از پیمان ابراهیم تا حذف موشکها: پنج گام تا تسلیم کامل خامنهای
- Arena Website
- Oct 15, 2025
- 5 min read

سخنان ترامپ در کنست را نمیتوان صرفاً دعوتی به مذاکره دانست، بلکه بخشی از راهبردی است که هدف آن سوقدادن جمهوری اسلامی ایران به یکی از چهار مسیر فرسایشی است: مقاومت تا آستانه مصالحه، جابهجایی در رأس قدرت، حذف بیرونی یا تسلیم کنترلشده. این چارچوب عملاً منطق تسلیم تحت فشار را بازتولید میکند که به فروپاشی تدریجی ساختار سیاسی ایران و بازتعریف نظم منطقهای میانجامد.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، روز دوشنبه ۲۱ مهر در سخنرانی خود در کنست با تأکید بر آمادگی واشنگتن برای گفتوگو با تهران اعلام نمود دست دوستی و همکاری باز است و رهبران ایران خواهان توافقاند.
او همچنین افزود ایران، پس از حملات ژوئن ۲۰۲۵ به تأسیسات هستهایش، ضربه بزرگی دریافت کردە و اکنون زمان آن است که از تروریسم، تهدید همسایگان و حمایت از نیروهای نیابتی دست بکشد. ترامپ تأکید کرد به رسمیت شناختن اسرائیل از سوی ایران میتواند مسیر خاورمیانه جدید را هموار سازد.
زمانیکە دونالد ترامپ از تسلیم بدون قیدوشرط جمهوری اسلامی ایران سخن میگوید، باید معنای این عبارت را در چارچوب منطق قدرت درک کرد و نه در سطح شعار سیاسی تکرار کرد.
شروط پنجگانهای که او مطرح میکند، شامل عضویت در پیمان ابراهیم، به رسمیت شناختن اسرائیل، کنار گذاشتن برنامه هستهای، توقف حمایت مالی از نیروهای نیابتی و انصراف از برنامه موشکی است و در واقع نقشهای برای خلع حاکمیت ایران از مؤلفههای اصلی قدرت راهبردی خود به شمار میآید.
این تسلیم به معنای صلح نیست و در عمل پایان استقلال راهبردی جمهوری اسلامی ایران و بازگرداندن آن به سیستمِ تابع نظم آمریکا و اسرائیل تلقی میشود. اما بە نظر می رسد وضعیت در تهران بسیار پیچیدهتر از آن است که با یک فرمان یا تهدید خارجی حل شود.
علی خامنهای و ساختار قدرتی که پیرامون او شکل گرفته است، در طول بیش از چهار دهه، هویت سیاسی خود را بر اساس مقاومت در برابر چنین خواستههایی تعریف کردهاند و پذیرش این شروط را نه فقط شکست سیاسی، بلکه نفی کامل مشروعیت و فلسفه وجودی نظام خود میدانند.
هرگونه حرکت به سمت پذیرش این مطالبات، چه به شکل مستقیم و چه تدریجی، موجب شکاف درونی و بحران ساختاری در نظام خواهد شد و مسیر قدرت را دگرگون خواهد کرد.
در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی ایران و رهبر آن با چهار مسیر محتمل روبرو میشوند و هر مسیر میتواند سرنوشت ایران را بهگونهای متفاوت رقم بزند.
سناریوی نخست: مقاومت تا آستانه مصالحه
سناریوی نخست، مقاومت تا آستانه مصالحه است. در این مسیر، جمهوری اسلامی ایران میکوشد همان الگوی آشنای خود را تکرار کند و در برابر فشارهای خارجی، مقاومت لفظی و ایدئولوژیک خود را نشان دهد و همزمان در سطح فنی و دیپلماتیک امتیازهایی محدود ارائه دهد.
ایران در ظاهر از تسلیم میگریزد، اما در عمل بخشی از برنامههای هستهای، مالی و موشکی خود را کاهش میدهد تا از درگیری مستقیم نظامی جلوگیری کند.
در چنین وضعیتی، ساختار سیاسی حفظ میشود، اما استقلال راهبردی آن بهتدریج کاهش مییابد و ایران با تسامح به وضعیتی شبیه کره شمالی دچار میشود که بقا بر پایه کنترل بحران و نه بر پایه حل آن ادامه مییابد.
مزیت این مسیر برای حاکمیت آن است که انسجام درونی تا حدودی حفظ میشود و از فروپاشی ناگهانی جلوگیری میکند، اما پیامد پنهان آن، تداوم فرسایش اقتصادی و از دست رفتن باقیمانده مشروعیت سیاسی است.
چنین وضعی میتواند در بلندمدت ایران را به همان نقطهای برساند که از آن میگریزد و فروپاشی نه از بیرون، بلکه از درون اتفاق بیفتد.
سناریوی دوم: جابهجایی در رأس قدرت
سناریوی دوم، جابهجایی در رأس نظام را پیشبینی میکند. در صورت تداوم فشارهای خارجی و شدت گرفتن بحران اقتصادی و اجتماعی در داخل ایران، احتمال بروز شکاف درونی در ساختار قدرت جمهوری اسلامی ایران افزایش پیدا میکند.
در چنین وضعیتی، بخشی از نخبگان حاکم، از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تا مدیران سیاسی و اقتصادی، ممکن است به این نتیجه برسند که بقای کلیت نظام تنها در صورت کنار رفتن رهبر فعلی امکانپذیر است.
