جنگ و فروپاشی نهاد دانش در ایران
- 3 hours ago
- 7 min read

ماریا بهکیش
آنچه در گزارشهای جنگ کنونی درباره هدف قرار گرفتن بیش از ٣٠ دانشگاه و مرکز علمی در ایران در پی حملات آمریکا و اسرائیل آمده، اگر در یک چارچوب وسیعتر دیده شود، نشانهای از ورود جنگ به عمیقترین لایههای حیات اجتماعی و حتی زیرساختهای دانایی است. هرگاه جنگها به مرحلهای میرسند که زیرساختهای معرفتی هدف قرار میگیرند، نشاندهنده گذار از جنگ بر سر قلمرو به جنگ بر سر آینده است.
در طول جنگ جهانی دوم، بمباران مراکز علمی آلمان و ژاپن نه فقط برای تضعیف نظامی، بلکه برای مهار ظرفیت بازسازی علمی آنها انجام شد. این گذار را میتوان با مفهوم قدرت برای کنترل امکانها، توضیح داد؛ یعنی قدرت، نه فقط آنچه هست را هدف میگیرد، بلکه آنچه میتواند باشد را نیز محدود میکند.
در این معنا، حمله به دانشگاه، حمله به امکان اندیشیدن است، همان چیزی که هایدگر آن را افق گشایش جهان میدانست و فوکو آن را در قالب رژیمهای حقیقت تحلیل میکرد.
در این میان، حمله به دانشگاه صنعتی شریف، پژوهشکده لیزر و پلاسما در دانشگاه شهید بهشتی و آسیبهای مکرر به مراکز علمی در ارومیه، اصفهان، تبریز، شیراز و دیگر شهرها، بخشی از یک الگوی تاریخیاند که در آن، علم و دانشگاه همواره در بزنگاههای ژئوپلیتیک به میدان تقابل قدرتها کشیده شدهاند.
نمونه مشابه آن را میتوان در عراق پس از ٢٠٠٣ دید که ترور سیستماتیک استادان دانشگاه و تخریب زیرساختهای علمی، عملاً به فروپاشی یک نظام دانشگاهی انجامید، بسیاری از تحلیلگران آن را پاکسازی خاموش علمی می نامند.
سیاستِ تخریب دانش؛ از مغزها تا زیرساختها
در سنت مدرن، دانشگاه نهادی است که قرار بود از منطق جنگ فاصله بگیرد و به قلمرو عقلانیت، گفتوگو و تولید دانش تعلق داشته باشد، اما تاریخ قرون بیست و بیستویکم نشان میدهد که این تمایز، بیش از آنکه واقعیت باشد، یک آرمان بوده است.
از بمباران دانشگاهها در جنگ جهانی دوم تا هدف قرار گرفتن مراکز علمی در عراق، سوریه و یوگسلاوی، اوکراین و... دانشگاهها بارها به اهداف مستقیمیا غیرمستقیم جنگ تبدیل شدهاند.
این وضعیت نشاندهنده شکست ایده روشنگری است؛ ایدهای که تصور میکرد عقلانیت علمی میتواند خشونت را مهار کند، در حالی که در عمل، خود علم به بخشی از ماشین قدرت بدل شد.
برای مثال، در جریان بمباران ناتو در یوگسلاوی (١٩٩٩)، مراکز دانشگاهی بلگراد آسیب دیدند و این اقدام با این استدلال توجیه شد که زیرساختهای علمی بخشی از ماشین دولتیاند. این همان منطقی است که مرز میان غیرنظامی و نظامی را مخدوش میکند.
در اینجا، میتوان به مفهوم زیستسیاست فوکو نیز رجوع کرد؛ جایی که قدرت، بدنها، دانش، زندگی و حتی امکانهای زیستن را مدیریت میکند.
در این چارچوب، حمله به دانشگاههای ایران را نمیتوان آسیب جانبی تفسیر کرد. وقتی پژوهشکدهای مانند مرکز لیزر و پلاسما هدف قرار میگیرد، این انتخاب، حامل یک معناست، یعنی هدفگیری ظرفیتهای علمی که میتوانند در آینده به قدرت تکنولوژیک یا حتی نظامی تبدیل شوند.
به عبارت دیگر، جنگ دیگر فقط بر سر زمین نیست؛ بر سر دانش است. این همان لحظهای است که تمایز دوست/دشمن به حوزه دانش نیز سرایت میکند و «دانش» از امر جهانی به امر سیاسی تقلیل مییابد.
این همان منطقی است که در جنگ سرد نیز دیده میشد که در آن رقابت بر سر دانشگاهها، آزمایشگاهها و جذب دانشمندان (مانند پروژه «Paperclip» در آمریکا) به بخشی از استراتژی کلان قدرتها تبدیل شد.
