جنگ ۴۰ روزه و آزمون سخت احزاب مسلح
- 1 day ago
- 8 min read

نصرالله لشنی
بحرانها، ازجمله جنگها، بیش از هر رویداد سیاسی دیگری، واقعیت را بە آزمون میکشند . بسیاری از نظریهها، راهبردها و ادعاهای سیاسی در دوران صلح میتوانند معتبر به نظر برسند، اما تنها جنگ است که نشان میدهد کدام راهبرد در عمل توان تغییر موازنه قدرت را دارد و کدام صرفاً یک تصور آرمانی بوده است. جنگ هشتساله ایران و عراق نخستین آزمون بزرگ برای احزاب مسلح اپوزیسیون جمهوری اسلامی بود. بیش از سه دهه بعد، جنگ ایران با اسرائیل و ایالات متحده، دومین آزمون تاریخی را رقم زد.
وجه مشترک دو جنگ ایران و عراق آن بود که موجودیت و امنیت دولت ایران مستقیماً در معرض تهدید قرار گرفت. وضعیتی که اگر راهبرد مبارزه مسلحانه ظرفیت تعیینکنندهای داشت، انتظار میرفت این ظرفیت در چنین شرایطی آشکار شود.
اما نتیجه، دستکم از منظر نظامی، متفاوت از انتظارات بسیاری از این گروهها بود. نه در دهه ۶۰ و نه در بحران اخیر، هیچیک از احزاب مسلح اپوزیسیون نتوانستند به عاملی تعیینکننده در تغییر موازنه قدرت در داخل ایران تبدیل شوند.
این واقعیت پرسشهای جدی را درباره کارآمدی استراتژی مبارزه مسلحانه در ایران دوباره مطرح کرده است.
البته که هدف از طرح این پرسشها، داوری درباره اهداف سیاسی یا مطالبات این احزاب نیست، و موضوع بحث، صرفاً ارزیابی کارآمدی راهبرد مسلحانه است؛ راهبردی که بیش از چهار دهه بخشی از هویت سیاسی برخی گروههای اپوزیسیون را شکل داده است.
جنگ: آزمون نهایی راهبردهای سیاسی
در ادبیات مطالعات جنگ و شورش، موفقیت یک جنبش مسلح تنها با داشتن نیرو یا سلاح سنجیده نمیشود. پژوهشگران علوم سیاسی مانند استاتیس ان. کالیواس و جرمی ام. واینستاین نشان دادهاند که موفقیت مبارزات مسلحانه وابسته به مجموعهای از عوامل است:
فروپاشی ظرفیت دولت، حمایت گسترده مردمی، دسترسی پایدار به منابع، پناهگاه امن، و شرایط بینالمللی مساعد.
به بیان دیگر، حتی سازمانی با هزاران نیروی مسلح نیز اگر با دولتی روبهرو باشد که همچنان کنترل ساختار اداری، ارتش، اطلاعات و شهرهای اصلی را حفظ کرده است، شانس اندکی برای تغییر نظام سیاسی از طریق عملیات نظامی خواهد داشت.
تجربه کشورهای مختلف نیز همین واقعیت را تایید میکند. پیروزیهای نظامی جنبشهای مسلح معمولاً زمانی رخ داده است که دولت مرکزی دچار فروپاشی شده باشد. چین در دهه ۱۹۴۰، کوبا در سال ۱۹۵۹ یا افغانستان در سال ۲۰۲۱ نمونەهایی از این مواردند.
در مقابل، در کشورهایی که دولت انسجام ساختاری خود را حفظ کرده، جنبشهای مسلح غالباً یا شکست خوردهاند یا ناچار به ورود به فرآیندهای سیاسی شدهاند.
نخستین آزمون: جنگ ایران و عراق
آغاز جنگ در سال ۱۳۵۹، از منظر نظامی، مناسبترین فرصت تاریخی برای احزاب مسلح مخالف جمهوری اسلامی بود.
دولت تازهتأسیس ایران با مشکلات فراوان داخلی، تصفیههای گسترده در ارتش، بحران اقتصادی و جنگی تمامعیار روبهرو بود. اگر نظریه مبارزه مسلحانه قرار بود در ایران موفق شود، انتظار میرفت در چنین شرایطی امکان تحقق بیشتری داشته باشد.
