
نتایج جستجو
1911 results found with an empty search
- شش سناریو بعد از خامنهای: ائتلافهای ترکیبی، از شورای رهبری تا دولت عبور
امیر خنجی ائتلافهای ترکیبی در سناریوی جانشینی خامنهای بیش از آنکه انتخابی ارادی باشند، محصول بنبستهای ساختاری و فشار بحراناند. این الگو زمانی فعال میشود که هیچ بلوک مسلطی توان تحمیل گزینه خود را نداشتە باشد و نظام نیز برای جلوگیری از فروپاشی، به سازوکارهای موقت تن در دهد. مزیت آن در مدیریت همزمان امنیت، مشروعیت و کارآمدی است، اما ضعف اصلی آن میتواند شکنندگی، ابهام در قدرت واقعی و فقدان مشروعیت اجتماعی پایدار باشد. چنین ائتلافی بیشتر پل عبور از یک نظم سیال بە سوی آیندە نامشخص خواهد بود تا برقراری یک نظم سیاسی تثبیتشده، در معادله جانشینی خامنەای در جمهوری اسلامی ایران، همیشه این احتمال وجود دارد که هیچیک از بلوکهای اصلی نتوانند بهتنهایی گزینه مطلوب خود را تحمیل کنند. در چنین شرایطی، صحنه بهسمت الگوهای ترکیبی حرکت میکند: آرایشهایی که در آن سهم هر بلوک تا حدی حفظ میشود و تعادل شکنندهای میان امنیتیها، روحانیون و تکنوکراتها برقرار میگردد. این ائتلافها نه بازتاب دهندە اراده یک جریان واحد، بلکه نتیجه بنبست قدرت و فشار بحراناند. درست به همین دلیل، بسیاری از تحلیلگران این مدل را بهعنوان پل عبور تعریف می کنند کە حاکی از سازوکاری موقت برای خرید زمان و جلوگیری از فروپاشی فوری خواهد بود. منطق شکلگیری چرا ساختار سیاسی ممکن است به سمت ائتلافهای ترکیبی سوق داده شود؟ نخست به دلیل فقدان اجماع داخلی. زیرا زمانیکە هسته سخت قادر به تحمیل رهبر موردنظر خود نیست و امنیتیها هم بدون پوشش فقهی مشروعیت کافی ندارند، راهی جز ترکیب باقی نمیماند. دوم، فشار ناشی از بحرانهای مرکب، از اقتصاد و اعتراضات اجتماعی گرفتە تا فشار خارجی است که هیچ بلوکی بهتنهایی توان مدیریت آن را ندارد. سوم، نیاز به مشروعیت، مشروعیت فقهی از سوی روحانیت سنتی و مشروعیت کارکردی از سوی امنیتیها و تکنوکراتها است. نهایتاً، در شرایطی که پای میانجیگری خارجی به میان میآید، قدرتهای بیرونی نیز معمولاً ترجیح میدهند با ائتلافی متوازن و متشکل از بازیگران مختلف طرف باشند، نه با یک جریان افراطی یا انحصاری. الگوهای نهادی محتمل یکی از محتملترین شکلها، تاسیس یا ایجاد یک شورای ترکیبی برای رهبری آیندە است: شورایی متشکل از چند فقیه برای پوشش دادن بە مسالە مشروعیت، فرماندهان امنیتی برای تضمین کنترل و تداوم هژمونی، و شاید یک یا دو چهره تکنوکرات برای پیوند با جهان بیرون. این شورا در ظاهر یک شورا برای تصمیمگیری جمعی خواهد بود، اما در عمل وزن امنیتیها بیشتر خواهد بود. مدل دوم، نصب یک رهبر نمادین و یک نخستوزیر مقتدر است. در این سناریو یک ولی فقیه کمخطر یا غیرچالشبرانگیز بهعنوان رهبر منتصب می شود، اما اداره روزمره کشور به نخستوزیر یا رئیس دولتی سپرده میشود که از پشتوانه امنیتی–تکنوکراتیک برخوردار است. مدل سوم، دولت عبور با مشارکت محدود روحانیت است. در بحرانهای شدید، فرماندهان امنیتی عملگرا میدان را کنترل میکنند، تکنوکراتها سکان اقتصاد را به دست میگیرند، و روحانیون تنها برای امضای نهایی و پوشش حقوقی حضور دارند. این مدل صریحترین شکل «ائتلاف اضطراری» برای گذار کوتاهمدت است. نقاط قوت و فرصتها ائتلافهای ترکیبی در شرایطی خاص میتوانند حایز نقاط قوت مهمی باشند. نخست اینکه با کاهش اصطکاک داخلی مانع از درگیری آشکار بلوکها میشوند؛ هیچکدام بهطور کامل حذف نمیشوند و این تعادل نسبی خطر انشقاق فوری را کاهش میدهد. دوم، چنین ائتلافی ظرفیت مدیریت ترکیبی بحران را فراهم میکند: امنیتیها کنترل میدان را بر عهده میگیرند، تکنوکراتها اقتصاد و پروندههای فنی را اداره میکنند، و روحانیت مشروعیت مذهبی را تأمین میکند. سوم، این الگو امکان معامله با خارج را باز میگذارد؛ حضور چهرههای میانهرو یا تکنوکرات میتواند کانال مذاکره را برای نفسگیری اقتصادی باز کند، در حالیکه امنیتیها تضمینکننده ثبات حداقلیاند. نقاط ضعف و ریسکها با این حال، این ائتلافها ذاتاً شکنندەاند. اعتماد متقابل میان اجزای آنها پایین بودە و هر لحظه امکان فروپاشی وجود دارد. دوم، ابهام در تقسیم قدرت میتواند بە بحران تصمیمگیری منجر گشتە و بە این سوال منجر گردد کە در نهایت کدامیک از بلوکا صاحب اختیار خواهد بود، رهبر نمادین، نخستوزیر، یا شورای رهبری؟ سوم، این مدلها ذاتاً موقت هستند؛ بهعنوان پل عبور طراحی میشوند نه بهعنوان سازوکار پایدار. چهارم، ریسک مشروعیت اجتماعی بالاست؛ جامعه ممکن است این سازوکار را چیزی جز تداوم نظم پیشین با صورتبندی جدید نبیند و بنابراین به سرعت علیه آن بیاعتماد شود. سناریوهای برد و باخت در انتقال آرام و مدیریتشده، شانسی برای ائتلافهای ترکیبی وجود ندارد؛ هسته سخت و روحانیت سنتی خود بهتنهایی قادر به مهندسی جانشینی خواهند بود. در بازآرایی نرم، احتمال شکلگیری این ائتلافها متوسط است: ائتلاف نرم ممکن است در قالب شورای رهبری یا مدل رهبر نمادین به علاوه نخستوزیر ظاهر شود. در این رویکرد آحتمال می رود کە چنین بازآرایی بیشتر بهعنوان تاکتیک خرید زمان دیده شود. در شرایط شوک ناگهانی یا بحران شدید، ائتلاف ترکیبی بیشترین بخت را خواهد یافت زیرا هیچ جریان دیگری قادر به مدیریت وضعیت نیست. در شرایط فروپاشی نسبی نیز ممکن است چنین ائتلافی بهصورت دولت موقت عمل کند، اما سرانجام جای خود را به نظم جدید خواهد داد و در فروپاشی کامل، این ائتلافها عملاً شانسی ندارند و نیروهای برونساختاری میداندار خواهند شد. رابطه با بازیگران خارجی برای قدرتهای خارجی، ائتلافهای ترکیبی اغلب گزینهای ایدهآل برای مدیریت گذار کوتاهمدت هستند. امنیتیها ثبات و تمامیت ارضی را تضمین میکنند، تکنوکراتها کانال مذاکره با جهان بیروناند، و روحانیت سنتی نماد تداوم تاریخی–مذهبی به شمار میرود. اما در چنین بستری حمایت خارجی میتواند محدود و مشروط باقی بماند، غرب و منطقه چنین الگوهایی را تنها تا زمانی تحمل میکنند که مسیر بهسوی اصلاحات واقعی یا نظم جدید روشنتر باشد. در چنین شرایطی است کە ائتلافهای ترکیبی زمانی به صحنه میآیند که هیچ گونە جریان مسلطی توان تحمیل اراده خود را نداشته باشد. آنها کارکردی تاکتیکی دارند: عبور از بحران، خرید زمان و بازسازی حداقلی مشروعیت. اما شکنندگی، موقتیبودن و بیاعتمادی متقابل، آنها را در بلندمدت ناپایدار میکند. به همین دلیل است کە چنین الگویی بیشتر یک ایستگاه بینراهی خواهد بودتا یک مقصد نهایی کە پلی میان نظمی که است در حال فروپاشی است و نظمی که هنوز زاده نشده است.
- توان و محدودیتهای ناو آبراهام لینکلن در سناریوی درگیری با ایران
عمار گلی با تشدید اعتراضات سراسری در ایران و انتشار گزارشهای گسترده از کشتهشدن معترضان توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی ایران، تنش میان تهران و واشنگتن بار دیگر وارد مرحلهای تازه شده است. در چنین فضایی، هر تحرک نظامی ایالات متحده آمریکا در خاورمیانه نه بهعنوان یک جابهجایی روتین، بلکه بهمثابه پیامی سیاسی و نظامی تفسیر میشود. روز سهشنبه ۷ بهمنماه دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، اعلام نمود کە ناوگان زیبایی در حال حرکت به سوی ایران است. اگرچه او در ادامه ابراز امیدواری کرد کە با تهران به توافق دست یابد و جنگ صورت نگیرد، اما همین اظهارات کافی بود تا گمانهزنیها درباره احتمال درگیری مستقیم دوباره اوج بگیرد. در مرکز این توجه، ناو هواپیمابر یواساس آبراهام لینکلن، یکی از بزرگترین نمادهای قدرت نظامی آمریکا، قرار دارد. اما تجربه دهههای گذشته نشان میدهد که حضور یک ناو هواپیمابر، بهخودیخود به معنای آغاز جنگ نیست. پرسش اصلی این گزارش همینجاست: آیا صرف استقرار ناوگروه آبراهام لینکلن میتواند حملات کارسازی را علیه توان نظامی جمهوری اسلامی ایران سازمان دهد، یا این ناو بیشتر ابزاری برای فشار، بازدارندگی و مدیریت بحران است؟ لینکلن کجاست و چرا موقعیتش مهم است؟ بر اساس گزارشهای منابع تخصصی دریایی و رسانههای آمریکایی، ناوگروه آبراهام لینکلن که از نوامبر ۲۰۲۵ بندر سندیگو را ترک کرده بود، پس از عبور از اقیانوس آرام و توقف در گوام، اکنون وارد حوزه مسئولیت فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) شده است و در اقیانوس هند به سمت دریای عرب و خلیج عمان حرکت میکند. تا اواخر ژانویه ۲۰۲۶، گزارشهای علنی از حضور این ناو در آبهای باز خلیج عمان حکایت دارند، نه ورود مستقیم به خلیج فارس. این تمایز از نظر نظامی بسیار مهم است. خلیج فارس آبراهی بستهتر، کمعمقتر و مملو از تهدیدات نامتقارن است. حضور در دریای عمان به آمریکا اجازه میدهد هم به ایران نزدیک باشد و هم فاصلهای امنتر حفظ کند. به زبان ساده، این موقعیت یعنی در دسترس، اما نه در دام و خطر. آبراهام لینکلن یک ناو هواپیمابر کلاس نیمیتز با پیشران هستهای است که میتواند ماهها و چه بسا چندین سال بدون نیاز به سوختگیری در منطقه باقی بماند. اما قدرت واقعی آن روی عرشه شکل میگیرد. بال هوایی این ناو بیش از ۷۰ هواگرد را شامل میشود، ترکیبی از جنگندههای F/A-18E/F سوپرهورنت، هواپیماهای جنگ الکترونیک EA-18G گرولر، جنگندههای نسل پنجم F-35C، هواپیماهای هشدار زودهنگام E-2D هاوکآی و واحدهای پشتیبانی و هلیکوپتری. این ترکیب به ناو اجازه میدهد عملیات هوایی پیوسته انجام دهد، سامانههای راداری دشمن را مختل کند و تصویر نسبتا کاملی از میدان نبرد داشته باشد. اما محدودیت اصلی جغرافیاست. ایران کشوری پهناور است و بسیاری از مراکز حساس آن بیش از هزار کیلومتر از سواحل جنوبی فاصله دارند. جنگندههای ناونشین بدون سوختگیری هوایی تنها میتوانند بخشهایی از جنوب و مرکز ایران را پوشش دهند. از همین رو، برای دستیابی به عمق بیشتر، وابستگی به تانکرهای سوخترسان و پایگاههای منطقهای اجتنابناپذیر است. این وابستگی، خود یک نقطه آسیبپذیر محسوب میشود. همین واقعیت توضیح میدهد چرا همزمان با استقرار ناو، گزارشهایی از انتقال جنگندههای آمریکایی به اردن، قطر و بحرین منتشر شده است. ناو هواپیمابر ستون فقرات عملیات است، اما بهتنهایی ستون کافی نیست. اهداف زیرزمینی و مفهوم واقعی فلجسازی یکی از دشوارترین چالشها در هر سناریوی حمله به ایران، ماهیت اهداف است. ایران طی دههها، بخش بزرگی از توان موشکی و زیرساختهای راهبردی خود را در سایتهای زیرزمینی و پراکنده مستقر کرده است. این تصمیم، نتیجه تجربه جنگ، تحریم و تلاش برای افزایش بقا در برابر حملات هوایی بوده است. جنگندههای ناونشین و موشکهای کروز دریایی میتوانند اهداف سطحی، مراکز فرماندهی قابلدسترسی، رادارها، باندها و ورودیهای تأسیسات را هدف قرار دهند. اما نابودی کامل سایتهای عمیق زیرزمینی مانند برخی پایگاههای موشکی یا مراکز هستهای، معمولاً نیازمند بمبهای نفوذگر بسیار سنگین مانند GBU-57 است که تنها توسط بمبافکنهای راهبردی حمل میشوند . به همین دلیل، مفهوم فلجسازی در اینجا به معنای نابودی کامل نیست، بلکه به معنای کاهش شدید توان عملیاتی برای یک بازه زمانی است. حتی در سناریوی حمله گسترده، برآوردهای کارشناسی نشان میدهد که آمریکا میتواند حدود ۵۰ تا ۷۰ درصد از سایتها را نابود یا از کار بیندازد، اما حذف کامل توان و دانش نظامی ایران بسیار دشوار و زمانبر خواهد بود. ایران دقیقاً چه دارد، آیا قادر به مقابله به مثل است؟ برای فهم واقعی توازن قوا، باید از کلیگویی فاصله گرفت. ایران ضعف خود در نیروی هوایی کلاسیک را با سرمایهگذاری گسترده روی موشکها و پهپادها جبران کرده است. ایران یکی از بزرگترین زرادخانههای موشکی خاورمیانه را در اختیار دارد. این زرادخانه شامل بیش از ۲۰۰۰ موشک بالستیک و کروز است که در چند کلاس برد دستهبندی میشوند: موشکهای کوتاهبرد مانند فاتح ١١٠ و ذوالفقار با برد ۳۰۰ تا ۷۰۰ کیلومتر، که برای حمله به پایگاههای آمریکا در منطقه طراحی شدهاند. موشکهای میانبرد مانند سجیل و خرمشهر با برد تا ۲۰۰۰ کیلومتر، که تهدیدی مستقیم علیه اسرائیل و زیرساختهای راهبردی محسوب میشوند. موشک فتاح که ایران آن را هایپرسونیک معرفی کرده است و اگرچه درباره توان واقعی آن تردیدهایی وجود دارد، اما نفس وجود چنین سامانهای محاسبات دفاع موشکی را پیچیدهتر میکند. در سناریوی درگیری با ناوگروه آمریکایی، این موشکها میتوانند تهدیدی جدی باشند، بهویژه اگر بهصورت انبوه شلیک شوند. سامانههای دفاعی آمریکا قادرند بخش بزرگی از این تهدید را خنثی کنند، اما حتی درصد کمی از اصابت موفق میتواند ریسک عملیاتی و سیاسی بالایی ایجاد کند. ایران همچنین روی موشکهای کروز زمینی و دریایی سرمایهگذاری کرده است. این موشکها با پرواز در ارتفاع پایین، کشف و رهگیری دشوارتری دارند و در محیطی مانند خلیج فارس و دریای عمان میتوانند بخشی از سناریوی تهدید علیه ناوها و خطوط کشتیرانی باشند. پهپادهای خانواده شاهد، بهویژه شاهد ١٣٦ ، در جنگ اوکراین به شهرت جهانی رسیدند. این پهپادها ساده، ارزان و انبوهپذیرند، اما میتوانند با حملات مکرر، سامانههای دفاعی پیشرفته را فرسوده کنند. تجربه اوکراین نشان داد که حتی پهپادهای کمدقت، اگر بهصورت انبوه استفاده شوند، میتوانند زیرساختها را مختل کنند. همین تجربه باعث شد که حتی ارتش آمریکا نیز به سمت توسعه پهپادهای ارزان و انتحاری حرکت کند. در خاورمیانه، این پهپادها میتوانند نقش مهمی در حملات اشباعی ایفا کنند و دفاع ناوگروهها را تحت فشار بگذارند، هرچند بهتنهایی تعیینکننده نیستند. نیروی هوایی ایران شامل جنگندههای قدیمی مانند F-14، MiG-29 و Su-24 است. تعداد اسمی این هواپیماها قابل توجه است، اما بسیاری از آنها عملیاتی نیستند و در برابر جنگندههای مدرن آمریکایی و اسرائیلی شانس اندکی دارند. ایران در دریا روی زیردریاییهای کوچک، قایقهای تندرو و مینریزی تمرکز کرده است که برای شکست یک ناوگروه کافی نیستند، اما محیط عملیاتی را خطرناک میکنند. آیا میشود یک ناو هواپیمابر را غرق کرد؟ از نظر فنی، هیچ شناوری بە تور کامل مصون نیست با این حال پس از جنگ جهانی دوم و از زمان غرق ناو هواپیمابر ژاپنی Amagi (آماگی) در ۲۸ ژوئیه ۱۹۴۵ تا کنون هیچ ناو هواپیمابری در یک جنگ منهدم و غرق نشده است. علاوه بر این ناوهای مدرن کلاس نیمیتز برای تحمل ضربات متعدد طراحی شدهاند و نابودی کامل آنها نیازمند حملهای هماهنگ، انبوه و چندلایه است. دفاع چندلایه، ناوشکنهای اسکورت، سامانههای ضد موشکی، جنگ الکترونیک و پوشش هوایی باعث میشود که این کار بسیار دشوار باشد. در سناریوی واقعی، مسئله اصلی نه امکان نظری، بلکه احتمال عملی است. حتی آسیبدیدن یک ناو میتواند پیامدهای سیاسی و نظامی بزرگی داشته باشد و تقریباً قطعاً به تشدید شدید درگیری منجر خواهد شد. اسرائیل، تجربه جنگ ۱۲ روزه و تغییر معادله ورود اسرائیل به معادله، توازن را بهطور جدی تغییر میدهد. اسرائیل دارای ناوگانی متشکل از حدود ۳۰۰ جنگنده F-15، F-16 و F-35 است و تجربه عملیات دوربرد و حملات پیشدستانه را دارد. تجربه جنگ ۱۲ روزه نشان داد که حملات ترکیبی و چندمرحلهای میتوانند سامانههای دفاعی را اشباع کنند. در سناریوی حمله مشترک آمریکا و اسرائیل، فشار از چند جهت افزایش مییابد و احتمال کاهش شدید توان دفاعی ایران به حدود ۷۰ یا حتی ۸۰ درصد میرسد، البته با ریسک بالای گسترش جنگ منطقهای. سناریوی زمینی و تصرف جزایر و محاصره نفتی گاهی احتمال عملیات زمینی یا تصرف جزایر ایرانی مطرح میشود. از نظر نظری، چنین اقدامی میتواند برای کنترل تنگه هرمز جذاب باشد. اما در عمل، این یکی از پرریسکترین گزینهها است. تصرف جزیره نیازمند برتری هوایی کامل، نیروی زمینی گسترده، پشتیبانی لجستیکی مداوم و آمادگی برای مقاومت طولانی است. حتی در صورت موفقیت اولیه، حفظ جزایر در برابر حملات موشکی و دریایی ایران بسیار دشوار خواهد بود. در کنار گزینه نظامی مستقیم، رسانههای اسرائیلی گزارش دادهاند که آمریکا در حال بررسی سناریویی برای محاصرە کامل دریایی ایران است تا نتواند نفت خود را بفروشد. این رویکرد بهجای حمله مستقیم، بر فشار اقتصادی و دریایی تمرکز دارد. چنین سناریویی میتواند شامل تشدید تحریمها، نظارت سختگیرانهتر بر کشتیرانی و فشار بر خریداران نفت ایران باشد. از نظر سیاسی، این گزینه کمهزینهتر از جنگ مستقیم به نظر میرسد، اما همچنان خطر تشدید تنش را حفظ میکند. استقرار ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن بیش از آنکه اعلام جنگ باشد، ابزاری برای فشار و بازدارندگی است. این ناو میتواند در حملات محدود یا بهعنوان بخشی از یک کارزار بزرگتر نقش کلیدی ایفا کند، اما بهتنهایی قادر به فلجکردن کامل توان نظامی ایران نیست. آنچه مسیر بحران را تعیین میکند، نه صرفاً قدرت یک ناو، بلکه ترکیب تصمیمهای سیاسی، نقش اسرائیل، و انتخاب میان سناریوهای مختلف از محاصره اقتصادی تا درگیری نظامی مستقیم است. هر یک از این گزینهها هزینههای سنگینی دارد و منطقهای که پیشاپیش بیثبات است، ممکن است وارد مرحلهای خطرناکتر شود.
- تقاطع ایران و گرینلند در اسناد استراتژیک آمریکا
نصرالله لشنی اسناد استراتژیک دفاعی و امنیتی ایالات متحده در فاصلهی سالهای ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۶ – از جمله National Defense Strategy 2022، راهبرد قطب شمال وزارت دفاع آمریکا (DoD Arctic Strategy)، اسناد برنامهریزی دفاعی پنتاگون و گزارشهای نهادهایی چون RAND و CSIS، همگی بر یک تغییر جهت بنیادین در دکترین امنیت ملی آمریکا دلالت دارند. این تغییر جهت، صرفاً یک اصلاح تاکتیکی یا واکنش مقطعی به بحرانهای روز نیست، بلکه بازتاب یک دگرگونی ساختاری در درک تهدید، تعریف منافع حیاتی و بازچینی جغرافیای اولویتهای امنیتی ایالات متحده است. در این چارچوب، تمرکز از مدیریت بحرانهای دوردست و پرهزینه به سمت دفاع از سرزمین آمریکا (Homeland Defense) و رقابت ساختاری با قدرتهای بزرگ، بهویژه چین و در مرتبهای پایینتر روسیه ، جابهجا شده است. در منطق جدید استراتژی ایالات متحدە آمریکا، تهدید نه بر اساس میزان خشونت یا بیثباتی منطقهای، بلکه بر مبنای توان بالقوه برای ضربهزدن مستقیم به سرزمین، زیرساختها، سامانههای حیاتی و برتری فناورانه آمریکا سنجیده میشود. از این منظر، میتوان از یک بازتعریف سلسلهمراتب تهدیدها سخن گفت که پیامدهای آن بهطور مستقیم در سیاست آمریکا نسبت به اروپا، خاورمیانه و بهویژه مناطق کلیدی ژئوپلیتیک مانند قطب شمال و گرینلند بازتاب یافته است. بر اساس این اسناد و تحلیلهای مکمل اولویت نخست، دفاع از خاک آمریکا، زیرساختهای حیاتی، شبکههای انرژی، ارتباطات، فضا، و سامانههای هشدار زودهنگام در برابر تهدیدات موشکی، سایبری و فناورانهی قدرتهای بزرگ است؛ اروپا دیگر کانون اصلی سرمایهگذاری امنیتی مستقیم آمریکا تلقی نمیشود و مسئولیت امنیتی آن، در امتداد گفتمان «تقسیم بار» (Burden Sharing)، بیش از گذشته به ناتو و دولتهای اروپایی واگذار میگردد. از سوی دیگر، در خاورمیانه، راهبرد غالب کاهش حضور مستقیم نظامی، پرهیز از جنگهای فرسایشی و تکیه بر شرکای منطقهای برای مدیریت بحرانهاست. تهدیدهای این منطقه همچنان مهم تلقی میشوند، اما در سطحی پایینتر از تهدیدهایی قرار میگیرند که بهطور مستقیم امنیت سرزمینی آمریکا را هدف میگیرند. این چرخش راهبردی، پیششرط فهم سیاستهای ایالات متحده آمریکا در قبال گرینلند و قطب شمال بودە و نشان میدهد که توجه فزاینده به این منطقه نه یک واکنش احساسی یا مقطعی، بلکه بخشی از یک برنامه امنیتی بلندمدت و ساختاری است. گرینلند به دلیل موقعیت جغرافیایی منحصربهفرد خود، در دههی اخیر به یکی از نقاط کانونی رقابت ژئوپلیتیک میان ایالات متحده، روسیه و چین تبدیل شده است. این جزیره در امتداد کوتاهترین مسیرهای هوایی و موشکی میان آمریکای شمالی و اروپا قرار دارد و نقشی حیاتی در معماری هشدار زودهنگام، سامانههای راداری و دفاع موشکی آمریکا ایفا میکند؛ نقشی که از دوران جنگ سرد تاکنون وجود داشته، اما با تحول ماهیت تهدیدات موشکی، فضایی و هایپرسونیک، اهمیت آن بهطور کیفی افزایش یافته است. افزون بر این، ذوب تدریجی یخهای قطبی مسیرهای جدید دریایی را در قطب شمال فعال کرده و دسترسی به منابع طبیعی ارزشمند، از جمله عناصر نادر خاکی، اورانیوم و منابع انرژی بالقوه، را تسهیل نموده است. گزارشهای نهادهای پژوهشی غربی بهروشنی تأکید دارند که این تحولات، قطب شمال را از یک حاشیهی ژئوپلیتیک کماهمیت به یک فضای رقابتی فعال و در حال امنیتیشدن میان قدرتهای بزرگ تبدیل کرده است. از منظر ایالات متحده، کنترل و تثبیت حضور در گرینلند به معنای تقویت بازدارندگی راهبردی در برابر روسیه در جناح شمالی؛ جلوگیری از نفوذ اقتصادی، فناورانه و زیرساختی چین در قطب شمال، بهویژه در حوزهی عناصر نادر خاکی و زیرساختهای بندری و ارتباطی و تضمین برتری اطلاعاتی، راداری و نظامی آمریکا در یکی از حساسترین گلوگاههای ژئوپلیتیک قرن بیستویکم است. بدینترتیب، گرینلند نه بهعنوان یک مسئلهی حاشیهای یا موضوعی صرفاً اقتصادی، بلکه بهعنوان بخشی از اولویتهای ساختاری امنیت ملی آمریکا تعریف میشود؛ اولویتی که جایگاهی فراتر از بحرانهای منطقهای کوتاهمدت دارد. در گفتمان امنیتی آمریکا، گرینلند بهعنوان یک ضرورت امنیت ملی و مؤلفهای از دفاع سرزمینی آمریکا تعریف میشود، نه یک موضوع نمادین یا صرفاً اقتصادی؛ لذا مخالفتها و حساسیتهای اروپایی، بهویژه از سوی دانمارک، بهمثابه مانعی سیاسی در برابر تحقق اهداف راهبردی آمریکا تلقی میگردد. ا زاینروست که استفاده از ابزارهای سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک، از فشارهای نرم تا اهرمهای سختتر، بهعنوان گزینههای مشروع برای تثبیت نفوذ آمریکا مورد بحث قرار میگیرد. حتی طرح گزینههای افراطیتر در برخی محافل رسانهای یا تحلیلی، فارغ از میزان واقعگرایی آنها، خود بیانگر سطح بالای اهمیت گرینلند در تخیل و محاسبه راهبردی آمریکا است. جایگاه ایران در چارچوب راهبردی آمریکا در اسناد راهبردی دفاعی آمریکا، ایران بهعنوان یک تهدید مهم منطقهای در خاورمیانه شناسایی میشود که میتواند ثبات متحدان آمریکا، امنیت انرژی و نظم منطقهای را به چالش بکشد. با این حال، در منطق سلسلهمراتبی این اسناد، تمرکز اصلی بر رقابت ساختاری با چین و دفاع از سرزمین آمریکا باقی میماند. به همین دلیل، سیاست آمریکا در قبال ایران عمدتاً در سطح مدیریت تهدید، بازدارندگی منطقهای، مهار نفوذ و استفاده از ائتلافها و شرکای محلی تعریف میشود، نه بهعنوان محور اصلی سرمایهگذاری راهبردی بلندمدت. این رویکرد با کاهش حضور مستقیم نظامی آمریکا در خاورمیانه، پرهیز از جنگهای پرهزینه جدید و انتقال بار امنیتی به بازیگران منطقهای همراستا است. ایران در این چارچوب، تهدیدی است که باید کنترل شود، نه مسئلهای که معماری کلان امنیت ملی آمریکا حول آن بازطراحی گردد. در پرتو این چارچوب تحلیلی، میتوان استدلالی مستحکمتر ارائه داد مبنی بر اینکه فشارهای ساختاری و تغییر آرایش نظامی آمریکا در منطقه، از جمله اعزام ناوگروههای ضربتی، زیردریاییهای کلاس اوهایو و بمبافکنهای استراتژیک به حوزه مسئولیت سنتکام، صرفاً واکنشی خطی به تهدیدات منطقهای نیستند. این تحرکات، در کنار تهدید به تعرفههای تجاری، تشکیک در تعهدات امنیتی و اعمال فشار سیاسی بر متحدان، بخشی از یک منطق راهبردی گستردهتر و ساختاری بهشمار میآیند که با بازتعریف اولویتهای امنیت ملی آمریکا همخوان