در اینجا، دانشمند نه سوژهای آزاد، بلکه به تعبیر آگامبن، به حیات برهنه نزدیک میشود، موجودی که ارزشش نه در خود، بلکه در کارکردش برای قدرت تعریف میشود.
تجربه تاریخی نشان میدهد که در بسیاری از جنگها، تخریب زیرساختهای علمی دو کارکرد همزمان داشته است،
نخست، تضعیف توان تولید دانش در کوتاهمدت و دوم، ایجاد شکاف بلندمدت در مسیر توسعه علمی. نمونه بارز آن، نابودی بخش بزرگی از زیرساختهای علمی آلمان پس از جنگ جهانی دوم و همچنین مهاجرت گسترده دانشمندان اروپایی به آمریکا بود که توازن علمی جهان را برای دههها تغییر داد.
این را میتوان گسست در تداوم تاریخی دانش نامید، جایی که زنجیره انتقال معرفت قطع میشود.
وضعیت فعلی ایران، میتواند به نوعی «وقفه تاریخی» در نظام آموزش عالی منجر شود. تخریب آزمایشگاهها، تعطیلی کلاسها، مهاجرت اجباری استادان و دانشجویان و انتقال شتابزده آموزش به فضای مجازی، همگی نشانههاییک اختلال ساختاریاند.
این وضعیت شباهتهایی با عراق دهه ٢٠٠٠ دارد که نظام آموزش عالی در آن، عملاً از کارکرد توسعهای به کارکرد حداقلی بقا تقلیل یافت، اما مسئله فقط فیزیکی نیست، آنچه شاید عمیقتر باشد فرسایش روانی جامعه دانشگاهی است.
احساس ناامنی، تزلزل در آینده تحصیلی و بیثباتی مداوم، دانشگاه را از یک فضای خلاق به یک فضای بقا تبدیل میکند.
در چنین شرایطی، دانشجو دیگر به تولید ایده نمیاندیشد، به ادامه دادن در شرایط بحران فکر میکند. این وضعیت را میتوان از منظر اگزیستانسیالیستی نیز فهمید، که در آن انسان از امکان پروژهافکنی به آینده محروم میشود و در اکنونی اضطرابی و محدود گرفتار میگردد.
این وضعیت را میتوان با تجربه دانشگاههای سوریه در سالهای جنگ، جایی که بسیاری از دانشجویان صرفاً برای «زنده ماندن در سیستم آموزشی» تلاش میکردند، نه برای پیشرفت علمی مقایسه کرد.
دولت، جنگ و تناقض امنیت علمی
در روایت رسمی، تأکید بر تداوم آموزش و مدیریت بحران، از انتقال کلاسها به فضای مجازی تا تلاش برای بازسازی و حفظ حداقل کارکرد دانشگاهها دیده میشود.
اما این روایت، تناقضی اساسی را پنهان میکند که چگونه میتوان از امنیت علمی سخن گفت، در حالی که خود ساختار سیاسی درگیر جنگی است که این امنیت را از بین میبرد؟ این همان پارادوکسی است که هابز به آن اشاره میکند که دولتی که برای تأمین امنیت شکل میگیرد، در شرایط خاص خود به منبع ناامنی بدل میشود.
به عبارت دیگر، این همان تناقضی است که در بسیاری از دولتهای درگیر جنگ دیده شده است؛ از شوروی در جنگ جهانی دوم تا آمریکا در جنگ ویتنام، جایی که دانشگاهها همزمان هم محل تولید دانش بودند و هم صحنه اعتراض و بحران.
این تناقض، تنها به ایران محدود نیست، در بسیاری از کشورها، دولتها همزمان که از علم بهعنوان ابزار قدرت استفاده میکنند، ناخواسته یا آگاهانه آن را در معرض آسیب قرار میدهند.
دانشگاه در این میان، به یک نهاد دوگانهی هم منبع قدرت، هم قربانی آن تبدیل میشود.نمونه معاصر آن، محدودیتهای شدید بر دانشگاهها در ترکیه پس از کودتای ساختگی ٢٠١٦ است که نشان داد حتی بدون جنگ خارجی، «امنیتیسازی دانش» میتواند به تضعیف نهاد دانشگاه منجر شود.
دانشگاه و ژئوپلیتیک؛ وقتی علم بیطرف نیست
حمله به مراکز علمی را میتوان در بستر رقابتهای ژئوپلیتیک نیز دریافت. در جهانی که دانش به سرمایهای استراتژیک تبدیل شده است، هر مرکز تحقیقاتی میتواند بخشی از زنجیره قدرت باشد. از فناوری هستهای تا هوش مصنوعی، مرز میان علم و سیاست بیش از هر زمان دیگری محو شده است.
این وضعیت نشان میدهد که علم هرگز کاملاً خنثی نبوده، بلکه همواره در شبکهای از قدرت، ایدئولوژی و منافع شکل گرفته است. برای مثال، رقابت آمریکا و چین بر سر دانشگاهها، پژوهشگران و فناوریهای پیشرفته نشان میدهد که دانشگاهها حتی بدون جنگ مستقیم به میدان رقابت ژئوپلیتیک تبدیل شدهاند.
