوجوی نظمی بدیل مبتنی بر اقتدار، هویت تاریخی و کلیت ملی. دغدغه مشترک این جریان، ارائه پاسخی رادیکال به بحران مدرنیته و فروپاشی هنجارهای سیاسی و فرهنگی پس از جنگ جهانی اول بود. در این چارچوب، آرتور مولر فان دن بروک در کتاب Das Dritte Reich (1923) ایدهی انقلاب ملی (nationale Revolution) را مطرح میکند که هدف آن نه تحقق حقوق فردی یا گسترش مشارکت دموکراتیک، بلکه رهایی آلمان از بنبست لیبرالیسم، مارکسیسم و نظم وایماری و احیای هویت تاریخی و رسالت فرهنگی ملت است. مفهوم رایش سوم نزد او نه صرفاً طرحی نهادی برای آینده، بلکه اسطورهای از نوزایی ملت است که در آن، ایدهی پالینگنز—تولد دوبارهی ملت پس از یک دورهی زوال—نقشی محوری ایفا میکند. به موازات این اسطورهی نوزایی، اسوالد اشپنگلر در Der Untergang des Abendlandes تاریخ را بهمثابه چرخههای زایش و زوال تمدنها میفهمد. او مدرنیته لیبرال را نشانهی پیری و انحطاط تمدن غربی تلقی میکند و با ترسیم چشماندازی عمیقاً بدبینانه از سرنوشت غرب، زمینهی فکری لازم برای تصور گسست تاریخی و ضرورت عبور از نظم موجود را فراهم میسازد. این روایت زوال، بحران را نه امری موقتی، بلکه وضعیتی وجودی و فراگیر معرفی میکند. ارنست یونگر، در آثار دورهی وایمار، این بحران را به سطح تجربهی انسانی میکشاند. او سیاست را عرصه اراده، خطر و بسیج کامل (total mobilization) میداند و لیبرالیسم را مظهر ضعف، تعلیق تصمیم و فقدان معنا تلقی میکند. در نگاه یونگر، انسان نو تنها در دل بحران، خشونت و آمادگی برای خطر شکل میگیرد؛ بدینسان، نوزایی ملت مستلزم دگرگونی وجودی انسان است، نه صرفاً اصلاح ساختارهای حقوقی یا نهادی. در سطح نظری سیاست، کارل اشمیت با تعریف سیاست بر اساس تمایز دوست و دشمن، بر ماهیت وجودی، انحصاری و تصمیممحور امر سیاسی تأکید میگذارد. از نظر او، لیبرالیسم با تقلیل سیاست به گفتوگو، قانون و رویه، توان حفظ وحدت سیاسی را از دست میدهد. سیاست، در این خوانش، عرصه گسست، تصمیم قاطع و تعیین دشمن است؛ چارچوبی که امکان عبور از نقد فرهنگی به سیاست انقلابی را فراهم میکند. راجر گریفین این مجموعه ناهمگون را نه بهعنوان فاشیسم بالفعل، بلکه بهمثابه یک پیشزمینه فکری حیاتی برای شکلگیری آن تحلیل میکند. از نظر او، انقلاب محافظهکار واجد یک منطق بالقوهی انقلابی است که بسیاری از عناصر ایدئولوژیک لازم برای فاشیسم، بهویژه اسطوره نوزایی ملت، روایت زوال، ستایش اراده و نفی لیبرالیسم، نخست در آن صورتبندی شدهاند، بیآنکه این سنت خود به یک ایدئولوژی سیاسی منسجم و دولتساز بدل شده باشد. در خوانش گریفین، مفهوم رایش سوم نزد مولر، روایت زوال اشپنگلر، ایده دگرگونی وجودی انسان نزد یونگر، و نظریه تصمیم و تمایز دوست/دشمن اشمیت، همگی با منطق «ناسیونالیسم پالینگنتیک» همخواناند؛ منطقی که وعده تولد دوباره ملت را از دل یک بحران وجودی میدهد. با این حال، پالینگنز در اندیشه بیشتر متفکران انقلاب محافظهکار، عمدتاً در سطحی فرهنگی، فلسفی یا زیباییشناختی باقی میماند و به یک برنامه سیاسی اجرایی برای بسیج تودهای و تصرف دولت مدرن تبدیل نمیشود. گریفین تأکید میکند که تمایز اساسی میان انقلاب محافظهکار و فاشیسم در فقدان سه مؤلفهی تعیینکننده نهفته است: نخست، شکلگیری یک سوژهی جمعی بسیجشده در مقیاس تودهای؛ دوم، یک ایدئولوژی منسجم با زبانی سادهشده و قابل انتقال به تودهها؛ و سوم، ارادهی آشکار برای بازسازی تمامساحتگرای دولت. به همین دلیل، او با همسانسازی شتابزدهی این سنت با فاشیسم مخالف است، اما همزمان آن را صرفاً «محافظهکاری فرهنگی» نیز نمیداند. یکی دیگر از خطوط تمایز مهم، نخبهگرایی عمیق انقلاب محافظهکار است. بسیاری از متفکران این سنت به تودهها بدبین بودند و بحران را نه محصول ناتوانی مردم، بلکه نتیجه زوال نخبگان، عقلانیت بورژوایی و سیاست لیبرال میدانستند. این بدبینی، بهزعم گریفین، در تضاد بنیادین با فاشیسم بهمثابه یک جنبش ایدئولوژیکِ بسیجگر قرار دارد؛ جنبشی که، حتی اگر در عمل اقتدارطلب و نخبهمحور باشد، در سطح گفتمان خود را نمایندهی ملت و مردم معرفی میکند. گریفین همچنین فاصله انتقادی خود را با گرایشهای رمانتیک و زیباییشناسانهی انقلاب محافظهکار حفظ میکند. از نظر او، فروکاستن سیاست به تجربهای قهرمانانه یا اگزیستانسیال، هرچند ضدلیبرال و رادیکال است، اما الزاماً به ساخت یک نظم سیاسی پایدار و نهادی منجر نمیشود. فاشیسم تنها زمانی پدیدار میشود که اسطوره، اراده و زیباییشناسی رادیکال به یک پروژه دولتساز پیوند بخورند؛ امری که انقلاب محافظهکار غالباً در آن متوقف میماند. در نهایت، گریفین انقلاب محافظهکار را یک مخزن مفهومی میداند: سنتی نه بیخطر و نه ذاتاً فاشیستی، بلکه موقعیتی بینابینی که در آن بحران مدرنیته میتواند، بسته به شرایط تاریخی، اقتصادی و اجتماعی، زمینۀ ظهور پروژههایی چون «انقلاب ملی» را فراهم کند؛ جریانهایی که با بهرهگیری از روایت زوال، نوزایی ملت، تمایز دوست و دشمن و اهمیت اراده، به بازتعریف تودهای و پالینگنتیک سیاست مدرن میپردازند. انقلاب ملی در نظریهی راجر گریفین: از مفهوم تاریخی تا مقولهی تحلیلی از دل مخزن مفهومی انقلاب محافظهکار، مفهوم انقلاب ملی شکل میگیرد؛ ایدهای که راجر گریفین آن را بهعنوان یک مقوله تحلیلی برای فهم پتانسیل فاشیسم تودهای و مدرنیته بدیل تبیین میکند. در چارچوب نظری گریفین، انقلاب ملی (National Revolution) نه یک برچسب ایدئولوژیک متعلق به یک کشور یا دوره خاص، بلکه شکلی متمایز از انقلاب مدرن است که در تقابل مستقیم با دو سنت مسلط انقلابهای مدرن، یعنی انقلاب لیبرالی و انقلاب سوسیالیستی، تعریف میشود. گریفین تأکید میکند که انقلاب ملی، برخلاف ظاهر سنتگرایانه یا گذشتهگرای خود، پدیدهای عمیقاً مدرن است؛ زیرا تنها در بستر دولت-ملت مدرن، سیاست تودهای و بحرانهای ساختاری مدرنیته امکانپذیر میشود. در این معنا، انقلاب ملی نه برای گسترش حقوق فردی و نه برای تحقق برابری طبقاتی، بلکه برای بازآفرینی ملت بهعنوان یک کل تاریخی و اخلاقی صورت میگیرد. ملت در اینجا نه مجموعهای از شهروندان دارای حقوق برابر، بلکه یک موجود زنده تاریخی تلقی میشود که دچار زوال شده و نیازمند نوزایی است. گریفین انقلاب ملی را جلوهی سیاسی و عملی «ناسیونالیسم پالینگنتیک» میداند. پالینگنز، بهمثابه روایت تولد دوباره (rebirth narrative) یا فرشگرد، ساختار زمانی خاصی به سیاست میبخشد: گذشتهی باشکوه، حالِ فاسد و آیندهای رستگاریبخش. انقلاب ملی لحظهی گسست میان این حالِ منحط و آیندهی نوزاده است. به این معنا، انقلاب ملی صرفاً تغییر رژیم یا نخبگان سیاسی نیست، بلکه تلاشی برای بازتنظیم زمان تاریخی است؛ گویی ملت باید از مسیر انحرافی مدرنیته لیبرال یا سوسیالیستی خارج و وارد مسیر اصیل خود شود. این ویژگی، انقلاب ملی را از کودتاها یا اقتدارگراییهای صرف متمایز میکند. یکی دیگر از تمایزهای کلیدی که گریفین بر آن تأکید دارد، تفاوت میان انقلاب ملی و انقلاب اجتماعی است. انقلابهای مارکسیستی، جامعه را بر اساس تضاد طبقاتی