است. در این منطق راهبردی، گرینلند در قلب رقابت ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ قرار دارد و بهعنوان یکی از گلوگاههای حیاتی امنیت سرزمینی آمریکا تعریف میشود؛ اروپا از منظر واشنگتن بیش از گذشته بهعنوان شریکی مسئولپذیر، خوداتکا و متعهد به تأمین امنیت خود بازتعریف میشود، نه بازیگری که بهطور پیشفرض بر چتر امنیتی ایالات متحده تکیه کند؛ و مدیریت تهدیدهایی چون ایران در سطح تاکتیکی و منطقهای باقی میماند و تابعی از اولویتهای کلانتر، بهویژه رقابت با چین و روسیه، است. برهمین اساس، تغییر آرایش نظامی اخیر آمریکا در خاورمیانه و حتی تهدید به اقدام نظامی علیه ایران باید تحلیل شود. این تهدیدها بیش از آنکه نشاندهندهی تصمیم قطعی برای ورود به یک جنگ پرهزینه جدید باشند، کارکردی بازدارنده، کنترلی و تنظیمکننده دارند. واشنگتن با ایجاد فضای «آستانهی جنگ» حول محور ایران، از این بحران بهعنوان یک اهرم فشار ژئوپلیتیک بر اروپا استفاده میکند؛ اهرمی که هدف آن کاهش مقاومت اروپا در برابر اهداف حیاتیتر آمریکا، از جمله تثبیت نفوذ راهبردی در گرینلند و قطب شمال است. انتشار پیام خصوصی مکرون به ترامپ در ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶ – که در آن تصریح شده بود: «دوست من، ما در سوریه کاملاً همسو هستیم. ما میتوانیم کارهای بزرگی در مورد ایران انجام دهیم. [اما] من نمیفهمم در مورد گرینلند چه کار داری میکنی» – بهوضوح نشان میدهد که رهبران اروپا برای منصرف کردن ترامپ از گرینلند به او پیشنهاداتی در مورد انجام کارهای بزرگ در ایران میدهند. اما ترامپ خوب میداند که چگونه از ایران بهعنوان ابزار فشار بر اروپا استفاده کند؛ او نمیخواهد با اروپاییها در انجام کارهای بزرگ در ایران مشارکت کند، بلکه میخواهد از ایران بهعنوان اهرم فشار علیه اروپا به نفع کوتاه آمدن در مورد گرینلند استفاده کند. مروری بر پیامدهای منفی یک حملهی احتمالی آمریکا به ایران، از جمله افزایش شدید قیمت نفت و انرژی در بازارهای جهانی، اختلال در زنجیرههای تأمین، بیثباتی گسترده منطقهای و شکلگیری موجهای جدید بحران پناهندگی چندمیلیونی بهسوی اروپا، نشان میدهد که چنین سناریویی با منافع راهبردی بلندمدت آمریکا و متحدانش همخوانی ندارد. همین ملاحظات، وزن تحلیلی فرضیهی «کارکرد تاکتیکی تهدید» برای فشار بر اروپا را نسبت به فرضیهی «تصمیم راهبردی برای جنگ» تقویت میکند. بررسی اسناد راهبردی اخیر ایالات متحده نشان میدهد که سیاست دفاعی و امنیتی این کشور بهطور فزایندهای بر دفاع از سرزمین آمریکا و رقابت ساختاری با قدرتهای بزرگ متمرکز شده است. در این چارچوب، گرینلند بهعنوان یکی از گرههای کلیدی ژئوپلیتیک قرن بیستویکم، جایگاهی برجسته در اولویتهای بلندمدت آمریکا یافته است، واشنگتن از مجموعهای از ابزارهای سیاسی، نظامی و اقتصادی ، از جمله ایجاد و مدیریت تهدیدات پیرامونی برای اروپا در خاورمیانه، برای تثبیت نفوذ راهبردی خود در این منطقه استفاده میکند. در مقابل، ایران و دیگر تهدیدهای خاورمیانهای در سطح مدیریت تهدیدهای منطقهای و بهعنوان اهرم امتیازگیری باقی میمانند و به محور اصلی راهبرد امنیت ملی آمریکا تبدیل نمیشوند. بازداشت نیکلاس مادورو نیز در همین چارچوب استراتژیک باید تحلیل شود. این اقدام در سطحی عمیقتر، بخشی از منطق فشار همزمان بر چین و روسیه و نیز ترجمان عملی تغییر جهت راهبردی آمریکا از مناطق دوردست به پیرامون جغرافیایی خود است. ونزوئلا نهتنها یکی از گرههای مهم امنیت انرژی جهانی و اروپا محسوب میشود، بلکه در سالهای اخیر به یکی از میدانهای نفوذ فعال چین و روسیه در نیمکره غربی بدل شده بود؛ از سرمایهگذاریهای انرژی و زیرساختی چین گرفته تا همکاریهای امنیتی و نظامی روسیه. فعالسازی یا تشدید پرونده مادورو، در این معنا، مستقیماً پیام بازدارندهای به پکن و مسکو ارسال میکند مبنی بر اینکه آمریکا در چارچوب رقابت قدرتهای بزرگ، خطوط قرمز خود را در حیاط خلوت ژئوپلیتیک خویش با جدیت بیشتری اعمال خواهد کرد. از این منظر، پرونده مادورو را میتوان بخشی از الگوی کلانتر بازتمرکز راهبردی آمریکا دانست که در آن، بهجای تمرکز فرسایشی بر بحرانهای دوردستی چون خاورمیانه، اولویت به تثبیت هژمونی امنیتی و سیاسی در پیرامون جغرافیایی ایالات متحده – از آمریکای لاتین تا قطب شمال – داده میشود. در این چارچوب، آمریکای لاتین، گرینلند و قطب شمال همگی به اجزای یک منطق واحد بدل میشوند؛ مهار پیشدستانه نفوذ چین و روسیه در فضاهایی که مستقیماً با امنیت سرزمینی، انرژی و عمق راهبردی آمریکا پیوند دارند. بازداشت مادورو، همانند تهدیدهای کنترلشده علیه ایران، بیش از آنکه نشانهی بازگشت به مداخلهگری کلاسیک باشد، بیانگر استفادهی هدفمند از اهرمهای حقوقی، اقتصادی و امنیتی برای بازچینی نظم ژئوپلیتیک به نفع اولویتهای جدید واشنگتن است. اولویتهای جدیدی که خاورمیانه، و ایران، جزیی از آن نیست.
- شهرهای بهتزده و مردم عزادار، روایت شهروندان از روزهای پس از سرکوب خونین
ژیار دستباز روایتهای بعد از قتلعام نشاندهنده شکلگیری سوگ و شوک جمعی در جامعهای است که خشونت عریان، پیوندهای روزمره آن را از هم گسسته است. روایتهای میدانی از سکوت عمومی، تعطیلی گسترده و گسترش حضور امنیتی، حاکی از فروپاشی حس امنیت و اعتماد اجتماعی است. سرکوب نهتنها اعتراض را متوقف نکرده است بلکه با تولید ترومای عمیق، خشم نهفتهای را انباشته که میتواند در بزنگاههای بعدی به شکلی انفجاری بازتولید شود. مردم به شدت نگران و غمگین هستند، در اتوبوس، تاکسی و مترو، کسی رمق حرف زدن ندارد، اما با نگاههایشان دردی مشترک را فریاد میزنند، هنوز باور نمیکنند، آن همه جوان رعنا چگونه تنها به جرم اعتراض، با گرمی گلوله دژخیمان داغ جگرسوزی را برای همیشه بر دل خانواده ودوستانشان گذاشتند. جنوب تهران بیشتر از جاهای دیگر کشته داده است، در هرکوچەایی پارچه نوشتههای تسلیت دیده میشود و اگر کمی گوش تیز کنی، ضجه مادران وخواهران را هم از خانهها میشنوی،" این را شبنم یک زن کارمند ساکن تهران به آرنانیوز میگوید و هنوز هم در بهت آن پنجشننبه و جمعه خونین است که از بالکن آپارتمان کوچکش شاهد تیراندازی و کشتار معترضین توسط نیروهای امنیتی بود. او با اشاره به اینکه آنچه آنها دیده اند با هیچ زبانی نمیىتواند روایت شود ادامه میدهد: به همه شلیک می کردند، حتی یکی از افراد در کوچه ما از بالکن آپارتمانش هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد، آن شب تا نزدیک صبح صدای تیر اندازی قطع نمیشد، اینترنت و تلفن قطع بودند و هیچ کس از همسایهاش هم خبر نداشت. اما حالا هر کسی را میبینی یکی از اقوام یا آشنایانش کشته شدهاند. «ما بعد از چند روز به سرکار برگشتیم، اما کسی رمق کارکردن ندارد، همه ساکت و بهت زده تنها به آنچه گذشت فکر میکنند. بعضی از کارمندان اصلا به ادارهها مراجعه نکردند و آنهایی هم که برگشتند با هم هیچ صحبتی نمیکنند، قبلا در مورد گرانی و تورم حرفهایی میزدند، اما حالا انگار کسی حتی در این گرانی کمرشکن هم تنها به خونهایی فکر میکند که بیگناه بر زمین ریخته شدند.» او فضای شهر را نیمه تعطیل و پر از نیروهای امنیتی توصیف میکند و میگوید: در بعضی نقاط هم ایست و بازرسی وجود دارد که گوشیها را چک و در بسیاری موارد ضبط میکنند. در زمان اعتراضات اگر گوشی را در دستت میدیدند بدون هیچ سوال و جوابی میگرفتند و اگر شانس میآوردی خودت را بازداشت نمیکردند. بعد از قتلعام هزاران نفری معترضان در ایران، که هم زمان با قطعی تلفن و اینترنت بود، در سایه وضعیتی رعبآور ارتباط ایرانیها در داخل و خارج به طور کامل قطع شد. با وصل شدن بعضی از افراد به اینترنت بینالملل، حالا علاوه بر اینکه شهروندان یکی از خونینترین حوادث عمرشان را روایت میکنند، همزمان از ترومای جمعی و وضعیت بهت زده جامعه بعد از این قتل عام می گویند. آرنا نیوز توانسته است با بعضی از این افراد ارتباط برقرار کند و روایت آنها را از این روزهای غمانگیز بازگو نماید. آرش کارگردان ۴۵ ساله و ساکن کرمانشاه در گفتگو با آرنانیوز میگوید: آنچه که هرگز باور نمیکردیم ببینیم به چشم خودم دیدیم، در آن روزهای دهشتناک صدای تیراندازی از تمام نقاط شهر شنیده میشد. بسیاری از خانوادها جنازه فرزندانشان را از ترس ربوده شدن به روستاهای اطراف بردند و دفن کردند. او میافزاید: «هنوز کسی آمار دقیق کشته ها را نمیداند اما ما در این چند روز تنها کارمان رفتن به ختم اقوام و آشنایانی بود که در این حوادث کشته شدهاند. شهر نیمه تعطیل است. کسی دلودماغ خرید و خیابان رفتن ندارد. کافهها یا تعطیلاند یا بعضی از آنها تخریب شدند، بیشترر ستوارنهای شهر هم تعطیل هستند.» این کارگردان با اشاره به تلاش حکومت برای عادی سازی اوضاع از طریق برگزاری بعضی شوهای تبلیغاتی مانند جشنواره فجر میگوید: «در این اوضاع که تمامی کشور عزادار هستند، حکومت میخواهد از طریق تطمیع کارگردانان و هنرمندان به شوهای تبلیغاتی اوضاع را آرام نشان دهد و به هر کارگردانی که در این جشنواره شرکت کند، وعده پرداخت ۲۰۰ ملیون تومان داده است. اما بعید میدانم هر کارگردان یا هنرمندی که یک ذره احساس انسانی داشته باشد شرکت کند. تمام کسانی که من میشناسم این دعوت را رد کردند، زیرا دیگر هیچ حسی برای هیچ کاری اعم از هنری و غیر هنری نیست. علاوه بر این گرانی افسار گسیخته و کمبود مواد غذایی برای همشهریان زندگی را به جهنمی واقعی تبدیل کرده است.» شهرهای کوچک قتلگاههایی بیصدا در این میان علاوه بر قتلعام فجیع در شهرهای بزرگ مانند، تهران، کرمانشاه، رشت، مشهد و اصفهان، شهرهای کوچکتر هم مانند شاباد (اسلام اباد غرب) در استان کرمانشاه، و آبدانان و ملکشاهی در استان ایلام، در میان عدم اطلاعرسانی به قتلگاهی وحشتناک تبدیل شدند، سروش یکی از شاهدان عینی اهل اسلامآباد غرب در این باره به آرنانیوز میگوید: در این شهر کوچک ما، کشتار وحشتناکی اتفاق افتاد و بر اساس اعلامیههای ترحیمی که خودم مشاهده کردهام، نزدیک به چهل نفر کشته شدهاند. برای همین تا حالا هم اکثر بازار شهر هم تعطیل است و هنوز سوگواری کشتهشدگان تمام نشده است. اکثر کشته شدگان جوان بودند و بعضی از آنها بعد از چند روز خانواده هایشان موفق شدند در ازای پرداخت پول جنازههایشان را تحویل بگیرند. اما در ایلام و خصوصا ملکشاهی و آبدانان که در ابتدای اعتراضات یکی از مناطقی بود که بیشترین تعداد کشتهشدگان را داشت، هنوز درگیر آن حوادث خونبار است. یکی از فعالان مدنی این شهر در گفتوگو با آرنانیوز میگوید: بعد از گذشت چندین روز از آن اتفاقات خونبار هنوز شهر و روستاهای ایلام درگیر سوگواری جوانانی هستند که همه ورزشکار و با ادب بودند. علاوه بر کشته شدن تعداد کثیری از جوانان، تعداد زیادی هم زخمی شدهاند، بسیاری چشم هایشان آسیب دیده است یا هر دو چشمشان را از دست دادهاند. شهروندان زیادی هم دستگیر شدهاند، تقریبا میتوان گفت تمامی خانوادهها به نوعی درگیر این سوگ هستند. یعنی کسی از نزدیکانشان کشته، زخمی و یا دستگیر شدهاند. برای همین این وضعیت هم که من میبینم آتش زیر خاکستر است. مردم خیلی خشمگین هستند و هرلحظه امکان شروع دوباره اعتراضات وجود دارد.» بر اساس پیگیریهای آرنانیوز شدت قتل عام معترضان به حدی بوده است که اکثر شهر و روستاهای ایران عزادار هستند، برای نمونه در شهرهایی هم که درگیری جدی بین معترصان و نیروهای امنیتی رخ نداده است، شمار زیادی از شهروندان این شهرها در اعتراضات دیگر شهرها جان باختهاند. در مناطقی همچون، مهاباد، بوکان، سقز، دیواندره و پاوه با وجود عدم درگیری خشونتبار در آنها، شمار زیادی از شهروندانشان، در اعتراضات دیگر شهرها همچون تهران و کرمانشاه جان باختند.
