top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

ارزیابی استراتژیک ناتوانی اپوزیسیون ایرانی

  • 2 hours ago
  • 9 min read


نصرالله لشنی

 


برخلاف محاسبات بسیاری از سیاستمداران مبنی بر فروپاشی جمهوری اسلامی در پی بمباران زیرساخت‌ها و حذف رهبران، این تهاجم نظامی به دلیل انسجام بدنه سرکوب سپاه و غلبه روان‌شناسی بقای ملی در جامعه، به قیام مردمی منجر نشد. در عوض، با تشکیل شورای رهبری موقت و انتصاب مجتبی خامنه‌ای، قدرت به شکلی منسجم به هسته نظامی-امنیتی سپاه منتقل گردید. این وضعیت، شکستی سنگین برای اپوزیسیون برون‌مرزی رقم زد. این رویداد ریشه در هشت عامل ساختاری دارد و نشان می‌دهد هرگونه دگرگونی پایدار در ایران، صرفاً از مجرای بازسازی جامعه مدنی داخلی عبور می‌کند.


جنگ میان ائتلاف آمریکا و اسرائیل با ایران کە هنوز هم کم‌وبیش در جریان است، با یک رویا آغاز شد. رویایی که از همان ابتدا بسیاری تحققش را ناممکن یا حداقل بسیار دشوار و پرهزینه می‌دانستند.


آمریکا و اسرائیل با این محاسبه که در عرض چند روز بمباران سنگین، کشتن رهبران، و تضعیف نهادها و سازمان‌های سرکوب شیرازه‌ی رژیم از هم خواهد پاشید و مردم قیام خواهند کرد و رژیم دچار فروپاشی خواهد شد، جنگ را آغاز کردند.


در این وانفسای تردید و امید نیز، جماعتی به کاسبی سیاسی از طریق رویافروشی پرداختند. اینکه جنگ آغاز رهایی است، پایان رژیم نزدیک است، آمریکا و اسرائیل کنار مردم معترض‌اند، به زودی ایران از اشغال جمهوری اسلامی آزاد خواهد شد و ... رویاهایی بودند که اپوزیسیون جنگ‌طلب در ویترین خاک‌گرفته و نه‌چندان پررونق خود گذارد تا به کاسبی خود جان و رونقی دوباره بخشد.


اما پیش‌بینی ترامپ و نتانیاهو محقق نشد، و دوره‌ی کاسبی رویافروشان دولت مستعجل شد. ازاین‌رو لازم است که بررسی کنیم چه عواملی باعث شد بزرگ‌ترین جنگ علیه ایران از زمان تهاجم صدام، نه نظام را از پا دربیاورد و نه اپوزیسیون را قوی‌تر سازد؟


مهم‌تر اما تحلیل وضعیت جامعه‌ی مدنی و سیر مطالبه‌گری اجتماعی متاثر از جنگ است تا در دریابیم که جنگ چه تأثیرات مثبت یا منفی در روند مطالبه‌گری جامعه‌ی ایران داشته است. موضوعی که در فرصتی دیگر به‌طور مستقل به آن خواهیم پرداخت.

 

از اعتراضات معیشتی تا تهاجم نظامی


بهانه‌ی برخورد نظامی خارجی، وقوع موج گسترده‌ی اعتراضات مدنی در ایران بود که از ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ (۷ دی ۱۴۰۴) در بازارهای بزرگ تهران، به ویژه مجتمع‌های تجاری علاءالدین و چارسو کلید خورد.


انباشت بحران‌های ساختاری از جمله نرخ تورم سالانه بالای ۴۲ درصد، سقوط پیوسته ارزش پول ملی به رکوردهای تاریخی (رسیدن به مرز ۱۴۵ هزار تومان به ازای هر دلار آمریکا در آن مقطع) و فرسایش شدید درآمد ناخالص ملی ناشی از تحریم‌ها و فعال‌شدن مکانیسم ماشه در اکتبر ۲۰۲۵، اقشار میانی و بازاریان را به خیابان‌ها کشاند.

اعتراضات بلافاصله از مطالبات صنفی و اقتصادی به شعارهای سیاسی علیه کلیت نظام و شخص رهبر سوق پیدا کرد و بیش از ۲۰۰ شهر در تمامی ۳۱ استان ایران را فراگرفت.

