top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

ایران پساخامنه‌ای: نبرد ژنرال‌ها و حذف خاندان لاریجانی

  • 4 hours ago
  • 5 min read
لاریجانی

 

نصرالله لشنی


در شامگاه ۹ اسفند ۱۴۰۴، هنگامی که بمب‌های سنگرشکن اسرائیل مرکز تهران را لرزاند، نه‌تنها علی خامنه‌ای، رهبر ۸۶ ساله جمهوری اسلامی، کشته شد، که فصل تازه‌ای از رقابت‌های درون‌حاکمیتی ایران نیز گشوده شد، فصلی که در آن، مسئله جانشینی به‌سرعت جای خود را به بازآرایی واقعی قدرت داد. روز سه‌شنبه، ۲۶ اسفند ۱۴۰۴، این جنگ قربانی تازه‌ای گرفت. علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی و قدرتمندترین چهره‌ی اجرایی ایران در دوره‌ی پساخامنه‌ای، در حمله‌ی هوایی اسرائیل کشته شد. با حذف فیزیکی لاریجانی، معادلات قدرت در تهران وارد مرحله‌ای تعیین‌کننده شده است.


آنچه در ۱۸ اسفند با اعلام رسمی سید مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران به‌ظاهر پایان یافته بود، اکنون با حذف یکی از مهم‌ترین مخالفان او، به مرحله‌ تثبیت نزدیک می‌شود.


با این حال، این تثبیت بیش از آنکه به معنای استقرار یک رهبری یک‌دست باشد، نشان‌دهنده‌ شکل‌گیری ساختاری تازه است که در آن، قدرت واقعی نه در دست رهبر، بلکه در اختیار دو ژنرال سپاه قرار دارد: احمد وحیدی (فرمانده کل سپاه) و محمدباقر قالیباف (رئیس مجلس).


دو ضلع اصلی قدرت: احمد وحیدی و محمدباقر قالیباف


در مرکز این آرایش تازه‌ قدرت، احمد وحیدی قرار دارد؛ چهره‌ای با پیشینه‌ای امنیتی-نظامی و در عین حال دارای پرونده‌ای سنگین در سطح بین‌المللی.


او که در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۶ نخستین فرمانده نیروی قدس سپاه بود، در دوره‌ای در رأس این نهاد قرار داشت که بمب‌گذاری آمیا در بوئنوس‌آیرس (۱۳۷۳/۱۹۹۴) رخ داد. دادگاه عالی آرژانتین بعدا مسئولیت آن بمب‌گذاری را متوجه ایران دانست و متعاقبا حکم جلب بین‌المللی برای وحیدی از سوی اینترپل صادر شد.


این پیشینه، وحیدی را به چهره‌ای بدل کرده است که چشم‌انداز عادی‌سازی روابط خارجی برای او عملاً مسدود است.


از این منظر، تداوم تنش یا جنگ، نه صرفاً یک انتخاب راهبردی، بلکه به‌نوعی شرط بقا برای اوست، چرا که هرگونه کاهش تنش می‌تواند به افزایش فشارهای حقوقی و سیاسی بین‌المللی علیه او بینجامد.


انتصاب او در دی‌ماه ۱۴۰۴ به‌عنوان جانشین فرمانده‌کل سپاه و سپس رسیدنش به فرماندهی کل پس از کشته شدن محمد پاکپور در حملات اسفندماه، این موقعیت را بیش از پیش تثبیت کرد.

در کنار او، محمدباقر قالیباف به‌عنوان دومین ضلع قدرت قرار دارد که پیوندش با وحیدی صرفاً نهادی نیست، بلکه بر شبکه‌ای از روابط شخصی و سیاسی استوار است، پیوندی که در بزنگاه‌های سیاسی به‌روشنی آشکار شده است.

از جمله در ماجرای استیضاح وزیر کشور در مرداد ۱۴۰۲، قالیباف با مداخله مستقیم و با صراحت از دوستی خود با وحیدی سخن گفت و عملاً روند استیضاح را متوقف کرد. این حمایت، نشانه یک ائتلاف پایدار است، نه یک رفتار مقطعی.