در این چارچوب، دانشگاه دیگر نهادی بیطرف نیست، بلکه بخشی از میدان رقابت است. همین امر آن را به هدفی مشروع - یا دستکم قابل توجیه - در منطق جنگ تبدیل میکند.
اینجاست که پرسشی اساسی مطرح میشود که آیا هنوز میتوان از دانشگاه بهعنوان فضای امن سخن گفت؟ در سطحی عمیقتر، پرسشی درباره امکان حقیقت در جهانی است که قدرت آن را شکل میدهد.
تجربه فلسطین، بهویژه تخریب مکرر دانشگاهها در غزه، نشان میدهد که پاسخ این پرسش در بسیاری از نقاط جهان منفی است، دانشگاه دیگر «پناهگاه» نیست، بلکه خط مقدم است.
اگر به تاریخ نگاه کنیم، میبینیم که تخریب مراکز علمی اغلب با پیامدهای بلندمدت همراه بوده است. نابودی کتابخانهها در جنگها، مهاجرت نخبگان و گسست در سنتهای علمی، همگی نمونههایی از این پیامدها هستند.
نابودی بیتالحکمه بغداد در جریان حمله مغولان، یکی از نمادینترین نمونههای تاریخی است که نهتنها یک مرکز علمی، بلکه یک تمدن را دچار وقفه کرد. این رخداد را میتوان بهعنوان لحظهای دید که در آن «حافظه جمعی»یک تمدن - مرگ معنوی - قطع میشود.
البته ایران نیز پیشتر تجربههایی از این دست داشته است؛ از انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها در دهه ٦٠ تا موجهای مهاجرت نخبگان در دهههای اخیر.
اکنون، حملات نظامی به این مجموعه بحرانها، لایهای جدیدی چون تخریب فیزیکی در کنار فرسایش نهادی اضافه میکند.این انباشت بحرانها، خطر گسست نسلی در تولید دانش را افزایش میدهد، وضعیتی که بازسازی آن ممکن است دههها زمان ببرد.
در این شرایط جنگی، دانشگاهای ایرانی در وضعیتی معلق، نه کاملاً تعطیل، نه واقعاً فعال، قرار گرفتهاند.
آموزش مجازی، اگرچه بهعنوان راهحل موقت عمل میکند، اما نمیتواند جایگزین کامل زیرساختهای فیزیکی و تعاملات علمی شود.تجربه دوران همهگیری کرونا نیز نشان داد که آموزش مجازی، بهویژه در کشورهای دارای شکاف دیجیتال، میتواند به تعمیق نابرابری آموزشی منجر شود.
در بلندمدت، این وضعیت میتواند به کاهش کیفیت آموزش، افت تولید علمی و تشدید مهاجرت نخبگان منجر شود.
مهمتر از همه، اعتماد به آینده علمی کشور آسیب میبیند و این شاید بزرگترین خسارت باشد. نمونه مشابه آن را میتوان در لبنانِ پس از بحران اقتصادی دید، جایی که فروپاشی تدریجی دانشگاهها به مهاجرت گسترده استادان و کاهش شدید کیفیت آموزشی انجامید.
جنگ علیه آینده
آنچه امروز در قالب حمله به دانشگاهها دیده میشود، اگرچه در سطح نظامی قابل بررسی است، اما در سطحی عمیقتر، نوعی جنگ علیه آینده است.
دانشگاهها، بهعنوان نهادهایی که آینده را میسازند، وقتی هدف قرار میگیرند،یعنی امکانهای آینده یک جامعه محدود میشود.
این وضعیت را میتوان نوعی تعلیق آینده نامید، وضعیتی که در آن، زمان تاریخی از حرکت بازمیایستد و جامعه در اکنونی ممتد و بحرانی گرفتار میشود.
این همان الگویی است که در بسیاری از جنگهای معاصر دیده میشود که تخریب نه فقط برای پیروزی در حال، بلکه برای کنترل آینده است.همانگونه که تجربههای تاریخی نشان میدهد، بازسازی ساختمانها ممکن است، اما بازسازی اعتماد علمی و سرمایه انسانی بهمراتب دشوارتر خواهد بود.
در غیر این صورت، آنچه از دانشگاه باقی میماند، ساختمانی نیمهویران خواهد بود، با نسلی که بهجای ساختن آینده، در حال سازگار شدن با ویرانی است.
ویرانی دانشگاه شکافی در افق زمان است، جایی که آینده به مانند فقدان تجربه میشود. وقتی اندیشیدن ناامن شود، جامعه پیش از آنکه شکست نظامی بخورد، در سطحی عمیقتر - در توان تصور کردن آینده - شکست خورده است.