تحلیل میکنند و سوژه انقلاب را طبقهی کارگر یا نیروهای مولد میدانند. در مقابل، انقلاب ملی هرگونه شکاف طبقاتی، قومی یا ایدئولوژیک را تهدیدی علیه وحدت ملت میداند و وعده حل آنها را نه از طریق برابری، بلکه از طریق وحدت ملی، به هر قیمتی، میدهد. در این منطق، تضاد طبقاتی جای خود را به مفهوم همسرنوشتی ملی (national destiny) میدهد. گریفین نشان میدهد که این جابهجایی مفهومی، یکی از خطرناکترین نقاط انقلاب ملی است؛ زیرا نابرابریها و ستمهای واقعی نه بهعنوان مسئلهای سیاسی، بلکه بهعنوان تهدیدی علیه وحدت ملت بازنمایی میشوند. از نظر گریفین، انقلاب ملی بدون اسطورهی بسیجگر (mobilizing myth) قابل تصور نیست. این اسطوره، برخلاف برنامههای عقلانی یا سیاستگذاریهای تکنوکراتیک، بر احساسات، تخیل جمعی و نوعی ایمان سیاسی (political faith) تکیه دارد. ملت باید باور کند که در آستانه لحظهای سرنوشتساز تاریخی ایستاده است؛ گویی تاریخ خود به نقطهای تعیینکننده رسیده و هر تصمیم، سرنوشت جمعی را رقم میزند. در اینجا، انقلاب ملی به حوزهای نزدیک میشود که گریفین آن را «سیاست قدسیشده» (sacralized politics) مینامد؛ جایی که رهبر، ملت و دولت در یک روایت شبهدینی به هم میپیوندند. این ویژگی، انقلاب ملی را مستعد حذف مخالفان، سرکوب اقلیتها و تعلیق قواعد حقوقی میکند؛ زیرا هر مخالفتی میتواند بهعنوان خیانت به لحظهی نوزایی تفسیر شود. در نگاه گریفین، انقلاب ملی نقطهای است که برخی جریانهای انقلاب محافظهکار بالقوه میتوانند به فاشیسم بالفعل تبدیل شوند. انقلاب محافظهکار، با نقد لیبرالیسم، دموکراسی پارلمانی و عقلانیت روشنگری، مواد خام فکری انقلاب ملی را فراهم میکند؛ اما تنها زمانی که این نقدها به یک پروژه تودهای، بسیجگر و دولتساز پیوند میخورند، انقلاب ملی بهمعنای دقیق کلمه شکل میگیرد. به دیگر سخن، انقلاب ملی را میتوان سیاسیشدن رادیکال انقلاب محافظهکار دانست؛ لحظهای که فلسفه بحران به ایدئولوژی کنش بدل میشود. این همان نقطهای است که گریفین آن را مرز عبور از رادیکالیسم فرهنگی به فاشیسم ایدئولوژیک تلقی میکند. در نهایت، گریفین انقلاب ملی را تلاشی برای خلق یک «مدرنیتهی بدیل» (alternative modernity) میداند. این انقلاب نه خواهان بازگشت ساده به گذشته است و نه پذیرش مدرنیته لیبرال یا سوسیالیستی. بلکه میکوشد مدرنیته را بر محور ملت، اقتدار، نظم و معنا بازتعریف کند. در این چارچوب، انقلاب ملی پروژهای است که وعدهی معنا در جهانی بیمعنا، وحدت در جامعهای متکثر، و اقتدار در نظمی متزلزل میدهد. همین وعدهها، همراه با نقد مدرنیته و بازسازی زمان تاریخی، انقلاب ملی را به یکی از جذابترین و در عین حال خطرناکترین اشکال سیاست مدرن بدل میکند، شکل پنهانی از قدرت که میتواند آزادی و حقوق فردی را بهسادگی فدای وعده نوزایی کند. انقلاب ملی در رژیم ویشی: تحقق اداری و حقوقی یک ایدئولوژی پس از شکست فرانسه در سال ۱۹۴۰ و اشغال بخش شمالی توسط آلمان نازی، حکومت فیلیپ پتن (Philippe Pétain) بهعنوان رژیم ویشی شکل گرفت. این رژیم رسماً شعار جمهوری «آزادی، برابری، برادری» را کنار گذاشت و جای آن را به دکترین انقلاب ملی داد. از منظر تاریخی، این انتقال نه صرفاً یک تغییر زبانی یا نمادین، بلکه تحولی بنیادین در ساختار اداری، حقوقی و فرهنگی فرانسه بود که بسیاری از اصول پایهای مدرنیته غربی، از جمله پارلمانتاریسم و حقوق بشر جهانی، را به چالش کشید. تحلیل گریفین و سایر نظریهپردازان معاصر نشان میدهد که رژیم ویشی نمونهای کلاسیک از تحقق انقلاب ملی در عرصه سیاست اجرایی و حقوقی است؛ همان ایدئولوژی که در نظریه فاشیسم و سنت انقلاب محافظهکار اروپا تبیین شده بود، به شکل یک برنامه عملیاتی و حکومتی درآمد. رژیم ویشی پارلمان را عامل تفرقه ملی میدانست و بسیاری از اختیارات قانونی و اجرایی را به رهبری پتن و کابینه او منتقل کرد. این اقدام، تجلی عملی همان منطق پالینگنتیک بود که گریفین آن را شرط تحقق انقلاب ملی میداند: نابودی نهادهای متعارف سیاسی برای آمادهسازی مسیر نوزایی ملی. همزمان، مفهوم ملت (nation) از یک قلمرو حقوقی ـ مدنی به یک موجودیت تاریخی و فرهنگی تبدیل شد که تنها اعضای واقعی ملت از حقوق و حمایت دولت برخوردار بودند. این تعریف، بهطور ضمنی اقلیتهای قومی و دینی، بهویژه یهودیان، را از شمول حقوق اجتماعی و سیاسی خارج کرد و نمونهای روشن از نفی دیگری در سیاست انقلابی بود. جایگزینی دموکراسی با اقتدار فردی و مشروعیت مبتنی بر رهبری نیز یکی دیگر از شاخصههای انقلاب ملی ویشی بود. دولت، نه بهعنوان نهاد بازنماییکننده اراده مردم، بلکه بهعنوان موتور نوزایی ملت عمل میکرد؛ همان چیزی که گریفین آن را جوهر فاشیسم تودهای و انقلاب ملی مینامد. در همین حال، رژیم ویشی به بازسازی فرهنگی و اخلاقی جامعه پرداخت و تلاش کرد ارزشهای سنتی، مذهبی و خانوادگی را جایگزین گفتمان مدرن لیبرال و سکولار کند. این پروژه فرهنگی، جلوهای روشن از انقلاب هویتی (identity revolution) بود که گریفین آن را شرط لازم تحقق ناسیونالیسم پالینگنتیک میداند. تحلیل گریفین نشان میدهد که انقلاب ملی وقتی به سطح نهادینهشدهی دولت و حقوق میرسد، چگونه میتواند ماهیت ضدلیبرالی و اقتدارگرا پیدا کند. او تأکید میکند که این نوع انقلاب، در صورت فقدان کنترل نهادی یا تعادل اجتماعی، به حذف اقلیتها، سرکوب سیاسی و مشروعیتبخشی به خشونت سیستماتیک منجر میشود. از این منظر، رژیم ویشی نمونهای کلاسیک از تحقق عملی منطق نظری فاشیسم است که پیشتر در انقلاب محافظهکار و تحلیل پالینگنتیک گریفین تبیین شده بود. این مثال نشان میدهد که انقلاب ملی صرفاً یک مفهوم نظری نیست، بلکه میتواند به یک پروژه عملیاتی، حقوقی و اداری تبدیل شود که تمامی ابعاد زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ملت را در بر گیرد. گریفین، با تکیه بر این نمونه، فاصله بین سنت انقلاب محافظهکار و تحقق فاشیسم تودهای را روشن میکند. انقلاب ملی زمانی واقعی میشود که ایدئولوژی پالینگنتیک با نهادهای دولتی، رهبری متمرکز و بسیج فرهنگی و اجتماعی پیوند بخورد. سلطنتطلبی ایرانی بهمثابه ایدئولوژی فاشیستی نخستین گام نظری برای تحلیل سلطنتطلبی ایرانی، رها شدن از تقلیل آن به دفاع از یک شکل خاص حکومت است. همانگونه که راجر گریفین تأکید میکند، فاشیسم را نمیتوان صرفاً از خلال نهادها، عناوین حقوقی یا اشکال رسمی حکومت شناسایی کرد، بلکه باید منطق زمانی، اسطورهای و بسیجگر آن را تحلیل نمود. بر این اساس، پرسش محوری این نیست که سلطنتطلبی خواهان پادشاهی است یا نه، بلکه این است که چه روایتی از ملت، بحران و نوزایی تاریخی ارائه میدهد. در این سطح تحلیلی، بخش مسلط سلطنتطلبی معاصر ایران نه یک محافظهکاری نهادی و حقوقی، بلکه پروژهای ایدئولوژیک با محوریت نوزایی است، پروژهای که بهطور کامل در منطق «انقلاب ملی» به معنای گریفینی آن قابل فهم میشود. سلطنتطلبی ایرانی بر یک روایت زوال تمامعیار بنا شده است. حالِ حاضر نه صرفاً بحرانی، ناکارآمد یا اصلاحپذیر، بلکه بهمثابه وضعیتی