اما روند جنگ مسیر دیگری را نشان داد. اگرچه برخی از احزاب و شاخەهای مسلح آنها در مناطق مرزی فعال بودند، اما هیچیک نتوانستند جغرافیای سیاسی ایران را دگرگون کنند یا کنترل پایدار مناطق وسیعی را در اختیار بگیرند. سرنوشت جنگ عمدتاً در نبرد میان ارتش عراق و نیروهای رسمی ایران تعیین شد.
هیچ سازمان مخالف جمهوری اسلامی به اندازهی سازمان مجاهدین خلق ایران روی راهبرد نظامی سرمایهگذاری نکرد.
پس از استقرار در عراق، این سازمان با حمایت حکومت بعث، ارتش آزادیبخش ملی را تشکیل داد کە نیرویی مجهز به تانک، توپخانه و خودروهای زرهی بود.
اوج این راهبرد، عملیات فروغ جاویدان در تابستان ۱۳۶۷ بود، عملیاتی که بر این فرض استوار بود که با ورود سریع نیروها به خاک ایران، حکومت ظرف چند روز فرو خواهد پاشید و مردم به این نیروها خواهند پیوست.
اما نتیجه کاملاً متفاوت بود. عملیات در نبرد مرصاد متوقف شد، تلفات سنگینی به نیروهای مهاجم وارد آمد و راهبرد تصرف نظامی قدرت عملاً پایان یافت.
بسیاری از پژوهشگران این عملیات را نقطه عطفی در تاریخ سازمان مجاهدین خلق میدانند؛ زیرا نشان داد حتی حمایت مستقیم یک دولتِ در حال جنگ نیز برای ایجاد تغییر سیاسی از طریق نیروی نظامی کافی نیست. این تجربه، نخستین هشدار جدی درباره محدودیتهای مبارزه مسلحانه در ایران بود.
تجربه احزاب کردی: میان مقاومت و بنبست راهبردی
اگر سازمان مجاهدین خلق بزرگترین تجربه مبارزه مسلحانه سراسری علیه جمهوری اسلامی بود، احزاب کردی در ایران قدیمیترین تجربه مبارزه مسلحانه منطقهای را نمایندگی میکنند.
حزب دموکرات کردستان ایران، کومله و بعدها نیروهایی مانند حزب حیات آزاد کردستان (پژاک)، هر یک در مقاطع مختلف، مبارزه مسلحانه را بخشی از راهبرد خود قرار دادند.
در سالهای نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷، به دلیل ضعف نسبی دولت مرکزی، این احزاب توانستند در بخشهایی از کردستان نفوذ قابل توجهی به دست آورند.
اما از اوایل دهه ۶۰، با تثبیت ساختارهای امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی، دامنه فعالیت نظامی آنها بهتدریج محدود شد و بخش عمده نیروهایشان به مناطق مرزی عراق منتقل شدند.
این تحول یک نکته مهم را آشکار کرد: حفظ یک سازمان مسلح، لزوماً به معنای توانایی اعمال قدرت در داخل یک کشور نیست.
بسیاری از این احزاب توانستند ساختار تشکیلاتی خود را حفظ کنند، اما حفظ تشکیلات با توانایی تغییر موازنه سیاسی یا نظامی تفاوت اساسی دارد.
تجربه کردستان عراق: یک سوءبرداشت تاریخی
یکی از رایجترین استدلالها در دفاع از مبارزه مسلحانه، اشاره به تجربه موفق احزاب کردی در جغرافیای سیاسی عراق است. اما بررسی دقیق تاریخ نشان میدهد که این تجربه، بیش از آنکه محصول پیروزی نظامی احزاب کرد باشد، نتیجه تحول ژئوپلیتیکی منطقه بود.
پس از شکست عراق در جنگ دوم خلیج، قیامهای گستردهای در شمال و جنوب این کشور شکل گرفت. حکومت بعث ابتدا این قیامها را بهشدت سرکوب کرد و صدها هزار کرد ناچار به فرار شدند.
نقطه عطف زمانی رخ داد که ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه منطقه پرواز ممنوع را در شمال عراق ایجاد کردند. این تصمیم، عملاً نیروی هوایی و بخش مهمی از توان نظامی بغداد را از شمال عراق حذف کرد.
اندکی بعد، حکومت صدام بخش بزرگی از نهادهای اداری و نظامی خود را از اقلیم خارج کرد و نوعی خلأ قدرت به وجود آمد.
