top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

جایگاه حسن روحانی در ساختار سیاسی پساخامنه‌ای

  • 1 day ago
  • 6 min read


تحولات یک‌ماهه‌ی اخیر در ایران، از کشته شدن رهبر پیشین تا تثبیت رهبری جدید و تداوم حملات ایالات متحده و اسرائیل، ساختار قدرت را وارد مرحله‌ای کرده که بیش از آنکه «انتقال» باشد، نوعی بازتعریف کارکردی نظام است. در این بازتعریف، پرسش از جایگاه چهره‌هایی مانند حسن روحانی نه یک سؤال حاشیه‌ای، بلکه شاخصی برای سنجش جهت‌گیری کل نظام است؛ آیا جمهوری اسلامی در مسیر امنیتی‌شدن کامل حرکت می‌کند، یا هنوز امکان بازگشت به سیاست‌ورزی کلاسیک در آن وجود دارد؟

 

واقعیت نشان می‌دهد که با وجود حذف بخش قابل توجهی از نخبگان سیاسی و نظامی، نظام نه‌تنها فرو نریخته، بلکه با سرعت قابل توجهی خود را بازآرایی کرده است. پس از یک ماه جنگ، با وجود کشته شدن فرماندهان و مقامات کلیدی، ساختار قدرت از طریق تمرکززدایی کنترل‌شده و واگذاری اختیارات به سطوح میانی توانسته تداوم خود را حفظ کند.


ساختاری که زیر ضرب، منقبض می‌شود نه فرو می‌ریزد


سپاه پاسداران با فعال‌سازی ساختارهای فرماندهی منطقه‌ای و واگذاری اختیارات تاکتیکی به فرماندهان میانی، عملاً ثابت کرد که مدل رهبری آن شبکه‌ای و غیرمتمرکز است.

در همین راستا، شورای عالی امنیت ملی با ترکیب جدید خود، که حضور پررنگ‌تر نظامیان را نشان می‌دهد، نقش هماهنگ‌کننده‌ی اصلی میان قوا و نهادها را ایفا می‌کند.

این همان منطقی است که در تحلیل‌های امنیتی به‌عنوان «تاب‌آوری نهادی» شناخته می‌شود؛ سیستمی که نه بر یک فرد، بلکه بر شبکه‌ای از نهادهای هم‌پوشان و تقسیم کار سازمان‌یافته میان نهادهای نظامی، امنیتی و روحانیون استوار است.


در این چارچوب، حتی حذف رأس هرم نیز به معنای توقف کارکرد نظام نیست، بلکه صرفاً به تغییر آرایش قدرت و بازتولید سریع سلسله‌مراتب منجر می‌شود. تجربه جانشینی‌های فوری در نهادهای اطلاعاتی و نظامی طی هفته‌های گذشته، نمونه‌ای از این ظرفیت بازآرایی است.

هم‌زمان، جنگ جاری این روند را تشدید کرده است. ایران با اتکا به راهبردهای نامتقارن، از حملات پهپادی تا اختلال در مسیرهای انرژی، نشان داده که هدف اصلی‌اش پیروزی سریع نیست، بلکه بقا از طریق فرسایش طرف مقابل و افزایش هزینه‌های جنگ برای دشمنان منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای است.

این منطق بقا، مستقیماً بر ساختار داخلی نیز اثر گذاشته و اولویت را از سیاست به امنیت، و از نهادهای مدنی به نهادهای قهریه منتقل کرده است. در چنین فضایی، هر نهاد یا شخصیتی که نتواند مستقیماً به حل مسئله «بقا» کمک کند، به حاشیه رانده می‌شود.

 

 انتقال قدرت به کجا منتهی شده است؟


در ظاهر، انتقال قدرت با انتخاب مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان رهبر جدید تکمیل شده است. اما در سطح واقعی، گزارش‌های غیررسمی و تحلیل‌های نهادهای اطلاعاتی منطقه نشان می‌دهد که وزن تصمیم‌گیری به‌طور محسوسی به سمت نهادهای امنیتی، به‌ویژه سپاه پاسداران و قرارگاه‌های عملیاتی، منتقل شده و چهره‌های نظامی و امنیتی اکنون نقش غالب در مدیریت جنگ و سیاست داخلی را دارند.


این در حالی‌ست که مقامات منتخب یا میانه‌رو عملاً به حاشیه رانده شده‌اند.

