تنگە هرمز: ازگلوگاه انرژی تا بحران ساختاری نظم جهانی
- 38 minutes ago
- 5 min read

شیلان سقزی
بحران جاری در تنگه هرمز، که با حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به زیرساختهای ایران آغاز شدە است را نمیتوان به سطح یک منازعه منطقهای یا اختلالی موقت در بازار انرژی فروکاست. این رخداد، در واقع لحظهای است که در آن منطق پنهان نظم جهانی، بهشکلی فشرده و عریان آشکار میشود. جهانیسازی طی دهههای اخیر خود را بهعنوان نظمی مبتنی بر کارآمدی، سرعت و اتصال بیوقفه معرفی کرده بود، اما این اتصال، نه بر پایه ثبات، بلکه بر شبکهای از وابستگیهای شکننده بنا شده است؛ وابستگیهایی که در شرایط بحران، بهجای تضمین پایداری، به کانالهای انتقال اختلال بدل میشوند.
آنچه کە در برههە کنونی در تنگە هرمز روی میدهد، نشان میدهد که چگونه کنترل مسیرها و جریانها، و نه فقط منابع، به هسته اصلی قدرت در نظام معاصر تبدیل شده است. از این منظر، بحران تنگە هرمز بیش از آنکه درباره نفت باشد، درباره ساختاری است که حیات خود را به گردش بیوقفه وابسته کرده، اما ابزارهای کافی برای مدیریت اختلال در این گردش را در اختیار ندارد.
وضعیت کنونی، لحظهای است که در آن، بنیانهای مادی نظم جهانی، نظمی که بر جریان بیوقفه انرژی، کالا و سرمایه استوار است، در برابر چشم همگان ترک برمیدارد.
این بحران، بیش از آنکه درباره «کنترل یک آبراه» باشد، درباره شکنندگی سیستمی است که خود را بهعنوان جهانیسازیِ کارآمد و بیاصطکاک معرفی میکرد، اما در عمل به شبکهای از گلوگاههای آسیبپذیر وابسته است.
آغاز این وضعیت به تشدید تنشهای نظامی در پی حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ٩ اسفند ١٤٠٤ ( ٢٨ فوریه ٢٠٢٦ ) و پاسخ متقابل ایران بازمیگردد که بهسرعت از سطح درگیری نظامی به سطح اختلال در «گردش جهانی» ارتقا یافت.
در اینجا، مسئله نه صرفاً جنگ، بلکه تبدیل شدن جنگ به ابزار تنظیم جریانهاست؛ کاهش تردد، افزایش هزینه و در نهایت، تعلیق موقت یکی از حیاتیترین مسیرهای انتقال انرژی جهان.
تغییر پارادایم در اقتصاد سیاسی بحران
برای فهم عمق این رخداد، میتوان از نگاه کلاسیک که بر «تولید» تمرکز دارد فاصله گرفت و به «گردش» بهعنوان محور اصلی سرمایهداری معاصر توجه کرد. در این نظام، قدرت نه فقط در مالکیت منابع، بلکه در کنترل مسیرها، زمانبندی انتقال و امنیت شبکههای لجستیکی نهفته است.
تنگه هرمز در این چارچوب، یک گرەگاە حیاتی است که اختلال در آن میتواند کل بدن اقتصاد جهانی را فلج کند. افزایش ناگهانی قیمت نفت و گاز در روزهای نخست بحران، بیش از آنکه بازتاب کمبود واقعی باشد، بیانگر ورود عنصر جدید هزینە عدم اطمینان به قیمتهاست.
این همان چیزی است که میتوان آن را شکنندگی اولیەای نامید که نه برای کمبود، بلکه برای احتمال فروپاشی نظم جریان پرداخت میشود.
