خامنەای و رویای یک امپراتوری شکست خوردە
- Arena Website
- Dec 28, 2025
- 6 min read

امیر خنجی
اگر خمینی را بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران بدانیم، خامنهای بیتردید معمار اصلی آن در دوران پس از تثبیت حکومت است؛ معماری که نهفقط در حوزهی سیاست داخلی و خارجی، بلکه در قالبِ پروژههای کلان ایدئولوژیک، فرهنگی، اجتماعی و امنیتی سعی کرد جمهوری اسلامی ایران را از یک انقلاب به یک نظم پایدار تبدیل کند. این پروژهها از ایدهی نظم جهانی اسلامی و تهران بهمثابه دارالقرای اسلام تا اسلامیسازی دانشگاهها و مهندسی جامعه و اقتصاد امتداد یافتهاند. اما آنچه امروز دیده میشود، شکاف عمیقی است میان هدفهای اعلامی و واقعیتهای روی زمین. این یادداشت میکوشد این پروژهها را از منظر معماری ایدئولوژیک خامنهای، و دلایل ناکامیشان، بررسی کند.
خامنهای از نخستین سالهای رهبریاش کوشید جمهوری اسلامی ایران را نه یک دولت منطقهای، بلکه حامل «بدیل تمدنی» معرفی کند که قرار است در برابر لیبرالدموکراسی غربی بایستد و جهان اسلام را ذیل هویتی سیاسی ـ دینی مشترک سامان دهد.
مفاهیمی مانند «امت اسلامی»، «جبهه مقاومت» و «صدور انقلاب» در این چارچوب معنای نظاممند یافتند.
او به دنبال ساختن شبکهای فراملی از نیروهای همسو بود که مرزهای ملت-دولت را دور بزنند و نظم موجود را به چالش بکشند.در این منطق، ایران نه فقط یک کشور، بلکه کانون هژمونیک یک روایت جهانی از اسلام سیاسی تلقی شد. اما هرچه این پروژه پیشتر رفت، فاصلهی میان روایت و واقعیت بیشتر شد.
جمهوری اسلامی ایران نتوانست الگوی منسجم و آزمونپذیری از حکمرانی اسلامی ارائه دهد که بتواند در ساحت نظری و تجربی با لیبرالدموکراسی رقابت کند.
نتیجه آن شد که نظم اسلامی بیشتر در سطح شعار و شبکههای نیابتی باقی ماند تا در قالب یک سیستم حقوقی، سیاسی و معرفتی که بتواند بهطور پایدار بازتولید شود.
بهعبارت دیگر، خامنهای نظمی را صورتبندی کرد که بیش از آنکه نظاممند باشد، روایی بود. روایت مقاومت، روایت بدیل تمدنی و روایت وحدت اسلامی، بدون آنکه به ساختارهای پایدار نهادی ترجمه شوند، بهتدریج وزن نمادین خود را از دست دادند.
اینجا نقطهی شکاف اصلی است، نظم جهانی اسلامی بهعنوان پروژهای ایدئولوژیک قدرتمند مطرح شد، اما نتوانست به یک چارچوب واقعی و عملیِ حکمرانی و تمدنی تبدیل شود.
ایران بهمثابه دارالقرای اسلام؛ مرکزیتی که محقق نشد
در امتداد پروژهی نظم جهانی اسلامی، خامنهای کوشید کل ایران را به مرکز معنایی و سیاسی جهان اسلام تبدیل کند؛ کشوری که نهفقط یک بازیگر منطقهای، بلکه کانون هویتبخش و مرجعیتی دینی ـ انقلابی برای امت اسلامی باشد.
ایده این بود که ایران نقش دارالقرای اسلام را برعهده بگیرد؛ نقطهای که روایت انقلاب اسلامی از آن منتشر شود، معنا تولید کند و الهامبخش جنبشهای اسلامی در سراسر منطقه باشد. این مرکزیت قرار بود از طریق شبکهای از نهادهای مذهبی، رسانهای، فرهنگی و دیپلماتیک بازتولید شود.
ایران خود را مرجع تفسیر سیاسی اسلام معرفی کرد؛ اسلامی که در پیوند با ولایت فقیه، مقاومت سیاسی و استقلال از نظم غربی تعریف میشد. به این ترتیب، جایگاه ایران نه صرفاً در سطح ژئوپولیتیک، بلکه در سطح مشروعیت معنایی بازتعریف شد.
