ارگانیسمِ مجتبی: بقا در پناهِ کارتل و اسلحه
- 1 day ago
- 9 min read

نصرالله لشنی
در دو دههی اخیر، درون ساختار کالبدی قدرت در جمهوری اسلامی، موجودیتی انداموار و خودساماندهنده تکوین یافته است که با ادغام غامضِ شاخههای نظامی، امنیتی، اقتصادی و سیاسی، اکنون به چنان سطحی از بلوغ و خوداتکایی رسیده است که قادر است رقبای دیرینِ درونحاکمیتی را حذف، فرآیند جانشینی رهبری را مدیریت و جنگ خارجی را به ابزاری کارآمد برای تثبیت موقعیت خود بدل سازد. این یادداشت بر پایه مجموعهای از اسناد منتشرشده، گزارشهای تحلیلی و افشاگریهای کلیدی سالهای اخیر، تصویری دقیق از مختصات این ارگانیسم قدرت ترسیم میکند.
تحولات اسفند ۱۴۰۴، از حذف فیزیکی علی خامنهای در حملهی هوایی ۹ اسفند تا قتل هدفمند علی لاریجانی در ۲۶ اسفند، نقطهی عطفی بنیادین در تثبیت این نظم جدید بود.
هستهی مرکزی این ارگانیسم پنج محوری، بیت رهبری با محوریت سید مجتبی خامنهای است. مجتبی خامنهای در این ارگانیسم، نه به عنوان یک رهبر سنتی برخاسته از پایگاه مذهبی، بلکه در مقام مدیرِ توازنِ ائتلاف و تکنوکراتِ امنیتی نقشآفرینی میکند.
قدرت او ریشه در حوزههای علمیه ندارد، بلکه محصول پیوند پادگانی در گردان حبیب و رفاقت دیرین با چهرههای تندرویی چون حسین طائب است که از دههی ۷۰ با ایجاد یک شبکهی اطلاعاتی موازی در بیت رهبری، ساختارهای رسمی را به حاشیه راندند.
او با درک افول روحانیت کلاسیک، در انتخابات ۱۳۸۴ با حذف هاشمی رفسنجانی، رسماً نگاه «نظامیگریِ پوپولیستی» را به کالبد سیاست تزریق کرد.
استراتژی محوری او طی دو دههی اخیر، دکترین زمین سوخته و بیآلترناتیو سازیِ مطلق بوده است؛ به طوری که با استفاده از بازوی پروندهسازی امنیتی، تمامی قطبهای قدرت و چهرههای دارای پایگاه مستقل را یکی پس از دیگری از گردونه خارج کرد.
این دایرهی حذف، از سران جنبش سبز (موسوی و کروبی) و اصلاحطلبان (خاتمی) آغاز شد، با انزوای هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی ادامه یافت و حتی به چهرههای وفاداری چون وحید حقانیان و خاندان لاریجانی رسید تا هیچ وزنه تعادلی در برابر ارگانیسم باقی نماند.
حتی مرگ مشکوک ابراهیم رئیسی در اردیبهشت ۱۴۰۳ نیز در تحلیل کلان، به عنوان بخشی از مسیرِ یکدستسازیِ نهایی به نفعِ ائتلافِ مجتبی-ژنرالها نگریسته میشود.
در تحولات اسفند ۱۴۰۴ و پس از حذف فیزیکی پدرش، او نه به عنوان یک حاکم محبوب، بلکه به مثابه یک «ضرورتِ بیولوژیک» ظاهر شد تا از جنگ داخلی میان ژنرالها جلوگیری کند.
حذف خونین علی لاریجانی در ۲۶ اسفند، امضای قطعی او بر این واقعیت بود که این ارگانیسم برای بقا، هرگونه بازگشت به عصر دیپلماسی و عقلانیتِ نیمبند گذشته را جراحی میکند.
مجتبی خامنهای در واقع مغز هماهنگکننده ای است که میداند بدون لولهی تفنگِ وحیدی و شریان مالیِ آبرومند، جایگاهی نخواهد داشت؛ لذا قدرت او نه مطلق، بلکه محصولِ مدیریتِ دقیقِ توازنِ منافع میان شاخههای نظامی و کارتلهای اقتصادی است.
الف) شاخهی نظامی-امنیتی: مهندسانِ انسداد و صیانت
این شاخه در ارگانیسم قدرت، وظیفه دارد با ایجاد یک «حصارِ نفوذناپذیر»، هرگونه امکانِ جایگزینی یا انحراف در مسیرِ تثبیتِ مجتبی خامنهای را از بین ببرد.
