بیاعتمادی نهادی و شکاف طبقاتی در اعدام یاسوج
- Arena Website
- Nov 15, 2025
- 7 min read

در ۲۱ آبان ۱۴۰۳، دکتر مسعود داوودی، متخصص قلب و عروق در شهر یاسوج، مقابل منزل خود هدف حمله محمود انصاری قرار گرفت و جان خود را از دست داد. انگیزه این قتل، اعتقاد راسخ انصاری به نقش پزشک در مرگ برادرش اعلام شد. لازم به ذکر است که کمیسیونهای پزشکی قانونی در مراحل مختلف رسیدگی، هرگونه قصور پزشکی از سوی دکتر داوودی را رسماً رد کرده بودند. پرونده قضایی با سرعت به پیش رفت؛ حکم قصاص نفس توسط دادگاه کیفری صادر و در شهریور ۱۴۰۴ به تأیید دیوان عالی کشور رسید. نهایتاً، در بامداد روز ۲۰ آبان ۱۴۰۴، یک سال پس از وقوع قتل، حکم قصاص محمود انصاری در ملاء عام در یاسوج به اجرا درآمد.
گزارشهای منتشرشده از لحظات اجرای حکم حاکی از آن است که محکوم طناب دار را بوسیده و شخصاً آن را به گردنش آویخته است. اعدام با استفاده از جرثقیل صورت پذیرفت؛ روشی که اغلب منجر به خفگی تدریجی میشود و همواره مورد انتقاد ناظران حقوق بشری به دلیل ماهیت «زجرآور و غیرانسانی» آن بوده است.
این واقعه، در کنار سرعت رسیدگی و اجرای حکم در ملاء عام، نگرانیها درباره امنیت جامعه پزشکی و استانداردهای اجرای مجازات اعدام را مجدداً برجسته ساخته است.
پیامدهای اجتماعی و واکنش جامعه پزشکی پس از اجرای حکم
چند ساعت پس از انتشار تصاویر و خبر اعدام محمود انصاری در شبکههای اجتماعی، واکنشهایی در میان بخشی از کاربران، بهویژه در استان کهگیلویه و بویراحمد، مشاهده شد که مضمون آن تمجید از محکوم بود.
این گروه از کاربران، انصاری را مظلوم یا قهرمان نامیده و عمل او را نوعی عدالت شخصی قلمداد کردند. این واکنشها بلافاصله موجب نگرانی جدی در میان جامعه پزشکی کشور شد.
سازمان نظام پزشکی، با صدور بیانیهای رسمی، نسبت به تقویت این فضای اجتماعی هشدار داد و آن را تهدیدی مستقیم برای امنیت و انگیزه کادر درمان دانست. در بخشی از این بیانیه، صراحتاً عنوان شد: اگر دیگر هیچ پزشکی پایش را به یاسوج نگذاشت، نباید گلهای کنید.

این واکنشها در فضای مجازی، ابعادی فراتر از یک مجازات فردی را آشکار کرد. از دیدگاه تحلیلگران، تمجید بخشی از افکار عمومی از انصاری، او را به نمادی از اعتراض به نابرابریهای ساختاری و بیاعتمادی عمیق به سازوکار رسمی حل اختلافات و اجرای عدالت تبدیل کرده است.
این وضعیت، نشاندهنده شکاف عمیق میان تصورات عمومی از عدالت و روند رسمی قضایی است که میتواند پیامدهای طولانیمدتی بر ارائه خدمات عمومی در مناطق کمتر توسعهیافته داشته باشد.
تحلیل حقوقی و اخلاقی: فراتر از اجرای حکم
واکنشهای اجتماعی، نحوه اجرای حکم و تبعات آن برای کادر درمان، این پرونده را به یک مسئله چندبعدی در حوزههای حقوقی، اخلاقی و اجتماعی تبدیل کرده است.
اعدام در ملأ عام؛ نمایش قدرت قضایی در برابر استانداردهای حقوق بشری
اجرای حکم قصاص در میدان اصلی شهر یاسوج، بهطور سنتی در نظام قضایی ایران، حاوی یک پیام بازدارندگی آشکار بوده و در پروندههایی با حساسیت اجتماعی بالا مورد استفاده قرار میگیرد تا قاطعیت دستگاه قضایی را نشان دهد.
با این حال، شیوه اجرای حکم، بهویژه استفاده از جرثقیل برای آویختن که مورد انتقاد نهادهای حقوق بشری است، پرسشهای جدی را درباره رعایت تناسب مجازات، کرامت انسانی محکوم و انطباق با استانداردهای قضایی بینالمللی مطرح میکند.
پیامدهای اخلاقی و صنفی؛ تهدید اعتماد عمومی به نظام پزشکی
واکنشهای احساسی و قهرمانسازی فرد محکوم در فضای مجازی، به عنوان یک هشدار جدی توسط نظام پزشکی تفسیر شده است.
این سازمان هشدار داده است که اگر فضای حامی خشونت و انتقامجویی علیه پزشکان تقویت شود، ممکن است کادر درمان، بهویژه در مناطق کمبرخوردار نظیر یاسوج، مهاجرت یا ترک خدمت را ترجیح دهند.