منحط، منحرف و اساساً غیرقابل اصلاح تصویر میشود. جمهوری اسلامی در این روایت، نه یک رژیم سیاسی خاص، بلکه نماد انحراف تاریخی ملت ایران معرفی میگردد که معمولاً به مثلث «ملا، چپی، مجاهد» نسبت داده میشود و بهمنزله خروج ملت از مسیر «طبیعی»، «اصیل» و «تمدنی» خود تفسیر میشود. این دقیقاً همان ساختار زمانی پالینگنتیک است که گریفین آن را هستهی ایدئولوژیک فاشیسم میداند: گذشتهای باشکوه، مقتدر، منظم و مدرنم که اغلب با تمرکز اسطورهای بر دوران پهلوی بازنمایی میشود، حالی فاسد، تحقیرشده و «تسخیرشده»؛ و آیندهای که تنها از طریق یک گسست قاطع و نجاتبخش قابل دستیابی است. در چنین چارچوبی، اصلاح، گذار تدریجی یا حتی انقلاب سیاسی مبتنی بر کثرتگرایی نهتنها ناکافی، بلکه خائنانه تلقی میشود؛ زیرا ملت، بنا بر این روایت، در «وضعیت مرگ» قرار دارد و نیازمند نجات است، نه گفتوگو، چانهزنی یا سازش سیاسی. نقطه تعیینکننده در این میان، نحوه فهم بازگشت سلطنت است. سلطنتطلبی فاشیستی، برخلاف محافظهکاری کلاسیک، بازگشت را نه بهمثابه تداوم تاریخی یا احیای یک نهاد حقوقی، بلکه بهعنوان انقلاب نجاتبخش بازنمایی میکند. بازگشت شاه، در این منطق، نه احیای مشروطه یا نظم حقوقی پیشین، بلکه لحظه تولد دوبارهی ملت است. در اینجا، سلطنتطلبی دقیقاً وارد همان قلمرویی میشود که گریفین آن را مدرنیته بدیل مینامد: بازگشت به گذشته، اما با ابزارهایی کاملاً مدرن، اسطورهسازی رسانهای، بسیج احساسی، سیاست خیابانی، سادهسازی گفتمان، و نفی قواعد دموکراسی به نام نجات ملت. شاه در این چارچوب، نه یک مقام محدود و مشروطهای، بلکه نماد وحدت وجودی ملت است؛ چیزی نزدیک به رهبر نجاتبخش در سیاست قدسیشده، جایی که ملت، رهبر و تاریخ در یک روایت شبهدینی به هم میپیوندند. یکی از شاخصهای قاطع فاشیسم در تعریف گریفین، فهم ملت بهمثابه یک موجود ارگانیک است. در سلطنتطلبی ایرانی نیز ملت نه مجموعهای از شهروندان برابر با حقوق متکثر، بلکه یک کل تاریخی ـ فرهنگی همگن تصور میشود که توسط «دشمنان» آلوده شده است. در این چارچوب، دگراندیشان، اقلیتهای اتنیکی، نیروهای چپ، اسلامگرایان، و حتی دموکراسیخواهان منتقد سلطنت، بهعنوان غیرملی، بیریشه یا ضد ایران نامگذاری میشوند. سیاست، در نتیجه، مطابق منطق اشمیتی، به میدان دوست/دشمن فروکاسته میشود. خشونت نمادین، و بالقوه خشونت فیزیکی، نه بهعنوان انحراف، بلکه بهمثابه ابزار پاکسازی ملت توجیه میگردد. این همان نقطهای است که انقلاب ملی از یک پروژهی هویتی عبور میکند و به منطق فاشیستی تمامعیار وارد میشود. سلطنتطلبی ایرانی، برخلاف انقلاب محافظهکار کلاسیک، صرفاً نخبهگرا و بدبین به تودهها نیست، بلکه این بدبینی را با بسیج احساسی تودهای ترکیب میکند. تودهها همزمان بهعنوان قربانیان فریبخورده و «نیروی نجاتبخش» بازنمایی میشوند، به شرط آنکه تحت رهبری واحد و روایت واحد قرار گیرند. این ترکیبِ تحقیر عقلانیت جمعی، نفی سیاست کثرتگرا، ستایش اراده و اقتدار، و بسیج خیابانی و رسانهای با زبان اسطورهای و سادهشده، سلطنتطلبی را از یک نوستالژی نخبهمحور به یک ایدئولوژی فاشیستی تودهمحور ارتقا میدهد، دقیقاً همان مرزی که گریفین آن را نقطه عبور به فاشیسم میداند. از اینرو، برخلاف تصور رایج، سلطنتطلبی ایرانی نه گرایشی پیشامدرن و نه صرفاً واپسگراست. در خوانش گریفینی، این جریان نمونهای از فاشیسم متأخر است: ایدئولوژیای که در شرایط بحران معنا، فروپاشی اعتماد به دموکراسی، لیبرالیسم و سوسیالیسم، وعده نوزایی ملت را از طریق اقتدار، اسطوره و حذف دیگری میدهد. در نتیجه، مسئله اصلی نه «شاه یا جمهوری»، بلکه منطق انقلاب ملی پالینگنتیک در لباس سلطنت است، منطقی که مستقل از شکل ظاهری حکومت، میتواند به سیاست فاشیستی، سرکوب ساختاری و حتی کشتار جمعی منتهی شود.
- انبیسی نیوز: ترامپ میخواهد اقدام نظامی علیه ایران سریع و قاطع باشد
دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا به مشاوران خود اعلام کرده است که خواهان اقدام نظامی سریع و قاطع علیه ایران است تا به رژیم آن ضربهای مؤثر وارد کند. با این حال، مشاوران ترامپ هنوز نتواستهاند تضمینی برای سقوط فوری رژیم پس از حمله بدهند. منابع آگاه به شبکه تلویزیونی انبیسی نیوز ، گفتهاند که ترامپ ممکن است ابتدا تصمیم به حملهای محدودتر بگیرد، در حالی که گزینههای قویتر در صورت تغییر اوضاع همچنان روی میز هستند. بنا بر این گزارش، دونالد ترامپ به مشاوران خود اعلام کرده است که میخواهد هرگونه اقدام نظامی آمریکا در ایران، سریع و قاطع باشد و تأکید کرده که این اقدام نباید به جنگی طولانی مدت تبدیل شود. طبق گفته مقامهای آمریکایی و افراد نزدیک به کاخ سفید، ترامپ خواستار ضربهای موثر به رژیم ایران است و نمیخواهد که این اقدامات به یک درگیری طولانی کشیده شود. با این حال، مشاوران ترامپ هنوز نتوانستهاند تضمینی به او بدهند که پس از حمله نظامی، رژیم ایران به سرعت سقوط کند و این نگرانی وجود دارد که ایالات متحده آمریکا منابع کافی در منطقه برای مقابله با واکنش تهاجمی ایران در اختیار نداشته باشد. به همین دلیل، ترامپ ممکن است در ابتدا تصمیم به حملهای محدودتر بگیرد، در حالی که گزینههایی برای تشدید اوضاع در صورت لزوم همچنان در دسترس باشند. در این میان، ترامپ در سفر خود به دیترویت به معترضان ایرانی گفت که «کمک در راه است» و وضعیت کشور را «شکننده» خواند. او در عین حال روز چهارشنبه ۲۴ دیماه اعلام کرد که طبق گزارشها، رژیم ایران کشتار معترضان را متوقف کرده و برنامههای اعدام را لغو کرده است. ترامپ گفت که امیدوار است این اطلاعات درست باشد، اما تأکید کرد که ایالات متحده آمریکا همچنان آماده است تا در صورت لزوم، مداخله نظامی را به اجرا بگذارد. ترامپ همچنین در جلسهای با تیم امنیت ملی خود، از وزارت دفاع خواسته است گزینههایی برای اقدام نظامی در ایران ارائه دهند. این گزینهها قرار بود روز چهارشنبه به او ارائه شوند. مقامات کاخ سفید تأکید کردهاند که همه گزینهها برای رسیدگی به وضعیت ایران در اختیار رئیسجمهور قرار دارد و ایالات متحده نشان داده است که به وعدههای خود در زمینه مداخلات نظامی پایبند است. براساس این گزارش، فرماندهی مرکزی ایالات متحده گزینههای نظامی آماده شده برای ارائه به ترامپ را در روزهای اخیر اصلاح کرده است. مقامات آمریکایی همچنین نگراناند که اگر رژیم ایران در واکنش به حملات به تأسیسات هستهای و موشکی خود، حملات انتقامی انجام دهد، ممکن است نیروهای آمریکایی و متحدانش در منطقه در خطر قرار گیرند. این نگرانیها باعث شده است که ایالات متحده اقدامات احتیاطی را در منطقه انجام دهد و نیروها و تجهیزات خود را به مکانهای امنتری منتقل کند. در این راستا، طبق گزارشها، صدها سرباز آمریکایی از پایگاه هوایی العدید در قطر خارج شدهاند تا در صورت واکنش ایران، اقدامات آمریکا به تهدیدی برای نیروهای آمریکایی تبدیل نشود. همچنین، ایالات متحده نیروی اضافی در منطقه مستقر نکرده است، اما آماده است تا حملات هدفمند یا محدود در ایران انجام دهد.