در لایهی طراحیِ کلان، محمدباقر ذوالقدر به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی، نقشِ تئوریسینِ ارشدِ گذار را ایفا میکند.
ذوالقدر از دههی ۷۰ و ۸۰، معمارِ اصلیِ ورودِ سپاه به سیاست و مهندسیِ انتخابات (بهویژه در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۸) بود؛ او کسی است که تئوریِ نظارتِ استصوابیِ عملیاتی را با شبکهسازیِ نیروهای بسیج و لباسشخصیها به واقعیت تبدیل کرد.
انتصاب او بلافاصله پس از حذف علی لاریجانی، پیامی روشن داشت: پایان عصرِ دیپلماسیِ مصلحتسنج و آغازِ عصرِ امنیتِ تهاجمی.
ذوالقدر اکنون در جایگاهی نشسته است که وظیفه دارد سیاست خارجی را به ابزاری برای تأمین بقای داخلی ارگانیسم تبدیل کرده و هرگونه ندایِ بازگشت به نظمِ پیشین را تحت عنوان خیانت ملی خفه کند.
او قشر خاکستریِ مغزِ این ساختار است که تصمیماتِ سختِ امنیتی را به استراتژیهای کلانِ کشوری ترجمه میکند.
در لایهی قدرتِ عریان، احمد وحیدی به عنوان تکنوکراتِ پادگانی قرار دارد. وحیدی با پیشینهی فرماندهی نیروی قدس و پروندهی بینالمللی آمیا، بقای خود را در گروِ تداومِ انسداد میبیند. او با نظامیسازیِ بدنه وزارت کشور، بوروکراسیِ دولت را به یک ستادِ اداریِ تابعِ ارگانیسم تبدیل کرده است.
وحیدی با نگاهی استراتژیک به مدلهایی نظیر «ابومحمد الجولانی»، در حال طراحیِ یک قمارِ بزرگ است: تبدیل شدن از یک متهمِ تحتتعقیب به تنها ضامنِ ثبات که در ازای سرکوبِ آشوبهای داخلی و کنترلِ نیروهای نیابتی، مشروعیتِ خود را از قدرتهای جهانی بازخرید کند.
موتور محرکِ اطلاعاتیِ این شاخه اما، حسین طائب است که با تبدیل سازمان اطلاعات سپاه به یک «دولت پنهان»، حقِ وتویِ مطلقی بر تمامِ ارکان نظام ایجاد کردە است.
طائب با استفاده از شبکهی گستردهی شنود و «بانکِ جامعِ پروندهسازی»، موفق شد تمامِ رقبای استخواندار را پیش از اقدام، فلج کند.
در لایههای پایینتر، میثم افشار به عنوان اپراتورِ وفادارِ طائب در هلالاحمر، مدیریتِ «لجستیکِ خاکستری» را بر عهده دارد؛ او با استفاده از پوششِ نهادهای امدادی، امکاناتِ این سازمان را به ابزاری برای جابجایی نیرو و تجهیزاتِ سرکوب در لحظات بحرانی تبدیل میکند.
این شبکهی به هم تنیده، از مهندسیِ ذوالقدر و وحیدی تا انحصارِ اطلاعاتیِ طائب و اپراتوریِ افشار، باعث شد تا در بحران اسفند ۱۴۰۴، ارگانیسم بتواند ظرفِ چند روز، تمامیِ کانونهای احتمالیِ مقاومت را شناسایی و منجمد کند.
ب) شاخهی سیاسی-اجرایی: ویترینِ تکنوکراسی و مهندسیِ بوروکراتیک
این شاخه وظیفه دارد به اقداماتِ امنیتی و اقتصادی ارگانیسم، صورتِ قانونی بخشیده و با مدیریتِ پروژههای کلان، بدنهی اداری و بخشی از جامعه را تحت کنترل نگه دارد.
در رأس این لایه، محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، قرار دارد. او که از ابتدای دههی ۱۳۸۰ به عنوان گزینهی استراتژیک مجتبی خامنهای برای قبضهی اجرایی کشور مطرح بود، پس از سالها مدیریت در شهرداری تهران، که به انباشت ثروت افسانهای و تشکیل یک شبکهی اقتصادی-رانتیِ عظیم انجامید، نهایتاً کرسیِ تقنینی را تصاحب کرد.
قالیباف با کنترلِ مجلس و نفوذ در لایههایی از قوهی قضائیه، عملاً چترِ مصونیتی برای اعضای شبکه ایجاد کرده و از پیگرد قانونی آنها در پروندههای فساد کلان (نظیر هلدینگ یاس) جلوگیری میکند. او متخصصِ تبدیلِ «فساد ساختاری» به «مدیریتِ جهادی» است تا ارگانیسم بتواند پشتِ ویترینِ کارآمدی پنهان شود.