این ائتلاف از طریق شبکه‌ای از افراد کلیدی نیز تقویت می‌شود. حضور چهره‌هایی مانند جمال‌الدین آبرومند، که هم سابقه و هم جایگاه بالایی را در سپاه داشتە و هم نامش در پرونده‌های فساد مطرح بوده است، به‌عنوان حلقه اتصال میان این دو، نشان می‌دهد که پیوند میان وحیدی و قالیباف تنها در سطح رسمی نیست، بلکه در لایه‌های غیررسمی قدرت نیز امتداد دارد.


ویترین قدرت؛ مجتبی خامنه‌ای 


در این میان، مجتبی خامنه‌ای بیش از آنکه یک بازیگر مستقل باشد، در جایگاه «ویترین» این ساختار قدرت قرار می‌گیرد.


انتخاب او بیش از آنکه ناشی از یک پایگاه قدرت شخصی باشد، حاصل حمایت بازیگران اصلی، به‌ویژه سپاه و چهره‌هایی چون وحیدی و قالیباف، است.

او نه سابقه‌ی حضور در نهادهای انتخابی را دارد، نه شبکه‌ای مستقل از نیروهای وفادار، و نه حضوری مستمر در عرصه‌ عمومی که بتواند برایش سرمایه‌ سیاسی ایجاد کند. از این‌رو، نقش او بیشتر نمادین و نمایشی است، نمایش تداوم و جلوگیری از خلأ قدرت در شرایط بحرانی.

با این حال، همین نقش نمادین نیز در جهت منافع ائتلاف حاکم عمل می‌کند. بر اساس گزارش رویترز در ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ (۱۷ مارس ۲۰۲۶)، یک مقام ارشد ایرانی تأیید کرده است که مجتبی خامنه‌ای پیشنهادهای میانجی‌گرانه برای کاهش تنش یا آتش‌بس با آمریکا را رد کرده و تأکید داشته است که زمان صلح زمانی‌ست که آمریکا و اسرائیل شکست را بپذیرند و غرامت بپردازند.


این موضع‌گیری نشان می‌دهد که ویترین قدرت نیز کاملاً در چارچوب منطق دو ضلع اصلی، به‌ویژه نیاز به تداوم جنگ، عمل می‌کند.


خاندان لاریجانی؛ رقیب اصلی 


در برابر این آرایش، خاندان لاریجانی به‌عنوان مهم‌ترین رقیب ساختاری قرار داشت. این خاندان که متشکل از چندین چهره بانفوذ در سطوح مختلف قدرت است، در علی لاریجانی به نقطه‌‌ ثقل می‌رسید، شخصیتی که در شرایط بحرانی اخیر، به‌گزارش برخی منابع، عملاً نقش اداره‌کننده‌ کشور را بر عهده داشت.

ریشه‌های تقابل این خاندان با مجتبی خامنه‌ای به سال‌ها پیش بازمی‌گردد. نامه صادق لاریجانی در سال ۱۳۸۹ که در آن از دخالت‌های گسترده مجتبی خامنه‌ای در قوه قضائیه انتقاد شده بود، یکی از اسناد مهم این تنش است.

این رقابت در جریان جانشینی به اوج رسید که علی لاریجانی در آن به‌عنوان یکی از مخالفان اصلی رهبری مجتبی، بر ضرورت انتخاب چهره‌ای میانه‌رو و اجماع‌ساز تأکید داشت.


هم‌زمان، تلاش‌های او و عباس عراقچی برای استفاده از عمان به‌عنوان کانال مذاکرات آتش‌بس، نشان می‌داد که این جریان همچنان به راه‌حل دیپلماتیک باور دارد، مسیر‌ی که در تضاد با منطق ائتلاف حاکم قرار داشت و در نهایت نیز به نتیجه نرسید.

 

حذف لاریجانی؛ همگرایی منافع و نشانه‌های نفوذ در سطوح بالا


در چنین بستری، حذف علی لاریجانی را نمی‌توان صرفاً به همگرایی منافع تقلیل داد، هرچند این همگرایی انکارناپذیر است.


برای احمد وحیدی، کنار رفتن چهره‌ای که می‌توانست مسیر دیپلماسی را فعال کند، به معنای حذف مانعی در برابر تداوم جنگ و بحران است. برای محمدباقر قالیباف، این رخداد به حذف یک رقیب دیرینه در ساختار قدرت می‌انجامد.