واکنش حاکمیت به این تهدید وجودی، اعمال خشن‌ترین مدل سرکوب با به کارگیری نیروی کشنده و قطع کامل و بی‌سابقه اینترنت و خطوط ارتباطی از ۸ ژانویه ۲۰۲۶ (۱۸ دی ۱۴۰۴) بود.


در این قطعی سراسری ارتباط، هزاران شهروند که عمدتاً از معترضان بودند کشته شدند و سازمان‌های حقوق بشری بیش از ۶,۰۰۰ مرگ قطعی را تایید کردند.


با وجود شدت بی‌سابقه تظاهرات و رادیکالیزه شدن سریع اعتراضات اما، تحلیل‌های موسسە مطالعات جنگ (ISW) و چتم هاوس در آن مقطع نشان داد که شاخص‌های فروپاشی رژیم تنها به صورت جزئی فعال شده‌اند.

علت بنیادین این امر، عدم بروز کوچکترین شکاف، تردید یا ریزش در بدنه‌ی سخت‌افزاری سرکوب رژیم، یعنی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی بسیج، بود.

این پایداری ساختاری نشان داد که از دست رفتن ظرفیت انطباق به معنای سقوط قریب‌الوقوع نیست و نظام‌های توتالیتر قادرند تا مدت‌ها صرفاً با تکیه بر انحصار ابزار خشونت بقای فیزیکی خود را تضمین کنند.


خطا در ارزیابی همین پویایی، مبنای محاسبات نادرست در واشنگتن، تل‌آویو و اتاق‌های فکر اپوزیسیون برون‌مرزی گردید.

 

استراتژی سرنگونی: از نقشه‌های عملیاتی موساد تا هیاهوهای رسانه‌ای

 

طراحی جنگ ۲۰۲۶ بر اساس یک استراتژی نظامی و امنیتی خوش‌بینانه از سوی دیوید بارنئا رئیس موساد، شکل گرفت که مورد تایید بنیامین نتانیاهو و با تردیدهایی مورد پذیرش مقامات ارشد دولت ترامپ قرار گرفت. این طرح دارای یک ساختار سه مرحله‌ای صلب بود:

اول، ترور رهبری سیاسی-مذهبی و مقامات ارشد نظامی جمهوری اسلامی. دوم، فلج‌سازی کامل توان متعارف نظامی، دفاع موشکی و تاسیسات هسته‌ای ایران از طریق ضربات هوایی پرحجم، و سوم، ایجاد خلاء قدرت، تضعیف نیروی سرکوب و تحریک توده‌ها به قیام سراسری به منظور تسخیر مراکز دولتی و اعلام سقوط نظام.

این استراتژی که پیش‌زمینه عینی و تجربه‌ی عملیاتی خود را در عملیات چکش نیمه‌شب در ژوئن ۲۰۲۵ (خرداد ۱۴۰۴) تجربه کرده بود، در عمل با گسست تحلیلی عمیقی مواجه شد.


تهاجم هوایی همه‌جانبه که تحت عنوان عملیات خشم حماسی در ۱۰ اسفند آغاز شد و در ۱۲ ساعت نخست بیش از ۹۰۰ هدف را بمباران کرد، اگرچه علی خامنه‌ای و چندین فرمانده‌ی برجسته نظامی و امنیتی را حذف کرد، اما نتوانست به دیگر متغیرها، یعنی، خلأ قدرت، تضعیف نیروی سرکوب و قیام مردمی منجر شود.

این شکست محاسباتی به این دلیل رخ داد که طراحان غربی و شرکای برون‌مرزی آن‌ها، نفرت عمومی از رژیم را با تمایل جامعه به همسویی با بمباران‌های خارجی یکسان فرض کردند.

تجربه تاریخی جنگ هشت‌ساله با عراق نشان داده بود که جامعه ایران پتانسیل بالایی در تفکیک مخالفت با استبداد داخلی و مقاومت در برابر تجاوز خارجی دارد.


علاوه بر این، شدت بمباران‌ها، تخریب برخی زیرساخت‌های حیاتی، و تهدید دونالد ترامپ مبنی بر نابودی کامل یک تمدن، هراسی وجودی و مبتنی بر روانشناختی بقا بر جامعه مستولی کرد و سیستم روانی جامعه به جای حرکت به سمت سازمان‌دهی سیاسی دموکراتیک، روی بقای زیستی متمرکز شد.


