حکمرانی در سایه سپاه: چه کسانی واقعاً در تهران تصمیم میگیرند؟
- 9 hours ago
- 7 min read

تحولات ایران در یکسال اخیر را نمیتوان صرفا بە یک بحران نظامی تقلیل داد، بلکه باید آن را بهعنوان یک آزمون واقعی برای کل سازوکار قدرت در جمهوری اسلامی نیز در نظر گرفت. پس از ٤٦ سال جنگ ریتوریک با اسرائیل و آمریکا یکسال اخیر آزمونی بود که بهطور عینی نشان دهد نظام جمهوری اسلامی ایران تا چه حد میتواند خود را حفظ کند و بە ویژە با آغاز دور دوم جنگ در ٢٨ فوریە نشان دهد کە بدون تکیه بر یک رأس واحد، تا کجا می تواند به حیات اقتدارطلبانە خود ادامه دهد و خود را با شرایط بیثباتی و جنگ نظامی نیز وفق دهد.
آنچه در این دوره رخ داد، نهفقط تخریب بخشی از زیرساختهای نظامی یا حذف چهرههای کلیدی، بلکه نوعی بازآرایی عمیق در منطق حکمرانی بود که پیامدهای آن هنوز بهطور کامل آشکار نشده است.
طی دو موج درگیری نظامی یکسال اخیر، بخشهایی از زنجیره فرماندهی و حتی رأس هرم قدرت مورد هدف قرار گرفتند.
کشته شدن علی خامنهای و پس از آن حذف چهرههایی مانند علی لاریجانی و شماری از فرماندهان ارشد، در هر نظام سیاسی دیگری میتوانست به فروپاشی یا دستکم به یک خلأ عمیق قدرت و بی ثباتی مشهود منجر شود. اما در ایران، چنین اتفاقی رخ ندادە است.
نهتنها فروپاشی کامل رژیم جمهوری اسلامی اتفاق نیفتاد، بلکه سیستم تاکنون توانستە است تاکنون خود را بازسازی کردە و حتی بهنوعی انعطافپذیری جدید دست پیدا کند.
این واقعیت تلخ، تحلیلهای سادهانگارانه درباره شکنندگی و سقوط فوری ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را زیر سؤال میبرد.
با این حال،شرایط کنونی نظام جمهوری اسلامی بە معنای ثبات و یکپارچگی نیز نیست. آنچه شکل گرفتە، یک نظم جدید است که در آن قدرت دیگر در یک نقطه متمرکز نیست، بلکه در میان مجموعهای از بازیگران توزیع شده است.
این بازیگران در قالب یک شبکه بههمپیوسته عمل میکنند، اما در عین حال، منافع، رویکردها واهداف یکسانی ندارند.
به بیان دیگر، شبکهای شدن قدرت در ایران، به معنای یکپارچگی آن نیست، بلکه دقیقاً برعکس، این ساختار همزمان که ابزار بقا را فراهم میکند، بستر رقابت و شکاف را نیز تولید میکند.
در ساختار کلاسیک جمهوری اسلامی، همهچیز به یک نقطه ختم میشد: رهبر. علی خامنهای طی دههها توانسته بود با ترکیب اقتدار مذهبی، کنترل نهادی و شناخت دقیق از بازیگران، خود را به داور نهایی تبدیل کند و اختلافات را مدیریت کند. اما با حذف او، این نقطه تعادل از میان رفت.
با این حال، برخلاف انتظار، این حذف به فروپاشی سریع سیستم جمهوری اسلامی منجر نشد، زیرا قدرت پیش از رخ دادن جنگ نیز در حال توزیع شدن بود و تنها پس از این بحران، این توزیع بهصورت عریان خود را نشان داد. در واقع، آنچه فرو ریخت، نه سیستم، بلکه تصور ما از تمرکز قدرت در آن بود.
در رأس رسمی این ساختار، مجتبی خامنهای قرار دارد، اما نقش او را نمیتوان با الگوی سنتی رهبری مقایسه کرد.
