ساکس و مرشایمر در آینه جنگ ایران: دو نقد متفاوت از یک امپراتوری خستە
- 5 hours ago
- 6 min read

شیلان سقزی
با وجود آتشبسی شکننده و تلاشهای دیپلماتیک کشورهای منطقه، جنگ میان ایران و آمریکا-اسرائیل بهطور کامل فرو ننشستە است. در این مدت، درگیریهای دریایی، تبادل آتش در خلیج فارس و کشاکش بر سر تنگه هرمز همچنان ادامه داشتە است. اکنون نیز که ایران پاسخ مورد انتظار آمریکا برای پایان جنگ را ارائه نکرده و ترامپ را از دستیابی به امتیازات خواستهشده ناامید ساخته است، احتمال از سرگیری درگیریها بیش از پیش محسوس است.
در چنین صحنهای، دو صدای نامتجانس اما مهم از درون نخبگان فکری آمریکا، جفری ساکس و جان مرشایمر، بهطور موازی علیه منطق جنگ و هژمونی آمریکا شنیده میشود.
یکی از جایگاه اقتصادسیاسی توسعه و دیگری از جایگاه رئالیسم ساختاری در روابط بینالملل صحبت کردهاند.
جفری ساکس را باید پیش از هر چیز اقتصاددانِ توسعه و منتقدِ جهانسازیِ امپریالیستی دانست، نه نظریهپرداز کلاسیک روابط بینالملل.
در معرفی رسمی وی از سوی دانشگاه کلمبیا، او بهعنوان استاد اقتصاد، رهبر توسعه پایدار و مشاور ارشد سازمان ملل توصیف میشود، به عبارتی او جهان را از منظر فقر، رشد، نابرابری و سازوکارهای حکمرانی جهانی میفهمد، نه صرفاً از منظر موازنه قوا.
در نقطه مقابل، مرشایمر در صفحه رسمیاش، خود را بە عنوان یک نظریهپرداز روابط بینالملل و رئالیست معرفی می کند؛ بدین معنا کە بهزعم او، قدرتهای بزرگ بازیگران اصلی نظام بینالملل هستند و در رقابت امنیتی دائمی با یکدیگر قرار دارند.
این تفاوت، فقط تفاوت در رشته نیست، بلکه تفاوت هستیشناسی سیاسی است. ساکس از امکان نظمِ همکاریمحور حرف میزند، اما مرشایمر از اجبار ساختاریِ رقابت.
خط فکری ساکس سالهاست بر نقد استثناگرایی آمریکایی، مخالفت با جنگهای انتخابی و بازگشت به چندجانبهگرایی و نهادهای بینالمللی بنا شده است. در یک نقد دانشگاهی از کتاب A New Foreign Policy، Cato او آن را چنین خلاصه میکند:
آمریکا باید بهجای پلیس جهان، دیپلماسی همکاریمحور را پیش ببرد، از مداخله در امور دولتهای دیگر دست بکشد و از جنگهای انتخابی دوری کند.
ال.اس.ای هم در مرور همان کتاب مینویسد که ساکس ترامپیسم را فقط یک انحراف مقطعی نمیبیند، بلکه حلقهای از سنتِ دیرپای سیاست خارجیِ استثناگرا در آمریکا میداند که بر برتریجویی، تغییر رژیم و استفاده از نیروی نظامی تکیه دارد.
همینجا شالوده نظری ساکس روشن میشود: او جنگ را نه ابزار طبیعی سیاست، بلکه نشانهی انحراف یک امپراتوری از عقلانیت توسعهای میداند.
در مواجهه با جنگ کنونی ایران، ساکس همین چارچوب را بهروز کرده و از آن یک زبانِ اضطراری ساخته است.
در گفتوگوی ۲۷ آوریل ۲۰۲۶ با تاکر کارلسون، او هشدار میدهد که جهان در یک لحظه تعیینکننده قرار دارد، از ضرورت «راه خروج» سخن میگوید و بازگشت به بمباران را خطری کاملاً واقعی مینامد.
او میگوید تشدید کنترلنشده جنگ و تنش میتواند به جنگ منطقهای و حتی جنگ جهانی بدل شود و اقتصاد جهانی را به لرزه درآورد.در نوشتههای رسمیاش نیز تأکید میکند که چارچوب صلح موجود باید بهجای منطق جنگ پیش برود: بازگشت به برجام، رفع تحریمها، تضمینهای امنیتی منطقهای و خروج از منطقِ «جنگهای بیپایان».
او حتی در متن Ending Israel’s War on Peace تصریح میکند که جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران، خاورمیانه را دربرگرفته و میتواند به شوک انرژی بیسابقهای بینجامد.
