تقاطع ایران و گرینلند در اسناد استراتژیک آمریکا
- Arena Website
- 4 hours ago
- 6 min read

نصرالله لشنی
اسناد استراتژیک دفاعی و امنیتی ایالات متحده در فاصلهی سالهای ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۶ – از جمله National Defense Strategy 2022، راهبرد قطب شمال وزارت دفاع آمریکا (DoD Arctic Strategy)، اسناد برنامهریزی دفاعی پنتاگون و گزارشهای نهادهایی چون RAND و CSIS، همگی بر یک تغییر جهت بنیادین در دکترین امنیت ملی آمریکا دلالت دارند. این تغییر جهت، صرفاً یک اصلاح تاکتیکی یا واکنش مقطعی به بحرانهای روز نیست، بلکه بازتاب یک دگرگونی ساختاری در درک تهدید، تعریف منافع حیاتی و بازچینی جغرافیای اولویتهای امنیتی ایالات متحده است. در این چارچوب، تمرکز از مدیریت بحرانهای دوردست و پرهزینه به سمت دفاع از سرزمین آمریکا (Homeland Defense) و رقابت ساختاری با قدرتهای بزرگ، بهویژه چین و در مرتبهای پایینتر روسیه ، جابهجا شده است.
در منطق جدید استراتژی ایالات متحدە آمریکا، تهدید نه بر اساس میزان خشونت یا بیثباتی منطقهای، بلکه بر مبنای توان بالقوه برای ضربهزدن مستقیم به سرزمین، زیرساختها، سامانههای حیاتی و برتری فناورانه آمریکا سنجیده میشود.
از این منظر، میتوان از یک بازتعریف سلسلهمراتب تهدیدها سخن گفت که پیامدهای آن بهطور مستقیم در سیاست آمریکا نسبت به اروپا، خاورمیانه و بهویژه مناطق کلیدی ژئوپلیتیک مانند قطب شمال و گرینلند بازتاب یافته است.
بر اساس این اسناد و تحلیلهای مکمل اولویت نخست، دفاع از خاک آمریکا، زیرساختهای حیاتی، شبکههای انرژی، ارتباطات، فضا، و سامانههای هشدار زودهنگام در برابر تهدیدات موشکی، سایبری و فناورانهی قدرتهای بزرگ است؛ اروپا دیگر کانون اصلی سرمایهگذاری امنیتی مستقیم آمریکا تلقی نمیشود و مسئولیت امنیتی آن، در امتداد گفتمان «تقسیم بار» (Burden Sharing)، بیش از گذشته به ناتو و دولتهای اروپایی واگذار میگردد.
از سوی دیگر، در خاورمیانه، راهبرد غالب کاهش حضور مستقیم نظامی، پرهیز از جنگهای فرسایشی و تکیه بر شرکای منطقهای برای مدیریت بحرانهاست.
تهدیدهای این منطقه همچنان مهم تلقی میشوند، اما در سطحی پایینتر از تهدیدهایی قرار میگیرند که بهطور مستقیم امنیت سرزمینی آمریکا را هدف میگیرند.
این چرخش راهبردی، پیششرط فهم سیاستهای ایالات متحده آمریکا در قبال گرینلند و قطب شمال بودە و نشان میدهد که توجه فزاینده به این منطقه نه یک واکنش احساسی یا مقطعی، بلکه بخشی از یک برنامه امنیتی بلندمدت و ساختاری است.
گرینلند به دلیل موقعیت جغرافیایی منحصربهفرد خود، در دههی اخیر به یکی از نقاط کانونی رقابت ژئوپلیتیک میان ایالات متحده، روسیه و چین تبدیل شده است.
این جزیره در امتداد کوتاهترین مسیرهای هوایی و موشکی میان آمریکای شمالی و اروپا قرار دارد و نقشی حیاتی در معماری هشدار زودهنگام، سامانههای راداری و دفاع موشکی آمریکا ایفا میکند؛ نقشی که از دوران جنگ سرد تاکنون وجود داشته، اما با تحول ماهیت تهدیدات موشکی، فضایی و هایپرسونیک، اهمیت آن بهطور کیفی افزایش یافته است.
افزون بر این، ذوب تدریجی یخهای قطبی مسیرهای جدید دریایی را در قطب شمال فعال کرده و دسترسی به منابع طبیعی ارزشمند، از جمله عناصر نادر خاکی، اورانیوم و منابع انرژی بالقوه، را تسهیل نموده است.
گزارشهای نهادهای پژوهشی غربی بهروشنی تأکید دارند که این تحولات، قطب شمال را از یک حاشیهی ژئوپلیتیک کماهمیت به یک فضای رقابتی فعال و در حال امنیتیشدن میان قدرتهای بزرگ تبدیل کرده است.
از منظر ایالات متحده، کنترل و تثبیت حضور در گرینلند به معنای تقویت بازدارندگی راهبردی در برابر روسیه در جناح شمالی؛ جلوگیری از نفوذ اقتصادی، فناورانه و زیرساختی چین در قطب شمال، بهویژه در حوزهی عناصر نادر خاکی و زیرساختهای بندری و ارتباطی و تضمین برتری اطلاعاتی، راداری و نظامی آمریکا در یکی از حساسترین گلوگاههای ژئوپلیتیک قرن بیستویکم است.