این وضعیت میتواند به کاهش دسترسی عمومی به خدمات حیاتی پزشکی منجر شود و بار اخلاقی سنگینی بر دوش جامعه و نهادهای ذیربط خواهد گذاشت.
بازتاب مشکلات ساختاری و احساس بیعدالتی؛ قتل به مثابه پرخاش نمادین علیه سیستم
تحلیلگران بر این باورند که پدیده قهرمانسازی محمود انصاری و حمایت علنی بخشی از افکار عمومی از او، یک دفاع صرف از خشونت نیست، بلکه به مثابه یک پرخاش نمادین و ناشی از بیاعتمادی ساختاری عمیق به نهادهایی است که موظف به تأمین عدالت و نظارت بر خدمات عمومی هستند. این نارضایتی عمومی ریشههای متعددی دارد:
الف. شکاف در اعتماد و بحران ناکارآمدی نظارتی: حس ناکارآمدی ساختاری، درونیترین لایه این بحران است. انگیزه قاتل، ریشه در باور به قصور داشت، حال آنکه این قصور در هیچیک از گزارشهای سهگانه کمیسیونهای پزشکی قانونی تأیید نشد.
این تقابل میان باور شخصی خشمگین و نتیجهٔ تخصصی رسمی، خود نشانهای از سلب مرجعیت نهادهای ناظر است.
بسیاری از مردم، فرآیندهای طولانی و پیچیده برای اثبات قصور پزشکی را نوعی مانع بوروکراتیک میدانند که اغلب به نفع نهاد یا صنف قدرتمند پایان مییابد.
در چنین شرایطی، رأی تبرئه پزشک در نظر عموم، نه به عنوان نتیجهٔ بررسی بیطرفانه، بلکه به عنوان دفاع صنفی تفسیر میشود. این عدم شفافیت، بستر را برای عدالت شخصی فراهم میسازد که افراد حس میکنند آخرین راهکار برای احقاق حقشان، عمل مستقیم و شخصی است.
ب. تصور ناعادلانه بودن و تبعیض طبقاتی در قضاوت: عامل دیگر، تصور نفوذ طبقاتی در سیستم قضایی و اداری است.
در بخشی از افکار عمومی، این باور وجود دارد که افراد دارای موقعیت اجتماعی یا نفوذ مالی (مانند پزشکان متخصص)، در برابر قانون از نوعی مصونیت یا برتری ضمنی برخوردارند.
این تصور منجر به ایجاد یک شکاف عمیق میان عدالت قانونی (آنچه قانون حکم میکند) و عدالت احساسشده (آنچه مردم باور دارند باید رخ دهد) میشود.
در این بستر، حمایت از قاتل، در واقع اعتراض به سیستمی است که در نظر مردم طبقاتی عمل میکند. افکار عمومی، حکم قانونی را نادیده گرفته و اقدام فردی را به عنوان یک واکنش مشروع (اگرچه از مجرای خشونت) به نابرابریهای موجود تلقی میکنند.
ج. تجربههای زیسته از شکاف طبقاتی و پرخاش به نماد قدرت: ریشهٔ نهایی نارضایتی، در تجربههای زیسته از شکاف طبقاتی در حوزه درمان قرار دارد. ساکنان مناطق کمبرخوردار اغلب خود را در برابر نظام درمانی نابرابر مییابند که در آن دسترسی به خدمات باکیفیت و تخصصی دشوار است.
در چنین فضای ملتهبی، پزشک مقتول، فراتر از هویت فردی، به «نماد قدرت، نفوذ و بهرهمندی طبقاتی» تبدیل میشود.

به این ترتیب، اقدام انصاری به یک انتقامگیری نمادین از نابرابریهای ساختاری تبدیل میگردد؛ عملی که هرچند از منظر حقوقی یک جنایت با انگیزه شخصی است، اما از منظر اجتماعی، برای بخشی از مخاطبان به صورت انحرافی به عنوان «پاسخ شخصی به ناکارآمدی ساختار» و راهی برای ابراز خشم متراکم جامعه جلوه میکند.
ریشههای اجتماعی قهرمانسازی قاتل
واکنشهای اجتماعی به این واقعه، نه یک تأیید ساده بر خشونت، بلکه یک نشانگر پیچیده از بحرانهای ساختاری و اجتماعی در سطوح مختلف اعتماد و تعلق است.
۱. همذاتپنداری با ادعای ظلم شخصی: قهرمانسازی قاتل در این سطح ریشه در همذاتپنداری عاطفی با روایت او دارد. در جامعهای که تجربههای زیسته از شکاف عمیق درمانی و عدم دسترسی عادلانه به سلامت فراوان است،
روایت یک فرد که خود را قربانی قصور پزشکی میداند، به راحتی میتواند احساسات عمومی را برانگیزد. از منظر بخشی از افکار عمومی، محکوم به قتل (انصاری) نه صرفاً یک قاتل، بلکه آخرین مدافع حق برادرش است که در مواجهه با یک سیستم بزرگ و نفوذپذیر (جامعه پزشکی)، چارهای جز انتقام شخصی نداشته است.