- آیا آیتالله درمانده ممکن است جام زهر بنوشد؟
افشین رسولپور متاثر از جنگ دوازدە روزە، فروپاشی ارزش ریال و کشتار شدید شهروندان از سوی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی ایران، در مقطع کنونی بە نظر می رسد کە جمهوری اسلامی ایران در وضعیت انسداد راهبردی قرار گرفته و فشار فزاینده خارجی، نظام را با جدیترین بحران بقای خود مواجه کرده است. در این چارچوب، بازگشت به مذاکره و پذیرش شروط آمریکا نه یک انتخاب، بلکه واکنشی تدافعی برای جلوگیری از تهدیدی وجودی، هرچند به بهای فرسایش عمیق مشروعیت داخلی بە شمار خواهد رفت. حکومت ایران در تنگنا قرار گرفته است. در حالی که اقتصاد ایران به سوی ویرانی سوق یافتە و موج اعتراضات گستردە سراسر ایران را فرا گرفته است، تنها گزینه بقا برای علی خامنهای ممکن است تن دادن به تسلیمی تحقیرآمیز از طریق پذیرش شروط دونالد ترامپ برای پایان دادن به برنامه هستهای و موشکی باشد. پس از نزدیک به دو هفته از آغاز اعتراضات گستردەای که شهرهای ایران را درنوردیده و همچنان نیز گزارشهای حاکی از تداوم آن در برخی نقاط هستند، اکنون روشن شده است که نظام جمهوری اسلامی ایران با جدیترین تهدید وجودی خود از زمان تأسیس مواجە گشتە است. این بحران حاصل همزمانی و همپوشانی مجموعهای از عوامل است که وضعیتی شبیه به یک توفان کامل را در سیستم حاکمیتی ایجاد کردهاند. از یک سو، اقتصاد ایران در آستانە سقوطی بیسابقه به سر میبرد. تا جاییکە تورم افسارگسیخته، ریال را عملاً بیارزش نمودە است، کمبود آب و برق، و فساد ساختاری عمیق، شکاف میان جامعه و طبقه حاکم را بهطور چشمگیری گسترش داده است. اتنیکهای ساکن در فضای سرزمینی ایران، در پی دستیابی بە حقوق سیاسی خود، مترصد فرصتی برای استفادە از فضاهای فرصت هستند. از سوی دیگر، ارکان امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران پس از جنگ ۱۲ روزه میان ایران و اسرائیل و تضعیف نیروهای نیابتی، در کنار انزوای شدید بینالمللی و تهدید ملموس وقوع جنگی دیگر، ضربهای ویرانگر خوردهاند. مجموع این عوامل نە تنها مشروعیت نظام اسلامی در ایران را در نگاه افکار عمومی بهشدت فرسوده است، بلکە فراتر از آن، این بحران را وارد بحران حاکمیت نمودە است. از سوی دیگر، از نگاە مقامات جمهوری اسلامی ایران، همانند گذشته، ایالات متحده آمریکا و اسرائیل به دست داشتن و تحریک در ناآرامیها متهم میشوند. با این حال، این بار حکومت اسلامی با اتکا بە اقدامات آمریکا و اسرائیل در جریان عملیات عروسی سرخ و با بهرهگیری از اظهارات دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تلاش دارد رویدادهای جاری را ادامه عملیات شیر خیزان جلوه دهد. در چنین فضایی، سرکوب اعتراضات از سوی حکومت بهعنوان نبردی برای بقا تلقی میشود و هر وسیلهای برای آن توجیهپذیر قلمدد میگردد. با گذشت زمان و آشکار شدن ابعاد تلفات معترضان، دولت آمریکا با این پرسش روبهرو است که چگونه باید واکنش نشان دهد. بر اساس وعدەهای منتشر شدە از سوی دونالد ترامپ و صدور ششمین اخطار از سوی وی، گزینههای پیش روی کاخ سفید میتوانند دامنهای گسترده داشتە باشند. دامنە این گزینەها، از حملات نظامی نمادین یا جدی گرفتە تا حملات فلجکننده سایبری و تشدید چشمگیر تحریمها برای وخیمتر کردن وضعیت اقتصادی ایران، مسیری است که مقامات جمهوری اسلامی ایران را به تصمیمی روشن وادار کند. در برابر تهدید فزاینده اقدام آمریکا و اسرائیل، مسارکت احتمالی بخشی از کشورهای اصلی اروپا، حکومت ایران خود را با زرادخانهای تقریباً خالی یافتە و گزینههای باقیمانده، همگی برای بقای نظام زیانبار و خطرناک بە شمار می روند. از یک سو تهران تهدید میکند کە در صورت مواجە شدن با یک حمله، به پایگاههای آمریکا در منطقه پاسخ خواهد داد و اسرائیل را نیز آماج حملات موشکی قرار خواهد داد یا تنگه هرمز را خواهد بست. اما هر یک از این اقدامات، به واکنشی بسیار شدید علیه حاکمیت روحانیون ایران منجر خواهد شد که خطری بزرگتر از خود معترضان برای نظام به همراه دارد. از این رو، بە نظر می رسد کە تماس عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، در روزهای اخیر با استیو ویتکاف، نماینده ویژه آمریکا در امور خاورمیانه و پیشنهاد بازگشت به مذاکرات میان دو کشور حاکی از ترس شدید مقامات جمهوری اسلامی ایران از تهدید وجودی برای حاکمیت بودە است. چنین بە ذهن متبادر می شود کە این آخرین کارت ایران برای جلوگیری از تشدید بحران است، اما مشروط به پذیرش خواستههای آمریکا مبنی بر توقف کامل غنیسازی اورانیوم که به معنای پایان عملی برنامه هستهای است، خواهد بود. در شرایط کنونی میتوان با اطمینان گفت که موضوع موشکی و احتمالاً توقف حمایت جمهوری اسلامی ایران از نیروهای نیابتی نیز روی میز خواهد آمد. این مسالە بە کرات از سوی مقامات جمهوری اسلامی ایران، بە عنوان خطوط قرمز هرگونە مذاکرەای مطرح شدە است. با این وجود اگر تصور شود کە جمهوری اسلامی ایران، بە منظور دور کردن این تهدید وجودی، بە میز مذاکرات بازگردد، نتیجە آن جز تحقیر اشکار علی خامنهای چیز دیگری نخواهد بود. با توجه به گزینههای بدتر پیش رو و برای جلوگیری از اقداماتی که میتواند بقای سیستم ولایت فقیە ایران را با چالش جدی روبرو نماید، این احتمال میرود کە رهبر جمهوری اسلامی ناگزیر به اتخاذ راهبردی مشابه سلف خود، روحالله خمینی، شود. خمینی نیز برای حفظ نظام در سال ۱۳۶۷ ناچار شد جام زهر را نوشیدە و آتشبس با عراق را بپذیرد. این نکتە از این رو قابل توجیە است کە در فقە شیعە، ولیفقیه با توجه به مسالە تقیە و اولی الامر بودن ولایت فقیە، حتی می تواند در موارد لازم، حکم توحید را نیز بە صورت موقت تعطیل نماید. در صورت بروز چنین تحولی، خواستههای دونالد ترامپ برای دستیابی به توافقی مطابق با شروط او برآورده خواهد شد، اما ضربهای سنگین به جامعه مدنی ایران و معترضان و مخالفان جمهوری اسلامی ایران وارد میآید که با وعدههای حمایت رئیسجمهور آمریکا جسارت بیشتری یافتەاند. تجربە تاریخی دولتهای استبدادی در دوران معاصر، مواجهه بسیار شدید حاکمیت جمهوری اسلامی ایران با معترضان در خلال رویدادهای اخیر و نیز رویکرد حاکمیت جمهوری اسلامی در در طول نزدیک بە نیم سدە گذشته نشان دادە است کە بدون حمایت دولتهای خارجی، فضاهای فرصت برای فروپاشی حاکمیتهای دیکتاتوری، اگر امکان پذیر نیز نباشد، حداقل بسیار دشوار است.