در اوج این فاجعه انسانی و زیرساختی، رضا پهلوی، به‌عنوان نماد اپوزیسیون جنگ‌طلب، در ۲۸ مارس ۲۰۲۶ (۸ فروردین ۱۴۰۵) در تالار کنفرانس سالانه محافظه‌کاران آمریکا (CPAC) در ایالت تگزاس به سخنرانی پرداخت.


او در تالاری آراسته به نمادهای پادشاهی پیشین و پرچم‌های شیر و خورشید، ضمن حمایت صریح از حملات ترامپ و نتانیاهو، خواستار ادامه این مسیر استراتژیک و عدم سازش دیپلماتیک واشنگتن با تهران شد.

پهلوی با استفاده از مفاهیم تجاری مانند معرفی ایران به عنوان بزرگترین بازار دست‌نخورده اقتصادی قرن بیست و یکم، که پتانسیل تزریق بیش از یک تریلیون دلار به اقتصاد آمریکا را دارد ، تلاش کرد تا حامیان تندرو را به ایده تغییر رژیم از طریق ابزار نظامی متعهد نگاه دارد.

تضاد این تصویر ایده‌آل‌گرایانه در تگزاس با خیابان‌های تاریک، بدون اینترنت و بمباران‌شده‌ی تهران، نماد دقیقی از گسست فیزیکی و مفهومی اپوزیسیون جنگ‌طلب از بطن جامعه ایران بود.

 

حاکمیت تضعیف‌شده اما سرپا: انتقال پنهان قدرت به نظام شبه‌نظامی سپاه


تصور واشنگتن و تل‌آویو مبنی بر اینکه با ترور علی خامنه‌ای و فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی رژیم دچار فروپاشی می‌شود، از واقعیت پویایی‌های قدرت در ایران عقب‌تر بود.


سپاه با کنترل کامل ساختار حاکمیتی، و با تاسیس سریع و نمایشی شورای رهبری موقت متشکل از مسعود پزشکیان (رئیس‌جمهور)، غلامحسین محسنی اژه‌ای (رئیس قوه قضائیه) و علیرضا اعرافی (عضو فقهای شورای نگهبان) توانست از ایجاد خلاء قدرت جلوگیری کند.


حتی ترور علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی و مدیر دوفاکتوی جمهوری اسلامی ایران در ۱۷ مارس ۲۰۲۶ (۲۷ اسفند ۱۴۰۴) توسط حملات هوایی اسرائیل، نتوانست پایداری بوروکراسی امنیتی را از بین ببرد.

در ۱۸ اسفند تحت فشار حداکثری و مستقیم فرماندهان ارشد سپاه پاسداران، مجلس خبرگان رهبری در یک نشست اضطراری و جنجالی، مجتبی خامنه‌ای را به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی اعلام کرد.

اگرچه این انتخاب با مخالفت‌هایی در درون روحانیون خبرگان به دلیل هراس از موروثی شدن رهبری و شباهت آن به نظام شاهنشاهی روبرو شد، اما ضرورت‌های بقای دوران جنگ، صدای منتقدان را خاموش کرد.


مجتبی خامنه‌ای که در جریان حملات اولیه مجروح شده بود، از ابتدای انتصاب خود در اردیبهشت ۱۴۰۵ از انظار عمومی پنهان مانده و به گزارش منابع اطلاعاتی غربی، در پناهگاه‌های زیرزمینی نامشخص مستقر است.

ارتباطات او با ارکان نظام تنها از طریق یک سیستم مارپیچ از پیک‌های فیزیکی برقرار است که پاسخ‌دهی به پیشنهادات دیپلماتیک را با تاخیرهای طولانی مواجه ساخته است.

این ایزوله‌شدن فیزیکی رهبر جدید، شتاب انتقال قدرت از هسته‌ی روحانیت به هسته‌ی نظامی-امنیتی را تسریع کرد.


سپاه پاسداران با استفاده از وضعیت جنگی، عملاً مدیریت تمامی شریان‌های اقتصادی، بوروکراتیک و دیپلماتیک کشور را در دست گرفته و رئیس‌جمهور غیرنظامی را به حاشیه راند.


دگردیسی‌ای که برخی تحلیل‌گران آن را شیفت تدریجی نظام سیاسی ایران به سمت یک دولت شبه‌نظامی به سبک ارتش پاکستان ارزیابی می‌کنند که در آن نهاد روحانیت تنها وظیفه مشروعیت‌بخشی به قدرت سخت پاسداران را بر عهده دارد.