این روایت، با وجود رد رسمی قصور، در سطح احساسی بیش از حقیقت قضایی پذیرفته میشود و خشونت فردی را به نوعی «مقاومت» نمادین تعبیر میکند.
۲. بیاعتمادی ساختاری به نظام درمان و قضا: محور دوم، به بحران بیاعتمادی نهادی بازمیگردد که موجب سلب مرجعیت از نهادهای رسمی میشود.
در برخی مناطق، باور عمیقی وجود دارد مبنی بر اینکه اشتباهات پزشکی و قصور کادر درمان به دلیل نفوذ و قدرت صنفی، کمتر مورد پیگیری جدی و عادلانه قرار میگیرد.
در این چارچوب ذهنی، نتیجه کمیسیونهای پزشکی قانونی مبنی بر عدم قصور، به عنوان دلیل و مدرک این مصونیت تعبیر میشود، نه یک رأی بیطرفانه. این بیاعتمادی، واکنشهای احساسی شدیدی ایجاد میکند و فرد را ترغیب میکند تا مسیر قانونی را نادیده بگیرد.
حمایت از قاتل، در این فضا، در واقع اعتراض به ناکارآمدی ساختار است که باعث شده فرد برای احقاق حق، دست به عدالت شخصی بزند.
۳. همبستگی محلی یا قومی: سومین عامل، ریشه در ساختارهای اجتماعی خردتر دارد. در مناطقی با ساختارهای اجتماعی قبیلهای، محلی یا خویشاوندی نزدیک (مانند کهگیلویه و بویراحمد)، واکنش جمعی و احساسی به یک واقعه، بیش از هر چیز تحتتأثیر روابط خویشاوندی و تعلقات محلی قرار میگیرد.
در این بافتهای اجتماعی، فرد محکوم، صرفاً یک مجرم نیست؛ او فرزند، برادر، یا همسایهٔ یک طایفه یا منطقه خاص است. این تعلقات، به صورت خودکار، باعث بسیج عاطفی و حمایت جمعی میشود.
این حمایتها غالباً فرد را در موضع «ما»ی مظلوم قرار میدهد که در برابر یک «دیگری» قدرتمند (پزشک/سیستم) قرار گرفته است. این همبستگی محلی، به پدیده قهرمانسازی، رنگی از وفاداری و حمایت قبیلهای/محلی میدهد که شدت واکنشها را بهصورت قابل توجهی افزایش میدهد.
تلاقی خطوط گسل اجتماعی در پرونده یاسوج
اعدام محمود انصاری در یاسوج، یک واقعه ساده برای پایان دادن به یک پرونده قتل نبود؛ بلکه همچون یک نقطه کانونی عمل کرد که در آن، چندین خطگسل عمیق اجتماعی، ساختاری و اخلاقی بهطور همزمان و با حداکثر شدت خود را آشکار ساختند.
این پرونده، آینهای بود که تصویری از نارضایتیهای متراکم جامعه را بازتاب داد:
ناکارآمدی ساختاری در برابر باور شخصی: انگیزهٔ قاتل (باور به قصور پزشکی)، علیرغم رد رسمی توسط نهادهای تخصصی، نشاندهندهٔ بیاعتمادی گسترده به نظام نظارت بر درمان و مراجع قضایی بود.
رأی رسمی در افکار عمومی جایگاهی نداشت و این شکاف میان حقیقت قانونی و ادراک عمومی، به فاجعه انجامید.
بحران امنیت صنفی و اخلاق عمومی: واکنشهای احساسی و قهرمانسازی بخشی از مردم از یک قاتل محکوم، یک هشدار قاطع برای جامعه پزشکی بود.
این حمایت، فضای عمومی را به سویی برد که نظام پزشکی آن را تهدیدی جدی علیه امنیت کادر درمان و عامل مهاجرت متخصصان از مناطق کمبرخوردار دانست؛ وضعیتی که مستقیماً به کاهش دسترسی مردم به خدمات حیاتی منجر میشود.
نماد پرخاش به نابرابری: در نهایت، حمایت مردمی، نشانهای از تنشهای نهفتهٔ ساختاری و طبقاتی بود. انصاری برای این طیف از جامعه، نماد «مظلومی» شد که ناچار به اجرای عدالت شخصی در برابر یک سیستم ناعادلانه و نفوذپذیر شد.
این حادثه، لزوم گفتوگوی جدی و فوری در مورد امنیت فیزیکی پزشکان، شفافیت و پاسخگویی خدمات درمانی و کارآمدی و بیطرفی روندهای قضایی را بیش از هر زمان دیگری برجسته میکند.
اگر این خطوط گسل نادیده گرفته شوند و بیاعتمادی نهادی ترمیم نشود، تنشهای نهفته میتوانند در آینده به بحرانهای گستردهتر و غیرقابل کنترلتر منجر شوند.