- اعزام نیروهای حشد الشعبی به ایران همزمان با تشدید اعتراضات
همزمان با اوجگیری اعتراضات سراسری در ایران و تشدید سرکوب امنیتی در شهرهای مختلف، گزارشهایی منتشر شده که حاکی از اعزام بیش از دو هزار نیروی وابسته به گروه شبهنظامی حشد الشعبی عراق برای کمک به نیروهای امنیتی ایران است. چنین اقدامی در صورت تأیید، میتواند ابعاد منطقهای تازهای به بحران داخلی ایران بدهد. بر اساس اطلاعاتی که از سوی منابع مطلع در اختیار آرنانیوز قرار گرفته است، ورود شبهنظامیان حشد الشعبی به ایران از ۴ ژانویه شروع شده است. بهگفته منابع محلی، این نیروها از مسیرهای مختلف زمینی و هوایی وارد ایران شده و به شهرهایی منتقل شدهاند که در هفتههای اخیر کانون اعتراضات بودهاند. بیشتر نیروهای اعزامی از کتائب حزبالله، نجبا، کتائب اهل حق و تعداد دیگری از سرایای تحت فرماندهی شبهنظامیان حشد شعبی همچون سرایای دفاع الشعبی بوده اند. یک منبع آگاه در گذرگاه مرزی خسروی، در نزدیکی شهر خانقین عراق، با تأیید این موضوع به آرنا نیوز اطلاع داده است که پس از شدت گرفتن اعتراضات، تردد عمومی از این مرز کاهش یافته است، اما نیروهای حشد الشعبی با پوشش شخصی و تحت عنوان سفر زیارتی از مرز عبور کردهاند. به گفته این منبع، این افراد پس از ورود به خاک ایران، با اتوبوس به شهر کرمانشاه منتقل شدهاند. گزارشها همچنین نشان میدهد که بخش دیگری از نیروهای حشد الشعبی از طریق مرز مهران وارد استان ایلام شدهاند. منبعی مطلع در ایلام، پیش از قطع شدن شبکه اینترنت و خطوط ارتباطی با داخل ایران، به آرنانیوز گفته بود که ایلام و کرمانشاه بهعنوان نقاط ترانزیتی مورد استفاده قرار گرفته و شمار قابلتوجهی از این نیروها، پس از ورود به ان دو منطقه، از طریق پروازهای داخلی به شهرهای تهران و مشهد منتقل شدهاند. دادههای پروازی منتشرشده در وبسایت Flightradar24 نشان میدهد که از تاریخ ۶ ژانویه، شمار پروازها از مبدأ نجف به مقصد تهران و مشهد افزایش محسوسی داشته است. بر اساس این دادهها، تنها در روزهای ۷ و ۸ ژانویه، دستکم ۱۱ پرواز از نجف به تهران انجام شده است. این در حالی است که در شرایط عادی و خارج از مناسبتهای مذهبی، شمار این پروازها معمولاً بین سه تا چهار پرواز در روز است. پروازهای میان نجف و مشهد نیز روندی مشابه را نشان میدهد. در روز ۷ ژانویه دستکم سه پرواز میان این دو شهر ثبت شده، در حالی که پیش از آن، معمولاً تنها یک پرواز روزانه در این مسیر انجام میشد. علاوه بر این، دادهها حاکی از افزایش پروازها از مبدأ کرمانشاه و ایلام به مقصد تهران و مشهد در روزهای ۵ و ۶ ژانویه است؛ از جمله دستکم دو پرواز از کرمانشاه به تهران و یک پرواز به مشهد. این جابهجاییها با استفاده از شرکتهای هواپیمایی داخلی از جمل تابانایر، ماهانایر و آوا ایرلاینز انجام شده است. با این حال، از ۸ ژانویه به بعد و در پی قطع کامل اینترنت در بخشهای گستردهای از ایران، دسترسی به دادههای پروازی و اطلاعات تکمیلی عملاً غیرممکن شده است. تا زمان تنظیم این گزارش، مشخص نیست نیروهای حشد الشعبی دقیقاً به کدام شهرها یا مناطق ایران اعزام شدهاند و مقامات رسمی جمهوری اسلامی ایران و دولت عراق نیز واکنشی رسمی به این گزارشها نشان ندادهاند. با این حال، یک مقام سابق عراقی در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس، اعزام نیروهای حشد الشعبی به ایران را تأیید کرده است. انتفاض قنبر، سیاستمدار و تحلیلگر عراقی، در واکنش به این موضوع اعلام کرده است که دولت عراق مسئول مشارکت نیروهای حشد الشعبی در سرکوب معترضان در ایران است و این اقدام را جنایت علیه بشریت توصیف کرده است.
- فشار حداکثری و پوکر سیاسی با کارت رضا پهلوی
نصرالله لَشَنی رضا پهلوی در محاسبات راهبردی ایالات متحده آمریکا نه بهعنوان یک بدیل عینی قدرت، بلکه صرفاً در جایگاه یک کارت تاکتیکی قابل مصرف تعریف میشود. کارکرد او نه در توان بسیج اجتماعی یا نفوذ در ساختارهای سخت قدرت، بلکه در تولید فشار روانی، مدیریت ادراک و اخلال موقت در محاسبات امنیتی تهران است. این نقش، در منطق معاملهگرایی تهاجمی، ماهیتی ابزاری و تاریخمصرفدار دارد و با تغییر شرایط یا حصول توافق، بهسرعت از دستور کار کنار گذاشته میشود. سیاست خارجی دونالد ترامپ در دورهی دوم ریاستجمهوریاش را نمیتوان صرفاً تکرار مکانیکی نسخهی نخست فشار حداکثری دانست. آنچه اکنون در قبال ایران در حال تطور است، نسخهای تکاملیافته از دکترین صلح از طریق قدرت (Peace through Strength) است. این راهبرد نه بر تغییر هنجاری رفتار، بلکه بر تغییر محاسبات عقلانی طرف مقابل استوار است. در این چارچوب، دیپلماسی تنها زمانی آغاز میشود که هزینهی مقاومت بهطور سیستماتیک از هزینهی توافق پیشی بگیرد. راهبرد ترامپ، ترکیبی ارگانیک از تروریسم اقتصادی، ابهام نظامی و یک جنگ روانی حسابشده با بهرهگیری از اپوزیسیون است. در این میان، برجستهسازی چهرهای مانند رضا پهلوی، نه یک پروژهی دولتسازی در تبعید (State-building)، بلکه قطعهای از پازل معاملهگرایی تهاجمی است که باید در منطق پوکر سیاسی فهم شود. فشار حداکثری: از کاهش صادرات نفت تا انسداد کامل مالی اگر در نسخهی نخست فشار حداکثری، هدف اصلی تقلیل بشکههای نفت بود، در نسخهی دوم تمرکز بر فلجسازی گردش سرمایه است. واشنگتن اکنون به دنبال انسداد مویرگی شریانهای ارزی است. هدفگیری پالایشگاههای مستقل چینی (Teapots) تنها یک اقدام تجاری نیست، بلکه پیامی به نظام مالی بینالملل برای خروج از حیات خلوت ارزی ایران است. برنامهی ترامپ ایجاد نوعی تنگنای استراتژیک است؛ وضعیتی که در آن تهران مجبور به انتخاب میان بسط نفوذ منطقهای و بقای حداقلیِ معیشت گردد. فشار باید به نقطهی جوش سیاسی برسد، بیآنکه لزوماً به انفجار غیرقابلکنترل منجر شود. کارت رضا پهلوی: بلوف استراتژیک در میز پوکر قدرت برجستهسازی رضا پهلوی در سپهر سیاسی و رسانههای فارسیزبان را نباید بهمثابه یک آلترناتیو واقعی برای قدرت فهم کرد، بلکه باید آن را بهعنوان یک دارایی تاکتیکی (Tactical Asset) در چارچوب راهبرد معاملهگرایی تهاجمی تحلیل کرد؛ اقدامی که نه پروژهای برای دولتسازی (State-building) است و نه تلاشی منسجم برای تغییر رژیم، بلکه ابزاری برای اعمال فشار روانی و مدیریت ادراک حریف بهشمار میآید. در منطق پوکر، بلوف نه برای بردن مستقیم دست، بلکه برای وادار کردن رقیب به خطای محاسباتی یا واکنش زودهنگام به کار میرود. از همین رو ترامپ با بالا آوردن کارت پهلوی، یک تهدیدِ وجودی (Existential Threat) مجازی را مخابره میکند تا در مذاکرات اصلی بر سر پروندههای هستهای و منطقهای، امتیازات واقعی بگیرد، بهگونهای که هدف نهایی، مستهلک کردن منابع تحلیلی و امنیتی تهران در مواجهه با تهدیدی باشد که هزینهی تولید آن برای واشنگتن نزدیک به صفر، اما هزینهی مهار آن برای حریف سنگین است. تجربهی ونزوئلا در قالب الگوی گوایدو صریحترین تجربه برای درک این استراتژی محسوب میشود. در دورهی نخست ترامپ، خوان گوایدو بهعنوان رئیسجمهور موقت بازنمایی شد؛ کارتی