بدینترتیب، گرینلند نه بهعنوان یک مسئلهی حاشیهای یا موضوعی صرفاً اقتصادی، بلکه بهعنوان بخشی از اولویتهای ساختاری امنیت ملی آمریکا تعریف میشود؛ اولویتی که جایگاهی فراتر از بحرانهای منطقهای کوتاهمدت دارد.
در گفتمان امنیتی آمریکا، گرینلند بهعنوان یک ضرورت امنیت ملی و مؤلفهای از دفاع سرزمینی آمریکا تعریف میشود، نه یک موضوع نمادین یا صرفاً اقتصادی؛ لذا مخالفتها و حساسیتهای اروپایی، بهویژه از سوی دانمارک، بهمثابه مانعی سیاسی در برابر تحقق اهداف راهبردی آمریکا تلقی میگردد. ا
زاینروست که استفاده از ابزارهای سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک، از فشارهای نرم تا اهرمهای سختتر، بهعنوان گزینههای مشروع برای تثبیت نفوذ آمریکا مورد بحث قرار میگیرد.
حتی طرح گزینههای افراطیتر در برخی محافل رسانهای یا تحلیلی، فارغ از میزان واقعگرایی آنها، خود بیانگر سطح بالای اهمیت گرینلند در تخیل و محاسبه راهبردی آمریکا است.
جایگاه ایران در چارچوب راهبردی آمریکا
در اسناد راهبردی دفاعی آمریکا، ایران بهعنوان یک تهدید مهم منطقهای در خاورمیانه شناسایی میشود که میتواند ثبات متحدان آمریکا، امنیت انرژی و نظم منطقهای را به چالش بکشد.
با این حال، در منطق سلسلهمراتبی این اسناد، تمرکز اصلی بر رقابت ساختاری با چین و دفاع از سرزمین آمریکا باقی میماند.
به همین دلیل، سیاست آمریکا در قبال ایران عمدتاً در سطح مدیریت تهدید، بازدارندگی منطقهای، مهار نفوذ و استفاده از ائتلافها و شرکای محلی تعریف میشود، نه بهعنوان محور اصلی سرمایهگذاری راهبردی بلندمدت.
این رویکرد با کاهش حضور مستقیم نظامی آمریکا در خاورمیانه، پرهیز از جنگهای پرهزینه جدید و انتقال بار امنیتی به بازیگران منطقهای همراستا است.
ایران در این چارچوب، تهدیدی است که باید کنترل شود، نه مسئلهای که معماری کلان امنیت ملی آمریکا حول آن بازطراحی گردد.
در پرتو این چارچوب تحلیلی، میتوان استدلالی مستحکمتر ارائه داد مبنی بر اینکه فشارهای ساختاری و تغییر آرایش نظامی آمریکا در منطقه، از جمله اعزام ناوگروههای ضربتی، زیردریاییهای کلاس اوهایو و بمبافکنهای استراتژیک به حوزه مسئولیت سنتکام، صرفاً واکنشی خطی به تهدیدات منطقهای نیستند.
این تحرکات، در کنار تهدید به تعرفههای تجاری، تشکیک در تعهدات امنیتی و اعمال فشار سیاسی بر متحدان، بخشی از یک منطق راهبردی گستردهتر و ساختاری بهشمار میآیند که با بازتعریف اولویتهای امنیت ملی آمریکا همخوان است.
در این منطق راهبردی، گرینلند در قلب رقابت ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ قرار دارد و بهعنوان یکی از گلوگاههای حیاتی امنیت سرزمینی آمریکا تعریف میشود؛ اروپا از منظر واشنگتن بیش از گذشته بهعنوان شریکی مسئولپذیر، خوداتکا و متعهد به تأمین امنیت خود بازتعریف میشود، نه بازیگری که بهطور پیشفرض بر چتر امنیتی ایالات متحده تکیه کند؛ و مدیریت تهدیدهایی چون ایران در سطح تاکتیکی و منطقهای باقی میماند و تابعی از اولویتهای کلانتر، بهویژه رقابت با چین و روسیه، است.
برهمین اساس، تغییر آرایش نظامی اخیر آمریکا در خاورمیانه و حتی تهدید به اقدام نظامی علیه ایران باید تحلیل شود.
این تهدیدها بیش از آنکه نشاندهندهی تصمیم قطعی برای ورود به یک جنگ پرهزینه جدید باشند، کارکردی بازدارنده، کنترلی و تنظیمکننده دارند.
واشنگتن با ایجاد فضای «آستانهی جنگ» حول محور ایران، از این بحران بهعنوان یک اهرم فشار ژئوپلیتیک بر اروپا استفاده میکند؛ اهرمی که هدف آن کاهش مقاومت اروپا در برابر اهداف حیاتیتر آمریکا، از جمله تثبیت نفوذ راهبردی در گرینلند و قطب شمال است.
