top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

خبر مرگش لازم، اما کافی نیست

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • Jan 4
  • 3 min read

امیر خنجی


تمرکز بر خامنه‌ای به‌عنوان گره اصلی مشکلات در ایران، خطر تقلیل مسئله‌ای ساختاری به یک فرد را دارد. تجربه‌های گذار نشان می‌دهد حذف یک رهبر مستبد، بدون بازسازی نهادی و توافق حداقلی در سطح سراسری، الزاماً به دموکراسی نمی‌انجامد. در ایران، شبکه‌های امنیتی، اقتصادی و ایدئولوژیکِ بازتولیدکننده قدرت پابرجایند. گذار پایدار مستلزم تغییر قواعد، توزیع قدرت و تضمین حقوق، نه صرفاً پایان یک فرد، است.


سال‌هاست که یک جمله در ذهن بسیاری از ایرانیان تکرار می‌شود: «گره کور ماجرا خامنه‌ای است.» او برای بخش بزرگی از جامعه نماد تداوم ساختار سرکوبگر، بی‌انعطافی سیاسی و بن‌بست تصمیم‌سازی در جمهوری اسلامی ایران شده است.


طبیعی است که برای بسیاری، تصور پایان او نه فقط به‌معنای پایان یک فرد، بلکه پایان یک دوران باشد؛ دورانی که در آن هر روزنه‌ای از اصلاح بسته شد و هر نشانه‌ای از اعتراض با خشونت پاسخ گرفت.

اما پرسش اصلی، ورای هیجان و خشم، این است که اگر این گره کور بالاخره باز شود، چه رخ می‌دهد؟ آیا جامعه‌ی ایران خودبه‌خود به سمت دموکراسی حرکت خواهد کرد؟

اینجا باید میان دو چیز تفاوت گذاشت. باید میان خامنه‌ایِ فردی و خامنه‌ایِ ساختاری تفاوت قائل شد. فردی که بیش از سه دهه قدرت را در قبضه داشت، اما همزمان در دل یک شبکه پیچیده از نهادهای امنیتی، اقتصادی، ایدئولوژیک و بوروکراتیک نشسته بود. نظامی ساخته شده که در آن وفاداری جای شایستگی را گرفته است، قدرت بدون پاسخ‌گویی توزیع شده و منابع اقتصادی عظیم در خدمت سیاست و سرکوب قرار گرفته‌اند.

این شبکه فقط با غیبت یک نفر فرو نمی‌ریزد؛ چون منطق بقای آن مستقل از زیست یا مرگ او عمل می‌کند. همان‌طور که در بسیاری کشورها دیده‌ایم، ساختارهای قدرت اگر بازسازی نشوند، به‌سرعت افراد تازه‌ای را برای پر کردن خلأ تولید می‌کنند.

از همین‌جا پرسش بعدی آغاز می‌شود. حذف رهبر استبدادی، چرا الزاماً به دموکراسی نمی‌رسد؟ در تاریخ معاصر بارها دیده‌ایم که رفتن یک دیکتاتور، اگر با بازسازی نهادی و توافق اجتماعی همراه نباشد، یا به استبداد تازه منجر می‌شود یا به هرج‌ومرج و ناامنی.

دموکراسی نه محصول خلأ قدرت است و نه نتیجه‌ی خودبه‌خودی سقوط یک فرد است. دموکراسی زمانی زاده می‌شود که قواعد مشترک، تضمین حقوق اقلیت‌ها،هویت‌ها و اتنیک‌ها، تقسیم معقول قدرت و کنترل نهادی بر اقتدار سیاسی شکل گرفته باشد؛ یعنی زمانی که هیچ فرد یا جناحی نتواند خود را «صاحب کشور» بداند.

در ایران، موانع ساختاری گذار کم نیستند. ما با جامعه‌ای مواجهیم که نهادهای مستقل آن تضعیف شده‌اند، اقتصاد به قدرت سیاسی گره خورده است، شکاف‌های اجتماعی و هویتی تعمیق یافته‌اند و نیروهای مسلح و امنیتی خود یک بازیگر سیاسی‌اند. رسانه آزاد، احزاب ریشه‌دار و فرهنگ گفت‌وگو سال‌ها سرکوب شده‌اند و بی‌اعتمادی گسترده جای آن‌ها را گرفته است.

در چنین وضعیتی، مرگ یک فرد می‌تواند نقطه آغاز تغییر باشد، اما اگر پروژه‌ای روشن برای آینده وجود نداشته باشد، همان سازوکارها بازیگران تازه‌ای را تولید می‌کنند؛ با چهره‌هایی تازه اما منطقی قدیمی.

بنابراین مسئله فقط این نیست که «او برود»، بلکه این است که چه چیزی به‌جای او می‌آید؟ اگر قرار است مسیر به سمت دموکراسی باز شود، ایران نیازمند یک توافق حداقلی ملی است.


توافق بر سر حقوق پایه انسان، بر سر توزیع قدرت، بر سر پایان دادن به خشونت سیاسی، بر سر پذیرش تکثر و حق مخالفت باید انجام شود. بدون این توافق، هر نیروی پیروز وسوسه خواهد شد که به‌جای ساختن قواعد مشترک، قواعد خود را بنویسد و قدرت را نگه دارد؛ همان دور باطل استبداد، فقط با نام‌ها و شعارهای جدید.

دموکراسی پروژه‌ای زمان‌بر است. از دل جامعه‌ای بیرون می‌آید که تمرین گفت‌وگو کرده باشد، اعتماد سیاسی‌اش فرو نریخته باشد، و بداند قدرت نه غنیمت که مسئولیت است.

در ایران، بخشی از این مسیر هنوز طی نشده است و همین واقعیت است که گذار را پیچیده و پرریسک می‌کند.


اما این واقعیت به‌معنای ناامیدی نیست. بلکه باید نگاه را از «یک نفر» به «یک نظام روابط قدرت» تغییر داد.

مرگ رهبر می‌تواند شرط لازم برای گشودن قفل‌ها باشد، اما کلید نهایی دست جامعه است؛ نه رویداد مرگ، بلکه اراده‌ی آگاهانه برای ساختن نظمی عادلانه‌تر و انسانی‌تر.

شاید پاسخ صادقانه به پرسش «آیا می‌رسیم؟» این باشد: می‌توانیم برسیم، اما فقط اگر خیال نکنیم که رسیدن، خودبه‌خود رخ می‌دهد

 
 
bottom of page