او نه مسیر کلاسیک قدرت را طی کرده، نه از پایگاه نمادین - مذهبی تثبیتشدهای برخوردار است و نه تجربهای دارد که بتواند همه جناحها را بهطور طبیعی زیر چتر خود جمع کند.
مجتبی خامنهای متولد ۱۳۴۸ است و بخش عمده فعالیتش را در دفتر رهبری و در ارتباط با نهادهای امنیتی گذرانده است.
او در سالهای پس از انتخابات ۱۳۸۸ بهعنوان یکی از چهرههای مدیریت پنهان شناخته شدنقشی که هرگز بهطور رسمی تأیید نشد، اما در شکلگیری تصویر او بهعنوان یک بازیگر پشتپرده تأثیرگذار بود و از همان زمان، ارتباطاتش با سپاه و بهویژه ساختارهای اطلاعاتی تعمیق شد.
اعطای عنوان آیتالله به او در سال ۲۰۲۲ نیز بیش از آنکه نتیجه مسیر علمی باشد، نتیجه یک ضرورت سیاسی برای آمادهسازی جانشینی بود.
قدرت مجتبی خامنهای، برخلاف پدرش، برآمدە از اقتدار شخصی - نمادین نیست، بلکه برخاستە از شبکهای است که او در آن قرار دارد. همین موضوع، هم نقطه قوت او است و هم می تواند محدودیش بە شمار آید.
او نمیتواند تصمیم نهایی را تحمیل کند، بلکه ناچار است میان بازیگران مختلف توازن ایجاد کند. در عمل، او بیشتر نقش نگهدارنده تعادل را ایفا میکند تا یک فرمانده مطلق.
بە عبارتی دیگر، قدرت او از شبکهای میآید که خود او نیز به آن وابسته است.همین ویژگی، نشاندهنده تغییر ماهیت رهبری در جمهوری اسلامی است.
در میان بازیگران این شبکه، محمدباقر قالیباف یکی از کلیدیترین چهرههاست. او متولد ۱۳۴۰ است و در دوران جنگ ایران و عراق بهسرعت در سپاه رشد کرد و به فرماندهی لشکر و سپس نیروی هوایی سپاه رسید.
در سال ۱۳۷۹ به فرماندهی نیروی انتظامی منصوب شد و در آن دوره، نقش مهمی را در سرکوب اعتراضات دانشجویی ایفا کرد. پس از آن، بهمدت ۱۲ سال شهردار تهران بود و در این مدت، شبکهای گسترده از روابط اقتصادی و مدیریتی ایجاد کرد که بعدها به سرمایه سیاسی او تبدیل شدند.
از سال ۱۳۹۹ نیز ریاست مجلس را بر عهده گرفت و تلاش کرد خود را بهعنوان یک چهره عملگرا معرفی کند.
اما نقش واقعی قالیباف فراتر از این عناوین رسمی است. بە ویژە پس از حذف لاریجانی، او بهتدریج به یکی از مهمترین واسطههای میان نهادهای نظامی و سیاسی تبدیل شد.
او میتواند منطق امنیتی را به زبان سیاست ترجمه کند و برعکس، مطالبات سیاسی را به زبان قابل فهم برای فرماندهان نظامی منتقل کند.
این توانایی، در شرایط جنگی کنونی، به یک سرمایه حیاتی برای او تبدیل شده است. با این حال، قالیباف نه یک رهبر بیرقیب است و نه یک تصمیمگیر نهایی، بلکه موقعیتش به تواناییاش در حفظ این تعادل وابسته است و هرگونه اختلال در این نقش، میتواند جایگاهش را نیز متزلزل کند.
در مقابل او، احمد وحیدی قرار دارد که نماینده وجه سخت و بیپرده قدرت است. او از بنیانگذاران نیروی قدس سپاه و نخستین فرمانده آن بود و در دهههای ۶۰ و ۷۰ نقش مهمی در طراحی و اجرای عملیاتهای برونمرزی داشته است.
