دکترین علی خامنهای، چگونه سیاست خارجی جمهوری اسلامی را بازتعریف کرد؟
- 2 hours ago
- 5 min read

در تاریخ معاصر، رهبرانی وجود داشتهاند که بیش از آنکه سیاستمدار باشند، معمار یک جهانبینی سیاسی بودهاند و کوشیدند نه تنها ساختار حکومت، بلکه شیوه اندیشیدن جامعه، تعریف دشمن، جایگاه دولت و حتی مفهوم تاریخ را بر اساس یک ایدئولوژی بازسازی کنند. در ادبیات علوم سیاسی، این نوع رهبری اغلب در قالب مفهوم دولتهای ایدئولوژیک یا اقتدارگرای سازمانیافته بررسی میشود که در آن مرز میان نهادهای رسمی و ایدئولوژی حاکم کمرنگ میشود.
از آلمان نازی تا اتحاد جماهیر شوروی، قرن بیستم نمونههایی از چنین حکومتهایی را تجربه کردە است که هانا آرنت فلیسوف آلمانی آنها را فراتر از دیکتاتوریهای متعارف میدانست و معتقد بود ایدئولوژی در آنها به ابزاری برای سازماندهی تمام عرصههای زندگی سیاسی و اجتماعی تبدیل میشود.
آرنت در کتاب ریشههای توتالیتاریسم، سه عنصر اصلی این نظامها را ایدئولوژی فراگیر، ترور سیاسی و انزوای اجتماعی تعریف میکند عناصری که در مطالعات تطبیقی علوم سیاسی، بهعنوان معیارهای سنجش حکومتهای ایدئولوژیک مورد استفاده قرار میگیرند
البته مقایسه جمهوری اسلامی ایران با حکومتهایی چون آلمان نازی یا اتحاد جماهیر شوروی استالینی مستقیم نیست چون تفاوتهای عمیقی در مبانی فکری، ساختار حقوقی، جایگاه دین و شیوه اعمال قدرت میان این نظامها وجود دارد.
با این حال، می توان استدلال کرد کە در حوزههایی چون تمرکز قدرت، نقش محوری رهبر، امنیتی شدن سیاست، تولید دائمی دشمن، گسترش نهادهای ایدئولوژیک و اولویت دادن به بقای نظام، میتوان وجوهی برای مقایسه یافت البتە نه برای یکسان دانستن این نظامها، بلکه برای فهم منطق حکومتداری آنها.
علی خامنهای نیز در زمره رهبرانی قرار میگیرد که بیش از سه دهه کوشید پروژهای سیاسی و ایدئولوژیک را به پیش ببرد. پروژهای که هدف آن تنها اداره ایران نبود، بلکە وی تلاش داشت جمهوری اسلامی را به مرکز ثقل یک نظم منطقهای مبتنی بر قرائتی خاص از اسلام شیعی تبدیل کند.
علی خامنهای با درگذشت روحالله خمینی در سال ۱۹۸۹ در مجلس خبرگان با ۶۰ رای از مجموع ۷۴ رای رهبری جمهوری اسلامی را در شرایطی بر عهده گرفت که نه از جایگاه برجستهترین مرجع شیعه برخوردار بود و نه شخصیتی کاریزمایی جمهوری اسلامی محسوب می شد. اما آنچه او در دهههای بعد انجام داد بر اقتدار و نفوذ شخصیش افزود.
بازنگری قانون اساسی، حذف مقام نخستوزیری، افزایش اختیارات رهبری و گسترش نهادهای وابسته به دفتر رهبر، به تدریج مرکز ثقل قدرت را از دولتهای منتخب به مجموعهای از نهادهای انتصابی منتقل کرد.
در این ساختار، سپاه پاسداران، شورای نگهبان، قوه قضائیه، نهادهای اطلاعاتی و شبکه گستردهای از بنیادهای اقتصادی، بیش از پیش با دفتر رهبری پیوند خوردند و به ستونهای اصلی نظامش تبدیل شدند.
بر اساس برآوردهای غیررسمی، سپاه و نهادهای وابسته به آن در دو دهە اخیر نقش مستقیم یا غیرمستقیم در بخش قابل توجهی از اقتصاد ایران از جمله انرژی، ساختوساز و مخابرات داشتند.
در ادبیات سیاسی خامنهای، حفظ نظام به مهمترین اصلی تبدیل شد که خود او بارها از آن به عنوان اوجب واجبات یاد می کرد.
همین اصل، منطق بسیاری از تصمیمهای سیاسی، امنیتی و فرهنگی جمهوری اسلامی را توضیح میدهد. در چنین چارچوبی، انتخابات، رسانه، دانشگاه، اقتصاد و حتی سیاست خارجی، همگی در نسبت با بقای نظام معنا پیدا میکنند.
در این نگاه، حکومت مامور حفاظت از یک انقلاب دائمی است، همان انقلابی که از دید رهبران جمهوری اسلامی هنوز پایان نیافته و همواره با تهدیدهای داخلی و خارجی مواجه است.
