تحلیل ساختاریِ به خشونت گراییدن اعتراضات در لرستان
- Arena Website
- Jan 4
- 8 min read

بروز خشونت در کنشهای جمعی، اغلب با تبیینهای تقلیلگرایانه و تکعاملی نظیر فرهنگ محلی یا هیجانات تودهای توصیف میشود؛ اما تداوم و شدت رادیکالیسم در اعتراضات شهری لرستان، حکایت از منطقی عمیقتر و ساختاری دارد. این یادداشت با عبور از پیشفرضهای رایج، بر این گزارهی مرکزی استوار است که خشونت در این جغرافیا، نه یک انتخاب فرهنگی، بلکه پیامد اجتنابناپذیرِ همزمانیِ پنج لایه انسداد است که هرگونه مسیر مسالمتآمیز برای بقای اعتراض را مسدود کردهاند. در واقع، اعتراض در لرستان از همان لحظهی آغاز، در وضعیتی قرار میگیرد که فاقد خروجی نهادی است.
با تکیه بر سنتهای نظری کنش جمعی (تیلی)، رادیکالیزاسیون (دلاپورتا) و تولید فضا (لوفور)، نشان دادە می شود که چگونه تخریب نهادهای واسط، سرکوب زودهنگام فاز هنجارسازی، شکست در ترجمانِ سیاسی خشم، جبرِ کالبدی معماری شهر و در نهایت جریحهدار شدن کرامت انسانی، زنجیرهای علّی را پدید آوردهاند که اعتراض را به دالانِ اجباری خشونت سوق میدهد.
در این چارچوب، خشونت نه یک کنش افراطی، بلکه آخرین زبانِ کارکردی جامعهای است که تمامی مجاریِ گفتمانِ مدنی را بهروی خود بسته میبیند. مقالهی حاضر تلاش میکند تا با کالبدشکافی این انسدادها، از منطقی پرده بردارد که در آن «منطق جنگ» جایگزین «زمانِ سیاست» شده است.
انسداد نهادی: اعتراض بدون مسیر خروج
در چارچوب نظریهی کنش جمعی، نظامهای سیاسی پایدار متکی بر ساختار فرصت سیاسی و وجود نهادهای واسطی هستند که همچون ضربهگیر عمل میکنند،
اما در لرستان این حلقههای واسط دچار فرسایش و انسداد شدهاند؛ در سطح صنفی، تشکلهایی که باید نمایندهی کشاورزان، کارگران و معلمان باشند یا به حاشیه رانده شدهاند یا به نهادهای شبهدولتی تغییر ماهیت دادهاند.
بهنحوی که برای کشاورز پلدختری یا کارگر دورودی، فقدان اتحادیهی مستقل برای پیگیری حقآبه یا دستمزد، خیابان را به تنها فضای ابراز وجود بدل میکند، و در سطح نمایندگی نیز تقلیل نقش مجلس و شوراها به کارگزاری اجرایی یا توزیع رانت، پیوند ارگانیک میان «رأی» و «مطالبه» را گسسته و این احساس را ایجاد کرده که نمایندهی رسمی زبان جامعه در ساختار قدرت نیست.
در چنین بستری، پدیدار اعتراضِ بنبستدار شکل میگیرد که در آن کنشگر میان سکوت ذلتبار و «فریاد رادیکال» محصور میشود و با انسداد چانهزنی و فقدان میز مذاکره، مطالبه از همان آغاز به کنشی برای «تسخیر فضا» بدل میگردد.
زیرا در غیاب نهادهای واسطی که مشروعیت را بسنجند، هزینهی مسالمت نادیدهگرفتهشدن مداوم از هزینهی خشونت سنگینتر ارزیابی میشود؛ از اینرو خشونت نه بهمثابه واکنشی روانشناختی، بلکه بهعنوان کنشی کارکردی و آخرین زبانِ ممکن ظهور میکند که هم کارکرد رسانهایِ شکستن سکوت مرکز نسبت به بحران پیرامون را دارد و هم تلاشی برای تغییر موازنهی قوا در شرایطی است که بیانیهها و مطالبات مکتوب نادیده گرفته میشوند.
در نهایت، انسداد نهادی لرستان معترضان را در تنگنای بقا قرار داده و برخلاف کلانشهرهایی که اعتراض میتواند در لایههای مختلف رسانهای و مدنی توزیع و تعدیل شود، برخورد مستقیم با دیوار سخت دولت و فقدان ضربهگیرهای مدنی، جرقهای انفجاری میآفریند.