که قرار بود با ایجاد شکاف در ارتش و فرار نخبگان، مادورو را به تسلیم وادارد. اما فرجام این پروژه درسهای مهمی برای تحلیل پرونده ایران بر جای گذاشته است. نخست، بنبست انتقال قدرت نشان داد که علیرغم بهرسمیتشناسی بینالمللی و فشارهای خردکننده، ساختار سخت قدرت در ونزوئلا ــ ارتش و نهادهای امنیتی ــ از مادورو جدا نشد و مشروعیت اعطایی از سوی واشنگتن لزوماً به اقتدار میدانی تبدیل نمیشود. دوم، منطق هزینهکرد مهره آشکار شد؛ زمانی که بلوف گوایدو نتوانست منجر به تغییر فیزیکی در موازنه قدرت شود، واشنگتن نهتنها مداخله نظامی نکرد، بلکه بهتدریج چتر حمایتی خود را از روی او برداشت و گوایدو از یک ناجی بینالمللی به یک تبعیدی بیاثر تنزل یافت. در نهایت، پیروزی بقا بر بلوف نمایان شد کە در آن کهتحولات بعدی و بازداشت مادورو (در سال ۲۰۲۶) نشان داد تغییرات سیاسی در این سطح، محصول فرآیندهایی بهمراتب پیچیدهتر از نمادسازیهای رسانهای است. مادورو تا لحظهی آخر در قدرت باقی ماند و این واقعیت را برجسته کرد که کارت گوایدو صرفاً یک سازه رسانهای بود که با واقعیتهای سخت قدرت در کاراکاس همخوانی نداشت. در بازتولید این الگو در پرونده ایران، رضا پهلوی برای ترامپ نسخه دوم همان پروژه گوایدو تلقی میشود، با این تفاوت که ساختار قدرت در ایران بهمراتب منسجمتر و پیچیدهتر از ونزوئلاست. ازاینرو پهلوی تا زمانی که بتواند در محاسبات تهران شبح تغییر رژیم را زنده نگه دارد، برای واشنگتن کارکرد دارد. اما بهمحض آنکه روشن شود این کارت نه توان جابهجایی تودهها را دارد و نه نفوذی در بدنه سخت قدرت ایران، بهسرعت به سرنوشت گوایدو دچار خواهد شد. در همین چارچوب، رابطه ترامپ با اپوزیسیون رابطهای ابزاری و تاریخمصرفدار است. در منطق معاملهگرای ترامپ، اگر تهران پیشنهاد جذابی روی میز بگذارد، کارت پهلوی نخستین داراییای خواهد بود که برای جوش خوردن معامله قربانی میشود. واشنگتن به همان سادگی که گوایدو را به بایگانی تاریخ سپرد، میتواند با یک چرخش قلم پهلوی را نیز از اولویتهای خود حذف کند. در این بازی قمارگونه، اپوزیسیون به یک کالای سیاسی فروکاسته میشود که ارزش آن نه در مشروعیت ملی، بلکه در میزان اضطرابی است که در دل حریف ایجاد میکند. از همین رو، بلوف جایگزین جنگ میشود، زیرا ترامپ نمیخواهد بجنگد، بلکه میخواهد با نمایش جنگ امتیاز بگیرد. بر اساس این منطق همانگونه که گوایدو نتوانست قدرت را تحویل بگیرد و مادورو با تکیه بر ساختار داخلی خود را حفظ کرد، سرنوشت تقابل ایران و آمریکا نیز نه در رسانهها و فضای مجازی، بلکه در میدان موازنه قدرت میان تهران و واشنگتن تعیین خواهد شد؛ جایی که کارت رضا پهلوی، دقیقاً مانند گوایدو، نه برای فتح تهران، بلکه برای ارزانفروشی تهران در میز مذاکره به کار میآید و تنها تا زمانی در دست ترامپ میماند که احساس کند تهران هنوز از این بلوف میترسد. تهدید نظامی: جراحی دقیق بهجای فرسایش کلاسیک دکترین نظامی ترامپ بر خشونت معطوف به نتیجه استوار است. او از جنگهای بیپایان (Endless Wars) گریزان است اما به ضربات فلجکننده باور دارد. الگوی او، حذف مدل قاسم سلیمانی، بە معنای کنشگری در منطقهی خاکستری، ترورهای هدفمند و حملات سایبری به زیرساختهای حیاتی قرار دارد. تهدید به حمله علیه تأسیسات هستهای، بیش از آنکه یک طرح عملیاتیِ روی میز باشد، ابزاری برای مدیریت ادراک (Perception Management) است تا تهران ریسکِ ادامهی غنیسازی را غیرقابلتحمل بیابد. هستهی سخت راهبرد ترامپ: معاملهگرایی تهاجمی سیاست خارجی ترامپ، برخلاف رویکرد هنجاری سیاستورزی کلاسیک، نه بر تغییر رژیم و نه بر صدور دموکراسی استوار است، بلکه حول یک منطق واحد سازمان یافته است؛ معاملهگرایی تهاجمی با هدف تولید برند شخصی قدرت. در این چارچوب، سیاست خارجی امتداد مستقیم شخصیت ترامپ است؛ تهدید حداکثری برای گرفتن امتیاز حداکثری، بدون تعهد بلندمدت به پیامدهای ساختاری. پیمان ابراهیم را باید در همین افق فهم کرد، نه صرفاً یک توافق صلح، بلکه پیشنویس نظمی منطقهای که هدف آن ادغام امنیتی اعراب و اسرائیل و به حاشیهراندن ژئوپلیتیک ایران و ترکیه است. مسئلهی اصلی در این نظم، دموکراسی در ایران نیست؛ بلکه واداشتن تهران به پذیرش جایگاهی ضعیفتر، کنترلشدهتر و کمهزینهتر برای واشنگتن در معماری جدید خاورمیانه است. ابزار فشار: از تحریم تا بلوف سیاسی برای پیشبرد این راهبرد، واشنگتن به ترکیبی از فشار اقتصادی، تهدید امنیتی و ابزارهای نمادین سیاست اپوزیسیونی متوسل میشود. برجستهسازی چهرههایی چون رضا پهلوی یا پیشتر خوان گوایدو، در این منطق نه پروژهی جایگزینی قدرت، بلکه بخشی از بازی پوکر سیاسی است، ایجاد تهدید وجودی ادراکی برای فرسایش تمرکز و محاسبات امنیتی حریف. این ابزارها کمهزینهاند، قابل مصرفاند و بهمحض از دست دادن کارایی، کنار گذاشته میشوند. اهمیت آنها نه در قابلیت واقعی تصرف قدرت، بلکه در فشار روانی و محاسباتی است که بر طرف مقابل وارد میکنند. شطرنج تهران در برابر پوکر واشنگتن: منطق پاسخ ایران در برابر این بازی، تهران نیز از صبر فعال کلاسیک فاصله گرفته و به سمت تنشزایی متقابلِ کنترلشده حرکت کرده است. منطق ایران شطرنجی است، نه پوکری؛ افزایش تدریجی هزینهها، فرسایشی کردن زمان و آزمودن آستانهی تحمل طرف مقابل. اهرم پوشش هستهای (Nuclear Hedge) و بحث تغییر احتمالی دکترین نظامی به سمت بازدارندگی اتمی، دقیقاً در پاسخ به تهدید بقا فعال میشود. همزمان، تعمیق پیوند با بلوک شرق و بیاثر کردن نسبی تحریمها، تلاشی است برای انتقال این پیام که تابآوری ایران از چرخهی سیاسی ترامپ طولانیتر است. دیپلماسی پنهان: معامله در سایهی تهدید با این حال، تجربهی دورهی نخست ترامپ نشان داده است که زیر لایهی لفاظیهای تند، همواره یک میل ثابت وجود دارد؛ باز نگهداشتن کانال معامله. ترامپ بهندرت پلهای مذاکره را کاملاً میسوزاند؛ بلکه آنها را به پشت صحنه منتقل میکند. در این سطح، میانجیهای سنتی مانند مسقط و دوحه، یا حتی شبکههای غیررسمی نزدیک به حلقهی بیزنسی مارآلاگو، میتوانند نقش کلیدی ایفا کنند. تهران نیز ممکن است با تفکیک میان پروژهی نمادین سرنگونی و واقعگرایی معاملهمحور ترامپ، به دنبال تبادل کارتهای سوخته در برابر تنفس اقتصادی محدود باشد؛ نه صلح پایدار، بلکه تعلیق بحران. سیاست بهمثابه قمار محاسبهشده راهبرد ترامپ یک فرآیند سیال است که در آن تحریم موتور محرک، تهدید نظامی چماق بازدارنده و اپوزیسیون یک اهرم فشار روانی است. در این بازار سیاست، هیچ کارتی دارای ارزش ذاتی نیست؛ همهچیز تابع قیمتِ نهایی معامله است. سرنوشت این تقابل در نقطهی تلاقی کارآمدی تحریمهای آمریکا و تابآوری استراتژیک تهران مشخص خواهد شد. برای ترامپ، رضا پهلوی نه یک شریک راهبردی، بلکه یک کالای سیاسی است که تاریخ مصرف آن به زودی تمام میشود. تجربهی بازداشت مادورو و بیتوجهی به گوایدو نشان داد که ترامپ، چه با مذاکره و چه با حذف خامنهای و جایگزین کردن فردی از درون ساختار جمهوری اسلامی، پهلوی را بهعنوان کارتی سوخته هزینه کرده است.