- شش سناریو بعد از خامنهای: میانهروها و تکنوکراتها، از نقش میانجی تا ریسک ابزارشدگی
امیر خنجی میانهروها و تکنوکراتها در معادله جانشینی خامنەای میتوانند از نقش مکمل و نه محوری برخوردار باشند. سرمایه اصلی آنها تجربه بوروکراتیک، مهارت در پروندههای پیچیده و شبکههای اداری و دانشگاهی است. این جریان در بحرانها میتواند بهعنوان ابزار عبور یا پل ارتباطی میان نظام و جامعه معترض عمل کند و در بازآرایی نرم به شریک کوچک تبدیل شود. فقدان قدرت سخت، بیاعتمادی ساختار و فرسایش سرمایه اجتماعی، محدودیتهای اصلی آنهاست. حتی در بهترین سناریو، حضور آنها موقتی و تابع شدت بحران و نیاز دیگر بلوکهاست. در کنار هسته سخت ایدئولوژیک، بلوک امنیتی–عملگرا و روحانیت سنتی، یک جریان دیگر نیز در معادله جانشینی خامنەای میتواند بە ایفای نقش بپردازد. این جریان دربردارندە میانهروها و تکنوکراتها است، گروهی کە متشکل از مدیران و سیاستمدارانی است که طی دو دهه اخیر در مقامهای اجرایی، دیپلماتیک یا بوروکراتیک فعالیت داشتهاند. سرمایه اصلی این جریان نه در مالکیت ابزار سخت قدرت، بلکه در مهارت اداره پروندههای پیچیده و قابلیت تعامل بینالمللی است. در این دسته، نمونههایی چون حسن روحانی صرفاً بهعنوان مطالعه موردی مطرح میشوند، اما بحث فراتر از فرد است. آیا میانهروها و تکنوکراتها میتوانند از حاشیه کنونی به متن قدرت بازگردند، یا در بهترین حالت، تنها بهعنوان «ابزار عبور» در سناریوهای بحرانی بهکار گرفته خواهند شد؟ منابع قدرت و مزیتها بزرگترین سرمایه این جریان، تجربه بوروکراتیک و دیپلماتیک است. بسیاری از چهرههای میانهرو سابقه مدیریت پروندههای حساسی چون مذاکرات هستهای، تنظیم روابط خارجی یا اداره اقتصاد کلان را داشتە یا در برهەهایی با قرار گرفتن در بخش آکادمیک، توصیەهای امنیتی و راهبردی را بە سران نظام ارائە دادەاند. در شرایط بحرانی، این تجربه به یک دارایی کمیاب بدل میشود. عامل دیگر، شبکههای اداری و دانشگاهی است. میانهروها معمولاً در دانشگاهها، وزارتخانهها و سازمانهای تخصصی ریشه دارند و میتوانند ظرفیت کارشناسی و تکنیکی را در لحظه نیاز فعال کنند. این توانایی، در مقایسه با بلوکهای دیگر که بیشتر بر قدرت نظامی یا ایدئولوژیک تکیه دارند، نوعی سرمایه نرم محسوب میشود. سومین مزیت، سرمایه نمادین در عرصه بینالمللی است. قدرتهای خارجی به ویژه غرب، این جریان را قابل پیشبینی و معاملهپذیر میدانند. در مقاطعی که ایران نیازمند تنفس اقتصادی یا دیپلماتیک است، این ویژگی میتواند ارزش آنها را بالا ببرد. محدودیتها و هزینهها با این حال، میانهروها و تکنوکراتها محدودیتهای عمیقی دارند. مهمترین ضعف، فقدان ابزار سخت است: آنها نه شبکه نظامی دارند و نه کنترل امنیتی. دوم، بیاعتمادی ساختار رسمی نسبت به آنهاست؛ هسته سخت قدرت و بخشی از امنیتیها این جریان را مزاحم یا حتی عامل نفوذ قلمداد می کنند. سوم، فرسایش سرمایه اجتماعی در میان طبقه متوسط است؛ تجربه ناکامیهای اقتصادی و سرکوبهای سیاسی، اعتماد عمومی به آنها را به شدت کاهش داده است. نهایتاً، وابستگی به شرایط بحرانی باعث شده در وضعیت عادی جایی در معادله نداشته باشند و تنها زمانی به میدان بیایند که ساختار به نفسگیری موقت نیاز داشته باشد. سناریوهای برد و باخت در انتقال آرام و مدیریتشده، این جریان تقریباً حذف خواهد شد، چرا که هسته سخت و روحانیت سنتی نیاز چندانی به آنها ندارند. در بازآرایی نرم، اگر نظام برای کاهش فشار اجتماعی و بینالمللی به اصلاحات محدود تن دهد، میانهروها میتوانند بهعنوان شریک کوچک در دولت یا شورای اجرایی حضور یابند. در شوک ناگهانی یا بحران میانه، بلوک امنیتی برای مشروعیتسازی و تعامل خارجی ناگزیر است به میانهروها میدان بدهد. در این وضعیت، امکان دارد به نخستوزیری یا ریاست دولت عبور برسند، اما این نقش موقت است و به محض تثبیت نسبی اوضاع، احتمال کنار گذاشتهشدنشان بالاست. در صورت فروپاشی نسبی، میانهروها ممکن است نقش پل ارتباطی میان نظامیان و جامعه ناراضی را ایفا کنند، اما این هم نقشی انتقالی است. و در نهایت، در حالت فروپاشی کامل، سرمایه اجتماعی آنها تقریباً از میان میرود، اپوزیسیون و جامعه مدنی اغلب آنها را بخشی از نظم فروپاشیده میدانند و به آنها اعتماد ندارند. معماری نهادی مطلوب و جایگاه خارجی میانهروها و تکنوکراتها بهطور طبیعی مدلی را ترجیح میدهند که قدرت اجرایی در آن تقویت شود و رهبر نقشی نمادین داشته باشد. چنین الگویی به آنها امکان میدهد در قالب دولت مقتدر یا نخستوزیری قوی، نقش مدیریتی و تکنیکی ایفا کنند، بدون آنکه بار ایدئولوژیک یا امنیتی بر دوششان باشد. از منظر خارجی، این جریان همواره گزینه قابل مذاکره تلقی شده است. در شرایط بحران، قدرتهای خارجی ممکن است آنها را بهعنوان کانال ارتباطی برگزینند. اما همین سرمایه میتواند به شمشیری دولبه بدل شود؛ چرا که حمایت آشکار خارجی، اگر با پشتوانه داخلی همراه نباشد، مشروعیتشان را بیشتر تضعیف خواهد کرد. میانهروها و تکنوکراتها در معادله جانشینی نه محور اصلی بلکه گزینهای مشروط هستند. در انتقال آرام حذف میشوند؛ در بازآرایی نرم به شریک کوچک تقلیل مییابند؛ در بحرانهای ناگهانی به ابزار عبور بدل میشوند؛ و در فروپاشی کامل بیاعتبار خواهند بود. نقش آنها بیش از هر چیز واسطی است میان نظام و بیرون، یا میان نیروهای درونساختار و جامعه معترض. آینده این بلوک وابسته است به شدت بحران و میزان نیاز دیگران به میانجیگری، نه به قدرت مستقل خودشان. در بهترین حالت، آنها میتوانند برای مدتی کوتاه نقش انتقال دهندە اکسیژن رابە ساختار راایفا کنند، اما به محض بازگشت ثبات، بار دیگر به حاشیه رانده خواهند شد.
- رئیس اطلاعات ارتش اسرائیل بە چهرە کلیدی عملیات احتمالی علیە ایران بدل شدە است
همزمان با تشدید تنشها میان ایران و آمریکا، شلومی بایندر، رئیس اطلاعات ارتش اسرائیل، به محور اصلی هماهنگی نظامی غرب تبدیل شده است. سفر کمسابقه فرمانده سنتکام به اسرائیل، افزایش بیسابقه استقرار نظامی آمریکا و مواضع محتاطانه اما هشدارآمیز بازیگران منطقهای، نشان میدهد که واشنگتن و تلآویو میان فشار حداکثری و اجتناب از جنگی فراگیر، در حال راه رفتن بر لبه تیغ هستند. در حالی که ایالات متحده آمریکا بررسی گزینههای احتمالی علیه ایران را آغاز کرده است، سرلشکر شلومی بایندر، رئیس اداره اطلاعات نظامی ارتش اسرائیل، بهعنوان یکی از تأثیرگذارترین چهرهها در برنامهریزی نظامی غرب برجسته شده است. با گذشت چند روز از آغاز آمادهسازی آمریکا برای احتمال حمله به ایران، چهرهای که بهعنوان تأثیرگذارترین فرد در برنامهریزی نظامی غرب برجسته شده است، سرلشکر شلومی بایندر، رئیس اداره اطلاعات نظامی ارتش اسرائیل، است. در آخر هفته، دریاسالار برد کوپر، فرمانده فرماندهی مرکزی ایالات متحده آمریکا، برای دیداری که شامل مجموعهای از نشستها با مقامات ارشد دفاعی اسرائیل به رهبری ایال زمیر، رئیس ستاد کل ارتش این کشور بود، وارد اسرائیل شد. این دیدارها در شرایط تشدید تنشها با ایران و همزمان با افزایش حضور نظامی ایالات متحده آمریکا در منطقه، در چارچوب هماهنگی نزدیکتر با اسرائیل انجام شد. این دیدار برای کوپر، که انتظار میرود رهبری کارزار گستردهای را علیە جمهوری اسلامی ایران بر عهده داشته باشد، از اهمیت بالایی برخوردار است. از همین رو، این سفر از سوی ناظران و رسانەها مهم ارزیابی شدە است. رسانەهای غربی و اسرائیلی بر این باورند که اطلاعات بهاشتراکگذاشتهشده در جریان این مذاکرات، در صورت صدور دستور حمله از سوی دونالد ترامپ، به واشنگتن کمک خواهد کرد. با این حال، مقامهای واشنگتن تأکید میکنند که ترامپ هنوز تصمیم نهایی درباره مجوز اقدام نظامی علیه ایران نگرفته است. مقامهای آمریکایی میگویند افزایش چشمگیر حضور نظامی در خاورمیانه و هماهنگی بیشتر با اسرائیل، ممکن است در درجه نخست بهعنوان فشار راهبردی بر تهران و ابزاری برای باز کردن مسیر مذاکرات مجدد در نظر گرفته شود، نه بهعنوان مقدمه اقدام نظامی فوری. طبق این ارزیابیها، ترامپ برای خود دامنه وسیعی از گزینەها را از تهدید نظامی، تلاش برای اخذ امتیازات سیاسی و نظامی قابلتوجه از ایران بدون توسل به جنگ تا دستور حملە معرفی کردە است. در روزهای اخیر، آمریکا به گسترش استقرار نظامی خود در منطقه ادامه داده است. در همین چارچوب، یک ناو هواپیمابر آمریکایی و گروه ضربت آن، همراه با جنگندهها، هواپیماهای سوخترسان، ناوشکنها و سامانههای دفاع هوایی، وارد خاورمیانه شدهاند. یکشنبه شب، فرماندهی مرکزی ایالات متحده به رهبری کوپر اعلام کرد که ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن و گروه ضربت آن برای تقویت «امنیت و ثبات» در منطقه فعالیت میکنند. یک مقام ایرانی در واکنش هشدار داد که ناوهای هواپیمابر آمریکا نخواهند توانست از حملە پیشدستانە تهران ممانعت بعمل آوردە و در صورت حمله، به اهداف مشروع جمهوری اسلامی ایران تبدیل میشوند. اسرائیل بهطور رسمی اعلام نکرده است که به عملیات نظامی خواهد پیوست یا خیر، اما بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر این کشور، تأکید کرده است که توانمندیهای آنچه کە او آن را محور شرارت مینامد، بهطور اساسی با گذشته تفاوت دارد. نتانیاهو گفته است: ما همچنان در برابر هرگونه تهدیدی از سوی ایران آماده خواهیم بود. هر تلاشی برای آسیب رساندن به ما با پاسخی قاطع روبهرو خواهد شد. مشارکت اسرائیل در کنار ایالات متحده آمریکا، با توجه به تجربه عملیاتی و اعتمادبهنفس انباشتهشده این کشور، میتواند بهعنوان عاملی تقویتکننده عمل کند. در همین حال، نعیم قاسم، دبیرکل حزبالله لبنان، که در جریان عملیات شیر خیزان به ایران کمک نکرد در واکنش بە حملە احتمالی علیە ایران تهدیدهایی را مطرح کرده است، اما همچنان از تعهد به ورود به جنگ خودداری میکند. این موضع در حالی اتخاذ شده است که وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران حدود یک هفته پیش به بیروت سفر کرده بود تا او را به مداخله متقاعد کند. قاسم روز گذشته در سخنرانی خود در کنفرانسی در حمایت از جمهوری اسلامی ایران در منطقه ضاحیه بیروت گفتە بود: در ماههای اخیر بارها از ما پرسیده شده است که آیا در صورت آغاز جنگی از سوی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، حزبالله مداخله خواهد کرد یا نه. وقتی زمان آن فرا برسد، تصمیم خواهیم گرفت که چگونه عمل کنیم، مداخله کنیم یا نکنیم. ما در برابر حمله به ایران بیطرف نیستیم. او در این کنفرانس همچنین هشدار داد که چنین جنگی میتواند کل منطقه را شعلهور کند.