تداومِ سیطره بر پایتخت به عنوان قلبِ تپندهی رانتهای ملکی و پیمانکاری، از طریق علیرضا زاکانی (شهردار تهران) و چهرههای وفاداری چون پرویز سروری در شورای شهر تضمین شده است.
زاکانی با همان مدلِ قالیباف، منابعِ عظیمِ شهرداری را به شریانهای مالیِ ارگانیسم تزریق میکند تا هزینههای تثبیتِ قدرت تأمین شود.
همچنین، چهرههایی نظیر عزتالله ضرغامی که در این شبکه تعریف میشوند، با نفوذِ خود در ساختارهای غیررسمی، وظیفهی تسهیلگری و پل زدن میانِ ارگانیسم و بخشهایی از بدنهی سیاسیِ سنتی را بر عهده دارند.
در بحران اسفند ۱۴۰۴، این شبکه با محوریتِ قالیباف وظیفه داشت با استفاده از تریبون مجلس، انتقالِ قدرت به مجتبی را یک ضرورتِ قانونی و ملی جلوه دهد و با تکیه بر شبکهی رانتیِ خود در شهرداریها و استانداریها، مانع از فروپاشیِ بدنهی اجراییِ کشور در لحظهی گذار شود.
پ) شاخهی اقتصادی‑مالی: شریانهای حیاتی و کارتلهای فراملی
این شاخه وظیفه دارد با دور زدن سیستمهای نظارتی و بانکی، ثروت ملی را به «خون» در رگهای ارگانیسم تبدیل کند.
در رأس این لایه، جمالالدین آبرومند قرار دارد؛ مردی که به عنوان معاون اسبق هماهنگکننده سپاه و رئیس هیئتمدیرهی بنیاد تعاون، معمار اصلی «هلدینگ یاس» محسوب میشود.
آبرومند کلیدیترین مهره برای اتصالِ منافع قالیباف (در لایهی اجرایی) و وحیدی (در لایهی نظامی) است. او همان کسی است که در نزاعهای درونی سپاه، حتی در برابر فرماندهانی چون قاآنی ایستاد تا جریان مالیِ اختصاصیِ ارگانیسم (خارج از بودجههای رسمی) قطع نشود.
ضلع اجرایی و تاریکِ این شاخه، محمود سیف (محسن سجادینیا) است؛ مردی با چندین هویت که به عنوان مشاور پشتپردهی طائب و قالیباف، تخصصاش در عملیاتهای «اقتصاد سیاه» است.
سیف که توسط خزانهداری آمریکا به جعل اسکناس و تأمین مالی تروریسم متهم شده است، نمادِ پیوندِ ارگانیسم با جهانِ زیرزمینیِ مالی است.
او با جابجایی صدها میلیارد تومان، هزینهی عملیاتهای برونمرزی و داخلی را تأمین میکند و محکومیت ۳۰ سالهی او در پروندهی یاس، تنها یک «نمایشِ حفاظتی» برای دور کردنِ چشمانِ کنجکاو از فعالیتهای جاری او بود.
در کنار او، مسعود مهردادی به عنوان مغز متفکر هلدینگ یاس، وظیفهی تسخیرِ بازارهای انحصاری، از مخابرات تا تبلیغات صداوسیما، را بر عهده داشت تا جریان نقدینگی ارگانیسم هرگز خشک نشود.
این شبکه با نفوذ در عظیمترین کارتلهای اقتصادی ایران، از جمله ستاد اجرایی فرمان امام به ریاست پرویز فتاح، به منابع نامحدودِ زمین، مسکن و صنعت دسترسی دارد.
فتاح در این ساختار، وظیفهی مدیریتِ «ثروتِ نهادی» را بر عهده دارد تا در لحظات بحرانی، منابع ستاد را در اختیارِ پروژههای تثبیتِ قدرتِ مجتبی خامنهای قرار دهد.
همچنین چهرههایی نظیر سعید قاسمی، نقشِ مفصلِ میانِ «پول» و «عملیاتِ میدانی» را ایفا میکنند؛ او با تجربهی استفاده از پوششهای بشردوستانه (نظیر هلالاحمر در بوسنی) برای مقاصد نظامی، به ارگانیسم میآموزد که چگونه از منابع مالیِ سفید برای مقاصدِ سیاه استفاده کند.
این شاخهی مالی، در بحران اسفند ۱۴۰۴، ضامنِ این واقعیت بود که هیچ لایهای از نیروهای سرکوبگر یا بوروکراسیِ اداری، به دلیل فقر مالی، به ارگانیسم پشت نکند.