در چنین ساختاری، موقعیت روحانی را نمی‌توان صرفاً با ارجاع به گذشته‌اش، ریاست‌جمهوری، سابقه امنیتی یا نقش در مذاکرات هسته‌ای، فهمید.

او امروز فاقد سه مؤلفه‌ای است که در شرایط جنگی تعیین‌کننده‌اند: دسترسی به شبکه‌های امنیتی و اطلاعاتی فعال؛ حضور در حلقه تصمیم‌گیری فعلی، که اکنون ترکیبی از فرماندهان نظامی و امنیتی است و حمایت بلوک مسلط قدرت که شامل بخش‌های مسلح و جریان‌های تندروی سیاسی است.


با این حال، حذف او از قدرت به معنای بی‌اهمیت شدنش نیست. برعکس، همان‌طور که برخی تحلیل‌های نهادهای امنیتی منطقه نشان می‌دهد، نام روحانی در بزنگاه‌های بحرانی دوباره مطرح می‌شود، نه به‌عنوان تصمیم‌گیر، بلکه به‌عنوان نماینده‌ی یک گزینه جایگزین در درون نظام که بر «مدیریت بحران از طریق مذاکره و تعدیل» تأکید دارد.

این الگو در جمهوری اسلامی سابقه دارد؛ چهره‌هایی مانند هاشمی رفسنجانی نیز در دوره‌های اوج امنیتی‌گرایی حاشیه‌نشین شدند، اما در لحظات گذار یا بحران، به‌عنوان نماد بازگشت به عقلانیت سیاسی ظاهر می‌گشتند.

درواقع روحانی اکنون بیش از آنکه یک بازیگر باشد، یک متغیر تحلیلی است؛ حضور یا غیاب او در صحنه، وزن گفتمان مذاکره در برابر گفتمان مقاومت، و میزان آمادگی نظام برای پذیرش هزینه‌های سیاسی کاهش تنش را نشان می‌دهد. در این معنا، او تبدیل به شاخص سنجش انعطاف‌پذیری نهادهای امنیتی شده است.

 

پارادوکس جنگ: چرا حذف رهبران، شانس روحانی را کاهش می‌دهد


در نگاه سطحی، ممکن است تصور شود که حذف پی‌درپی رهبران و فرماندهان، فضا را برای بازگشت چهره‌های میانه‌رو باز می‌کند. اما داده‌های موجود دقیقاً خلاف این را نشان می‌دهد.


ادامه حملات و راهبرد «قطع سر» که از سوی اسرائیل و ایالات متحده دنبال می‌شود، سه اثر هم‌زمان دارد:


یک) افزایش وابستگی نظام به نهادهای نظامی برای حفظ بقا، در شرایطی که هر لحظه احتمال ترور یا حمله وجود دارد، تنها نهادهایی که در اختیار مستقیم ابزارهای نظامی و اطلاعاتی هستند می‌توانند واکنش سریع نشان دهند. این وضعیت، وزن سیاسی نهادهای نظامی را به شدت افزایش می‌دهد.


دو) کاهش اهمیت سازوکارهای سیاسی و انتخاباتی، انتخابات و نهادهای مدنی در زمان جنگ به حاشیه رانده می‌شوند، چراکه اولویت با سرعت تصمیم‌گیری و محرمانگی عملیاتی است. در نتیجه، مشروعیت سیاسیِ برآمده از صندوق‌های رأی جای خود را به مشروعیت عملیاتیِ برآمده از کارآمدی در مدیریت بحران می‌دهد.


سه) تقویت گفتمان مقاومت به‌جای مذاکره، هر حمله‌ی خارجی، چه موفق باشد چه ناموفق، گفتمان امنیتی را تقویت می‌کند. در چنین فضایی، هرگونه پیشنهاد برای مذاکره یا تعدیل راهبرد، نه تنها فاقد پایگاه اجتماعی است، بلکه به مثابه عقب‌نشینی در برابر دشمن تفسیر می‌شود.


در نتیجه، هرچه فشار خارجی بیشتر می‌شود، نظام به‌جای گشودگی، منقبض‌تر و امنیتی‌تر می‌شود. این همان روندی است که در تحلیل‌های ساختاری نیز پیش‌بینی شده است.

در شرایط جنگ و بحران، نظام‌های ایدئولوژیک تمایل دارند به هسته سخت خود عقب‌نشینی کنند، نه به پیرامون معتدل‌تر. این هسته سخت متشکل از نهادهای نظامی-امنیتی، شبکه‌های موازی اقتصادی وابسته به آن‌ها، و جریانات تندروی سیاسی است که بقای خود را در تداوم وضعیت اضطراری تعریف می‌کنند.

