top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

دکترین پیرامونی اسرائیل، اتحادی بر پایه منفعت، نه دوستی

17 hours ago
5 min read

علی‌اصغر فریدی


دکترین پیرامونی اسرائیل در دهه ۱۹۵۰ برای شکستن محاصره عربی شکل گرفت و بر اتحاد با ایران، ترکیه و اتیوپی و حمایت از بخشی از اقلیتها استوار بود. در این میان، کردها در عراق به رهبری بارزانی با دریافت تسلیحات، آموزش و پشتیبانی اطلاعاتی اسرائیل از مسیر ایران، به اهرمی برای مهار ارتش بغداد تبدیل شدند. اما توافق الجزایر در سال ۱۹۷۵، با حل اختلاف مرزی ایران و عراق، به قطع حمایت تهران و فروپاشی جنبش بارزانی انجامید. این تجربه، شکنندگی اتحادهای ژئوپلیتیک و خطر وابستگی جنبش‌های ملی به حامیان خارجی را آشکار کرد.


در دهه ۱۹۵۰میلادی، اسرائیل نوپا خود را در محاصره‌ای ژئوپلیتیک می‌دید. کشوری کوچک که در میان دولت‌های عربی همسایه که اغلب مشروعیت موجودیت آن را زیر سوال می‌بردند، محاصره شده بود.


رهبران اسرائیلی، به‌ویژه دیوید بن‌گوریون به این نتیجه رسیدند که تل‌آویو نمی‌تواند صرفا بر دیپلماسی مستقیم با اعراب تکیه کند و باید راهبردی جایگزین را برای شکستن انزوای منطقه‌ای پیدا کند.


از همین‌جا دکترین پیرامونی اسرائیل متولد شد. این راهبرد بر پایه دو ستون اصلی استوار بود: نخست، ایجاد پیوندهای استراتژیک با کشورهای غیرعرب پیرامون جهان عرب، مانند ایران، ترکیه و اتیوپی.


دوم، حمایت از اقلیت‌های اتنیکی و مذهبی درون کشورهای عربی که خود با حکومت‌های مرکزی درگیر بودند. کردها در عراق، مسیحیان در لبنان و جنوب سودان از جملە این موارد بودند.

منطق این راهبرد ساده اما موثر بود، اگر اسرائیل نمی‌توانست بر هسته مرکزی جهان عرب نفوذ کند یا آن را بە متحد خود بدل نماید، می‌توانست با ایجاد شبکه‌ای از روابط در حاشیه و درون این جهان، توازن قدرت را به نفع خود تغییر دهد.

این رویکرد هم بعد از دفاعی یعنی، کاهش تهدیدهای امنیتی از طریق ایجاد جبهه‌های مشغول‌کننده برای دشمنان بالقوه برخوردار بود و هم بعد تهاجمی، به این معنا که اسرائیل می‌توانست از طریق این اقلیت‌ها بر تصمیم‌گیری دولت‌های عربی تأثیر غیرمستقیم بگذارد.

 

کردها به‌عنوان بازیگر کلیدی در معادله پیرامونی


در میان تمامی گروه‌هایی که در چارچوب دکترین پیرامونی مورد توجه اسرائیل قرار گرفتند، کردهای در عراق جایگاهی ویژه یافتند.


عراق، به دلیل موقعیت جغرافیایی، منابع نفتی و نقش آن در ائتلاف‌های نظامی عربی علیه اسرائیل، یکی از تهدیدهای بالقوه جدی برای تل‌آویو محسوب می‌شد.

جنبش ملی‌گرای کرد به رهبری ملا مصطفی بارزانی، که از دهه ۱۹۶۰ به بعد، درگیر مبارزه مسلحانه علیه دولت مرکزی بغداد بود، فرصتی طلایی را برای اسرائیل فراهم کرد تا بدون درگیری مستقیم، بغداد را از درون تضعیف کند.

همکاری اسرائیل با کردها در عراق از اواسط دهه ۱۹۶۰ آغاز شد و در دهه ۱۹۷۰ به اوج خود رسید. اسرائیل از طریق دستگاه امنیتی‌اش، تسلیحات، مستشاران نظامی و آموزش تخصصی را به نیروهای پیشمرگه بارزانی ارسال می‌کرد.


این کمک‌ها نه‌تنها جنبه نظامی داشت، بلکه شامل آموزش اطلاعاتی و حتی کمک‌های پزشکی نیز می‌شد.

هدف اسرائیل از این حمایت، درگیر نگه‌داشتن ارتش عراق در جبهه داخلی، در کردستان بود، تا از توان نظامی بغداد برای مشارکت در جنگ‌های احتمالی علیه اسرائیل کاسته شود.


تجربه جنگ ۱۹۶۷ و حضور نمادین نیروهای عراقی در جبهه‌های عربی، این نگرانی اسرائیل را تقویت کرد و انگیزه بیشتری برای تداوم حمایت از کردها فراهم آورد.

 

نقش ایران به‌عنوان حلقه واسط


نکته مهم در این معادله، نقش ایران دوران پهلوی بود. ایران، به دلایل خاص خود از جمله رقابت دیرینه با عراق بر سر مرزهای مشترک، به‌ویژه اروندرود یا شط‌العرب، و همچنین نگرانی از گسترش نفوذ ناسیونالیسم عربی و جریان‌های چپ‌گرا در منطقه، انگیزه‌های مستقلی برای حمایت از مبارزه کردها داشت.


تهران در این دوره به مامنی امن برای رهبران کرد و مسیر ترانزیت تسلیحات اسرائیلی به کردستان عراق تبدیل شده بود.