بعدها بهعنوان وزیر دفاع در دولت احمدینژاد و وزیر کشور در دولت رئیسی فعالیت کرد. نام او در پرونده بمبگذاری مرکز یهودیان آرژانتین (آمیا) در سال ۱۹۹۴ مطرح شد و اینترپل برایش اعلان قرمز صادر کردە است. وی بهعنوان یکی از چهرههای امنیتی شناخته میشود که کمتر به سازوکارهای سیاسی تن میدهد.
پس از حذف بخشی از فرماندهان ارشد در جنگ ١٢ روزە، وحیدی به یکی از چهرههای محوری در ساختار نظامی تبدیل شد. اما نفوذ او محدود به همان حوزه است.
او در میان جناحهای تندرو و بخشهایی از سپاه اعتبار بالایی دارد، اما در میان ارتش، بوروکراسی غیرنظامی و حتی برخی جریانهای سیاسی، پذیرش محدودتری دارد.
همین محدودیت باعث میشود که او نتواند بهتنهایی تصمیمات کلان را پیش ببرد و ناچار شود در کنار دیگر بازیگران عمل کند این وضعیت خود یکی از منابع تنش درون ساختار نظام تلقی می شود.
در لایهای کمتر دیدهشده اما بسیار تعیینکننده، محمدباقر ذوالقدر و علیاکبر احمدیان قرار دارند. ذوالقدر که اکنون دبیر شورای عالی امنیت ملی است، سابقهای طولانی در سپاه، وزارت کشور و مجمع تشخیص مصلحت نظام دارد.
او نه یک فرمانده میدانی است و نه یک سیاستمدار کلاسیک، در واقع نقش او در هماهنگسازی نهادها تعریف میشود. او تلاش میکند منطق امنیتی را به درون ساختارهای مختلف تزریق کند و میان بخشهای گوناگون سیستم نوعی همراستایی ایجاد کند.
در کنار او، احمدیان است که سابقه فرماندهی نیروی دریایی سپاه و مدیریت مراکز راهبردی را دارد. او بیشتر در سطح طراحی دکترین و استراتژی عمل کردە و بهعنوان یکی از معماران اصلی استراتژی "بازدارندگی نامتقارن" شناخته میشود.
این راهبرد بر استفاده از ابزارهایی مانند موشک، پهپاد و جنگ نیابتی تأکید دارد.
این دو نفر، در واقع ستون فقرات بوروکراتیک سیستم را تشکیل میدهند. بخشی که کمتر دیده میشود، اما بدون آن، هماهنگی میان اجزای مختلف امکانپذیر نیست.
در سطح عملیاتی، که تصمیمها به اجرا تبدیل میشوند، نقش مجید موسوی و علی عبداللهی برجسته میشود.
موسوی بهعنوان فرمانده نیروی هوافضای سپاه، مسئول یکی از حیاتیترین ابزارهای قدرت ایران است یعنی برنامه موشکی و پهپادی.
او از نسل جدید فرماندهانی است که جنگ را نه صرفاً در میدان سنتی، بلکه در چارچوب فناوری، بازدارندگی و ضربه از راه دور تعریف میکند.
تصمیمگیری درباره زمان، شدت و دامنه استفاده از این ابزارها، عملاً در اختیار اوست و همین موضوع، نفوذ واقعیاش را شکل میدهد.
از سوی دیگر، علی عبداللهی کە فرمانده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا است. این نهاد مسئول هماهنگی میان سپاه و ارتش در زمان جنگ است.
عبداللهی سابقهای ترکیبی از فعالیت در سپاه، نیروی انتظامی و وزارت کشور دارد و تخصصش در مدیریت لجستیک و هماهنگی عملیاتی است.