در نتیجە کنش مدنی به خشونت شهری سوق پیدا میکند، بهگونهای که گزارهی نهایی روشن است:
خشونت در لرستان نه محصول کمبود فرهنگ مدنی، بلکه پیامد فقدان زیرساخت مدنی و تخریب نهادهای واسط است که مسیرهای مسالمتآمیز تخلیهی بحران را مسدود کرده و جامعه را به رادیکالیسم ساختاری رانده است.
سرکوب زودهنگام و فروپاشی هنجارسازی مدنی
در تحلیل فرآیندی رادیکالیزاسیون، استدلال ایناست که اعتراضات در ساعتهای اولیه نیاز به فضایی برای هنجارسازی داخلی دارند تا کنشگران بتوانند مرزهای میان کنش مدنی و تخریب را ترسیم کنند.
اما در لرستان، الگوی مداخلهی پیشدستانه و سرکوب زودهنگام، این چرخه را در نطفه خفه کرد و با حذفِ فاز هنجارسازی، اعتراض را از یک پدیدهی اجتماعی به یک رویارویی صرفاً فیزیکی تقلیل داد.
طبق یافتههای کریستین داونپورت، وقتی ماشین سرکوب پیش از تبلور هویت مدنیِ تجمع وارد عمل میشود، «زبان پلیسی» با تحمیل یک وضعیت اضطراری، هرگونه امکانِ میانجیگری یا ابراز مطالبهی سیاسی را ناممکن ساخته و کنشگر را در وضعیتی قرار میدهد که عقبنشینی در آن نه یک انتخاب تاکتیک، بلکه به معنای تسلیم مطلق ادراک میشود.
در چنین اتمسفری، کدگذاری سریعِ اعتراض در چارچوبهای امنیتی و سختافزاری، باعث فروپاشی منطقِ کنش مدنی مشروع شده و با بستن مسیرهای گذار به گفتگو، تنها گزینهی باقیمانده برای معترضی که پیوند خود را با ساختار سیاسی گسسته میبیند، توسل به رادیکالیسم تهاجمی به مثابه تنها فرمِ بقا در فضای عمومی است.
در حقیقت، سرکوب زودهنگام در لرستان با نابود کردن زمانِ سیاست، فضا را برای سلطهی مطلق منطقِ جنگ مهیا کرد و اعتراض را پیش از آنکه بتواند شکلی مدنی به خود بگیرد، به مداری از خشونتِ واکنشی پرتاب نمود.
انسداد ارتباطی: وقتی بدن جای زبان را میگیرد
در چارچوب نظریهی بسیج منابع، موفقیت و مهارِ تنش در یک جنبش اجتماعی منوط به وجود زیرساختهای ارتباطی است که بتوانند «خشم خام» را به «زبانِ چانهزنی» ترجمه کنند.
اما در جغرافیای اعتراضی لرستان، بهدلیل تخریب سیستماتیک نهادهای میانجی و فقدان سخنگویان رسمی، نوعی لالیِ سیاسی بر فضا حاکم شده که پیوند میان مطالبه و قدرت را قطع کرده است.
این شکست ارتباطی باعث گردید تا در نبودِ روایتی منسجم و سازوکارهای بیانی، بدنِ معترض به تنها رسانهی باقیمانده برای ابرازِ حضور تبدیل شود.
در واقع، هنگامی که خشم اجتماعی از امکانِ تبدیلشدن به «واژگان سیاسی» محروم میگردد، کنشگر ناگزیر میشود از طریق تقابل فیزیکی، بستن معابر یا درگیری مستقیم، پیام خود را به ساختارِ ناشنوا تحمیل کند.
در این وضعیت، خشونت دیگر نه یک کنش صرفاً تخریبی، بلکه شکلی از ارتباطِ رادیکال و آخرین ابزارِ بیانی در برابر انسداد گفتمانی است که در غیاب زبانِ سیاست، بدنِ درگیر در میدان به تنها نمادِ اعتراض و یگانه راهِ «اثرگذاری بر رقیب» بدل میشود.
بدینسان، خشونت در اعتراضات لرستان نه محصولِ ترجیحِ کنشگران، بلکه نتیجهی مستقیمِ فرآیندی است که در آن سلبِ امکانِ سخنگفتن، راهی جز «سخنگفتن با بدن» و تقابلِ سخت باقی نگذاشته است.
انسداد فضایی: نقش معماری شهری در تشدید خشونت
در تحلیل هانری لوفور از تولید فضا، فضا نه صرفاً یک ظرف خنثی برای کنش، بلکه ابزاری فعال است که میتواند رفتارهای اجتماعی را تحمیل یا منع کند.