این هزینه از سه مسیر کلیدی منتقل میشود، بیمه و کشتیرانی، که در آن تصمیم برای عبور یا توقف عملاً به یک محاسبه ریسک بدل میشود. بازار انرژی، که در آن نااطمینانی بهصورت مستقیم در قیمتها جذب میشود. نظام مالی و تحریمها نیز در جریان این روند،حتی در صورت امکان فیزیکی انتقال، تداوم تجارت را مسدود میکنند.
در این بحران، زیرساختهای لجستیکی دیگر بستر خنثای تجارت نیستند، بلکه خود به ابزار جنگ تبدیل شدهاند. «بستن» تنگه، در عمل به معنای توقف کامل نیست، بلکه نوعی کنترل گزینشی جریانها است، یعنی اجازه عبور به برخی و افزایش هزینه یا خطر برای برخی دیگر.
این منطق را میتوان ژئوپولیتیک انتخابی نامید که در آن قدرت از توانایی مدیریت نااطمینانی و نه صرفاً از از طریق اشغال سرزمین ناشی میشود.
در چنین وضعیتی، جنگ از سطح تخریب مستقیم فراتر میرود و به مهندسی شرایطی بدل میشود که در آن تصمیمگیری اقتصادی فلج میشود.
سرایت بحران: وقتی یک گلوگاه کل شبکه را آلوده میکند
با تمامی موارد فوق، پیامدهای بحران تنگە هرمز، صرفا به حوزه انرژی محدود نمیماند. اختلال در این مسیر،مسیرهای کشتیرانی را به آفریقا منحرف کرده، هزینه حملونقل را چند برابر کرده و حتی بازارهایی غیر مرتبطی مانند مانند مواد معدنی را تحت تأثیر قرار داده است.
این همان اثر سرایتی است که کل شبکه را بیثبات میکند. در این میان، نابرابریهای ساختاری نیز تشدید میشوند.
کشورها و شرکتهایی که ابزارهای مالی، ناوگان جایگزین و ظرفیت پالایش دارند، تابآوری بیشتری نشان میدهند، در حالی که بازیگران کوچکتر و اقتصادهای وابسته به صادرات خام، مستقیماً در معرض فروپاشی قرار میگیرند.
پایان توهم بازار خودتنظیم
واکنش دولتها از آزادسازی ذخایر استراتژیک تا بحث درباره اسکورت نظامی، نشان می دهد که بازار جهانی بدون مداخله سیاسی قادر به بقا نیست.
این وضعیت، یکی از تناقضهای بنیادی جهانیسازی را آشکار میکند، یعنی بازاری که خود را «آزاد» معرفی میکند، در لحظات بحران به قدرت دولتی وابسته میشود.
در همین چارچوب، درخواست دونالد ترامپ برای تشکیل ائتلاف دریایی و واکنشهای متفاوت کشورهایی چون فرانسه، آلمان و چین نشاندهنده شکافهای عمیق در نظم بینالمللی است. این بحران نهتنها اقتصادی، بلکه نشانهای از گذار به نظمی چندقطبی است که در آن اجماع جهانی جای خود را به رقابت بلوکها داده است.
یکی از مهمترین ویژگیهای این بحران، فاصله فزاینده میان توان ایجاد بحران و توان کنترل پیامدها است.
ایجاد اختلال در تنگه هرمز، به ابزارهای نسبتاً محدود نیاز دارد، اما بازگرداندن ثبات بە آن، مستلزم هماهنگی پیچیده نظامی، سیاسی و اقتصادی در سطح جهانی است، هماهنگیای که در شرایط چندقطبی امروز بهسختی حاصل میشود.
بُعد پنهان بحران: فاجعه زیستمحیطی در کمین
در کنار تمامی این ابعاد، خطر عمیقتری نیز در حال شکلگیری است، امکان وقوع یک فاجعه زیستمحیطی گسترده در خلیج فارس. تمرکز عظیم نفت در یک پهنه آبی بسته، همراه با شرایط جنگی، میتواند به نشتهای گسترده نفتی منجر شود، چنین سناریویی پیشتر در جنگ خلیج فارس ١٩٩١ تجربه شده است.