- ارزیابیهای اطلاعاتی از شکنندگی شدید تهران حکایت دارد
گزارش نیویورکتایمز نشان میدهد آمریکا از نظر نظامی در موقعیتی قرار دارد که میتواند ظرف چند روز علیه ایران اقدام کند. همزمان، ارزیابیهای اطلاعاتی از تضعیف بیسابقه حکومت ایران از سال ۱۹۷۹ حکایت دارد. اگرچه ترامپ هنوز دستور حمله نداده، افزایش نیروها، فشار متحدان و اختلافنظر در کاخ سفید، سناریوی تقابل را همچنان روی میز نگه داشته است. به گفته مقامات نظامی که نیویورکتایمز به نقل از آنها گزارش داده است، در صورت صدور دستور حمله از سوی کاخ سفید، ناوگروه هواپیمابر ایالات متحده آمریکا از نظر تئوریک میتواند ظرف یک یا دو روز وارد عمل شود. همزمان، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بر اساس مجموعهای از گزارشهای اطلاعاتی دریافتە است کە جمهوری اسلامی ایران بهسرعت در حال تضعیف بودە و به پایینترین سطح قدرت خود از زمان سرنگونی شاه در انقلاب ۱۹۷۹ رسیده است. به نوشته نیویورکتایمز، اعتراضات دیماه امسال، بخشهایی از ساختار قدرت را بیثبات کردە و حتی به مناطقی نفوذ یافتە است که پیشتر از پایگاههای امن علی خامنهای محسوب میشدند. بە نقل از این گزارش، اگرچه ناآرامیهای خیابانی فروکش کردەاند، اما ارزیابیهای اطلاعاتی تأکید دارند که دولت همچنان در موقعیتی شکننده قرار دارد. افزون بر تحولات اجتماعی، اقتصاد ایران نیز با ضعفهای عمیق و تاریخی دستوپنجه نرم میکند. نیویورک تایمز با اشارە بە اعزام نیروهای نظامی قابل توجە بە منطقە بر این باور است کە جزئیات اقدامات احتمالی دولت ترامپ همچنان روشن نیست. در این بارە، کارولین لیویت، سخنگوی کاخ سفید گفته است رئیسجمهور بهطور مداوم در جریان تحولات اطلاعاتی جهانی قرار میگیرد و در مورد ایران نیز وضعیت را از نزدیک زیر نظر دارد. ترامپ پیشتر نیز هشدار داده بود که در صورت تداوم سرکوب خونین اعتراضات ممکن است به ایران حمله کند، اما به گزارش این روزنامه، میان مشاوران او درباره ارزش راهبردی چنین حملاتی، بهویژه اگر حملات محدود به اهداف نمادین باشند اختلاف نظر وجود داشته است. به گفته منابع، لغو یک اعدام برنامهریزیشده در ایران و همچنین درخواست بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، برای تعویق حمله، از عواملی بوده که ترامپ را از اقدام فوری بازداشته است. با این حال، نیویورکتایمز گزارش میدهد که برای برخی از دستیاران تندروتر ترامپ، یک کارزار گستردهتر جذاب بودە و آن را فرصتی برای کنار زدن رهبری ایران میدانند. ترامپ همچنان از تهدید به زور استفاده میکند و بهطور خصوصی از تقویت حضور دریایی آمریکا به عنوان ناوگان دریایی یاد کرده است. او همچنین بارها به برنامه هستهای ایران اشاره کرده و حملات سال گذشته به سایتهای تحقیقاتی مستحکم را یادآوری کرده است. در همین بارە، سناتور لیندسی گراهام نیز به نیویورکتایمز گفته است انتظار دارد ترامپ به وعده خود برای حمایت از معترضان ایرانی عمل کند. به گفته یک مقام آمریکایی، تا روز دوشنبه ناو هواپیمابر یواساس آبراهام لینکلن، از کلاس نیمیتز، به همراه سه ناو مجهز به موشکهای تاماهاوک وارد منطقه مسئولیت فرماندهی مرکزی آمریکا در غرب اقیانوس هند شدهاند. همچنین ۱۲ فروند جنگنده تهاجمی F-15E و سامانههای پدافندی پاتریوت و THAAD برای حفاظت از نیروهای آمریکایی در برابر حملات تلافیجویانه به منطقه اعزام شدهاند. بمبافکنهای دوربرد مستقر در خاک آمریکا نیز در حالت آمادهباش قرار دارند و رایزنیها با متحدان منطقهای افزایش یافته است. در همین چارچوب، دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام، در آخر هفته از سوریه، عراق و اسرائیل بازدید کرد. به گزارش نیویورکتایمز، در کنار بازرسی از نیروها و بازداشتگاهها، به رهبران عراق هشدار داده شدە است که هرگونه حمله شبهنظامیان شیعه مورد حمایت ایران به نیروهای آمریکایی با پاسخ متقابل روبهرو خواهد شد. مقامات دولت ترامپ همچنین با اسرائیل، عراق، عربستان سعودی و قطر درباره تحولات مرتبط با ایران رایزنی کردهاند.
- روایت یک شاهد عینی از شب ۱۸ دیماه در ساری
از شامگاه ۱۸ دیماه، ساری صحنه یکی از خونینترین سرکوبهای اعتراضات سراسری بود. به گفته شاهدان، جمعیتی فراتر از ظرفیت شهر به خیابانها آمد و با ورود ناگهانی نیروهای نظامی ناشناس، تیراندازی مستقیم آغاز شد. بنا بر اطلاعات آرنانیوز، دستکم ۹۴ پیکر به بیمارستان امام ساری منتقل شد، در حالی که شاهدان آمار واقعی را دو تا سه برابر میدانند. هرانا تاکنون مرگ ۵۸۴۸ نفر را در سراسر کشور تأیید کرده است. از همان روزهای نخست اعتراضات سراسری دیماه، فضای شهر ساری مرکز استان مازنداران نیز، مانند بسیاری از شهرهای ایران، بهطور محسوسی تغییر کرده بود. اما شامگاه پنجشنبه ۱۸ دیماه اوضاع طور دیگری بود. انگار همه جمعیت شهر بیرون آمده بودند. یک شاهد عینی در گفتوگویی با آرنانیوز، انبوه جمعیت آن شب را چنین توصیف میکند: ساری حدودا ۶۰۰ هزار جمعیت دارد، اما آن روز حتی بیشتر از کل جمعت شهر در خیابان بودند. نه تنها مردم داخل شهر، بلکه از روستاهای اطراف ساری، بهویژه روستای شمالی نزدیک دریا نیز مردم برای پیوستن به تظاهرات وارد شهر شده بودند. او میگوید از روزهای قبل از ۱۸ دیماه، حضور نیروهای امنیتی در نقاط حساس شهر قابل مشاهده بود، اما در برخی خیابانهای اصلی، بهویژه خیابان پیامنور، بلوار طالقانی و مسیرهای منتهی به بلوار خزر، بهطور عجیب و ناگهانی اثری از نیروها دیده نمیشد. این غیبت، به گفته او، تصادفی نبود. شب ۱۸ دیماه، جمعیت به حدی بود که عملاً خیابانها قفل شده بود و حرکت غیرممکن به نظر میرسید. من چنین تجمعی را در تمام عمرم ندیده بودم. آن شب وقتی جمعیت به اوج رسید، نیروهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی ایران بهصورت ناگهانی و سازمانیافته وارد عمل شدند. ابتدا موتورسواران تلاش کردند جمعیت را متفرق کنند، اما خودشان در میان انبوه مردم گیر افتادند. بسیاری از آنها مجبور شدند موتورهایشان را رها کنند و فرار کنند. برخی موتورها در وسط خیابان افتاده بود و نیروها نمیتوانستند آنها را جمع کنند. سپس، وضعیت بهطور کامل تغییر کرد. نیروهایی با لباس جنگی، صورتهای پوشیده، سلاحهای سنگین مانند تیربار و دوشکا و بدون هیچ نشانه شناسایی وارد صحنه شدند. بنابە گفتەهای این شاهد عینی، برخی از شهروندان از مشاهده مستقیم نفربرهای زرهی صحبت کردهاند، انگار شهر آرایش جنگی گرفته باشد. شاهد عینی بە آرنا نیوز میگوید: صحنه اعتراض عملا به میدان جنگ تبدیل شده بود. در همین مقطع، تیراندازیها شروع شد. ماموران حکومتی به هر جنبندهای که میدیدند، شلیک میکردند. شاعد عینی از شنیده شدن صدای ممتد رگبار میگوید و به یکی از تکاندهندهترین مشاهدات خود اشاره میکند. او که از از داخل یک ساختمان نظارهگر صحنه بوده است، میگوید با چشمهای خودش دیده است که در یکی از خیابانهای کوتاه شهر، یکی از نیروهای مسلح از نقطهای مرتفع اقدام به تیراندازی مستقیم کرد. دستکم ده نفر در همان محدوده به گلوله بسته شدند و بر زمین افتادند. او میگوید آن نیروی مسلح خشابش را عوض کرد و دوباره جمعیت در حال فرار را به رگبار بست. به گفته او، این افراد در حال حرکت یا فرار بودند و هیچگونه درگیری مسلحانهای از سوی مردم وجود نداشت. شدت تیراندازی به حدی بود که مردم حتی فرصت کمکرسانی به مجروحان را نداشتند. آمار جانباختگان ساری، تاکنون بە طور دقیق مشخص نشدە است. بنا به اطلاعاتی که آرنانیوز از یکی از مراکز درمانی این شهر دریافت کرده است، دستکم ۹۴ پیکر به بیمارستان امام ساری که یک بیمارستان دولتی است، منتقل شده است. برخی از شاهدان عینی میگویند آمار واقعی احتمالا دو برابر یا سه برابر این رقم است. آرنانیوز به هویت دستکم سه نفر از کشتهشدگان آن شب دست یافته است. مالک یک کافه خیابانی و شاگردش و داماد آنها. نکته جالب توجه اینکه گویا هیچ یک از این سه نفر آن شب در تظاهرات حضور نداشتهاند. در جریان اعتراضات و در شرایطی که عملاً حکومت نظامی برقرار بود، محمد، صاحب یک کافه خیابانی که با نام «ممد ملو» شناخته میشد، هدف تیراندازی قرار گرفت و کشته شد. گفته میشود محمد از کافهدارانی بود که زیر بار تعطیلی یا پلمب نرفته بود. بامداد جمعه، پس از شلوغیهای پنجشنبه شب، نیروهای گارد و بسیج که پایگاهشان در نزدیکی کافه او بود، با سلاح جنگی وارد کافە وی شدە و پس از یک درگیری لفظی کوتاه، به او که در حال بستن کافهاش بود، شلیک کردند. شاگرد او، یک جوان ۲۱ ساله به نام فردین، زمانیکە برای کمک به محمد جلو رفت، همانجا هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. چند روز بعد داماد خانواده محمد نیز که سرنوشت محمد را پیگیری کرده بود، بازداشت شد و پس از حدود یک هفته جنازهاش تحویل داده شد. یک فرد نزدیک به خانواده محمد میگوید: ماموران امنیتی برای تحویل پیکرهای محمد، شاگرد و دامادش بین ۲۰۰ تا ۴۰۰ میلیون تومان پول بابت حق تیر گرفتهاند. شاهد عینی همچنین با توصیف صحنههایی از افتادن اجساد روی زمین، لهشدن برخی افراد زیر دستوپا و ناتوانی مردم در کمککردن به مجروحان، میگوید: صدای تیراندازی، فریاد، گریه و بوی خون فضای شهر را پر کرده بود. او در ادامە می افزاید: بسیاری از خانوادهها تا چند روز بعد هیچ اطلاعی از سرنوشت فرزندانشان نداشتند. اجساد بهصورت قطرهچکانی و تحت نظارت شدید تحویل داده میشدند و خانوادهها از ترس بازداشت یا فشار بیشتر، جرات اعتراض یا حتی ثبت تصویری از تحویل جنازهها را نداشتند. او فضای روز بعد از سرکوب را چنین توصیف میکند: شهری خاموش، مغازههای بسته، مردمی سیاهپوش، چهرههای مبهوت و خیابانهایی که بوی خون میداد. به گفته راوی، ساری در آن روز شبیه شهری بود که عزای عمومی گرفته است، اما بدون آنکه اجازهی سوگواری علنی داشته باشد. او میگوید آنچه مردم خارج از ایران میبینند یا میشنوند، «حتی یکصدم» واقعیت صحنههایی نیست که او و دیگر شاهدان عینی با چشم خود دیدهاند. تا کنون آمارهای متفاوتی از شمار جانباختگان اعتراضات دی ماە منتشر شدە است، در حالیکە برخی از رساانەها شمار جانباختگان را بیش از سی هزار نفر اعلام کردەاند، هرانا، امروز با انتشار گزارشی جانباختن ۵۸۴۸ نفر را تا کنون تائید کردە است.