برای اسرائیل نیز، حذف بازیگری که ظرفیت میانجی‌گری و باز کردن مسیر مذاکره را داشت، عملاً افق پایان جنگ از مسیر سیاسی را تضعیف می‌کند. در سطح نمادین، این رخداد به تضعیف یکی از مهم‌ترین جریان‌های مخالف درون‌حاکمیتی نیز منجر می‌شود.

با این حال، آنچه این همگرایی را از سطح تحلیل انگیزه‌ها فراتر می‌برد، کیفیت خود عملیات است. دقت هدف‌گیری، زمان‌بندی آن و انتخاب نقطه‌ای که لاریجانی در آن حضور داشته، همگی حاکی از دسترسی به اطلاعاتی است که معمولاً تنها در سطوح بسیار محدود و بالای ساختار قدرت گردش دارد.

این سطح از آگاهی، صرفاً با اتکا به ابزارهای فنی یا رصد از بیرون به‌سختی قابل توضیح است.


در اینجا، مسئله اصلی به‌تدریج از «چه کسی سود می‌برد» به «این اطلاعات چگونه منتقل شده است» جابه‌جا می‌شود.


همین جابه‌جایی، توجه را به شکاف‌های درونی ساختار قدرت جلب می‌کند، شکاف‌هایی که در شرایط رقابت فشرده، می‌توانند به کانال‌های خواسته و ناخواسته انتقال اطلاعات حساس تبدیل شوند.


در چنین وضعیتی، حتی بدون فرض هرگونه هماهنگی مستقیم، هم‌زمانی میان منافع برخی بازیگران داخلی و دسترسی یک بازیگر خارجی به اطلاعات دقیق، پرسشی جدی را پیش می‌کشد؛ آیا بخشی از ساختار قدرت از دشمن خارجی برای حذف رقبای داخلی استفاده می‌کند؟

به بیان دیگر، آنچه در این رویداد برجسته می‌شود، صرفاً موفقیت یک عملیات خارجی نیست، بلکه نشانه‌هایی از فرسایش مرزهای درونی یک نظام تصمیم‌گیری است که در آن فاصله میان رقابت درون‌ساختاری و آسیب‌پذیری در برابر نفوذ به‌طور فزاینده‌ای کاهش می‌یابد.

در چنین شرایطی، حذف لاریجانی تنها یک حذف فیزیکی نیست، بلکه نشانه‌ای از مرحله‌ای است که در آن، رقابت قدرت در درون، ناخواسته یا غیرمستقیم، به تسهیل‌گر کنش بیرونی بدل می‌شود.

 

جنگ به مثابه ابزار حذف رقبا 


در مدل تاز‌ه‌ قدرت در ایران، ائتلافی میان احمد وحیدی و محمدباقر قالیباف شکل گرفته است که بقای آن تا حد زیادی به تداوم وضعیت بحرانی وابسته است.

مجتبی خامنه‌ای در این میان، نقش ویترین این ائتلاف را ایفا می‌کند و نمادی است از تداوم که در عین حال، در مواضع خود کاملاً همسو با این ساختار عمل می‌کند.

در این معادله، خاندان لاریجانی بە عنوان جریانی که همچنان امکان مسیر دیپلماتیک را نمایندگی می‌کرد مهم‌ترین مانع به شمار می‌رفتند.

حذف علی لاریجانی این مانع را تا حد زیادی از میان برداشته است، اما هم‌زمان نشان‌دهنده ورود رقابت‌های درون‌حاکمیتی به مرحله‌ای رادیکال‌تر است که در آن، جنگ خارجی به ابزاری برای بازآرایی داخلی قدرت تبدیل می‌شود.

با این حال، تجربه تاریخی نشان می‌دهد ائتلاف‌هایی که بر پایه حذف رقبا شکل می‌گیرند، پس از تثبیت اولیه، با مسئله تقسیم قدرت مواجه می‌شوند.


از این‌رو، پرسش اصلی نه فقط درباره تثبیت این نظم جدید، بلکه درباره پایداری آن در میان‌مدت است؛ به‌ویژه در شرایطی که متغیرهایی مانند وضعیت نامشخص مجتبی خامنه‌ای همچنان می‌تواند این معادله را دستخوش تغییر کند.

 

 
 
bottom of page