زن بهمثابه سوژهی اشغال و اسارت در جنگ
- 10 hours ago
- 6 min read

زریان خالدی
سوم اوت ۲۰۱۴، در کوهستان شنگال، دهها هزار کُرد ایزدی، همان مردم اسطورهای که باورشان این است کشتی نوح بر همین کوه نشست، این بار نه برای رستگاری که برای مرگ به کوه پناه برده بودند. مردان در دامنهها کشته شدند. زنان، بخش دیگر این رویداد بودند. برخی خود را از صخرهها پایین انداختند، برخی با آهک و نیشتر به جان خود افتادند و هزاران نفر بە قافله اسارتی پیوستند که از موصل تا بە رقه امتداد یافت و سرانجام بخشی از آنان بە سالنهای حراج و در قفسهای شیشهای «پرسیده و فروخته» شد، رسیدند.
جهان امروز این روز را نسلکشی ایزدیها مینامد و حق دارد. اما پرسشی که زیر این واژه خاموش مانده، پرسش از زن است.
چرا در تمامی جنگها، از تروا گرفتە تا سنجار، از رویدادهای بنگلادش در ۱۹۷۱ تا رواندا و دارفور و کنگو، بدن زن، آن ابژەای است که جنگ طمع دست انداختن بە آن را دارد؟ چرا مرد دشمن کشته میشود اما زن دشمن به اسارت گرفته میشود؟ چرا قتل، جای خود را به تصاحب میدهد و چرا این تصاحب، شکل سازمانیافتهی تجاوز و بردگی به خود میگیرد؟
این پرسش را نمیتوان در چارچوب یک رخداد درک کرد. اسارت جنگی زن، یک ساختار است که در طول تاریخ تنها اشکال و نه ماهیت آن تغییر یافتە است.
در ایلیاد، بریزیس چون غنیمت آخایان از دست آگاممنون به دست آشیل میرود و جنگ بر سر او شعلهور میشود. زن، در نخستین متنهای بنیادین تمدن غربی، واحد شمارش اقتدار مردان است.
در جریان بازرگانی و بە ویژە در دورە مرکانتیلیسم در اقیانوس اطلس، میلیونها زن آفریقایی، از مردان همسفرشان جدا و قیمتگذاری شدند. در بنگلادش در سال ۱۹۷۱، ارتش پاکستان دهها هزار زن را بر اساس برنامەای از پیش طراحی شدە، به اسارت جنسی گرفت تا نژاد بنگالی را از طریق رحمهایش شکست دهد، و در بوسنی، اردوگاههای تجاوز، سازماندهی بوروکراتیک همین منطق بودند.
تمامی واژەها، همان اشارە واحد را با لهجههای متفاوت تکرار میکنند. بدن زن، آخرین میدانی است که اگر سلاحها نتوانند آن را فتح کنند، رحم زن میتواند نقطەای نهایی برای دستیابی بە آن باشد.
جنگها برای تصرف خاک آغاز میشوند، اما بر بدن زن به نتیجه میرسند. زیرا خاک را با مرز نگه میدارند، ولی بدن زن را با نام تصرف میکنند. کشتن و به اسارت گرفتن، دو منطق ناهمسان هستند و در همین تفاوت، راز جنگ برملا میشود.
کشتن، نفی آیندهی دیگری است و اسارت، بلعیدن آن. جنگ با کشتن مرد اعلام میکند تو دیگر موجودیتی نخواهی داشت و با اسارت زن این نکتە را بە ذهن متبادر میکند تو دیگر از آن خود نیستی.
زن اسیر، مرگی است که زنده نگهداشتە شدە است تا به همگام با شرم برآمدە از شکست، در اقتصاد پیروزی بهکار آید.
هر بار که ارتشی به زن دشمن تجاوز میکند، این پیام را ارسال میکند که غایت، بدن آن زن نیست، بلکە هدف گوش مردان آن جامعه است: ما مردان شما را شکستیم، چون بر بدنهای زنان شما مالکیم.
تجاوز جنگی هرگز شخصی نیست، نامهای است که از بدن زن میگذرد تا به اراده و حرمت گروه او اصابت کند.
زن در چنین جنگی یکبار بهمثابه یک بدن اسیر ە در قفس میپوسد و بار دوم بهمثابه نمادی که پس از بازگشت، در نگاه آشنایان همچنان زندانی است.