او استراتژی نمینویسد، اما تضمین میکند که استراتژی اجرا شود. در یک ساختار چندمرکزی، چنین نقشی اهمیت حیاتی پیدا میکند، زیرا بدون آن، تصمیمها در حد دستور باقی میمانند.
در کنار این ساختار، نهادهای رسمی همچنان وجود دارند، اما نقششان تغییر کرده است. مسعود پزشکیان در مقام رئیسجمهور، بیشتر نقش مدیر تشریفاتی - اجرایی داخلی را ایفا میکند تا یک تصمیمگیر کلان در سطح ایران.
غلامحسین محسنی اژهای در قوه قضائیه، وظیفه کنترل فضای داخلی و سرکوب نارضایتیها را با افزایش اعدامها بر عهده دارد و از ابزارهای قضایی برای حفظ ثبات داخلی نظام استفاده میکند.
محسن رضایی نیز بهعنوان یکی از فرماندهان قدیمی، بیشتر نقش مشورتی و انتقال تجربه را ایفا میکند.
اما مهمترین نکته اینجاست که این شبکه بازسازی شدە با فرماندهان نظامی، یکدست نیست. در درون آن، شکافهای جدی وجود دارد که در برخی موارد بهصورت علنی بروز میکند.
یکی از مهمترین این شکافها، در مواجهه با آمریکا و مسئله مذاکره است. جریانهایی مانند جبهه پایداری، با چهرههایی مانند سعید جلیلی و محمود نبویان، اساساً هرگونه مذاکره را رد میکنند و آن را نوعی عقبنشینی ایدئولوژیک میدانند.
این جریان، که ریشه در تفکرهای تندروتری دارد، حتی در میان محافظهکاران نیز بهعنوان یک طیف افراطی شناخته میشود.
در مقابل، چهرههایی مانند قالیباف و حتی بخشی از بدنه امنیتی، نگاه عملگرایانهتری دارند. آنها مذاکره را بهعنوان ابزار مدیریت بحران میبینند، نه نشانه ضعف.
این اختلاف، صرفاً نظری نیست، بلکه در تصمیمات واقعی از سیاست خارجی گرفته تا نحوه مدیریت جنگ تأثیر مستقیم میگذارد.
به همین دلیل، تصویر یک حاکمیت کاملاً منسجم، بیش از آنکه واقعیت باشد، نوعی نمایش کنترلشدهی جمهوری اسلامی است که برای بیرون تولید میشود.
در نهایت، آنچه امروز در ایران شکل گرفته، یک ساختار شبکهای است که توانسته ضربههای شدید را جذب و خود را بازآرایی کند، اما این به معنای ثبات درونی نیست. این شبکه هنوز کار میکند، چون همه بازیگرانش بر یک اصل حداقلی توافق دارند: بقا.
اما فراتر از این، اختلافات جدی بر سر مسیر آینده، نحوه تعامل با جهان و حتی توزیع قدرت در درون سیستم وجود دارد و این اختلافات هر لحظه میتوانند به سطح علنی بیایند.
قدرت در ایران ان روزها، نه در یک فرد متمرکز است و نه در یک اراده واحد خلاصه میشود. این قدرت در میان گرههایی توزیع شده که همزمان با یکدیگر همکاری میکنند و با هم رقابت دارند و همین تناقض، کلید فهم این ساختار است.
برای درک شرایط کنونی نظام ایران دیگر نمیتوان صرفاً به دنبال یک چهره در رأس بود، باید شبکهای را مشاهدە کرد که این چهرهها را به هم متصل میکند و همزمان آنها را در برابر یکدیگر قرار میدهد.
این جنگ نامتقارن داخلی و خارجی تاکنون توانستە است نظام جمهوری اسلامی را از فروپاشی کامل نجات دهد اما پرسش اینست کە این ماشین شبکەای تا کجا می تواند بە سرکوب داخلی ادامە دهد، تناقضات درونی را جذب و بازآرایی کند و از فروپاشی کامل در امان بماند؟