رقابت درونحاکمیتی و حذف رقبا
تحلیل این ارگانیسم و مسیر تثبیت آن نشان میدهد که ما با یک موجودیتِ پیوسته روبرو هستیم که بقای خود را در «جراحیِ تمامعیارِ رقبایِ شناسنامهدار» تعریف کرده است.
این جریان که از اوایل دهه هشتاد با مهندسیِ انتخابات و حذف اکبر هاشمی رفسنجانی آغاز شد، در سال ۸۸ با حصرِ میرحسین موسوی و مهدی کروبی و قلعوقمعِ پایگاهِ اجتماعیِ آنها، مسیرِ یکدستسازی را با خشونتِ عریان پیش برد و در ادامه با منزوی کردنِ محمد خاتمی و بیاثر ساختنِ عقلانیتِ بوروکراتیکِ حسن روحانی، هرگونه قطببندیِ سیاسیِ سنتی را در نطفه خفه کرد.
اما جراحیِ نهایی و دراماتیکترین فصلِ این تقابل، در اسفند ۱۴۰۴ و با حذفِ خاندان لاریجانی رقم خورد؛ خاندانی که به رهبری علی لاریجانی، آخرین سدِ «درونساختاری» در برابرِ هژمونیِ مطلقِ مجتبی خامنهای محسوب میشدند.
تقابلِ کینهتوزانهی مجتبی با این شبکه که ریشه در افشاگریهای صادق لاریجانی در سال ۱۳۸۹ داشت، در ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ به نقطهی انفجار رسید.
علی لاریجانی که با تکیه بر منطقِ دیپلماسی و فعال کردنِ کانالِ عمان برای آتشبس، عملاً با «دکترینِ وضعیتِ اضطراریِ» ارگانیسمِ حاکم (مجتبی-وحیدی-قالیباف) واردِ تضادِ وجودی شده بود، در یک حملهی هواییِ هدفمند حذف شد.
کیفیتِ این عملیات و دسترسیِ دقیق به مختصاتِ محرمانه، نشاندهندهی همگراییِ هولناکِ منافعِ اسرائیل برای نابودیِ مسیرِ توافق و ارگانیسمِ داخلی برای حذفِ تنها رقیبِ اجماعسازِ باقیمانده بود.
همزمان با این جراحیِهای سیاسی و حذف رقبای درونحاکمیتی، ارگانیسم به رهبریِ حسین طائب و با عاملیتِ چهرههایی چون علیاکبر حسینی محراب، پروژهی مصادرهی منابعِ رقیب را با بیرحمیِ تمام پیش برد.
در این مسیر، حتی مافیاهای قدیمیِ سپاه نظیر شبکهی مرتضی رضایی و امپراتوریِ مالیِ او (شامل ۵۰ شرکت و املاک مصادرهای هژبر یزدانی) توسطِ اطلاعاتِ سپاه بلعیده شد تا شریانهای مالیِ مستقل به نفعِ ائتلافِ طائب-قالیباف بازتوزیع شود.
این غارتِ ساختاری حتی به منابعِ مالیِ وزارت اطلاعات نیز رحم نکرد؛ جایی که حسینی محراب با تکیه بر سوابقِ امنیتیاش در واجا و در همکاری با محمود سیف، پروژهی باجگیری از صرافانِ معتمدِ نظام نظیر برادران روزچنگ را کلید زد.
روزچنگها که در امارات و عراق مسئولِ دور زدنِ تحریمها برای وزارت اطلاعات بودند، به جرمِ عدمِ تمکین در برابرِ زیادهخواهیِ ارگانیسم، در سلولهای انفرادیِ بندِ ۲الف محبوس شدند. سرنوشتِ مشابهی برای سرمایهدارانی چون رسول دانیالزاده رقم خورد که علیرغمِ تظلمخواهی نزدِ وحید حقانیان، توسطِ محراب و طائب بازداشت شد و تنها پس از پرداختِ چکی ۱۲۰ میلیارد تومانی و تحملِ سکته در زندان، جانِ خود را بازخرید کرد.
حاشیهرانیِ نهاییِ حقانیان از بیتِ رهبری و انتقالِ حسینی محراب به استانداریِ خوزستان برای امنیتیسازیِ قلبِ انرژیِ کشور، قطعاتِ پایانیِ این پازل بود.
ارگانیسم با خشک کردنِ تمامِ منابعِ مالیِ مستقل و حذفِ فیزیکیِ رقبایِ سیاسی، ایران را در نوروز ۱۴۰۵ به یک «پادگانِ کارتلزده» تبدیل کرد که در آن هیچ حیاتی خارج از مدارِ ارادهی مجتبی خامنهای و بازوهای امنیتی-مالیاش تعریف نمیشود.