در لرستان، معماری بنبستگونهی شهرهای اصلی که محصولِ جغرافیای درهای و توسعهی شهری نامتوازن است، به مثابه یک تلهی فضایی عمل میکند.
خیابانهای کمعرض و میادین محصوری که توسط بافت صخرهای یا بنبستهای کالبدی احاطه شدهاند، امکانِ هرگونه عقبنشینی استراتژیک یا پراکندگی آرام جمعیت را سلب می کند.
این فضا کنشگران و نیروهای مقابل را در وضعیتی قرار میدهند که تماس فیزیکی در آن نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ تحمیلشده توسط محیط است. در چنین هندسهای، منطقِ فضا مانع از مدیریت نرمِ جمعیت شده و کوچکترین اصطکاک را به دلیل فقدان «فضای گریز»، به یک تقابلِ سخت و اجتنابناپذیر بدل میسازد.
در واقع، در شهرهایی با این ویژگیهای توپوگرافیک، اعتراضات حتی با آغاز مسالمتآمیز، به دلیل «جبرِ کالبدی» و نبودِ فضاهای بازِ تعدیلکننده، به سرعت به سمت رادیکالیسم سوق مییابند؛ چرا که معماریِ شهر امکانِ فاصلهگذاری ایمن را از بین برده و هرگونه حرکت جمعی را به یک رویاروییِ «صفر و صد» در فضای بنبست تبدیل میکند.
بدینسان، خشونت در لرستان پیش از آنکه در ذهن معترض شکل بگیرد، در «منطق صلبِ معابر» و بنبستهای معماری آن تعبیه شده است.
گذار معنایی: از مطالبهی اقتصادی به دفاع از کرامت
در تحلیل فرآیندی اعتراضات، نقطه عطف رادیکالیسم زمانی رخ میدهد که کنش جمعی از ساحتِ مطالبات ابزاری (Instrumental)، مانند معیشت و اقتصاد، فراتر رفته و به ساحتِ هویت و کرامت (Dignity) وارد شود.
در لرستان، مداخلههای تند و رفتارهای تحقیرآمیز در نخستین ساعات تجمع، باعث شد تا معترضان نه صرفاً بهعنوان مطالبهگر، بلکه بهعنوان سوژههای مورد تعرض قرار گرفته تغییر جایگاه دهند.
طبق استدلال دلاپورتا، هنگامی که برخورد سختافزاری با کرامت فردی و جمعیِ کنشگر گره میخورد، عقبنشینی دیگر یک تصمیم تاکتیکی برای حفظ بقا نیست، بلکه در ناخودآگاه جمعی به مثابه پذیرش ذلت و تثبیت تحقیر ادراک میشود.
در این اتمسفر، خشونت با تغییر کارکرد، از یک کنش تخریبی به یک مکانیسم دفاعی اخلاقی برای اعادهی حیثیت بدل میگردد؛ به گونهای که کنشگر رادیکالیسم را تنها راهِ بازپسگیری شأنِ پایمالشدهی خود میبیند.
از این مرحله به بعد، ابزارهای کلاسیک مدیریت بحران، نظیر وعدههای اقتصادی یا مذاکرات رفاهی، کارایی خود را از دست میدهند، چرا که موضوع دعوا دیگر نه «نان»، بلکه «جان و جهانِ حیثیتی» معترض است.
این گذارِ معنایی، اعتراض را به وضعیتی انفجاری و بازگشتناپذیر میرساند که در آن خشونت، مشروعیتِ اخلاقی خود را از لزومِ صیانت از کرامت در برابر قدرتِ سرکوبگر وام میگیرد.
زنجیرهی علّی گذار شتابزده به خشونت
تبیین نهایی این گذار شتابزده بر این منطق استوار است که قدرت توضیحی این مدل نه در تحلیل مجزای عوامل، بلکه در تلاقی سیستماتیک آنها نهفته است.
در واقع، هنگامی که انسداد نهادی هرگونه امید به اصلاح را از میان میبرد، سرکوب زودهنگام جرقهی اولیه را به یک حریق تبدیل میکند.
در این میان، شکست ارتباطی باعث میشود که کنشگر نتواند خشم خود را در قالب کلمات صورتبندی کند و همزمان معماری فضایی شهر، او را در یک تنگنای فیزیکی با نیروی مقابل قرار میدهد.
لایهی نهایی و پیونددهندهی این زنجیره، «جریحهدار شدن کرامت» است که به این فرآیند مکانیکی، یک سوخت عاطفی و اخلاقی تزریق میکند؛ بهگونهای که خشونت دیگر نه یک انتخاب، بلکه به یک ضرورت وجودی برای اعادهی شأن پایمالشده بدل میشود.