اما در عمل، این پروژه با محدودیتهای جدی روبهرو شد. ایران نتوانست به مرجعیت بیطرف و پذیرفتهشدهی جهان اسلام تبدیل شود. بخش بزرگی از جوامع مسلمان، بهویژه در جهان عرب و حتی در میان اهلسنت داخل ایران، نگاه ایران به اسلام سیاسی را بیشتر پروژهای ایدئولوژیک و قدرتمحور دیدند تا مرجعی فراگیر و معنوی.
نتیجه آن شد که بهجای شکلگیری مرکزیت اسلامی، نوعی قطبیسازی ایدئولوژیک در منطقه بهوجود آمد.
از سوی دیگر، ایران بیشتر با زبان قدرت و امنیت شناخته شد تا زبان فرهنگ و معنا. در حالیکه مرکزیت معنوی نیازمند مشروعیت نرم، گفتوگو، تنوعپذیری و جذابیت فرهنگی است، روایت رسمی جمهوری اسلامی ایران عمدتاً بر تبعیت سیاسی و انسجام ایدئولوژیک تأکید داشت.
همین امر باعث شد که دارالقرای اسلام بیشتر در سطح گفتمان رسمی باقی بماند و به تجربهای فراگیر در جهان اسلام تبدیل نشود.
به بیان دقیقتر، ایران درصدد بود مرکز هویتیِ جهان اسلام باشد، اما بیشتر به مرکز فرماندهیِ یک جبههی سیاسی تقلیل یافت. این شکاف میان مرکز معناییِ ادعایی و مرکز سیاسی ـ امنیتیِ واقعی یکی از شکستهای راهبردی معماری خامنهای است؛ زیرا مرکزیتی که بر نرمافزار فرهنگی و اخلاقی استوار نباشد، نمیتواند در بلندمدت مشروعیت معنوی خود را تثبیت کند.
اسلامیسازی دانشگاهها؛ پروژهای برای مهار دانش که به مقاومت انجامید
اقدام ساختاری دیگر، پروژهی اسلامیسازی آموزش عالی بود. هدف اعلامی، ساختن دانشگاهی بود که در آن علوم انسانی و اجتماعی با «جهانبینی اسلامی» بازسازی شود و نظام آموزشی، حاملِ وفاداری ایدئولوژیک باشد.

این سیاست از طریق انقلاب فرهنگی، پاکسازی اساتید، سیاستهای گزینشی و تلاش برای هژمونی گفتمان رسمی پیش رفت.
اما دانشگاه، بهعنوان فضایی اجتماعی و انتقادی، به آسانی به محل انقیاد ایدئولوژیک تبدیل نشد. در دورههای مختلف، دانشگاهها کانون اعتراض، پرسشگری، مقاومت فرهنگی و آگاهی نقادانه باقی ماندند.
مهاجرت نخبگان، خروج سرمایهی انسانی و فرسایش کیفیت علمی نیز پیامدهای ناخواستهای بودند که این پروژه را به چالش کشیدند. دانشگاهی که قرار بود بازتولیدکنندهی نظم ایدئولوژیک باشد، عملاً به یکی از میدانهای بحران مشروعیت بدل شد.
این ناکامی فقط اجرایی نبود؛ مبنای نظری آن نیز دچار تناقض بود. از یکسو حاکمیت میخواست به علوم مدرن تکیه کند تا در اقتصاد، فناوری و نظامیگری قدرت بیابد؛ از سوی دیگر میخواست این علوم را بهلحاظ معرفتی تابع قرائت ایدئولوژیک کند.
این دو پروژه بهسختی قابل جمعاند و درست در همین شکاف، دانشگاه به فضای مقاومت بدل شد.
مهندسی جامعه؛ اخلاق دینی و سیاست بدنها
خامنهای، بیش از هر رهبر سیاسی دیگری در جمهوری اسلامی ایران، به مهندسی فرهنگی و اخلاقی جامعه باور داشته است.
سیاستهای حجاب اجباری، تفکیک جنسیتی، کنترل فرهنگی، محدودسازی فضای رسانهای و فشار بر سبک زندگی، همگی بخشی از پروژهای بودند که میخواست یک «انسان اسلامی» متناسب با نظم سیاسی موجود بسازد.