انتشار پیام خصوصی مکرون به ترامپ در ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶ – که در آن تصریح شده بود: «دوست من، ما در سوریه کاملاً همسو هستیم. ما میتوانیم کارهای بزرگی در مورد ایران انجام دهیم. [اما] من نمیفهمم در مورد گرینلند چه کار داری میکنی» – بهوضوح نشان میدهد که رهبران اروپا برای منصرف کردن ترامپ از گرینلند به او پیشنهاداتی در مورد انجام کارهای بزرگ در ایران میدهند.
اما ترامپ خوب میداند که چگونه از ایران بهعنوان ابزار فشار بر اروپا استفاده کند؛ او نمیخواهد با اروپاییها در انجام کارهای بزرگ در ایران مشارکت کند، بلکه میخواهد از ایران بهعنوان اهرم فشار علیه اروپا به نفع کوتاه آمدن در مورد گرینلند استفاده کند.
مروری بر پیامدهای منفی یک حملهی احتمالی آمریکا به ایران، از جمله افزایش شدید قیمت نفت و انرژی در بازارهای جهانی، اختلال در زنجیرههای تأمین، بیثباتی گسترده منطقهای و شکلگیری موجهای جدید بحران پناهندگی چندمیلیونی بهسوی اروپا، نشان میدهد که چنین سناریویی با منافع راهبردی بلندمدت آمریکا و متحدانش همخوانی ندارد.
همین ملاحظات، وزن تحلیلی فرضیهی «کارکرد تاکتیکی تهدید» برای فشار بر اروپا را نسبت به فرضیهی «تصمیم راهبردی برای جنگ» تقویت میکند.
بررسی اسناد راهبردی اخیر ایالات متحده نشان میدهد که سیاست دفاعی و امنیتی این کشور بهطور فزایندهای بر دفاع از سرزمین آمریکا و رقابت ساختاری با قدرتهای بزرگ متمرکز شده است.
در این چارچوب، گرینلند بهعنوان یکی از گرههای کلیدی ژئوپلیتیک قرن بیستویکم، جایگاهی برجسته در اولویتهای بلندمدت آمریکا یافته است، واشنگتن از مجموعهای از ابزارهای سیاسی، نظامی و اقتصادی ، از جمله ایجاد و مدیریت تهدیدات پیرامونی برای اروپا در خاورمیانه، برای تثبیت نفوذ راهبردی خود در این منطقه استفاده میکند.
در مقابل، ایران و دیگر تهدیدهای خاورمیانهای در سطح مدیریت تهدیدهای منطقهای و بهعنوان اهرم امتیازگیری باقی میمانند و به محور اصلی راهبرد امنیت ملی آمریکا تبدیل نمیشوند.
بازداشت نیکلاس مادورو نیز در همین چارچوب استراتژیک باید تحلیل شود. این اقدام در سطحی عمیقتر، بخشی از منطق فشار همزمان بر چین و روسیه و نیز ترجمان عملی تغییر جهت راهبردی آمریکا از مناطق دوردست به پیرامون جغرافیایی خود است.
ونزوئلا نهتنها یکی از گرههای مهم امنیت انرژی جهانی و اروپا محسوب میشود، بلکه در سالهای اخیر به یکی از میدانهای نفوذ فعال چین و روسیه در نیمکره غربی بدل شده بود؛ از سرمایهگذاریهای انرژی و زیرساختی چین گرفته تا همکاریهای امنیتی و نظامی روسیه.
فعالسازی یا تشدید پرونده مادورو، در این معنا، مستقیماً پیام بازدارندهای به پکن و مسکو ارسال میکند مبنی بر اینکه آمریکا در چارچوب رقابت قدرتهای بزرگ، خطوط قرمز خود را در حیاط خلوت ژئوپلیتیک خویش با جدیت بیشتری اعمال خواهد کرد.
از این منظر، پرونده مادورو را میتوان بخشی از الگوی کلانتر بازتمرکز راهبردی آمریکا دانست که در آن، بهجای تمرکز فرسایشی بر بحرانهای دوردستی چون خاورمیانه، اولویت به تثبیت هژمونی امنیتی و سیاسی در پیرامون جغرافیایی ایالات متحده – از آمریکای لاتین تا قطب شمال – داده میشود.
در این چارچوب، آمریکای لاتین، گرینلند و قطب شمال همگی به اجزای یک منطق واحد بدل میشوند؛ مهار پیشدستانه نفوذ چین و روسیه در فضاهایی که مستقیماً با امنیت سرزمینی، انرژی و عمق راهبردی آمریکا پیوند دارند.
بازداشت مادورو، همانند تهدیدهای کنترلشده علیه ایران، بیش از آنکه نشانهی بازگشت به مداخلهگری کلاسیک باشد، بیانگر استفادهی هدفمند از اهرمهای حقوقی، اقتصادی و امنیتی برای بازچینی نظم ژئوپلیتیک به نفع اولویتهای جدید واشنگتن است. اولویتهای جدیدی که خاورمیانه، و ایران، جزیی از آن نیست.