در چنین شرایطی، احزاب کردی در عراق، بهویژه حزب دموکرات کردستان و اتحادیه میهنی کردستان، توانستند اداره منطقه را در دست بگیرند و در سال ۱۹۹۲ نخستین انتخابات پارلمانی اقلیم را برگزار کنند.
بنابراین، پیروزی احزاب کرد کردستان عراق زمانی رخ داد که دولت مرکزی عملاً از بخش بزرگی از منطقه عقبنشینی کرده بود و یک ائتلاف بینالمللی نیز مانع بازگشت کامل آن میشد.
این تجربه با وضعیت ایران تفاوت بنیادی دارد. در ایران، نه دولت مرکزی فروپاشیده است، نه نیروی خارجی منطقهی امن مشابه شمال عراق ایجاد کرده و نه خلأ قدرتی از آن نوع شکل گرفته است.
ازاینرو، تعمیم تجربه اقلیم کردستان عراق به ایران، از نظر تاریخی و سیاسی محل تردید است، و منتظر ماندن برای ایجاد چنین شرایطی توسط قدرتهای خارجی نیز انفعال محض است.
جنگ ۴۰ روزه؛ دومین آزمون تاریخی
جنگ اخیر میان ایران و اسرائیل، با دخالت مستقیم ایالات متحده، دومین آزمون بزرگ برای احزاب مسلح اپوزیسیون بود.
در تحلیلهای پیش از جنگ، برخی از ناظران گمان میکردند که تشدید فشار نظامی بر جمهوری اسلامی میتواند به فعال شدن همزمان نیروهای مسلح مخالف در مناطق مرزی منجر شود و نوعی فشار چندجانبه بر حکومت ایجاد کند.
اما در عمل چنین اتفاقی رخ نداد. با وجود حملات گسترده، اختلال در زیرساختها و فشار کمسابقه بر دستگاه نظامی و امنیتی ایران، هیچیک از احزاب اپوزیسیون نتوانستند به بازیگری تعیینکننده در تحولات میدانی تبدیل شوند.
البته این مشاهده بهتنهایی اثبات نمیکند که این احزاب هیچ ظرفیت نظامی یا سیاسی ندارند؛ زیرا عوامل متعددی، از جمله محاسبات سیاسی خود این گروهها، وضعیت منطقه، محدودیتهای جغرافیایی و ملاحظات بینالمللی، میتواند بر تصمیم آنها برای ورود یا عدم ورود به درگیری اثر گذاشته باشد.
با این حال، این تجربه دستکم این پرسش را تقویت میکند که اگر راهبرد مبارزه مسلحانه در بحرانیترین شرایط نیز نتواند نقشی تعیینکننده ایفا کند، آیا همچنان میتوان آن را راهبرد اصلی برای تغییر سیاسی دانست؟
از تجربه ایران تا اجماع پژوهشهای دانشگاهی
اگر دو تجربه تاریخی ایران ــ جنگ هشتساله و جنگ ۴۰ روزه ــ را در کنار یکدیگر قرار دهیم، یک الگوی مشترک دیده میشود: احزاب مسلح اپوزیسیون، علیرغم دههها سازماندهی و تحمل هزینههای انسانی، در بحرانیترین لحظات نتوانستند به عاملی تعیینکننده در تغییر موازنه قدرت تبدیل شوند.
این مشاهده، هرچند بهتنهایی برای صدور یک حکم کلی کافی نیست، اما هنگامی اهمیت بیشتری پیدا میکند که در کنار پژوهشهای تطبیقی درباره موفقیت جنبشهای سیاسی قرار گیرد.
یکی از مهمترین آثار این حوزه، پژوهش مشهور اریکا چنووت و ماریا جی. استفان با عنوان «مقاومت مدنی چگونه کار میکند» (Why Civil Resistance Works) است.
این مطالعه بر اساس یک پروژه دادهمحور، ۳۲۳ جنبش را، بین سالهای ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۶، بررسی کرده و نشان میدهد که جنبشهای عمدتاً خشونتپرهیز حدود ۵۰ تا ۵۵ درصد نرخ موفقیت داشتهاند، در حالی که جنبشهای خشونتآمیز حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد موفق بودهاند.
توضیح این تفاوت صرفاً اخلاقی نیست، بلکه ساختاری است؛ مبنی بر اینکه جنبشهای خشونتپرهیز امکان مشارکت گستردهتر اجتماعی را فراهم میکنند، هزینه پیوستن را کاهش میدهند، و مهمتر از همه احتمال شکاف در وفاداری نخبگان و نیروهای امنیتی دولت را افزایش میدهند.