به این ترتیب، ایران هم به‌عنوان شریک راهبردی اسرائیل در چارچوب دکترین پیرامونی و هم به‌عنوان یک بازیگر مستقل با منافع منطقه‌ای خود، در این پرونده ایفای نقش می‌کرد.

برای کردها نیز این همکاری سه‌جانبه با اسرائیل و ایران، فرصتی استثنایی بود. آنان که در نبود متحدان بین‌المللی قدرتمند، سال‌ها با امکانات محدود در برابر ارتش منظم عراق مقاومت کرده بودند، اکنون به تسلیحات پیشرفته‌تر، آموزش نظامی حرفه‌ای و حمایت اطلاعاتی دسترسی می‌یافتند.


این کمک‌ها به پیشمرگه‌های بارزانی اجازه داد تا در برخی برهه‌ها موفقیت‌های نظامی قابل‌توجهی در برابر بغداد کسب کنند و دولت عراق را وادار به مذاکره و اعطای امتیازاتی در چارچوب خودمختاری کردستان نمایند.

 

توافق الجزایر و فروپاشی ناگهانی اتحاد


با این حال، این اتحاد سه‌جانبه هیچ‌گاه بر پایه دوستی راهبردی پایدار یا تعهد ایدئولوژیک بنا نشده بود، بلکه صرفا محصول همگرایی موقت منافع امنیتی بازیگران درگیر بود.


این واقعیت به روشن‌ترین شکل در سال ۱۹۷۵ آشکار شد. در این سال، شاه ایران و صدام حسین، معاون وقت رئیس‌جمهور عراق، با میانجیگری الجزایر، توافقی موسوم به «توافق الجزایر» را امضا کردند که به‌موجب آن مرز آبی اروندرود میان دو کشور بر اساس خط میانی رودخانه تعیین شد، امتیازی که تهران سال‌ها در پی آن بود.

در ازای این امتیاز مرزی، ایران متعهد شد که بی‌درنگ تمامی حمایت‌های خود از مبارزه کردها را قطع کند. با قطع حمایت ایران، مسیر تدارکات و پشتیبانی اسرائیل به کردستان عراق نیز عملا مسدود شد، چرا که خاک ایران تنها راه دسترسی اسرائیل به منطقه بود.

نتیجه این تصمیم سیاسی، فروپاشی سریع و دردناک مبارزه کردها بود. نیروهای بارزانی که تا چند هفته پیش از آن در اوج قدرت نظامی خود به سر می‌بردند، ظرف مدت کوتاهی از سوی ارتش عراق در هم شکسته شدند و ده‌ها هزار کرد ناچار به فرار به داخل خاک ایران شدند. بارزانی خود نیز اندکی بعد به تبعید رفت و هرگز در زمان حیاتش به عراق بازنگشت.

 

درس‌های راهبردی تجربه کردها در عراق


فروپاشی این اتحاد، یکی از روشن‌ترین نمونه‌های تاریخی برای درک ماهیت شکننده ائتلاف‌های مبتنی بر منافع ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ‌تر با جنبش‌های اقلیت است.


این تجربه چند درس مهم را برای تحلیل روابط بین‌الملل و به‌ویژه سیاست‌های منطقه‌ای خاورمیانه بر جای گذاشت.


نخست، حمایت خارجی از جنبش‌های اقلیت، هرچند می‌تواند در کوتاه‌مدت توازن قوا را به‌طور محسوسی تغییر دهد، اما تا زمانی پایدار خواهد ماند که با منافع راهبردی کشور یا دولت حامی همسو باشد.


اما به محض آنکه معادلات منطقه‌ای تغییر کند یا حامی به توافقی سودآورتر با طرف مقابل دست یابد، این حمایت می‌تواند بدون هشدار قابل‌توجه قطع شود.

دوم، جنبش‌هایی که وابستگی راهبردی شدیدی به یک یا دو حامی خارجی دارند و فاقد پشتوانه‌های داخلی مستقل یا شبکه حمایتی متنوع‌تر هستند، در برابر تغییر ناگهانی سیاست آن حامیان بسیار آسیب‌پذیرند.

کردها در عراق در دهه ۱۹۷۰ عملا به دو کانال ایران و اسرائیل برای تامین نیازهای نظامی خود وابسته بودند و همین وابستگی، پس از توافق الجزایر، آنان را در برابر فروپاشی بی‌دفاع گذاشت.


سوم، این رویداد نشان داد که در سیاست منطقه‌ای خاورمیانه، منافع امنیتی و مرزی دولت‌ها معمولا بر تعهدات ایدئولوژیک یا حمایت از جنبش‌های اقلیت اولویت دارند. ایران، با وجود سال‌ها حمایت از کردها، به محض دستیابی به امتیاز مرزی مطلوب، بدون تردید این حمایت را کنار گذاشت.

 

تجربه همکاری اسرائیل، ایران دوران پهلوی و کردها در عراق در چارچوب دکترین پیرامونی، الگویی کلاسیک از سیاست‌ورزی مبتنی بر منافع در نظام بین‌الملل است.

این پرونده نشان می‌دهد که حتی نزدیک‌ترین اتحادها، زمانیکە بر پایه محاسبات امنیتی موقت بنا شده باشند، در برابر تغییر شرایط ژئوپلیتیک شکننده خواهند بود.

میراث این تجربه تا امروز نیز در تحلیل روابط اسرائیل با بازیگران غیردولتی منطقه و همچنین در نگاه محتاطانه جنبش‌های کردی به وعده‌های حمایت خارجی، قابل مشاهده است.

 
 
bottom of page