فرجام ارگانیسم: شش سناریو در دو رژیمِ تداوم جنگ و چرخش به مذاکره
ارگانیسمِ قدرت که پس از انسدادِ حداکثریِ سیاسی در آستانهی دوران پسا-جانشینی قرار گرفته است، اکنون در متنِ یک وضعیتِ مخاصمهی فعال با آمریکا و اسرائیل، بقا را در چارچوب دو رژیم راهبردی صورتبندی میکند: «تداوم جنگ» و «چرخش به مذاکره».
درون هر یک از این دو رژیم، سه سناریوی متمایز اما گذارپذیر قابل تشخیص است که بسته به فرسایش منابع، سطح انسجام درونی و فشار اجتماعی، به یکدیگر تبدیل میشوند.
در رژیم نخست، یعنی «تداوم جنگ»، بقا از طریق مدیریت و تشدیدِ سطوح مختلف درگیری تعریف میشود. در سناریوی اول، «جنگِ منجمد» یا تثبیتِ مخاصمه در سطحی کنترلشده دنبال میشود؛ وضعیتی شبیه یک درگیریِ فرسایشیِ دائمی که در آن، با حفظِ تنش در آستانهی انفجار، هم انسجام داخلی بازتولید میشود و هم از هزینههای جنگِ تمامعیار پرهیز میگردد.
این وضعیت اما در صورت کاهش منابع یا اختلال در زنجیرههای نیابتی، میتواند به سناریوی دوم، یعنی «فرسایش و واگرایی درونی» گذار کند که درآن رقابت بر سر منابع جنگی، اجزای ارگانیسم را به تعارض مستقیم میکشاند و نوعی «آدمخواری سیستمی» در دلِ جنگ شکل میگیرد.
در چنین شرایطی، برای مهار فروپاشی درونی، سناریوی سوم فعال میشود: «تشدید جهشی جنگ» یا قمارِ رویارویی گستردهتر؛ یعنی بالا بردن سطح درگیری بهسوی یک مواجههی پرریسکتر بهمنظور بازسازی انسجام داخلی و تغییر موازنه از طریق شوک بیرونی.
در مقابل، رژیم دوم، یعنی «چرخش به مذاکره»، زمانی فعال میشود که هزینههای تداوم جنگ از آستانهی تحمل ارگانیسم فراتر رود.
در این مسیر، سناریوی چهارم معامله از موضع تثبیتشده است که ارگانیسم میکوشد از طریق آن، با حفظ دستاوردهای میدانی، خود را بهعنوان بازیگری اجتنابناپذیر و «ضامن ثبات» به طرف مقابل تحمیل کند و در ازایِ کاهش تنش، به رسمیتشناسی و امتیازهای اقتصادی دست یابد و از فردی مثل وحیدی با پروندهی بمبگذاری آرژانتین جولانیسازی کند.
درصورت شکست اما، سناریوی پنجم، یعنی «تعدیل درونی برای مذاکره» فعال میشود؛ در اینجا، بخشهای پرهزینهتر یا غیرقابلکنترلِ ماشین جنگی (مثل وحیدی) بهصورت گزینشی مهار یا حذف میشوند تا امکان توافق فراهم گردد و چهرهای قابلمذاکره بازسازی شود.
اگر این بازتنظیم با بیاعتمادی طرف مقابل یا شکاف درونی مواجه شود، سناریوی ششم بهعنوان حالت حداقلی فعال میشود: «مذاکره در سایهی تهدید»؛ یعنی ورود به گفتوگو بدون خروج واقعی از منطق جنگ، و استفاده از اهرمهای میدانی بهعنوان ابزار چانهزنی در یک وضعیتِ خاکستریِ میان جنگ و صلح.
در این چارچوب، شش سناریو نه مسیرهایی منفک، بلکه حالات مختلف یک دینامیک واحدند که میان تداوم جنگ و چرخش به مذاکره نوسان میکند.
نقطهی تعیینکننده، نه انتخابی صرفاً ارادی، بلکه برآیند سه متغیر است: نرخ فرسایش منابع جنگی، میزان انسجام درونی ارگانیسم، و آستانهی تحمل جامعه در برابر هزینههای انباشتهی مخاصمه. آیندهی این وضعیت،
در واقع، تابع آن لحظهای است که یکی از این متغیرها تعادل موجود را برهم بزند و ارگانیسم را ناگزیر به عبور از یک سناریو به سناریوی دیگر کند.