اما جامعه ایران، بهویژه نسلهای جدید، بهتدریج مسیر خود را از گفتمان رسمی جدا کردهاند. تغییرات سبک زندگی، شکاف نسلی، فردیتیابی و جهانیشدن فرهنگی، از کنترل ایدئولوژیک قدرت فراتر رفت.
مقاومتهای اجتماعی آشکار و پنهان در برابر کنترل بدنها و سبک زندگی، این پروژه را به میدان دائمی منازعه تبدیل کرد. مهندسی فرهنگی بهجای تثبیت نظم، به بازتولید بحران انجامید.
بحران اقتصادی؛ مرز نهادی شکست
هر پروژهی ایدئولوژیک، برای دوام، نیازمند حداقلی از کارآمدی اقتصادی است. اما ترکیب تحریمهای گسترده، ساختار رانتی، فساد نهادی و سیاستهای ایدئولوژیک، اقتصاد ایران را فرسوده کرد.
این اقتصاد نه توان تأمین رفاه پایدار دارد و نه چشماندازی برای بهبود ساختاری ارائه میدهد. نتیجه، فرسایش اعتماد اجتماعی، مهاجرت گسترده و بیثباتی مزمن است.
در اینجا شکست فقط اقتصادی نیست؛ شکست از آنجهت مهم است که ستون مشروعیت ایدئولوژیک را دچار فرسایش می کند.
مردمی که درگیر تورم، بیکاری و ناامنی اقتصادیاند، کمتر آمادگی پذیرش هزینههای یک پروژهی کلان ایدئولوژیک جهانی را دارند. نظم جهانی اسلامی، وقتی در زندگی روزمره به بحران نان و مسکن متصل شود، معنای خود را از دست میدهد.
معماریای که به انسداد انجامید
در مجموع، خامنهای را میتوان «معمار انسداد» نامید. او تلاش کرد جمهوری اسلامی ایران را به نظمی پایدار، مرکزی و دارای هژمونی ایدئولوژیک تبدیل کند.
اما ترکیب تمرکز قدرت، حذف اصلاحات ساختاری، امنیتیسازی سیاست، و اصرار بر پروژههای ایدئولوژیکِ پرهزینه، نظام را به نقطهای رساند که امکان اصلاح درونی کاهش یافت. هرچقدر سازوکارهای نقد و اصلاح مسدودتر شدند، بحرانها ساختاریتر شدند.
از این منظر، شکستهای پروژهای او فقط شکستهای اجرایی نیستند؛ بلکه به شکست در «امکان بازتولید مشروعیت» بازمیگردند. نظامی که قرار بود نظم بدیلی در جهان ارائه دهد، در تأمین حداقلهای حکمرانی نیز با بحران مواجه است.
تهران که قرار بود مرکز دارالقرای اسلام باشد، به مرکز نابرابری و آلودگی بدل شد. دانشگاه که قرار بود اسلامی شود، به میدان مقاومت فرهنگی تبدیل گشت.
جامعهای که قرار بود اخلاقی شود، از نظم رسمی فاصله گرفت و نظم جهانی اسلامی که قرار بود بدیل لیبرالیسم باشد، بیش از هر چیز تحت تاثیر تنشهای جهانی است.
معمارِ نظم یا معمارِ بنبست؟
خامنهای بیشک بیش از هر شخص دیگری در سه دههی گذشته سمت و سوهای مسیر حرکت جمهوری اسلامی را تعیین کرده است.
او پروژهمحور، ایدئولوژیک و ساختاری اندیشیده است. اما این معماری، بر بستری از ناکارآمدی نهادی، بحران اقتصادی و شکاف اجتماعی بنا شده است.
نتیجه نه تثبیت نظم بدیل، بلکه شکلگیری یک نظام فرسوده و پرهزینه بوده است که برای بقا، دائماً باید انرژی عظیمی صرف مهار جامعهی خود کند.
از این زاویه، خامنهای تنها یک رهبر سیاسی نیست، بلکه نماد پروژهای است که روزی سودای تأسیس یک امپراتوری ایدئولوژیک را در سر داشت و امروز با واقعیت شکست روبهرو شده است.
تصمیمهای او نه کنشهای مقطعی، بلکه روایت تاریخی فرجام یک حکومت دینی مستبد است که نشان میدهد ایدئولوژیِ مبتنی بر سلطه و انسداد، وقتی از سازگاری با جامعه و جهان ناتوان میماند، سرانجام به فرسایش قدرت و فروپاشی رؤیاها میانجامد.