چنووت در اثری دیگر با عنوان، مقاومت مدنی: آنچه همگان باید بدانند ( Civil Resistance: What Everyone Needs to Know) با بررسی بیش از ۶۰۰ جنبش موفق دادههای کلی بالا را تایید کرده است.
هرچند، در پژوهشهای جدیدتر، از جمله بهروزرسانیهای NAVCO و ادبیات تطبیقی دهههای اخیر، این نکته مطرح شده است که دولتها در برابر جنبشها تابآورتر و مقاومتر شدهاند و این روند به توسعه فناوریهای نظارتی، افزایش ظرفیت اطلاعاتی و امنیتی، و حرفهایتر شدن ساختارهای سرکوب نسبت داده میشود.
با این وجود، حتی در این شرایط جدید نیز شکاف میان دو نوع جنبش خشونتآمیز و خشونتپرهیز حفظ و حتی بیشتر شده است.
در برخی برآوردهای تجمیعی، نرخ موفقیت جنبشهای خشونتپرهیز در حدود ۳۵ تا ۴۰ درصد (گاه نزدیک به ۳۸ درصد) و نرخ موفقیت جنبشهای خشونتآمیز حدود ۵ تا ۱۰ درصد گزارش شده است.
این دادهها نشان میدهند که اگرچه هزینه موفقیت سیاسی افزایش یافته، اما مزیت نسبی مقاومت مدنی همچنان پابرجاست.
البته این یافتهها بدون نقد نماندهاند. برخی پژوهشگران، از جمله کریستوفر جی. کوین و کورت شوک، یادآور شدهاند که موفقیت هر جنبش به زمینه تاریخی، ظرفیت دولت، حمایت خارجی و عوامل متعدد دیگر نیز وابسته است و نمیتوان یک نسخه واحد برای همه کشورها پیچید.
با این حال، حتی این منتقدان نیز نقش تعیینکننده بسیج اجتماعی و مشروعیت سیاسی را که در جنبشهای خشونتپرهیز دست بالایی دارند، انکار نمیکنند.
اگر این واقعیات و یافتهها را بر تجربه ایران منطبق کنیم، نتیجه قابل تامل است. در هر دو مقطع تاریخی که حکومت مرکزی درگیر جنگی جدی بود، دولت با وجود تحمل هزینههای سنگین، ساختار فرماندهی، سازمان اداری و کنترل سرزمینی خود را حفظ کرد. در چنین شرایطی، احزاب مسلح اپوزیسیون نتوانستند از بحران برای تغییر بنیادین موازنه قدرت استفاده کنند.
این واقعیت، به معنای نفی مطالبات سیاسی این احزاب نیست؛ بلکه پرسشی دربارهی کارآمدی ابزار مطرح میکند، اینکه آیا مبارزه مسلحانه هنوز ابزار مناسبی برای دستیابی به آن اهداف است؟
جنگ ۴۰ روزه را میتوان آزمونی برای جمهوری اسلامی، برای اسرائیل و برای موازنه قدرت منطقه دانست؛ اما این جنگ، آزمونی برای اپوزیسیون مسلح ایران نیز بود. نتیجه این آزمون، دستکم از منظر نظامی، نشان داد که الگوی مبارزه مسلحانه پس از بیش از چهار دهه، با محدودیتهای جدی روبهرو است.
اگر یافتههای پژوهشهای تطبیقی را در کنار تجربه تاریخی ایران قرار دهیم، میتوان این فرضیه را مطرح کرد که آینده کنش سیاسی و اجتماعی در ایران، بیش از آنکه در اردوگاههای نظامی یا یگانهای مسلح رقم بخورد، در توانایی سازماندهی مدنی، ایجاد ائتلافهای اجتماعی، کسب مشروعیت عمومی و توسعه نهادهای اجتماعی متکثر نهفته است.
این شاید مهمترین درسی باشد که دو جنگ بزرگ تاریخ معاصر ایران برای همه بازیگران سیاسی ــ چه در حکومت و چه در اپوزیسیون ــ به همراه داشتهاند: در قرن بیستویکم، مشروعیت اجتماعی و ظرفیت بسیج عمومی، در بسیاری از موارد، سرمایهای تعیینکنندهتر از قدرت آتش است.