از همین رو است کە پرسش از چرایی اسارت زن، پرسش از آناتومی جنگ است، یعنی جنگ، بدن زن را نه دشمن خود که «غنیمت نفسکشنده» میداند، چیزی که باید خورده شود تا آینده از آن خورنده باشد.
در خلال حملات خود، چە بە کردها و چە بە سایر ملتهای دیگر، داعش هیچیک از این مفاهیم را از نو اختراع نکرد، اما آن را بر مبنای «فقه» توجیە کرد. تفاوت داعش با قتلعامهای کهن در این است که سازوکار اسارت را در یک نظام استدلالی مقدس پیچید.
مجلهی دابق با توجیهات فقهی، فتاوا و رسالههای تقسیم غنیمت، واژهی «سبی» را احیا کردند. همان مفهوم کهن فقهی که به «أیمانُکُم» (آنچه دستهایت مالک آن شد) استناد میکرد.
ایزدیها را نخست «عابد شیطان» نامیدند، یعنی پیش از آنکه کشته شوند، از قلمروی انسان بیرون رانده شدند. نفی نام دشمن، پیش از نفی حق او میآید؛ و کسی که دیگر انسان نیست، نه کشتنش قتل است و نه تجاوز بە مالکیت تنش، زنا محسوب می شود.
این زنجیرهی نامگذاری، از «کافر» تا «غنیمت»، دقیقاً همان کاری است که همهی دستگاههای اشغالگر در تاریخ آنجام دادەاند:
این فرایند با نامزدایی از سوژە آغاز میگردد. پرسشنامههایی که خریداران مسلمان در بازار موصل برای زنان ایزدی پر میکردند- سن، رنگ چشم، باکرگی- سند محض این سقوط است: انسانی که به تعدادی صفت قابل معامله فروکاسته شده است.
اما چرا زن؟ پاسخ در یکی از کهنترین استعارههای بشری نهفته است: «ناموس» به معنای «جسم زن» است و سرزمین به معنای «جسم مادری که باید آن را حفظ کرد.
در این استعاره، مرد هر ملتی، از دو جبهه برای نبرد برخوردار است: از یک سو سلاح در دست، برای خاک میجنگد از سوی دیگر برای تداوم سایهاش بر روی زن و نیز حفظ شرف.
دشمن دقیق بر این نکتە واقف است که اراده گروه مقابل را میتوان با کاری ارزانتر از فتح کامل شکست: تصرف آن «ناموس». پس زن دشمن به مثابه سرزمین دشمن است و فاتح سرزمین آن را نمیکشد؛ مالک آن میشود، در آن میکارَد و نام خود را بر آن میگذارد.
برنامهی تولید مثل اجباری نزد نازیها «لبنسبرن» خوانده شد و نزد داعش «سبی»، در هر دو، رحم زن دیگری به کارخانهای برای آیندهی جمع غالب بدل شد.
کودکانی که از این تجاوز آیندهساز زاده شدند، در فقه داعش کودک جهاد بودند و در آیین ایزدی، گرهای که راه بازگشت را پیچیده میکرد. اینجا حقوق بینالملل نیز به مرز واژههایش میرسد: «بردگی جنسی»، «تجاوز جنگی»، «پاکسازی اتنیکی» هر نام پارهای از حقیقت را بازمیگوید و پارهای دیگر را میپوشاند، و برای «کودک حاصل از تجاوز جمعی» هیچ واژه تسلیبخشی وجود ندارد، زیرا او نه پاسخ حقوق، که پرسش بیجواب آن است.
در اینجا باید به آسانیِ شرمآوری که این منطق از «قرائت دین دیگر» خون میگیرد نگریست. در جریان حملە بە شنگال، آنچه رخ داد نزاع میان دو اسلام خیالی نبود؛ اشغال زن، در همهی قرائتهای مردسالار مقدس یک قاعده است، نه یک استثنا:
در تورات، در تفسیر فقیهان جنگ از قرآن و در انجیل فاتحان صلیبی، غنیمت جنگی که بخش عمدهاش زن است، قاعدهی جنگ بوده است.