از همین رو، مفهوم دشمن جایگاهی دائمی در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی پیدا کرد. دشمنی که هروز در حال تولید شدن بود، گاه در قالب ایالات متحده و اسرائیل و گاه در هیات جریانهای سیاسی داخلی، رسانههای مستقل، فعالان مدنی یا معترضان خیابانی تعریف می شد.
همین پیوند میان ایدئولوژی، امنیت و سیاست، یکی از مهمترین ویژگیهای دوران رهبری خامنهای بود. در طول این سە دهە سپاه پاسداران از یک نیروی نظامی به بازیگری تعیینکننده در سیاست، اقتصاد، امنیت داخلی و راهبرد منطقهای ایران تبدیل شد و نقش آن از مرزهای ایران فراتر رفت.
اگر ولایت فقیه ستون فقرات سیاست داخلی علی خامنهای بود، عمق راهبردی را میتوان مهمترین اصل دکترین سیاست خارجی او دانست.
در اسطورههای ایرانی، آرش کمانگیر مرز ایران را با پرتاب تیر از دماوند تعیین میکند در این داستان، صرف نظر از واقعی بودن یا خیالی بودن آن، روایتی وجود دارد که مرز را بهعنوان یک خط جغرافیایی و نماد هویت سرزمینی تعریف میکند.
در جمهوری اسلامی دوران علی خامنهای اما، مفهوم مرز بهتدریج از جغرافیا به حوزه نفوذ سیاسی و امنیتی تغییر کرد و از بغداد و دمشق تا بیروت، صنعا و غزە امتداد یافت. در این نگاه، امنیت دیگر در مرزهای ملت دولت ایران متوقف نمیشود.
خامنهای سیاست خارجی را بر مفاهیمی چون امت اسلامی و محور مقاومت استوار ساخت. با این حال، نتیجه عملی این سیاست، شکلگیری شبکهای از نفوذ منطقهای در همان جغرافیایی بود که در روایتهای تاریخی، بخشی از حوزه تمدنی ایران نیز محسوب میشود یعنی از بینالنهرین تا مدیترانه را فرا گرفتە است.
این همپوشانی، باعث شده است برخی تحلیلگران از امپراتوری ایدئولوژیک سخن بگویند، شبکهای فراملی که به جای اشغال سرزمین، از طریق بازیگران همسو عمل میکند.
تفاوت داستان آرش و دکترین علی خامنەای در همین نقطه روشن میشود، آرش مرز را با یک تیر تعیین میکند اما در نگاه سیاسی خامنەای، مرز ثابت نیست و تا جایی می تواند برود که حوزه نفوذ ادامه یابد و اتفاقا مدیترانه نه یک مرز بلکه نماد تکمیل عمق راهبردی است.
بر همین اساس، جمهوری اسلامی در دوران خامنهای شبکهای از متحدان دولتی و غیردولتی را در منطقه شکل داد یا تقویت کرد. هرچند در نگاه مخالفان خامنەای این راهبرد، ایران را درگیر رقابتهای پرهزینه منطقهای کرد، به تشدید تحریمها انجامید و تنش با بسیاری از کشورهای عربی و غربی را افزایش داد.
آنچه این سیاست را از یک راهبرد صرفاً نظامی متمایز میکرد، پیوند آن با جهانبینی ایدئولوژیک خامنهای بود. او هموارە تاکید میکرد که جمهوری اسلامی مدافع امت اسلامی و بهویژه جریانهایی است که در برابر نفوذ آمریکا و اسرائیل مقاومت میکنند.
از همین رو، سیاست منطقهای جمهوری اسلامی در دوران او، آمیزهای از ملاحظات امنیتی، هویت شیعی، آرمانگرایی انقلابی و محاسبات ژئوپلیتیکی بود. با این حال، علی خامنەای در سە سال پایانی زندگیش شاهد جنگهایی بود کە مستقیما بە دکترین او مربوط می شد.
جنگهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، حملات مستقیم میان ایران و اسرائیل، سقوط حکومت بشار اسد، تضعیف بخش مهمی از توان نظامی حزبالله لبنان و افزایش فشارهای آمریکا و اسرائیل بر جمهوری اسلامی، این دکترین را با بزرگترین آزمون خود روبهرو کرد.
برای نخستین بار در دوران رهبری خامنهای، بسیاری از حلقههای زنجیرهای که طی سه دهه برای ایجاد عمق راهبردی شکل گرفته بودند، همزمان با چالشهای جدی مواجه شدند.
شاید میراث اصلی دکترین خامنهای در سیاست خارجی انتقال مرز از قلمرو کشوری به قلمرو ایدئولوژیک و منطقەای باشد.در این معنا، مرز نه حذف شد و نه گسترش یافت، بلکه بازتعریف شد.
این همان تغییری است که سیاست خارجی جمهوری اسلامی را برای بیش از سه دهه از بسیاری از دولتهای منطقه متمایز کرد و همچنان پس از مرگش بر آینده ایران و خاورمیانه سایه افکنده است.