در این چارچوب، روحانی نه‌تنها از این روند سود نمی‌برد، بلکه عملاً بیش از پیش از مرکز قدرت فاصله می‌گیرد. هرگونه تلاش برای بازتعریف نقش او در شرایط کنونی، مستلزم تغییر در خود «وضعیت» جنگ است، نه صرفاً تغییر در ترکیب بازیگران.

 

آیا هیچ سناریویی برای بازگشت روحانی وجود دارد؟

با این حال، حذف کامل نقش روحانی نیز تحلیل دقیقی نیست. جایگاه او را باید در سناریوهای محتمل آینده سنجید، سناریوهایی که مستقیماً به مسیر جنگ گره خورده‌اند.

 

الف) سناریوی تداوم جنگ در سطح فعلی یا تشدید آن

اگر جنگ در همین سطح یا شدیدتر ادامه یابد، ساختار امنیتی تثبیت می‌شود و روحانی عملاً خارج از معادله باقی می‌ماند.


در این سناریو، نهادهای نظامی تمامی عرصه‌های راهبردی، از سیاست خارجی تا مدیریت اقتصادی، را در اختیار می‌گیرند و حتی رهبری جدید نیز نقش نمادین‌تری پیدا می‌کند. این محتمل‌ترین سناریوی کوتاه‌مدت است.

 

ب) سناریوی فرسایشی شدن جنگ و افزایش هزینه‌ها

اگر جنگ به مرحله فرسایشی برسد، مرحله‌ای که هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی به سطحی برسد که نظام را به بازتعریف راهبرد وادار کند، نیاز به کانال‌های مذاکره و چهره‌های قابل تعامل افزایش می‌یابد.


در چنین وضعیتی، روحانی می‌تواند به‌عنوان یک ابزار دیپلماتیک یا واسطه مطرح شود، هرچند نه لزوماً به‌عنوان بازیگر قدرت اصلی. تجربه نقش‌آفرینی علی‌اکبر ولایتی یا هاشمی رفسنجانی در مقاطع مشابه، نشان می‌دهد که نظام ممکن است از چهره‌های حاشیه‌نشین‌شده اما دارای سرمایه نمادین، به‌عنوان «پل ارتباطی» با جهان خارج استفاده کند.

 

پ) سناریوی شکاف در نهادهای امنیتی

سناریوی سوم، و کم‌احتمال‌تر، شکاف در درون نهادهای امنیتی است. این شکاف می‌تواند بر سر نحوه مدیریت جنگ، توزیع منابع یا جانشینی رهبری آینده ایجاد شود. تنها در این حالت است که چهره‌هایی مانند روحانی می‌توانند به‌عنوان گزینه‌های «توافقی» برای بازتنظیم سیستم مطرح شوند.

با این حال، تا این لحظه، شواهدی از چنین شکافی دیده نمی‌شود و انسجام نهادهای امنیتی، که عمدتاً حول محور بقای نظام و مقابله با تهدید خارجی شکل گرفته است، یکی از عوامل اصلی بقای نظام بوده است.

 درنهایت، تحلیل مجموع داده‌ها به یک نتیجه نسبتاً روشن می‌رسد:

در ایرانِ پساخامنه‌ای، به‌ویژه در بستر جنگ، قدرت به‌سمت نهادهای امنیتی و نظامی منتقل شده و این انتقال، فضای مانور بازیگران سیاسی میانه‌رو را به حداقل رسانده است.

این تغییر نه موقتی و تاکتیکی، بلکه بازتابی از تغییر در ماهیت کارکردی نظام است؛ از دولتی با درجه‌ای از تفکیک نهادها، به ساختاری بحران‌محور که هماهنگی و انسجام عملیاتی را بر هرگونه تکثر نهادی ترجیح می‌دهد.

در این چارچوب، حسن روحانی نه بخشی از قدرت مستقر، بلکه بخشی از افق‌های احتمالی است که تنها در صورت تغییر ماهیت بحران، از جنگ به مذاکره، یا از انسجام به شکاف، فعال می‌شوند.

تا آن زمان، جایگاه او را می‌توان چنین خلاصه کرد: نه حذف کامل، نه بازگشت واقعی—بلکه تعلیق در حاشیه، به‌عنوان شاخصی از اینکه نظام تا کجا ممکن است تغییر کند، نه اینکه اکنون چگونه عمل می‌کند.

 
 
bottom of page