ویژگیهای خاص خلیج فارس، عمق کم، تبادل محدود آب و اکوسیستمهای حساس، باعث میشود که هر آلودگی، پیامدهایی چنددهساله داشته باشد،
تخریب مرجانها و زیستگاههای دریایی، اختلال در شیلات و معیشت ساحلی، تهدید تأمین آب از طریق آبشیرینکنهادر این معنا، جنگ در هرمز فقط یک بحران اقتصادی یا ژئوپولیتیک نیست، بلکه میتواند به بحرانی زیستمحیطی با دامنهای فراتر از مرزهای ملی تبدیل شود.
درواقع جهانیسازیای که وعده میداد جریان آزاد کالا و سرمایه، جایگزین منازعات سخت قدرت خواهد شد، اکنون در برابر واقعیتی ایستاده که نشان میدهد این جریانها نهتنها از سیاست مستقل نیستند، بلکه خود به میدان اصلی کشمکشهای سیاسی تبدیل شدهاند.
تجارت جهانی، برخلاف روایتهای لیبرال، نه یک فرآیند «بیاصطکاک»، بلکه شبکهای از وابستگیهای پرتنش و نابرابر است که در هر لحظه میتواند به اهرم فشار ژئوپلیتیکی بدل شود.
در این چارچوب، تنگە هرمز به یک «نقطه خفگی» تبدیل شده است که اختلال در آن، نهتنها بازارهای انرژی، بلکه کل معماری اقتصاد جهانی را دچار لرزش کرده است.
این وضعیت نشان میدهد که هرچه نظام جهانی بیشتر به مسیرهای محدود و متمرکز وابسته شود، شکنندگی آن نیز بهصورت تصاعدی افزایش مییابد. به بیان دیگر، همان زیرساختهایی که از توان تصمین کارآمدی برخەردار بودە است، بهطور همزمان میتواند آسیب پذیری آن را نیز بازتولید کند.
از منظر دیگر، بحران هرمز را میتوان نشانهای از گذار از جهانیسازی نرم»به ژئوپلیتیک سخت قلمداد کرد که در آن، دولتها و بلوکهای قدرت، بهجای اتکا به قواعد بازار، به ابزارهای کنترل، تحریم، محاصره و حتی تهدید نظامی برای مدیریت جریانها روی میآورند.
در این وضعیت، امنیت اقتصادی دیگر از امنیت نظامی جدا نیست؛ بلکه این دو در هم ادغام شدهاند و هر اختلال اقتصادی، بالقوه واجد پیامدهای امنیتی و بالعکس است.
افزون بر این، بحران گلوگاە هرمز شکاف عمیق میان مرکز و پیرامون در نظام جهانی را نیز برجسته میکند. کشورهایی که در حاشیه این گرههای ژئوپلیتیکی قرار دارند، بیش از دیگران هزینه بیثباتی را میپردازند، بیآنکه در تعیین قواعد بازی نقشی تعیینکننده داشته باشند.
به این ترتیب، هرمز نهفقط یک بحران انرژی، بلکه صحنه بازتولید نابرابری ساختاری در مقیاس جهانی است.
در نهایت، آنچه کە بحران کنونی در تنگە هرمز آن را به ما یادآوری میکند، این است که گرەگاههای کارآمدی همان کانونهای بحران نیز هستند.
هرچه جهان بیشتر به این گلوگاهها وابسته شود، هر بحران بالقوه میتواند به یک گسست تاریخی بدل شود که پیامدهای آن از سطح اقتصاد فراتر رفته و به ساحتهای سیاسی، اجتماعی و حتی تمدنی تسری مییابد.
در چنین جهانی، مدیریت جریانها نهفقط مسئلهای فنی یا اقتصادی، بلکه بهطور بنیادین، مسئلهای سیاسی و مرتبط با بازتعریف قدرت در مقیاس جهانی است.