 

تبیین جامعه‌شناختی ناکامی: ریشه‌های ساختاری شکست اپوزیسیون

 

براساس ادبیات نظری توسعه سیاسی و تحلیل جامعه‌شناختی تحولات اخیر، شکست اپوزیسیون برون‌مرزی در بهره‌گیری از بحران‌های مقطعی حکومت اسلامی ایران، مثل جنگ مذکور، ناشی از هشت عامل ساختاری است که در سه حوزه‌ی کلان «بحران سازمان و عاملیت»، «بحران هویت و مشروعیت تاریخی» و «بحران استراتژی و روایت» قابل دسته‌بندی است که به قرار زیر است.

 

نخست: تفاوت اساسی بین جریانی که قادر به هدایت انقلاب است با جریانی که صرفاً ناظر بر تحولات است، در وجود شبکه‌های افقی فعال در داخل کشور نهفته است.

اپوزیسیون برون‌مرزی به دلیل گسست فیزیکی چنددهه‌ای، فاقد هرگونه زنجیره فرماندهی درون‌کشوری در کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و محلات است.

در غیاب این عاملیت کارآمد، بیانیه‌های صادر شده از خارج هیچ امتداد مادی در خیابان‌های کشور پیدا نکرد.


دوم: اپوزیسیون برون‌مرزی به دلیل دهه‌ها دوری از بافت اجتماعی ایران، نتوانسته است سرمایه نمادین و اعتماد مردم را جلب کند.

در فضای مجازی و برخی رسانه‌های فارسی‌زبان خارج کشور ممکن است هوادارانی داشته باشد، اما در سطح خیابان، محل کار، خانواده و شبکه‌های همسایگی، فاقد حضور ارگانیک است.

مردم ایران اپوزیسیون خارج‌نشین را عمدتاً بیگانه با واقعیت، دچار توهم و برخی مقاطع حتی ضد خود می‌بینند.

 

ناتوانی در ترجمه‌ی بحران‌ها به فرصت سیاسی داخلی


اما از سوی دیگر، جنگ ۲۰۲۶ یک‌بار دیگر نشان داد که اپوزیسیون قادر نیست از اختلالات ناشی از بحران‌هایی مثل حملات خارجی ( که عبارت از ناامیدی، فروپاشی اقتصادی موقت، خشم مردمی از دولت است) برای سازماندهی اعتراضات هماهنگ استفاده کند.


در مورد خاص حمله‌ی خارجی، هرگونه افزایش فشار خارجی به جای اینکه به نفع اپوزیسیون تمام شود، به اثر بسیج ملی علیه متجاوز خارجی و همذات‌پنداری با حاکمیت انجامید.

 

چندپارگی استراتژیک و هویتی


طیف‌های مختلف اپوزیسیون از سلطنت‌طلبان افراطی گرفته تا مجاهدین خلق و نحله‌های چپ و دموکرات و جمهوری‌خواه، نه بر سر مدل گذار، نه بر سر قانون اساسی آینده، نه بر سر چگونگی و روش گذار، و نه حتی بر سر میزان مشروعیت حکومت هیچ توافقی ندارند.


این چندپارگی فراتر از اختلاف نظر معمول است و به شکاف‌های ارگانیک و هویتی بدل شده که ریشه در وفاداری‌های متقاطع دارد. برخی از جریان‌های اپوزیسیون عملاً جمهوری اسلامی را بر رقبای خود ترجیح می‌دهند؛ یعنی حاضرند با همان رژیمی که ظاهراً با آن مخالفند کنار بیایند تا زیر سایه یک اپوزیسیون رقیب قرار نگیرند.

 

بی‌اعتباری تاریخی ناشی از وابستگی 


حافظه تاریخی جامعه ایران مملو از نمونه‌های همکاری برخی گروه‌ها با دشمنان خارجی است که اعتماد عمومی را به هرگونه ادعای میهن‌دوستی از سوی اپوزیسیون تبدیل به طعنه‌ای تلخ کرده است.


از قراردادهای استعماری دوره قاجار همچون قرارداد دارسی، تا کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ که با طراحی نظامیان بریتانیایی رضاشاه را بر سر کار آورد، و سپس سرنگونی دولت مصدق در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ توسط سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا و آمریکا - که اوج مبارزه برای استقلال را به نماد توطئه خارجی با همکاری عوامل داخلی بدل کرد - همه در حافظه جمعی ثبت است.