- شش سناریو بعد از خامنهای: روحانیت سنتی و معماری حقوقی انتقال
امیر خنجی روحانیت سنتی یکی از ستونهای تاریخی جمهوری اسلامی ایران است. ریشههای این جریان پیش از انقلاب ۱۳۵۷ در حوزههای قم و نجف شکل گرفت و پس از پیروزی انقلاب ١٣٥٧، مشروعیت نظام سیاسی را تأمین کرد. این جریان در دهه نخست جمهوری اسلامی، جایگاهی مرکزی در معماری قدرت داشت، اما با گذر زمان و افزایش نقش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نهادهای امنیتی، سهم واقعی آن از قدرت کاهش یافت. با این وجود، هیچ فرایند جانشینی بدون حضور یا تأیید روحانیت سنتی امکان مشروعیتیابی ندارد. بنابراین، روحانیت در معادله پس از خامنهای نه صرفاً یک بازیگر مذهبی بلکه پوشش حقوقی و نمادین برای هر انتقال سیاسی است. پرسش کلیدی این است که آیا روحانیت سنتی میتواند بار دیگر مرکزیت بیابد یا صرفاً در نقش شریک کوچک و حاشیهای باقی خواهد ماند. بزرگترین سرمایه روحانیت سنتی، مشروعیت فقهی و تاریخی آن است. حوزههای علمیه قم و مشهد، با همه فراز و فرودهایشان، همچنان مرجعیت دینی و نهاد تولید مشروعیت سیاسی محسوب میشوند. این سرمایه فقهی به روحانیت اجازه میدهد تا در لحظه جانشینی مهر تأیید یا عدم تأیید خود را بر نامزدها بزند. شبکههای مذهبی و اجتماعی، شامل مساجد، هیاتهای مذهبی، و حلقههای مرجعیت، هرچند نسبت به گذشته ضعیفتر شدهاند، اما هنوز از نفوذی قابلتوجه در میان لایههای سنتی و مذهبی جامعه برخوردارند. در جامعهای که همچنان بخش مهمی از هویت عمومی با آیینهای دینی گره خورده است، نادیدهگرفتن این ظرفیت ممکن نیست. از سوی دیگر، جایگاه حقوقی روحانیت در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، پشتوانهای محکم برای حضور در بازی جانشینی است. اصل ولایت فقیه، مجلس خبرگان و نقش نهادهای فقهی در انتخاب رهبر، همگی محصول نفوذ روحانیت سنتیاند. حتی اگر عملگرایان امنیتی یا هسته سخت بخواهند معادله را قبضه کنند، ناگزیرند از این کانال حقوقی عبور کنند. نقاط قوت و نقش کارکردی روحانیت سنتی بیش از هر چیز در مشروعیتسازی قدرت میتواند نقش داشته باشد. هیچ رهبر جدیدی بدون تأیید فقهی تثبیت نخواهد شد. این ظرفیت بهویژه در سناریوهایی که بلوکهای دیگر نیازمند پوشش حقوقی یا مذهبی هستند، اهمیت پیدا میکند. از دیگر مزیتها، انعطاف سیاسی این جریان است. برخلاف هسته سخت ایدئولوژیک که از خطوط قرمز غیرقابل عبور برخوردارند، روحانیت سنتی در بسیاری مواقع توانسته است میان طیفهای متعارض نقش میانجی یا داور ایفا کند. همین ویژگی در دوران گذار میتواند به ابزار بقا بدل شود. افزون بر این، روحانیت سنتی همچنان در لایههای سنتی جامعه ریشه دارد. طبقات مذهبی–محافظهکار، روستاها و برخی اقشار شهری هنوز به مرجعیت دینی اعتماد دارند. این ریشه اجتماعی هرچند محدودتر از گذشته است، اما در مقایسه با سرمایه اجتماعی فرسوده تکنوکراتها یا مشروعیت شکننده نظامیان، امتیاز محسوب میشود. محدودیتها و هزینهها با وجود این سرمایهها، روحانیت سنتی ضعفهای جدی دارد. نخستین ضعف، فقدان قدرت سخت است. این جریان نه نیروی نظامی در اختیار دارد و نه شبکه اقتصادی گسترده؛ بنابراین برای هر نوع اعمال قدرت واقعی ناگزیر به ائتلاف با سپاه یا دولت است. دومین ضعف، کاهش کشش در نسل جدید است. جوانان حوزه کمتر جذب الگوی سنتی روحانیت گشتە و جامعه جوان نیز فاصلهای روزافزون با مرجعیت سنتی پیدا کرده است. این شکاف نسلی میتواند در آینده مشروعیت دینی را بیش از پیش تضعیف کند. سوم، شکافهای درونی میان مراجع و روحانیون حکومتی است. اختلاف میان مراجع سنتی و چهرههای نزدیک به حکومت، همچنین نارضایتی طلاب جوان از ساختار موجود، انسجام این بلوک را تضعیف کرده است. چهارم، ریسک حاشیهنشینی در برابر سپاه است. اگر مدل اقتدارگرایی امنیتی بر معادله غلبه کند، روحانیت سنتی صرفاً به پوششی نمادین برای مشروعیتبخشی تقلیل خواهد یافت. در چنین وضعیتی، از بازیگر اصلی به «شریک کوچک» فروکاسته میشود. بر اساس شرایط و در نڤر گرفتن متغیرهای موجود در عرصە سیال سیاسی در ایران، می توان از سناریوهای متفاوتی نام برد. در یک سناریوهای برد و باخت مبتنی بر انتقال آرام و مدیریتشده روحانیت سنتی شریک اصلی هسته سخت خواهد بود. در این حالت، مدل رهبر واحد فقیه یا شورای فقها محتملتر است. در بازآرایی نرم، با تقلیل اختیارات رأس و تقویت دولت مقتدر، روحانیت سنتی همچنان در بازی میماند اما وزن اصلی آن، به امنیتیها و تکنوکراتها منتقل میشود. نقش روحانیت در این حالت بیشتر به ضامن تداوم و مهر تأیید فروکاسته میشود. با در نظر گرفتن یک شوک ناگهانی یا بحران شدید، بە عنوان یک سناریوی محتمل، توان عملی روحانیت سنتی برای مدیریت اوضاع بسیار محدود است. آنها تنها زمانی نقش میگیرند که امنیتیها برای مشروعیتسازی به حضورشان نیاز داشته باشند. اما میتوان گفت کە در حالت فروپاشی نسبی یا کامل جمهوری اسلامی ایران، روحانیت سنتی تقریباً حذف خواهد شد. در نظم جدید، جایگاه آن به حوزه مذهبی و آیینی محدود میشود و سرمایه سیاسیاش به سرعت از میان میرود. معماری نهادی مطلوب و نگاه به بیرون روحانیت سنتی بهطور سنتی مدل رهبر واحد فقیه را ترجیح میدهد. اگر اجماع روی یک فرد ممکن نباشد، گزینه شورای رهبری متشکل از چند فقیه مطرح خواهد شد. در شرایط بازآرایی نرم، این جریان میکوشد سهمی نمادین در شورای ترکیبی (روحانی + امنیتی + تکنوکرات) را برای حفظ هویت تاریخی خود به دست آورد. در نسبت با بازیگران خارجی، روحانیت سنتی اساساً نقشی مستقیم ندارد. این جریان بیشتر در سطح داخلی مشروعیتبخشی عمل میکند. با این حال، در شرایطی که بازآرایی نرم با میانجیگری خارجی همراه باشد، حضور یک چهره فقیه سنتی میتواند برای بیرون نوعی «ضمانت تداوم» و پرهیز از گسست ناگهانی باشد. با در نظرداشت سناریوهای گوناگون در ایران بعد از حذف خامنەای، یا هر گونە دگرگونی رادیکال در عرصە سیاسی ایران میتوان گفت: روحانیت سنتی در معادله جانشینی، کلید مشروعیت حقوقی و نمادین است، اما در فقدان قدرت سخت، نمیتواند بهتنهایی صحنه را در دست گیرد. در انتقال آرام، این جریان از شانس بالایی برخوردار است، اما در بازآرایی نرم، به یک شریک کوچک تقلیل مییابد و در صورتیکە نظام سیاسی ولایت فقیە بە فروپاشی دچار شود، تقریباً حذف خواهد شد. آینده این بلوک بیش از هر چیز به توانش در ایجاد ائتلاف با امنیتیها و حفظ اعتبار فقهی در برابر نسل جدید وابسته است. اگر در این دو عرصه ناکام بماند، نقش آن از «ستون هویتی» به «پوشش حاشیهای» فروکاسته خواهد شد.
- جمهوری اسلامی ایران چگونە به حمله احتمالی آمریکا پاسخ میدهد؟
افشین رسولپور در پی گمانهزنیها درباره احتمال اقدام نظامی آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران، پرسش اصلی دیگر این نیست که تهران واکنش نشان خواهد داد یا نه، بلکه این است که این پاسخ چگونه تعریف و اجرا میشود. تجربههای پیشین، مواضع رسمی و منطقهای عملی دو طرف نشان میدهد که تقابل پیشِ رو بیش از آنکه به اراده جنگ گره خورده باشد، به مدیریت آستانهها، کنترل روایت و مهار زنجیره تشدید وابسته است، جایی که یک خطای تفسیر میتواند مسیر بحران را بهکلی تغییر دهد. این یادداشت قرار نیست از منظر هواداری یا دشمنی با جمهوری اسلامی نوشته شود، هرچند بدیهی است که هر تحلیلگری میتواند در زندگی سیاسیاش موضع داشته باشد. اما برای فهم سازوکارهای بحران، باید موقتاً از زبان طرفداری و نفرت فاصله گرفت و به زبان منطق کنش و واکنش نزدیک شد؛ همان نقطەای که تصمیمها نه با شعار، بلکه با آستانهها، پیامها، هزینهها و خطاهای محاسبه شکل میگیرند. در این قاب، گزاره محوری جمهوری اسلامی ایران چنین است: تهران در سطح رسانەای، درگیری محدود را به رسمیت نمیشناسد و هر اقدام نظامی را مصداق ورود به یک جنگ گسترده معرفی میکند. این موضع، قبل از آنکه یک ادعای صرفاً نظامی باشد، یک سیاست آستانهگذاری است که میخواهد پنجره عملیات نقطهای را ببندد و اجازه ندهد طرف مقابل با وارد آوردن ضربهای کوچک، دستاوردی بزرگ بسازد. اما در سوی دیگر، سنت سیاستگذاری امنیتی آمریکا و تجربه چند دهه بحران در خاورمیانه نشان میدهد که واشنگتن غالباً تلاش میکند میان کنش پرریسک و جنگ تمامعیار فاصله بیاندازد و با مدیریت تشدید، زنجیره کنش–واکنش را کنترل کند. ادبیات اندیشکدهای و تحلیلی در آمریکا، این وضعیت را بهعنوان مسئلهی «escalation management» صورتبندی میکند: اینکه چگونه میتوان در عین اعمال فشار، سقف بحران را نگه داشت و راه خروج را باز گذاشت. تفاوت مهم اینجاست که تهران و واشنگتن با دو زبان متفاوت یک رخداد را قرائت می کنند. ایران میکوشد رخداد را از همان ابتدا در قالب جنگ رمزگذاری کند تا هزینه تصمیمگیری طرف مقابل بالا برود. نمونههای تازه این رمزگذاری را میتوان در موضعگیریهای رسمی تهران، از جمله هشدارهای علنی درباره اینکه تعرض به رأس هرم قدرت در تهران «اعلان جنگ تلقی میشود و حتی با تعبیرهایی مانند اعلان جنگ علیه ایران/جهان اسلام»، یافت. این نوع گفتار، صرفنظر از محتوای ایدئولوژیک، یک هدف راهبردی روشن دارد. بیرونکردن عملیات نقطهای از منطقه خاکستری و کشاندن آن به قلمرو جنگ. در مقابل، واشنگتن معمولاً میکوشد رخداد را در قالب عملیات محدود یا اقدام بازدارنده نگه دارد و با پیامرسانی، میانجیگری و روایتسازی، مانع تبدیل شدن پاسخ طرف مقابل به زنجیرهای غیرقابل کنترل شود. همین شکاف مفهومی است که میدان را شکننده میکند، چون هر دو طرف ممکن است تصور کنند طرف مقابل منطق بدیهی را میفهمد، در حالی که اصلاً درباره بدیهیات توافق ندارند. با این حال، تجربههای میدانی نشان میدهد که ردِ درگیری محدود در زبان رسمی ایران، لزوماً به معنای انتخاب همیشگی جنگ گسترده در عمل نیست. ایران در مواردی، واکنشی را طراحی کرده است که از نظر نمادین و حقوقی، زبان جنگ را فعال میکند، اما در سطح عملی میکوشد تشدید را کنترل کند. حمله موشکی ایران به پایگاه عینالاسد در ژانویه ۲۰۲۰، که در پاسخ به کشته شدن قاسم سلیمانی انجام شد، در بسیاری تحلیلهای تخصصی بهعنوان نمونهای از پاسخ کالیبرهشده خوانده شد که هم پیام توان و اراده را منتقل میکرد و هم تا حدی امکان مدیریت تشدید را باقی میگذاشت. این تجربه برای فهم امروز مهم است، زیرا نشان میدهد حتی وقتی زبان رسمی ایران جنگ را صدا میزند، در سطح تصمیمگیری ممکن است «سقف» و «هدف پیام» بهدقت سنجیده شود، یعنی منطق بازدارندگی با منطق پرهیز از جنگ مستقیم، وارد یک بدهبستان پیچیده میشود. از همین نقطه میتوان به فرضیه مرکزی رسید. اگر یک عملیات ترور یا ضربه محدود