در منطق ساکس تنگە هرمز فقط گلوگاە عرصە انرژی نیست، بلکە جایگاهی است کە شکست در عرصە سیاسی، خود را بە صورت بحران اقتصاد جهانی آشکار می کند.
اما انتقادات به ساکس را هم باید در نظر گرفت. نقطە قوت او در این است که در جنگ هزینههای واقعی، انرژی، تجارت، و فروپاشی نظم بینالمللی را برحسته مینماید؛ بدین معنا کە اجازه نمیدهد هیاهوی ایدئولوژیک، هزینه مادی جنگ را پنهان کند.
ضعف او اما در این است که گاهی چنان بر استثناگرایی آمریکایی و چندجانبهگرایی تکیه میکند که خودِ معماری قدرت، ساختارهای دولت امنیتی، و منطق سرمایهداریِ جنگمحور را بهقدر کافی کالبدشکافی نمیکند.
ال.اس.ای در همان مرورِ کتاب او اشاره میکند که ساکس در نقد آمریکا بسیار تیزبین است، اما نسبت به تمایل روسیه و چین به بازیگری غیرهمکارانه، با معیارهای سختگیرانهتری روبهرو نمیشود.
این نکته برای خوانش ایران هم مهم است، چون نشان میدهد ساکس گاهی بهجای تحلیل سردِ نسبتهای قوا، به افق هنجاریِ صلح و حقوق بینالملل پناه میبرد. به بیان دیگر، او در سطح تجویزی بسیار قوی است، اما در سطح توضیح گاه بیش از حد به امیدِ نهادها تکیه میکند.
مرشایمر از سوی دیگر، بهلحاظ نظری در سنت رئالیسم تهاجمی ایستاده است. در صفحه رسمی دانشگاه شیکاگو، او صریح میگوید که قدرتهای بزرگ بر نظام بینالملل مسلطاند و دائماً در رقابت امنیتیاند.
کتابها و نوشتههایش نیز همین را بسط میدهند. اچ.دیبلو درباره The Great Delusionمینویسد که این کتاب یک «نکوهش تند» از سیاست پس از جنگ سرد است که بر لیبرالیسمِ هژمونیک و نادیده گرفتن محدودیتهای ملیگرایی بنا شدە است.
در همین افق، کتاب و مقاله مشهور مرشایمر و والت درباره «لابی اسرائیل» نیز استدلال میکرد که ایالات متحده سیاستهایی را پیش برده است که به سود امنیت ملی خودش نبوده است. در آن نسخه، حتی احتمال حمله به تأسیسات هستهای ایران هم بهمثابه یکی از پیامدهای همان لابیگری مطرح میشد.
نیویورکر در بازخوانی این بحث، صریحاً مینویسد که آنان اسرائیل را «باری استراتژیک» و لابی را نیرویی با چنگاندازی بر کنگره و نخبگان معرفی کردند.
در جنگ کنونی، مرشایمر از همین منطق رئالیستی برای حمله به تصمیم ترامپ و اتحاد عملی آمریکا–اسرائیل استفاده کرده است. او در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ نوشت:
حمله به ایران غیرعقلانی بود، چون بر یک نظریه پیروزیِ ناموجه تکیه داشت: این تصور که نیروی هوایی مستقل میتواند رژیم را عوض کند و سپس رژیمی جدید را به تسلیم وادارد.
چند هفته بعد، در نوشته دیگری گفت اسرائیل و لابیاش ترامپ را وارد یک جنگِ بازنده با ایران کردند و بعد هم نمیگذارند از آن بیرون بیاید.
در متن سوم نیز استدلال میکند که این جنگ توان آمریکا برای نمایش مؤثر قدرت را فرسوده کرده، به اعتماد متحدان لطمه زده و نشان داده که لگدمالکردن دیپلماسی، نهادها و حقوق بینالملل نهایتاً خودِ ابزار قدرت آمریکا را تضعیف میکند.
اینجا مرشایمر به نقطهای میرسد که از «رئالیسم» صرف فراتر میرود و به نقد امپراتوری بدل میشود: جنگی که قرار بود بازدارندگی بسازد، اکنون توانِ بازدارندگی را از بین میبرد.
با اینهمه، مرشایمر نیز آسیبپذیری نظری خاص خود را دارد. قوت او در آن است که از احساسات فاصله میگیرد و نشان میدهد قدرتهای بزرگ غالباً در دامِ توهمِ پیروزی سریع میافتند. اما ضعف او در این است که گاه چنان بر ساختار نظام بینالملل، امنیت رقابتی و نقش لابیها تمرکز میکند که لایههای دیگر منازع از اقتصاد سیاسی انرژی و مالی جهانی تا تاریخ استعمار منطقهای، روانشناسی سیاسی دولت اسرائیل و تکثر نیروهای درون ایران، درحاشیه میمانند.