این پنج عامل در همپوشانی با یکدیگر، وضعیتی را خلق میکنند که در آن تمامی مسیرهای جایگزینِ مسالمتآمیز مسدود شده و اعتراض در یک «دالان اجباری رادیکالیسم» قرار میگیرد.
بنابراین، خشونت در لرستان را باید پیامدِ ناگزیرِ ساختاری دانست که در آن دولت با بستنِ تمامی دریچههای تخلیهی مدنی، عملاً جامعه را به سمت تقابل سخت رانده است؛ وضعیتی که در آن همزمانی این انسدادها، احتمال وقوع صلح را به صفر نزدیک و ضریب اصطکاک خونین را به حداکثر رساند.
نتیجهگیری
تحلیل نهایی نشان میدهد که خشونت در اعتراضات لرستان، نه یک خصلت فرهنگی و نه یک عارضهی روانشناختی، بلکه یک ضرورت ساختاری است که در غیاب مسیرهای مدنی بر جامعه تحمیل شده است.
هنگامی که یک نظام سیاسی تمامی ضربهگیرهای میانجی و مجاری تنفسیِ مطالبهگری را مسدود میکند، در حقیقت کنشگران را به سمتی سوق میدهد که در آن، رادیکالیسم به تنها فرمِ ممکن برای بقا و دیدهشدن تبدیل میشود.
در این میان، رویکردهای صرفاً امنیتی با تمرکز بر معلول به جای علت، نهتنها ثبات پایدار ایجاد نمیکنند، بلکه با جریحهدار کردن کرامت جمعی و افزایش کینههای فروخورده، تنها جرقهی بحران بعدی را مهیبتر میسازند.
در شرایطی که هستهی سخت قدرت با بستن تمامی مجاری مدنی و تخریب نهادهای واسط، ارادهای برای جراحی ساختاری ندارد، برونرفت از چرخهی فرسایندهی انفجار-سرکوب تنها از مسیر بازتعریف فاعلیتِ جامعه میگذرد.
در غیاب تدبیر حکومتی، گذار از این وضعیت مستلزم سه دگردیسی در استراتژی کنشگران است:
شبکهسازی موازی و خود-سازمانده: در پاسخ به «انسداد نهادی»، جامعه ناگزیر از خلق هستههای همبستگی محلی و صنفی مستقل است.
این ساختارها نه به دنبال کسب مشروعیت از قدرت، بلکه به دنبال پیوند زدن مطالبات پراکنده (از حقآبه تا معیشت) و تبدیل آنها به یک «قدرتِ سازمانیافته» هستند تا امکان سرکوب زودهنگام و اتمیزه کردن معترضان سلب شود.
تولید روایت و شکستن لالیِ سیاسی: برای عبور از «انسداد ارتباطی»، کنش جمعی باید از ساحتِ صرفاً فیزیکی به ساحتِ «مقاومت هوشمند» نقل مکان کند.
این یعنی جایگزینی «شورشِ بدن» با ابزارهایی همچون اعتصابات هدفمند و نافرمانیهای مدنیِ گسترده که منطقِ جنگیِ حاکمیت را خنثی کرده و ابتکار عملِ رسانهای را به جامعه بازمیگرداند.
بازپسگیری فضا و کرامت: در برابر انسداد فضایی و تلههای معماری شهری، راهبرد جامعه نه گرفتار شدن در بنبستهای کالبدی، بلکه استفاده از «سیالیت» و کنشهای نامتقارن است.
در این لایه، «کرامت انسانی» دیگر نه یک نقطه ضعف برای جریحهدار شدن، بلکه به موتور محرکِ «مشروعیتزدایی اخلاقی» از قدرت بدل میشود.
بدون این بازآراییِ ساختاری از سوی جامعه، لرستان در چرخهی تکرار شوندهی «انسداد-انفجار» باقی خواهد ماند. اگر حاکمیت تمامی دریچههای تخلیه مدنی را مسدود کرده است، این جامعه است که باید با ایجاد زیرساختهای مستقل، خود را از دالان اجباری رادیکالیسم خارج کرده و مطالبه را نه به مثابه یک خواهش، بلکه به عنوان یک «واقعیتِ سیاسیِ تغییرناپذیر» بر ساختار تحمیل کند.
هرگونه آرامش موقت بدون این سازماندهی، تنها نقابی بر گسلهای عمیقی است که در آیندهای نزدیک، با شدتی مضاعف فعال خواهند شد.