علیه منافع ایران رخ دهد، مسئله اصلی برای طرف آمریکایی لزوماً جلوگیری از پاسخ نیست، بلکه هدایت پاسخ است؛ یعنی شکلدادن به محیطی که در آن ایران یا پاسخ را به مسیرهای غیرمستقیم و زماندار ببرد، یا واکنشی را انتخاب کند که واشنگتن بتواند آن را بهعنوان پایان بحران روایت کند. نشانههای این رویکرد را میتوان هم در ادبیات تحلیلی نزدیک به سیاستگذاری آمریکا درباره مدیریت تشدید دید و هم در برخی تحلیلهای نهادی درباره بحرانهای اخیر که روی اهمیت پیامرسانی و کانالهای کنترل بحران تأکید دارند. در چنین فضایی، آنچه فرآیندهای میدانی به ما میگویند، نه یک پیشبینی قطعی، بلکه چند مسیر محتمل است که هر کدام به متغیرهای مشخصی حساساند. یک امکان این است که ایران، با حفظ زبان سخت و تأکید بر حق پاسخ، واکنش را بهگونهای تنظیم کند که هم اعتبار بازدارندگیاش لطمه نخورد و هم از لغزش به جنگ مستقیم جلوگیری شود. در این مسیر، معمولاً پاسخ نه در لحظهی اول و نه الزاماً در همان میدان رخداد انجام میشود، بلکه زماندار، لایهدار و گاه در جغرافیای پیرامونی توزیع میگردد تا هزینه بسازد، اما سقف را نشکند. این الگو در ادبیات تحلیلی درباره رقص انتقام یا طراحی پاسخ بارها توصیف گشتە و دقیقاً بر همین دوگانه نمایش اراده بدون ورود به جنگ فراگیر متکی است. امکان دیگر این است که ایران برای تثبیت این ادعا که درگیری محدود را نمیپذیرد، سراغ نوعی پاسخ مستقیم برود؛ پاسخی که از نظر تهران، اثبات قاطعیت و بازدارندگی است، اما از نظر واشنگتن هنوز قابل کنترل تصور میشود. اینجا نقطه خطر در خود تناقض پنهان است. هرچه ایران بخواهد نشان دهد درگیری محدود را نمیپذیرد، ممکن است ناچار شود سطح کنش را بالا ببرد و هرچه آمریکا بخواهد سطح را پایین نگه دارد، ممکن است دست به اقدامات بازدارنده متقابل بزند که از نگاه تهران تکمیل زنجیره جنگ تلقی شود. در این وضعیت، بحران نه با تصمیم آگاهانه برای جنگ، بلکه با سوءتفاهمهای متراکم و خطای محاسبه جلو میرود، بهویژه اگر فضای سیاسی داخلی در ایران یا آمریکا، رهبران را از انعطافپذیری محروم کند و امکان عقبنشینی را هزینهمند سازد. حالت سوم، و در عین حال مخاطرهآمیزترین، زمانی رخ میدهد که منطق مهار بهکلی فرو بریزد، نه به این دلیل که یکی از طرفین از ابتدا جنگ خواهان جنگ بودە است، بلکه چون ماهیت رخداد و بار نمادین آن، مسیرهای خروج را میبندد. زمانیکە هدف عملیات به نمادهای حیاتی گره بخورد، یا سطح تلفات و تحقیر به جایی برسد که در فضای عمومی و نخبگی ایران پاسخ محدود» بهعنوان عقبنشینی خوانده شود، فشار اجتماعی–سیاسی میتواند تصمیمگیران را به سمت واکنشی هل دهد که دیگر بهسادگی قابل کالیبره کردن نیست. در این حالت، حتی اگر واسطهها فعال باشند، گفتمان رسمی آستانهگذار که قبلاً برای بازدارندگی ساخته شده بود، به یک قفس تبدیل میشود: همان زبانی که قرار بود جنگ را دور کند، اکنون مانع مدیریت بحران میشود. نمونههای تازه تهدیدآمیز درباره اینکه تعرض به رأس هرم قدرت اعلان جنگ است، از همین زاویه اهمیت پیدا میکند، چون سطح نمادین را آنقدر بالا میبرد که کوچکترین لغزش میتواند به جهش بزرگ منجر شود. آنچه این سه مسیر را از هم جدا میکند، بیش از هر چیز به تعریف رخداد و ظرفیت کنترل روایت مربوط است. اگر تهران بتواند رخداد را در قالب حق پاسخ محفوظ است، نگاە دارد و همزمان سطح پاسخ را طوری تنظیم کند که از نظر مخاطب داخلی تحقیرآمیز نباشد، شانس مهار بالا میرود. اگر واشنگتن بتواند سیگنالهای سقفدار را ارسال کردە و نشان دهد هدف تغییر رژیم یا گشودن جنگ نیست، و نیز مسیر خروج را با میانجیها باز نگه دارد، احتمال کنترل افزایش مییابد. اما اگر هر دو طرف، روایت را به سمت آزمون حیثیت هل دهند، میدان بهسرعت از کنترل خارج میشود؛ زیرا حیثیت، برخلاف منافع، کمتر قابل معامله است و بیشتر با اجبار به واکنش کار میکند. جمعبندی تحلیلی این است که نفی درگیری محدود» در دکترین اعلامی ایران، یک ابزار بازدارندگی است که میخواهد مرزهای بازی را جابهجا کند، اما همین ابزار، زمانیکە با منطق آمریکایی مدیریت تشدید برخورد میکند، یک پارادوکس تولید میکند. واشنگتن در پی آن است که عملیات را محدود نگه دارد، در حالی که تهران تلاش میکند محدود بودن را بیاعتبار کند. نتیجه، افزایش وزن اشتباه در تفسیر است، یعنی همان وضعیتی که در آن هر دو طرف ممکن است خیال کنند طرف مقابل پیام را درک کردە است، اما در واقع پیام در دو زبان متفاوت خوانده شده است. در چنین وضعیتی، بحث اصلی نه فقط درباره قدرت آتش، بلکه درباره سیاستِ آستانههاست، اینکه چه چیزی جنگ محسوب میشود، چه چیزی پاسخ محسوب میشود، و کدام کنشها راه خروج را باز گذاردە یا میبندند.
- امیر کریمی: بدون پذیرش اراده ملتها، برابری جنسیتی و نقش تعیینکننده زنان، هیچ پروژه دموکراتیکی در ایران شکل نخواهد گرفت
ترجمه و تدوین گفتوگو: آیهان سعید در دیماه ۱۴۰۴، همزمان با تداوم خیزشهای سراسری در ایران، مسئله کشتار معترضان کە از منطقە ملکشاهی و آبدانان در کردستان آغاز و بە سایر نواحی نیز کشیدە شد، بار دیگر مسالە استفادە از زور عریان و نسل کشی توسط جمهوری اسلامی ایران را در کانون بحثها قرار دادە است. از سوی دیگر، تغییر در فضای گفتمانی مرتبط با آیندە ایران بعد از جمهوری اسلامی، بار دیگر مسالە آیندە سیاسی جوامع و اتنیکهای ساکن در ایران را بە معادلات ژئوپولتیک در سطح منطقە گرە میزند. گفتوگوی پیش رو، ترجمە کوتاهی از یک گفتوگوی مفصل با امیر کریمی، ریاست مشترک حزب حیات آزاد کردستان، پژاک است کە در مجلە ژاکوبین منتشر شدە است. شما از ایران دموکراتیک صحبت میکنید، در شرایطی که حمله ١٢ روزه اسرائیل به ایران نشان داد دولت-ملت همچنان منبع اصلی تولید جنگ و مرگ و زبان بهرسمیت شناسی بینالمللی است. در چشمانداز شما، چه سازوکاری میتواند بدنهای بیدولت (مردمان حاشیه، کُرد، بلوچ، عرب، زن) را از تبدیلشدن به سوخت جنگ دولتها برهاند؟ برای نمونە آیا ایجاد ایران دموکراتیک فقط بازآفرینییک دولت است یا گریزگاه از منطق دولت و چگونه؟ ما دولت کنونی ایران را نهادی میدانیم که در شکل مدرنِ دولت- ملت، قدرت و دستاوردهای جامعه را در انحصار خود گرفته و با تکیه بر بوروکراسی و ایدئولوژی مذهبی، تنوع اجتماعی را انکار و جامعه را یکدست میکند. این الگوی اقتدارگرای غیرمشروع- بهویژه در خاورمیانه- به بحرانهای عمیق انجامیده و نمونههای آن را در ایران، ترکیه و رژیمهای بعثی دیدهایم. مخالفت ما نه با اصل دولت، بلکه با شکل سخت، متمرکزکننده دولت-ملت است. تجربههای معاصر، بهویژه در اروپا، نشان میدهد که میتوان با تضعیف مرزهای اقتدار دولت، به رسمیت شناختن تکثر فرهنگی و تقویت جامعه مدنی، از این قالب عبور کرد. ایران دموکراتیکِ مورد نظر ما، دولتی کوچک، غیرمتمرکز و پاسخگوست که اراده جامعه به آن معنا میدهد، نه عکس آن. با گسترش دموکراسی، قدرتِ دولت محدود میشود و جوامع متنوع امکان خودگردانی و مشارکت واقعی مییابند. چنین ایرانی نه بیدولت، بلکه دارای وضعیتی دموکراتیک و مشارکتی از پایین به بالاست، دولتی که از متن جامعه برآمدە و بازتاب رنگارنگی و اراده آن است. در یک کلام میتوان ایران آینده را تقدم جامعه مدنی بر دولت دانست. جنبشهای جدید بیشتر از ساختارهای حزبی به سمت شبکههای افقی و انبوه گرایش دارند. شما پیشتر اشاراتی به مفهوم انبوهە داشتید. انبوهە ذاتاً ضدسیادت است و از شبکه و تکثر نیرو میگیرد. اما پژاک هنوز سلاح و ارتش دارد. این تناقض را چگونه تئوریزه میکنید؟ آیا یک انبوهە مسلح امکانپذیر است یا در نهایت دوباره به بازتولید یک حزب ـ دولت متصلب خواهد شد؟ شما چگونە میخواهید از این ظرفیت استفاده کنید بیآنکه در دام بازنمایی یا بازتولید حزبمحوری بیفتید؟ ما جامعه و مردم را پدیدههایی منفعل و بیاراده نمیدانیم. برخلاف سنت سیاست قرن بیستم که اراده سیاسی را به دولت یا حزب تقلیل میداد و جامعه را به ابزاری خام بدل میکرد، ما بر این باوریم که جامعه از تنوع هویتها، گروهها و فرهنگها شکل گرفته و همین تفاوتها سلولهای زنده حیات سیاسیاند. چنین جامعهای سلطه یک مرکز قدرتمند، سرکوبگر و خودسرانه را نمیپذیرد و خواهان خودگردانی بر پایه ارزشها و فرهنگهای خویش است. ما به نظامیسازی جامعه باور نداریم و سلاح را نه ابزار سیاست، بلکه صرفاً حق دفاع در برابر تخریب و پاکسازی میدانیم. همچنین حزب را صاحب اراده مطلق نمیدانیم، حزب باید در دل جامعه باشد، نه بر فراز آن. نقش حزب هدایت، تبیین و گشودن افقهای سیاسی است، نه تصمیمگیری بهجای جامعه یا انحصار قدرت. افق ما تاسیس نظامی دموکراتیک است که در آن جوامع متنوع، از طریق شوراها و نهادهای مدنی، خود را بهطور مستقیم اداره میکنند و فرد آزاد بتواند اراده و نقش سیاسی خود را محقق سازد. قدرت باید در شوراها و مجالس برخاسته از جامعه توزیع شود، نه در دست یک دولت یا حزب تکقطبی. این اصل، خط قرمز ما و مبنای مبارزهی سیاسیمان است. مبارزه مسلحانه در ایران و روژهلات کردستان تاریخ پیچیدهای دارد، با مخالفان و موافقان جدی. در جنبشهای فراگیر سیاسی اجتماعی اخیر بارها مردم مدنی بیپناه در کف خیابان با سلاح نیروهای دولتی کشته شدند. اوج این کشتار در جنبش ژن، ژیان، ئازادی در شهرهای روژهلات ۱۴۰۱ اتفاق افتاد. به نظر میرسد به شکلی تدریجی نگاه در سطح داخلی به لزوم دفاع مشروع افزایش پیدا کرده است، به شکل طنز تلخ تاریخی حتی در میان طیف مرکزی که خود زمانی دست به سلاح برد علیه مردم کُرد با فرمان جهاد خمینی. در سطحی فراتر برای جنبش کُردی با ظهور پهپادها، جنگ سایبری و سرمایهداری داده و همچنین شرایط پیشگفته، مقاومت کلاسیک مسلحانه چه جایگاهی دارد؟ در قرن بیستم، کُردها در برابر انکار و پاکسازی ناگزیر به مقاومت مسلحانه شدند. زیرا از هر سازوکار سیاسی طرد گشتە و موجودیتشان نفی شد. مشروعیت این مبارزه را نمیتوان به صرف مسلحبودن زیر سؤال برد، چرا که راه بدیلی وجود نداشتە است. این حق در نظریههای رهاییبخش قرن گذشته، از جمله اندیشههای لنین درباره حق تعیین سرنوشت، بازتاب یافت و به شکستن ساختار سخت انکار انجامید؛ ساختاری که امروز، هرچند نه کاملاً، فروپاشیده است. با این حال، تغییر پارادایم کنونی صرفاً محصول تحول فناوری و پایان جنگهای کلاسیک نیست. پیش از جهشهای تکنولوژیک، عبدالله اوجالان به این جمعبندی رسید که دوره مبارزه مسلحانه برای آزادی ملی به سر آمده و باید به سیاست دموکراتیک، حقوقی و درونکشوری گذار کرد. زیرا آزادی ملی بدون دموکراسی، به رهایی واقعی نمیانجامد. مسالە کُرد اساساً زاییده فقدان دموکراسی است و تنها در چارچوب یک نظم دموکراتیک حلوفصل میشود. در همین چارچوب، پژاک هرگز بهدنبال پیگیری یک جنگ کلاسیک یا تشکیل دولت نبوده است، بلکه صرفاً از خود در برابر نظام تهاجمی دولت- ملت، بهویژه جمهوری اسلامی ایران، دفاع کرده است که نهتنها مبارزه مسلحانه، بلکه هر صدای مخالفی حتی معلمان و فعالان مدنی را سرکوب میکند. استراتژی امروز پژاک معطوف به گشودن میدان مبارزه سیاسی دموکراتیک و ایجاد شرایطی است که استفادە از سلاح از حیز انتفاع خارج شود. با این حال، تا زمانی که فاشیسم، اسلام سیاسی افراطی، تهدید داعش و سیاستهای پاکسازی دولتی وجود داشتە باشد، حق دفاع از خود محفوظ است. هدف نهایی، گذار به نظمی دموکراتیک است که در آن حفاظت مسلحانه جای خود را به سیاست آزاد، مشارکتی و مدنی بدهد که زمان و شرایط آن از دل تحولات آینده تعیین خواهد شد. اپوزیسیون ایرانی ضعیف، پراکنده و اغلب گرفتار ناسیونالیسم مرکزگرا یا فاقد پایگاه اجتماعی و توان سازماندهی است. پژاک اما مدعی ایجاد یک ایران دموکراتیک است. در جهان پس از جنبش ژن، ژیان، آزادی، چه کسی سوژه انقلابی است؟ زن کُرد؟ بدن جمعی در خیابان تهران؟ یا انبوهەای چندملیتی که باید هنوز ساخته شود؟ واقعیت آن است که ایران فاقد یک اپوزیسیون فراگیر و قدرتمند است و حاکمیت از این خلأ سیاسی بهره میبرد. مسئله فقط ضعف نیروی تودهای نیست، بلکه فقدان سیاستی ملی و دموکراتیک است که بتواند همه تفاوتها را نمایندگی کند. آنچه امروز عرضه میشود یا بازتولید ناسیونالیسم تکملیتی است یا احیای اسلام سیاسی و تحمیل ایدئولوژی مذهبی. در برابر این وضعیت، ما بر ضرورت سیاستی جامع تأکید داریم که ملتها، هویتها و تفاوتهای گوناگون را به رسمیت بشناسد. ملتها، زنان، ادیان و جوانان، سوژههای اصلی تغییر دموکراتیکاند. بدون پذیرش اراده ملتها، برابری جنسیتی و نقش تعیینکننده زنان، آزادی ادیان، و میدان دادن به نسل جوان، هیچ پروژه دموکراتیکی در ایران شکل نخواهد گرفت. ساختار کنونی با مردسالاری، تمرکزگرایی، قیمومیت بر جوانان و سرکوب فردیت، جامعه را فرسوده و بیقدرت میکند. همزمان، تخریب محیطزیست نیز بخشی از همین منطق سلطه است که زندگی، طبیعت و جامعه را قربانی میکند. انقلاب ژن، ژیان، آزادی تبلور پیوند تمامی این مبارزات بود، انقلابی که نشان داد آزادی زنان، حقوق ملتها، کرامت فردی و حفاظت از زندگی، میدانهای جداگانه نیستند، بلکه اجزای یک سیاست دموکراتیک واحدند. تداوم این انقلاب مستلزم مصونماندن از ناسیونالیسم، مردسالاری، اقتدارگرایی و منطق سرمایهمحور است. ما بر این باوریم که تنها از مسیر چنین سیاستی، جامعه میتواند این خیزش را به رهایی واقعی و پایدار بدل کند. با توجه به موج گسترده اعتراضات، سرکوبهای خونین و قطع سراسری اینترنت در ایران در دیماه ۱۴۰۴، تحلیل شما از وضعیت فعلی ثبات جمهوری اسلامی چیست؟ آیا فکر میکنید این نظام به پایان راه رسیده است؟ همچنین دیدگاه شما درباره نقش بازیگران خارجی و آینده سیاسی ایران چیست؟ واقعیت این است که جمهوری اسلامی ایران از نظر سیاسی و اجتماعی عملاً فروپاشیده است، اگرچه این نظام همچنان برخوردار از ابزارهای دولتی، بوروکراسی و نیروهای نظامی است، اما آنچه امروز آن را سر پا نگه داشته، صرفاً استفادە از زور در عریانترین شکل آن است، نه رضایت یا پایگاه اجتماعی. من مشروعیت نظام را به بدنی تشبیه میکنم که از درون تهی شده و ابزارهای پیشینش برای توجیه بقا را، از مذهب گرفته تا ناسیونالیسم، از دست دادە است. امروز ایران به یک کره شمالی بسته تبدیل شده است که با قطع اینترنت و انسداد اطلاعاتی، سعی میکند ابعاد جنایات و کشتارها را پنهان کند تا راحتتر مردم را سرکوب کند. در رابطە با مسالە کُرد در ایران در مرحلە کنونی، احزاب سیاسی چە درکی از موقعیت کنونی دارند؟ در رابطه با وضعیت احزاب کُرد، ما به این درک رسیدهایم که رقابتهای گذشته تنها باعث تضعیف موقعیت ما در معادلات کلان شدەاند. لذا به دنبال یک همگرایی استراتژیک هستیم تا کُردها در تحولات آینده به حاشیه رانده نشوند، البته این مسیر شکننده است، اما یک ضرورت تاریخی برای طرح مطالبات دموکراتیک ماست. اما یک هشدار جدی دارم سقوط جمهوری اسلامی بهخودیخود تضمینکننده آزادی نیست. ما تجربه تلخ سال ١٩٧٩ را داریم که در آن سقوط یک دیکتاتوری به استقرار دیکتاتوری خطرناکتر منجر شد. امروز هم نگران پروژە رهبرسازی از بیرون هستیم. حمایت بازیگران خارجی مانند اسرائیل از چهرههایی مثل رضا پهلوی نگرانکننده است، چرا که تحمیل یک رهبر به جامعهای متکثر، تنها شکافهای ملیتی و سیاسی را عمیقتر کرده و دموکراسی به همراه نخواهد آورد. برنامه ما برای آینده، پیگیری راه سوم است. ما نه به دنبال تجزیهطلبی هستیم و نه به راهحلهای تحمیلی خارجی باور داریم. هدف ما ایجادیک سیستم دموکراتیک و غیرمتمرکز است. مدلی که فراتر از دولت-ملت کلاسیک باشد و در آن تمامی اتنیکها و جوامع بتوانند به صورت خودگردان امور خود را اداره کنند.این تنها راهی است که میتواند چرخه تکراری سرکوب و شورش را در ایران متوقف کند.
- شش سناریو بعد از خامنهای: بلوک نظامی–امنیتی از قیمومت سیاسی تا دولت مقتدر
امیر خنجی در معادله جانشینی خامنهای، بلوک نظامی–امنیتی عملگرا نقشی تعیینکننده ایفا خواهد کرد. برخلاف هسته ایدئولوژیک، مشروعیت آن از قدرت میدانی، شبکههای اقتصادی و تجربه مدیریت بحران ناشی میشود. عملگرایی بر ایدئولوژی تقدم دارد و به بازیگری انعطافپذیر در شرایط بحرانی بدل میشود. با این حال، فقدان مشروعیت فقهی، حساسیت اجتماعی و شکافهای داخلی محدودیت ایجاد میکند. در سناریوهای انتقال نرم، نقش تضمینکننده دارد و در بحران یا شوک، بازیگر اول میشود، اما در فروپاشی کامل، موقعیتش به شدت تضعیف خواهد شد در معادله جانشینی خامنەای در جمهوری اسلامی ایران، یکی از بازیگران کلیدی که نمیتوان آن را نادیده گرفت، بلوک نظامی–امنیتی عملگراست. برخلاف هسته سخت ایدئولوژیک که مشروعیت خود را از وفاداری عقیدتی و شبکه مذهبی میگیرد، این بلوک سرمایه اصلیاش را از توان کنترل میدانی، شبکههای اقتصادی و تجربه مدیریت بحران بهدست آورده است. عملگرایی امنیتی در این جریان اغلب بر ایدئولوژی مقدم است و همین ویژگی آن را به بازیگری منعطف و گاه تعیینکننده در شرایط بحرانی بدل میسازد. اما در این میان پرسش اینجاست کە این بلوک در سناریوهای مختلف جانشینی چه فرصتها و چه محدودیتهایی دارد؟ منابع قدرت و مزیتها قدرت میدانی نخستین دارایی این بلوک است. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نهادهای امنیتی عملاً توان اعمال زور در مقیاس ملی را در اختیار دارند. از نیروهای زمینی و هوافضا گرفته تا سازمان اطلاعات و بسیج. هیچ جریان دیگری چنین زیرساختی برای تحمیل اراده ندارد. افزون بر این، شبکههای اقتصادی–مالی گسترده، شامل قرارگاهها و شرکتهای پیمانکاری، به آنها استقلال مالی بخشیده و امکان بسیج حامیان و خرید وفاداری را فراهم کرده است. تجربه طولانی در مدیریت بحران، از جنگ ایران–عراق گرفتە تا اعتراضات گسترده داخلی، ظرفیت دیگری است که در دوران گذار اهمیت مییابد. در کنار این عوامل، نفوذ منطقهای و حضور در شبکههای برونمرزی، آنها را به بازیگری غیرقابلچشمپوشی در تعاملات خارجی بدل میکند. این مجموعه از امکانات به بلوک امنیتی امتیازهایی ویژه میدهد: توان قفل کردن میدان داخلی در لحظه بحران، انعطافپذیری در معامله با نیروهای دیگر، و پشتیبانی منطقهای از طریق متحدان شبهنظامی. افزون بر این، منابع مالی مستقل، وابستگی آنها را به بودجه رسمی دولت کاهش داده و قدرت مانور بیشتری به دستشان داده است. هزینهها و محدودیتها با وجود این مزایا، بلوک امنیتی با ضعفهای جدی نیز روبهروست. نخستین ضعف، فقدان مشروعیت فقهی و ایدئولوژیک است. بدون پوشش روحانی، بهسختی میتواند ساختار رهبری را بهتنهایی قبضه کند. دوم، حساسیت اجتماعی به نظامیسازی سیاست است؛ طبقه متوسط و حتی بخشهایی از بدنه سنتی نسبت به قدرتگیری آشکار نظامیان بدبیناند. سوم، شکافهای درونی میان عملگرایان اقتصادی، فرماندهان ایدئولوژیک و نسل جدید سپاهیان انسجام این بلوک را محدود میکند. و چهارم، هرگونه حذف یا تضعیف نقش روحانیون میتواند با مقاومت جدی حوزه مواجه شود و اصطکاک ساختاری ایجاد کند. سناریوهای برد و باخت در انتقال آرام و مدیریتشده، بلوک امنیتی نقش تضمینکننده دارد نه تصمیمگیرنده، و دست بالا همچنان با هسته سخت و روحانیت باقی میماند. اما در بازآرایی نرم، جایی که نظام به تقلیل اختیارات رأس و تقویت دولت مقتدر یا نخستوزیری تن دهد، این بلوک برنده اصلی خواهد بود و میتواند در کنار تکنوکراتها ساختار جدید را مدیریت کند. در شرایط شوک ناگهانی یا بحران شدید، توان میدانی آنها را به بازیگر اول بدل میکند و احتمال شکلگیری مدل قیمومت سیاسی»بالا میرود: رهبری یا شورایی نمادین در رأس، و قدرت واقعی در دست فرماندهان. اگر نظم نسبی فرو بپاشد، بلوک امنیتی میتواند با تکنوکراتها ائتلاف کند و دولت عبور تشکیل دهد، اما بدون حمایت خارجی یا تحمل اجتماعی، نقش آنها موقتی خواهد بود و در سناریوی فروپاشی کامل، این بلوک بازنده اصلی است؛ زیرا مشروعیت اجتماعی علیه نظامیان خواهد بود و احتمالاً یا منحل میشود یا به نیرویی محلی–منطقهای فروکاسته خواهد شد. معماری نهادی مطلوب و رابطه با بیرون مدل نهادی مطلوب برای این بلوک معمولاً سه حالت دارد: شورای رهبری با وزن امنیتی که روحانیون وفادار را برای پوشش حفظ کند، نخستوزیری یا ریاست اجرایی مقتدر با رهبری نمادین در رأس، و دولت بحران یا عبور برای کنترل مقطعی وضعیت. در رابطه با بیرون، گرچه این بلوک سنتاً در تعارض با غرب تعریف شده است، اما عملگرایان امنیتی بارها نشان دادهاند که برای تنفس اقتصادی آماده معاملهاند. در شرایط بحران، احتمال میانجیگری خارجیها به سود این بلوک بیشتر است، زیرا تنها نیرویی است که میتواند ثبات حداقلی ایجاد کند. بااینحال، مشروعیت بینالمللیاش پایین است و برای تعامل مؤثر نیازمند پوشش تکنوکراتها و روحانیت خواهد بود. بلوک نظامی–امنیتی عملگرا را میتوان نیروی اجرایی بحران در معادله جانشینی دانست. در شرایط عادی، در پسزمینه میماند؛ در بازآرایی نرم یا شوک ناگهانی به بازیگر اول تبدیل میشود؛ و در فروپاشی کامل، موقعیتش به شدت تضعیف خواهد شد. آینده جمهوری اسلامی ایران در سناریوهای بحرانی بهاحتمال زیاد به سمت یک مدل قیّممآب حرکت میکند: رهبری نمادین در رأس، دولت مقتدر در سطح اجرایی و مدیریت روزمره در دست فرماندهان عملگرا. اما بقای این الگو، بیش از هر چیز به توان بلوک امنیتی در ایجاد ائتلاف با تکنوکراتها و تحمل اجتماعی بستگی دارد.