این پیشینه، هرگونه همسویی با قدرت‌های فرامنطقه‌ای را با مفاهیم «دست‌نشاندگی» و «عامل بودگی» گره زده است.


جامعه آگاه ایران به درستی دریافته است که جنبشی که استراتژی خود را بر مبنای اولویت‌های واشنگتن یا تل‌آویو تنظیم می‌کند، استقلال استراتژیک خود را فدای بقایی وابسته می‌کند؛ خروجی چنین روندی نه دموکراسی مستقل، که شبه‌دولتی دست‌نشانده و ضد آزادی خواهد بود.

 

فقدان رهبری منسجم و مورد اعتماد


در حالی که برخی جنبش‌های موفق تاریخی (مانند انقلاب مشروطه ایران) بدون یک رهبر کاریزماتیک واحد به پیروزی رسیدند، اما آن جنبش‌ها از هسته‌های رهبری غیررسمی، مورد وفاق و دارای مشروعیت داخلی برخوردار بودند.

اگرچه به‌طور کلی عصر رهبری‌های کاریزماتیک به پایان رسیده است، اما اپوزیسیون کنونی ایران فاقد ساختار رهبری پراکنده اما معتبری است که در انقلاب مشروطه تجربه شد.

مدعیان متعدد (از رضا پهلوی تا مریم رجوی و سایر چهره‌ها) هرکدام چنان پایگاه محدود و تقسیم‌کننده‌ای دارند که هیچ‌کدام توانایی جلب وفاق ملی یا رهبری یک جنبش فراگیر را ندارند.

 

 عدم ارائه روایت جایگزین قانع‌کننده و مثبت


اپوزیسیون عمدتاً در ضدیت محض با جمهوری اسلامی تعریف می‌شود و نتوانسته تصویر روشن، جذاب و ممکنی از ایران بعد از سقوط ارائه دهد.

سوالات بی‌پاسخ زیادی وجود دارد: نظام سیاسی آینده چه شکلی خواهد بود؟ منابع درآمدی کشور چگونه مدیریت می‌شود؟ سرنوشت زیرساخت‌های هسته‌ای و موشکی چه خواهد شد؟ رابطه با همسایگان و جهان چگونه بازتعریف می‌شود؟ امنیت و بقا چگونه تامین خواهد شد؟ و …

تا زمانی که پاسخ روشنی به این سوالات داده نشود، مردم ریسک جانبداری از اپوزیسیون را نمی‌پذیرند.

 

درس‌های استراتژیک بحران برای آینده ایران


ارزیابی جامع تحولات ژئوپلیتیک جنگ ۱۴۰۴-۱۴۰۵ نشان می‌دهد که اگرچه جمهوری اسلامی ایران در یکی از بحرانی‌ترین دوران‌های حیات خود به لحاظ اقتصادی و مشروعیت به سر می‌برد و رهبری جدید آن فاقد اجماع درونی و اتوریته مذهبی اسلاف خود است، اما تهاجم نظامی خارجی و خوش‌خیالی‌های جریان برانداز برون‌مرزی در عمل کاتالیزور تثبیت قدرت سپاه پاسداران و انسداد کامل امر سیاسی در داخل شد.

درس بزرگ این بحران برای کنشگران درون‌مرزی، بطلان فرضیه دگرگونی از طریق کاتالیزورهای بیرونی است. هرگونه گذار پایدار و دموکراتیک در ایران تنها زمانی امکان‌پذیر خواهد بود که جامعه مدنی بتواند با بازسازی شبکه‌های افقی خود، فرآیند موازنه قدرت با دولت شبه‌نظامی را به پیش برد.

تکیه بر پروژه‌های نظامی خارجی، نه تنها مسیر دموکراسی را هموار نمی‌سازد، بلکه با ویرانی زیرساخت‌های مادی جامعه‌، بقای جمعی و زیست اجتماعی را نیز در معرض خطر جدی قرار می‌دهد.


امر دموکراتیک در ایران نیازمند بازگشت به سیاست‌ورزی علمی، تقویت نهادهای صنفی داخلی و طرد جریانات رویافروشی است که آزادی را در ویرانه‌های جنگ جستجو می‌کنند.

 

 

 

 

 
 
bottom of page