نیویورکر، حتی در حالی که بخشی از استدلال آنان را جدی میگیرد، میگوید:
روایت مرشایمر و والت بهصورت یک پرونده دادستانی درآمده است و بسیاری از بازیگران دیگر، از نفت گرفته تا پنتاگون و نومحافظهکاران، تقریباً محو میشوند. یعنی در نقد مرشایمر باید گفت او از آنسو که دشمنِ سادهسازی است، گاه خود به سادهسازیِ ساختاری نزدیک میشود: قدرت را خوب میبیند، ولی تاریخِ متکثرِ قدرت را نه همیشه.
تطبیق این دو نفر، از همینجا شروع میشود و بهمراتب از شباهتهای سطحی عمیقتر است. ساکس میگوید آمریکا باید از جنگهای انتخابی بیرون بیاید، به نهادهای بینالمللی بازگردد، و نظم را با توسعه و دیپلماسی بازسازی کند.
در مقابل مرشایمر بر این باور است کە نظمِ لیبرالِ هژمونیک اساساً توهمی پرهزینه است و سیاست خارجی باید محدودتر، محتاطتر و معطوف به بازدارندگی باشد.
یکی زبانِ هنجاریِ «صلح» را به کار میبرد، دیگری زبانِ سردِ «قدرت» را؛ اما هر دو در یک چیز مشترک هستند: نفی این تصور که آمریکا میتواند با زور، جهان را مطابق میل خود مهندسی کند. در متنهای ۲۰۲۶ هم این همپوشانی روشن است: ساکس بر «راه خروج» و توافق جامع تکیه میکند، مرشایمر بر بیاعتباریِ نظریه پیروزی و فرسایش توان آمریکا.
با این حال، ساکس بیش از اندازه به نهاد و قانون امید میبندد و مرشایمر بیش از اندازه به ساختار قدرت و بازیگران دولتی. در نتیجه، هر دو برای نقد امپراتوری ضروریاند، اما هیچیک بهتنهایی برای فهم کاملِ جنگ ایران کافی نیستند.
در سطح کلانتر، خوانش این دو متفکر به ما میگوید که جنگ ایران و آمریکا-اسرائیل فقط یک جنگ منطقهای نیست؛ یک بحرانِ معرفتی برای خودِ دستگاه سیاست خارجی آمریکا است.
در این بارە، رویترز گزارش میدهد که همزمان با ادامه درگیریها در هرمز، مذاکرات، آتشبسهای شکننده و بحران انرژی، حتی مقامهای آمریکایی ناچارند از «دفاع» و «فروکشکردن تنش» حرف بزنند، در حالی که خودِ عملیات نظامی و محاصره دریایی بخشی از مسئلهاند.
در چنین وضعی، ساکس به ما یادآوری میکند که هزینههای جنگ در ترازنامه اقتصاد جهانی ثبت میشوند، و مرشایمر یادآوری میکند که هژمونها هم میتوانند در نتیجه محاسبههای غلط، در باتلاق خودساخته فرو روند.
ترکیب این دو نگاه، یک نتیجه مهم دارد: فرسایش نظم آمریکایی، نه از یک فروپاشی ناگهانی، بلکه از انباشتِ جنگهای پرهزینه، سوءمحاسبههای راهبردی، و بحران مشروعیت در سطح جهانی میآید.
در یک جمعبندی میتوان گفت کە ساکس و مرشایمر هر دو علیه امپراتوریِ جنگمحور سخن میگویند، اما از دو ارتفاع متفاوت:
ساکس از چشماندازِ هزینه، توسعه و قانون، و مرشایمر از چشماندازِ قدرت، بازدارندگی و شکستِ مهندسیِ سیاسی.
ارزش آنان در خروجیِ نهاییشان نه این است که «حقیقت کامل» را گفتهاند، بلکه این است که شیارهای اصلیِ بحران را آشکار کردهاند: آمریکا دیگر نمیتواند همزمان هژمونِ مالی، ژاندارم نظامی، و معمارِ نظم اخلاقی باشد.
در جنگ ایران، این تناقض بهطرزی بیپرده عیان شده است. هرچه فشار نظامی بیشتر شود، انگیزه خروج از دلار، نهادها، و نظم تحمیلی هم افزایش می یابد و هرچه وعده صلحِ دلخواه واشنگتن بزرگتر می شود، خطر شکستِ آن هم عمیقتر خواهد شد.
به همین دلیل، مهمترین دستاورد نظریِ این دو متفکر، نه نسخه صلح، بلکه افشای ناتوانیِ امپراتوری در تولید صلح از مسیر زور است.