- رئیس مشترک پژاک: جمهوری اسلامی عملاً فروپاشیده و تنها از طریق زور و خشونت سر پا مانده است
در حالی که ایران درگیر موجی از اعتراضات سراسری، سرکوب خونین و قطع گسترده ارتباطات است، امیر کریمی، رییس مشترک حزب حیات آزاد کردستان (پژاک) میگوید جمهوری اسلامی اگرچه هنوز بهطور رسمی پابرجاست، اما از نظر سیاسی و اجتماعی فروپاشیده و تنها با تکیه بر خشونت به حیات خود ادامه میدهد. او در عین حال هشدار میدهد که فروپاشی جمهوری اسلامی ایران بهخودیخود تضمینکننده آزادی و دموکراسی نیست. امیر کریمی در گفتوگوبا وبسایت آمارگی ( the Amargi )در کوههای زاگرس، جایی در نزدیکی مرز ایران و عراق، وضعیت کنونی ایران را ترکیبی از بحران مشروعیت، انسداد اطلاعاتی و سرکوبی توصیف میکند که به گفته او، نشانه ورود نظام به مرحلهای خطرناک و غیرقابل بازگشت است. او با اشاره به تزلزل در ارکان دولت جمهوری اسلامی ایران بر این باور است که این رژیم «عملاً فروپاشیده» است و می افزاید: «این نظام هنوز دولت، بوروکراسی و نیرو دارد، اما آنچه امروز آن را سر پا نگه داشته فقط زور و خشونت است، نه رضایت اجتماعی.» او مشروعیت ازدسترفته حکومت را به بدنی تشبیه میکند که هنوز زنده به نظر میرسد اما از درون تهی شده است. چراکه به گفته کریمی، ابزارهای پیشین نظام برای مشروعیتبخشی، از مذهب گرفته تا ناسیونالیسم ایرانی، دیگر کارایی ندارند و حکومت اکنون تنها از طریق سرکوب میتواند به حیات خود ادامه دهد. اظهارات رئیس مشترک پژاک درحالی است که گزارش نهادهای حقوق بشری حکایت از آن دارد که نیروهای نظامی و امنیتی ایران در جریان سرکوب اعتراضات صدها معترض را به گلوله بسته و کشتهاند. ویدئوهایی که اخیرا از کهریزک منتشر شدهاند، خانوادههایی را نشان میدهند که در سالنهای بزرگ، میان دهها پیکر بیجان، در جستوجوی عزیزان خود هستند. همزمان رسانه دولتی ایران تصاویری از تعداد زیادی جسد در یک سوله بزرگ منتشر کرده، اما مسئولیت قتلها را متوجه «معترضان» دانسته است. ارگان خبری مجموعه فعلان حقوق بشر در ایران " هرانا " گزارش کرده که تاکنون موفق به تایید هویت دست کم ۵۴۴ تن از قربانیان شده است. امیر کریمی قطع گسترده اینترنت و ارتباطات را بخشی از همین راهبرد سرکوب میداند و میگوید: «برای اینکه بتوانند راحتتر مردم را سرکوب کنند، همه راههای ارتباطی را بستهاند.» او اضافه میکند که انسداد اطلاعاتی، امکان ارزیابی دقیق ابعاد کشتار را دشوار کرده است. «الان جمهوری اسلامی ایران شبیه یک کره شمالی بسته است. کسی دقیقا نمیداند چه میگذرد.» ارتباط احزاب کرد؛ استراتژی مشترک و اختلافات حلنشده همزمان با تشدید اعتراضات احزاب کرد در ایران که سالها با اختلافات داخلی و رقابتهای سیاسی دستوپنجه نرم میکردند، گامهایی برای هماهنگی بیشتر برداشتهاند. کریمی به بیانیه مشترک اخیر احزاب شرق کردستان (روژهلات) اشاره میکند و آن را پاسخی به شرایط اضطراری کنونی میداند. رئیس مشترک پژاک میگوید: این بار یک تلاش واقعی برای گفتوگو شکل گرفت. ما یک فضای دیالوگ و همگرایی ایجاد کردیم. این یک شروع است، نه یک پروژه کامل. او تاکید میکند که این همگرایی نه از سر آرمانگرایی، بلکه از سر ضرورت شکل گرفته است. وی همزمان تصریح میکند که تجربه دهههای گذشته نشان داده است که رقابت میان احزاب کُردی، در نهایت به تضعیف موقعیت کُردها در معادلات کلان ایران انجامیده است. با این حال، کریمی اختلافات را انکار نمیکند و میگوید مسیر همگرایی همچنان شکننده است. به گفته او، هدف اصلی این همکاری آن است که کُردها در تحولات احتمالی آینده ایران، به موضوعی حاشیهای تبدیل نشوند و بتوانند مطالبات خود را در چارچوبی سیاسی و دموکراتیک مطرح کنند. هشدار درباره تکرار ۱۳۵۷؛ اسرائیل و مسئله پهلوی امیر کریمی در بخش دیگری از گفتوگویش با سایت آمارگی تجربه انقلاب ۱۳۵۷ بازمیگردد؛ تجربهای که به گفته او، سقوط یک دیکتاتوری را به استقرار دیکتاتوریای دیگر پیوند زد. او هشدار میدهد که فروپاشی جمهوری اسلامی بهخودیخود تضمینکننده آزادی و دموکراسی نیست. ما این تجربه را داریم. شاه رفت و همه خوشحال بودند، اما بعد از آن یک نظام بسیار خطرناکتر آمد. آیا این بار چنین چیزی تکرار نمیشود؟ هیچ تضمینی وجود ندارد. در همین چارچوب، کریمی نسبت به نقش بازیگران خارجی، بهویژه اسرائیل، ابراز نگرانی میکند. او میگوید حزب متبوع او در حال حاضر رابطه علنی یا همکاری مستقیمی با اسرائیل ندارد، اما مسئله اصلی از نظر او، حمایت برخی محافل خارجی از رضا پهلوی است. کریمی میگوید: چیزی که نگرانکننده است، حمایت اسرائیل از رضا پهلوی است. مردم ایران نمیخواهند دوباره به یک دیکتاتوری دیگر سقوط کنند. به گفته او، «رهبرسازی از بیرون» و تحمیل آن به جامعهای متکثر مانند ایران، نهتنها دموکراسی نمیآورد، بلکه میتواند شکافهای قومی و سیاسی را عمیقتر کند. او تأکید میکند که هرگونه تغییر سیاسی اگر از خارج مهندسی شود، به بیثباتی بیشتر منجر خواهد شد و کردها، بهعنوان یکی از گروههای بهحاشیهراندهشده تاریخی، نخستین قربانیان آن خواهند بود. برنامه پژاک برای آینده؛ «راه سوم» و ایران غیرمتمرکز کریمی تاکید میکند که حزب حیات آزاد کردستان نه به جمهوری اسلامی باور دارد و نه به راهحلهای تحمیلی خارجی. او از مسیری سخن میگوید که آن را «راه سوم» مینامد، مسیری مبتنی بر دموکراسی، تمرکززدایی و خودگردانی در چارچوب یک ایران واحد. به گفته او، هدف این حزب جداییطلبی نیست، بلکه ایجاد «جمهوری دموکراتیک ایران» است؛ مدلی که در آن، اتنیکها و جوامع مختلف بتوانند خود را اداره کنند، بدون آنکه کشور به سمت تجزیه یا بازتولید اقتدارگرایی حرکت کند. رئیس مشترک پژاک تأکید میکند: «ما یک دولت میخواهیم، اما دولتی غیرمتمرکز؛ فراتر از مدل دولت-ملت کلاسیک.» مدلی که به زعم او میتواند مانع تکرار چرخه سرکوب و شورش در کشوری شود که تنوع ملی و زبانی آن همواره نادیده گرفته شده است.