در این حالت، روند تسلیم از درون و نه از بیرون آغاز میشود. خامنهای یا از صحنه قدرت کنار گذاشته میشود یا در موقعیتی نمادین و بیاختیار قرار میگیرد و جناحی میانهرو زمام امور را در دست میگیرد تا با پذیرش شروط غرب از فروپاشی و درگیری خارجی جلوگیری کند.
این مسیر، در عین حال که پرچالش است، میتواند یکی از واکنشهای احتمالی و محتمل نظام به فشارهای فزاینده باشد.
این سناریو، از یکسو امکان بازسازی درونی و کاهش تهدید خارجی را فراهم میکند و از سوی دیگر خطر درگیری داخلی را به همراه دارد، زیرا جناحهای تندرو چنین تغییر را نوعی خیانت میدانند و ممکن است با ایجاد بحران امنیتی، مانع تحقق آن شوند.
در این سناریو، بقای نظام در گرو توانایی آن در مهار جنگ قدرت درونی و مدیریت انتقالی است که اگر کنترل نشود، به فروپاشی ساختاری منجر میشود.
سناریوی سوم: برخورد مستقیم و حذف بیرونی
سناریوی سوم، برخورد مستقیم و حذف بیرونی را پیشبینی میکند.در صورت عدم نتیجهبخش بودن مصالحه تدریجی و تغییر داخلی، احتمال مداخله نظامی مستقیم افزایش پیدا میکند.
این مداخله میتواند به شکل بمباران هدفمند مراکز حساس یا عملیات گسترده برای تغییر رژیم اجرا شود.
در این چارچوب هدف واشنگتن و تلآویو پایان فیزیکی و سیاسی شخص خامنهای و حلقههای موجود در ساختار قدرت خواهد بود.
در چنین وضعیتی ایران به میدان نبردی تمامعیار تبدیل خواهد شد و نظم منطقهای فرو خواهد ریخت. حتی اگر عملیات خارجی موفق به توقف ساختارهای رسمی شود، احتمال پدیدآمدن مقاومت مردمی یا حرکتهای شبهنظامی پراکنده بسیار بالا خواهد ماند.
تجربه عراق، افغانستان و لیبی نشان میدهد که تغییر رژیم الزاماً به ثبات منجر نمیشود و این گزینه برای همه طرفها پرهزینه خواهد ماند.
سناریوی چهارم: تسلیم کنترلشده، بدون فروپاشی نظام
سناریوی چهارم، تسلیم کنترلشده و بدون فروپاشی نظام را بە نمایش میگذارد. در این مسیر، حاکمیت ناچار به پذیرش شروط اصلی خواهد شد و محدودیتهای هستهای و موشکی را میپذیرد. حمایت مالی و لجستیکی از گروههای منطقهای قطع خواهد شد و گامهایی بهسوی عادیسازی روابط با اسرائیل برداشته خواهد شد.
همزمان ساختار سیاسی کنونی بهصورت رسمی حفظ خواهد شد اما اختیارات راهبردی آن بهطور محسوسی کاهش خواهد یافت. خامنهای ممکن است از صحنه تصمیمگیری کنار برود یا نقش او بهصورت نمادین محدود شود. یک دولت یا شورای انتقالی بر امور حکمرانی اختیار خواهد یافت تا روند انتقال کنترل را مدیریت کند.
تسلیم در ظاهر نرم و داخلی جلوه خواهد کرد اما در عمل پایان نظم سیاسی پیشین را رقم خواهد زد. برای غرب این نتیجه مطلوب خواهد بود زیرا اهداف راهبردی با کمترین هزینه نظامی بهدست خواهد آمد. اما برای جمهوری اسلامی ایران این مسیر به معنای از دست رفتن عمده ظرفیتهای بازدارندگی استراتژیک خواهد بود.
گره نهایی: میان رهبر و نظام
در نقطه نهایی، بحران جمهوری اسلامی ایران به انتخابی درونی فروکاسته میشود. پرسش این نیست که راس حاکمیت نظام چه میخواهد، بلکه پرسش این است کە سیستم تا کجا میتواند ادامه دهد.
یا خامنهای بر سیاست مقاومت تا آخر پافشاری میکند و نظام را به سوی تقابل خارجی و فرسایش اقتصادی بیشتر میکشاند، یا نخبگان حاکم تصمیم میگیرند برای حفظ ساختار، از او عبور کنند و نظم را بدون او بازسازی کنند.
در حالت نخست، برخورد خارجی و فروپاشی اقتصادی محتملتر میشود، و در حالت دوم، باقیمانده مشروعیت ایدئولوژیک نظام فرو میریزد. آینده نه در واشنگتن که در توان بازیگران داخلی برای مدیریت بحرانهای ناشی از این تناقض رقم خواهد خورد.
در جمعبندی میتوان گفت روند تسلیم جمهوری اسلامی ایران دیگر فرضی سیاسی نیست و به واقعیتی تدریجی تبدیل شده است.
اما پرسش اصلی این است که چه کسی امضای نهایی را بر این واقعیت خواهد زد: خامنهای، جانشین احتمالی او، یا قدرتی بیرونی که با فشار و بحران، آن امضا را تحمیل خواهد کرد؟