داعش تجسم صادقانهی همان منطقی بود که هر جنگ مقدسی آن را در درون خود حمل میکند، وقتی جنگ «مقدس» میشود، زن دشمن دیگر انسان نیست، «نصیب ایمان» میشود.
تفاوت داعش با جنگهای صلیبیها تفاوتی تکنولوژیک بود، نه ماهوی: دوربینهای سلفی و قفسهای نمایش موصل، به آن منطق کهن روایت زنده دادند.
تقدس جنگ، همیشه و همهجا همین را میخواهد: بدن زن دیگران حلال اعلام شود تا مرد پیروز، با وجدان آسوده، هم مرگ را بچشد و هم معنا را. از نظر حقوقی نیز، این منطق کهن هنوز به زبان قانون درنیامده است.
داوان کیفری بینالمللی، پس از سالها، در قضیهی الحکیم، اتهام نسلکشی را در برابر جنایات وارده بر ایزدیها مطرح کرد و دادگاههای ملی آلمان نخستین محکومیتهای جنایی برای همین وقایع را صادر کردند.
با این همه، میان آنچه بر زن ایزدی رخ داد و واژههای «جنایت ضد بشریت» و «بردگی جنسی»، شکافی سترگ باقی میماند: قانون، «آزادی غلام را اشتباه تاریخی» میداند، اما برای «بازگشت زنی که کودک دشمن را زاده» است، دستورالعملی ندارد.
حقوق مدرن جنگ، از نگاه مرد مسلح نوشته شده است، قواعد کشتن، قواعد اسیرکردن، قواعد اشغال، و زن در آن، بیشتر مضمون خسارت است تا فاعل حق. هر بار یک دادگاه میپرسد «به چند نفر تجاوز شد؟»، شمارش، خودش نشانهی همان نگاه نمادین است: گویی زن، واحدی است که خسارتش قابل احصاست، نه سوژهای که روایتش قابل شنیدن است.
از منظر فلسفی، اسارت زن چیزی بیش از یک جنایت است: یک «ساخت سوژه» است. زن اسیرشده، بین دو نابودی ساخته میشود. نابودی گذشتهاش (نام، خانه، آیین) و نابودی آیندهاش (فرزند دشمن، حامل خون غالب).
او در این میان موجودی است که نه میتواند سکوت کند و نه سخن بگوید. سخن او به زبان اشغالگر ترجمه میشود و سکوت او به اختیار تفسیر، و چون پس از آزادی جسمی هم جامعه بر او مینگرد و میپرسد «آیا دستنخورده بودی؟»، اسارت دوم- اسارت نگاه- آغاز میشود.
این پرسش سند آن است که جامعهی بازمانده نیز زن را هنوز ناموس میداند، نه شخص؛ گویی ارزش او از آن خودش نیست، برای آبروی دیگری است.
فمینیسم رادیکال، در برابر این دو دستگاه یعنی اشغالگری که او را «سبی» میخواند و جامعهای که او را «ناموس زخمی» میخواند، جز یک مطالبه ندارد: حق زن بر تعریف خاطره بدن خود. نه حق قربانی پاک نامیده شدن، نه حق بر برگشته و سالم تصدیق شدن؛ بلکه حق آنکه خودش بگوید چه رخ داده، و سخنش بدون واسطه شنیده شود.
اما مادام که ناموس به معنای جسم زن است، جنگ همواره راهی به بدن زن خواهد یافت؛ و هر جنگ مقدسی با هر نامی نسخهی تازهای از شنگال خواهد ساخت.
کوه شنگال در اسطورههای ایزدی، جایگاه فرود کشتی نوح و نجات بشریت است؛ در ۲۰۱۴، همان کوه، صحنهی نجات ناتمام شد و زنانی که از بازارهای رقه بازگشتند، نه فقط بازماندگان یک فاجعه که سوژههایی هستند که اشغال را در پوست خود تجربه کردهاند.
امروز، در سالگرد این روز، یادبود حقیقی نه بنای سنگی است، نه کلمهی «هرگز دوباره»، بلکە یادبود حقیقی، تغییری است در همین واژهی ناموس که روزی دیگر به معنای جسم زن نباشد و زن، یکبار برای همیشه، نه غنیمت نَفَسکشندهی جنگ که مالک بیواسطهی روایت تن خود باشد.