- آیندهپژوهی بر مبنای کهنالگوهای یونگ: بررسی رهبری علی خامنهای و مسیرهای آینده جمهوری اسلامی ایران
امیر خنجی تحلیل کهنالگوهای یونگی رهبری علی خامنهای نشان میدهد سبک حکمرانی او تلفیقی از پدرسالار محافظ، فرمانروا و حافظ روایت است. این الگوها بر تمرکز قدرت، کنترل افراطی و تثبیت ایدئولوژیک تأکید دارند و رفتارهای حکومت در واکنش به اعتراضات، بحران جانشینی و تحولات اجتماعی را تبیین میکنند. در این چارچوب، امنیت، وفاداری و انسجام روایت بر اصلاحات و توسعه اولویت یافته و همان الگوها میتوانند منبع اصلی شکنندگی و بحران آینده نظام باشند. تحلیل رفتار و سبک رهبری علی خامنهای در چارچوب نظریه کهنالگوهای یونگی، امکان فهم لایههایی از سیاست در جمهوری اسلامی را فراهم میکند که در رویکردهای کلاسیک علوم سیاسی کمتر دیده میشوند. در حالی که تحلیلهای نهادی و ساختاری بر سازوکارهای رسمی قدرت، قانون و تصمیمگیری تمرکز دارند، روانتحلیل سیاسی میکوشد الگوهای پایدار ناخودآگاه را شناسایی کند که در طول زمان، جهتگیری کنش سیاسی را تثبیت و بازتولید میکنند. از این منظر، رهبری خامنهای را میتوان نه صرفاً بهمثابه مجموعهای از تصمیمها، بلکه بهعنوان تجسد یک الگوی روانی-سیاسی منسجم فهم کرد. در میان کهنالگوهای مختلفی که میتوان در شخصیت سیاسی او ردگیری کرد، یک الگو نقش مرکزی و هژمونیک دارد و سایر الگوها حول آن سامان مییابند: کهنالگوی پدرسالار محافظ. این الگو در سنت یونگی نمایانگر نظمی عمودی، سلسلهمراتبی و مبتنی بر رابطه تربیتی است که در آن جامعه نه مجموعهای از شهروندان خودمختار، بلکه کلیتی از فرزندان سیاسی تلقی میشود که نیازمند هدایت، مراقبت و گاه تنبیهاند. در گفتار و کنش سیاسی خامنهای، این نگاه پدرانه بهوضوح قابل مشاهده است. شیوه خطاب او به مردم، نخبگان و حتی مقامات رسمی، عموماً از موضع بالا به پایین و مبتنی بر تمایز میان «آگاه و ناآگاه»، «بصیر و فریبخورده» و «خودی و غیرخودی» صورت میگیرد. تکرار مفاهیمی چون دشمن، سادهلوحی، بیداری، نفوذ و لزوم مواظبت دائمی، نشانههای زبانی یک الگوی تربیتی-حفاظتی هستند که در آن رهبر خود را مسئول صیانت از جامعه در برابر خطراتی میداند که جامعه توان تشخیص مستقل آنها را ندارد. این کهنالگو در سطح ساختاری نیز بازتاب یافته است. تمرکز شدید قدرت در جایگاه رهبری، کنترل مستمر نهادهای امنیتی، نظامی، فرهنگی و رسانهای، و تعریف نقش رهبر بهعنوان «محافظ تمامیت نظام»، همگی جلوههای نهادیشده همین الگوی پدرسالارانهاند. از منظر یونگی، هر کهنالگو دارای سایه است؛ بخشی سرکوبشده یا نادیدهگرفتهشده که در شرایط بحرانی خود را بهصورت رفتارهای افراطی نشان میدهد. سایه پدرسالار محافظ در اینجا به شکل بیاعتمادی مزمن، کنترلگری گسترده و ناتوانی ساختاری در پذیرش تغییر بروز مییابد. واکنشهای تکرارشونده حکومت به اعتراضات اجتماعی، تحولات فرهنگی یا مطالبات نسلی را میتوان در همین چارچوب فهم کرد: هر نافرمانی، نه بهعنوان کنش سیاسی مشروع، بلکه بهمثابه نشانهای از «انحراف فرزندان» تعبیر میشود. در کنار این الگوی مرکزی، خامنهای واجد ویژگیهای برجسته کهنالگوی فرمانروا نیز هست. فرمانروا در نظریه یونگی، بر ساخت و حفظ نظم، مدیریت تهدید و تثبیت اقتدار تمرکز دارد. با این حال، تفاوت اساسی رهبری خامنهای با فرمانروایان مدرن یا تکنوکرات در آن است که اقتدار او نه بر کارآمدی بوروکراتیک، بلکه بر مشروعیت ایدئولوژیک استوار است. امنیت در این الگو نه بر پایه قانون، توسعه یا رضایت عمومی، بلکه بر مبنای میزان وفاداری به روایت رسمی تعریف میشود. شبکههای وفادارسازی سیاسی، اولویت انسجام ایدئولوژیک بر اصلاحات اقتصادی و بیاعتمادی به نهادهای مستقل، جلوههایی از این وجه فرمانروایانهاند. سایه این الگو نیز در تمرکز افراطی قدرت، فساد ساختاری و مقاومت در برابر اصلاحات نهادی خود را نشان میدهد؛ پدیدهای که بهویژه از دهه ۱۳۸۰ به بعد تشدید شده است. الگوی سوم، که میتوان آن را حافظ روایت نامید، نقش مکمل اما تعیینکنندهای در سبک رهبری خامنهای ایفا میکند. اگرچه او در قامت بنیانگذار یا پیامبر سیاسی ظاهر نمیشود، اما خود را نگهبان معنای انقلاب و حافظ روایت مسلط آن میداند. در این چارچوب، رهبری نه فقط مدیریت قدرت، بلکه پاسداری از یک جهانبینی تاریخی-ایدئولوژیک است. تکرار روایتهای ثابت درباره ماهیت انقلاب، دشمنی غرب، هویت اسلامی-ایرانی و رسالت تاریخی نظام، نشان میدهد که نقش خامنهای بیش از آنکه معطوف به تولید معناهای جدید باشد، بر تثبیت و بازتولید معناهای پیشین استوار است. سایه این نقش، فاصلهگیری فزاینده از تجربه زیسته جامعه، تقلیل بحرانهای پیچیده به توطئه و ناتوانی در انطباق گفتمانی با تحولات عمیق اجتماعی است. ترکیب این سه کهنالگو ـ پدرسالار محافظ، فرمانروا و حافظ روایت ـ ساختاری خاص از رهبری را پدید آورده که سیاست را نه عرصه رقابت و چانهزنی، بلکه میدان هدایت اخلاقی میبیند. در این ساختار، حفظ نظام اولویتی فراتر از اصلاح، توسعه یا حتی کارآمدی مییابد، زیرا نظام تجسد یک روایت مقدس تلقی میشود. نتیجه این نگاه، ترس ساختاری از تغییر است؛ تغییری که نه بهعنوان فرصت، بلکه بهمثابه تهدیدی علیه بنیان معنایی قدرت فهم میشود. بیاعتمادی فراگیر نسبت به جامعه، نخبگان، رسانهها و حتی نیروهای درونحاکمیت، به بخشی از منطق درونی این نظم تبدیل شده است. اما اهمیت این تحلیل تنها به فهم گذشته و حال محدود نمیشود. از منظر آیندهپژوهی، کهنالگوی مسلط بر رهبری خامنهای پیامدهای جدی برای مسیر پیشروی نظام سیاسی ایران دارد. کهنالگوی پدرسالار محافظ، بهطور ذاتی با مسئله جانشینی و انتقال قدرت دچار بحران میشود، زیرا اقتدار خود را نه از نهاد، بلکه از رابطه شخصی و نمادین با «فرزندان سیاسی» میگیرد. در غیاب این پدر، نظم پدرسالار یا ناچار به فروپاشی است یا به بازتولید خشنتر خود از طریق نهادهای امنیتی و نظامی. از سوی دیگر، تداوم نقش حافظ روایت در شرایطی که شکاف میان روایت رسمی و تجربه زیسته جامعه عمیقتر میشود، احتمال انسداد گفتمانی را افزایش میدهد. هرچه نظام کمتر قادر به بازتعریف معنای خود باشد، وابستگی آن به ابزارهای امنیتی بیشتر خواهد شد. در افق میانمدت، این ترکیب کهنالگویی چشمانداز اصلاح تدریجی را تضعیف و سناریوهای بحرانمحور را تقویت میکند. ترس ساختاری از تغییر، امکان انطباق نرم با تحولات اجتماعی و نسلی را محدود میسازد و انتقال قدرت را به فرآیندی پرتنش و بالقوه بیثبات بدل میکند. در افق بلندمدت، تداوم این الگوی روانی-سیاسی میتواند به فرسایش مشروعیت نمادین نظام بینجامد که در آن، پدر دیگر توان اقناع ندارد، فرمانروا با ابزار اجبار تنها میماند و روایت دیگر قادر به تولید معنا نیست. جمعبندی آنکه، بر مبنای نظریه یونگی، خامنهای عمدتاً در جایگاه کهنالگوی پدرسالار محافظ قرار میگیرد و این جایگاه با دو الگوی فرعی فرمانروا و حافظ روایت درهمتنیده شده است. این ترکیب نهتنها سبک رهبری فردی او، بلکه منطق درونی و مسیرهای محتمل آینده جمهوری اسلامی را نیز توضیح میدهد. ثبات، کنترل و وفاداری ایدئولوژیک سه رکن اصلی این نظم بودهاند؛ اما همان الگوی روانی که این نظم را تثبیت کرده، در آینده میتواند به مهمترین منبع شکنندگی آن تبدیل شود.












