top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

سیستان را تقسیم کردند تا ملت بسازند

  • May 2
  • 6 min read



رامیار حسینی


ما معمولاً سیستان و بلوچستان را در قالب یک استان واحد می‌بینیم. یک نام اداری که در ذهن ما تثبیت شده است. اما دست کم در این یادداشت اگر این قاب را کنار  بگذاریم و فقط بر سیستان تمرکز بکنیم با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شویم که به‌سادگی در مرزهای سیاسی امروز نمی‌گنجد. سیستان، بیش از آنکه یک واحد اداری باشد، یک فضای تاریخی، فرهنگی و زیستی است که پیش از شکل‌گیری مرزهای مدرن وجود داشته و در منطق متفاوتی از قدرت و هویت شکل گرفته است.


در بسیاری از دوره‌های تاریخی، سیستان در دل امپراتوری‌های بزرگ‌تر قرار داشته است، اما این به معنای ادغام کامل در یک مرکز واحد نبوده است.


نوعی توازن میان قدرت مرکزی و اقتدارهای محلی وجود داشت. این توازن به ساختارهای منطقه‌ای اجازه می‌داد نقش فعال خود را حفظ کنند. در چنین نظمی، تعلق به مکان، شبکه‌های اجتماعی و مناسبات محلی، اهمیت بیشتری از وابستگی به یک دولت متمرکز بە مثابە یگانە هویت وجود داشت.


در روایت رسمی، سیستان اغلب به‌عنوان منطقه‌ای مرزی میان ایران و افغانستان تعریف می‌شود. بخشی از جغرافیای دو کشور که در چارچوب ملت-دولت معنا پیدا می‌کند.

اما این تعریف، بیش از آنکه بازتاب‌دهنده واقعیت تاریخی این منطقه باشد، محصول نظم سیاسی مدرن است. اگر از این زاویه فاصله بگیریم، سیستان نه یک حاشیه، بلکه یک حوزه پیوسته تاریخی است، فضایی که در آن، مرزها دیرتر از هویت‌ها شکل گرفته‌اند.

سیستان در این معنا، یک واحد صرفاً جغرافیایی نبود، بلکه یک زیست‌جهان بود. شبکه‌ای از روابط انسانی، اقتصادی و فرهنگی که حول عناصر طبیعی مانند هیرمند و هامون شکل گرفته بود.


این شبکه، شهرها و روستاها را به هم متصل می‌کرد، بی‌آنکه مرزهای سیاسی امروزی بتوانند آن را به‌طور کامل توضیح دهند.


مرزی که ساخته شد

آنچه امروز به‌عنوان مرز میان ایران و افغانستان در سیستان شناخته می‌شود، نتیجه یک روند تاریخی خاص است. این مرز در سال ۱۸۷۲ میلادی، با حکمیت سر فردریک گلدسمید تعیین و با کشیدن خطوطی روی کاغذ، سیستان تقسیم شد.


این رویداد زمانی بە وقوع پیوست که اختلافات مرزی میان ایران و افغانستان به داوری بریتانیا سپرده شد. بر اساس این حکم، سیستان به دو بخش تقسیم شد: بخش غربی در قلمرو ایران قرار گرفت و بخش شرقی به افغانستان واگذار شد.


اما این تقسیم‌بندی را نمی‌توان صرفاً یک توافق محلی دانست. این تصمیم در بستر رقابت‌های گسترده‌تری شکل گرفت که به بازی بزرگ معروف است.

بازی بزرگ بە رقابتی ژئوپولیتیکی میان بریتانیا و روسیه تزاری اشارە دارد که بخش بزرگی از آسیای میانه و پیرامون آن را تحت تأثیر قرار داد. در این رقابت، مناطق مرزی مانند سیستان نه بر اساس تصمیم و منطق‌های محلی، بلکه در چارچوب ملاحظات استراتژیک قدرت‌های بزرگ از بالا تعریف شدند.

به این ترتیب، مرزی که امروز بدیهی به نظر می‌رسد، در واقع محصول یک لحظه تاریخی خاص است، لحظه‌ای که در آن، جغرافیای سیاسی بر جغرافیای فرهنگی تحمیل شد.

 

با وجود این تقسیم‌بندی، تجربه زیسته مردم سیستان لزوماً با این مرزها منطبق نشد. در سطح زبان، روابط خانوادگی، الگوهای معیشت و حافظه تاریخی، نوعی پیوستگی همچنان باقی ماند.

شهرهایی مانند زابل، زهک و هیرمند در ایران، و زرنج و مناطق اطراف نیمروز در افغانستان، همچنان در یک شبکه تاریخی مشترک قابل فهم هستند.

این وضعیت نشان می‌دهد که مرز سیاسی، هرچند واقعیتی قدرتمند است، اما تنها لایه موجود از واقعیت نیست. در زیر این مرز، لایه‌های دیگری از تعلق و هویت وجود دارند که به‌سادگی قابل حذف یا جایگزینی نیستند.


دولت مدرن و بازتعریف فضا


نقطه عطف اصلی در تغییر جایگاه سیستان، نه صرفاً تقسیم آن، بلکه شکل‌گیری دولت مدرن بود. در ایران، به‌ویژه از دوره رضا شاه، پروژه‌ای گسترده برای تمرکز قدرت و یکپارچه‌سازی اداری آغاز شد. این پروژه، تنها یک اصلاح ساختاری - اداری نبود، بلکه تلاشی برای بازتعریف هویت در مقیاس یک ملت واحد بود.

در این چارچوب، زبان فارسی معیار بە عنوان تنها زبان تثبیت شد، نظام اداری استانداردسازی گردید و جغرافیا به‌عنوان بخشی از یک روایت ملی بازنویسی شد. نام‌ها، مرزها و تقسیمات اداری، همگی در خدمت شکل‌گیری یک تصور واحد از ملت ایران قرار گرفتند.

در چنین فرآیندی، سیستان نیز از یک فضای تاریخی مستقل، به یک واحد درون یک کل بزرگ‌تر تبدیل شد.

هویت سیستانی، که پیش‌تر می‌توانست نقش اجتماعی و حتی سیاسی فعالی داشته باشد، به‌تدریج به سطح یک اقلیت فرهنگی-محلی تقلیل یافت هویتی که در چارچوب ملت-دولت تعریف می‌شود، نه خارج از آن.

این تغییر، به‌صورت ناگهانی رخ نداد، بلکه از طریق نهادسازی، آموزش، و بازتولید گفتمان رسمی در طول زمان تثبیت شد. در نتیجه، آنچه امروز به‌عنوان وضعیت طبیعی سیستان درک می‌شود، در واقع محصول یک فرآیند تاریخی نسبتاً متأخر است.


نام‌ها، حافظه و بازنویسی معنا


در این میان، مسئله نام‌گذاری اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. نام‌ها صرفاً برچسب‌هایی برای مکان‌ها نیستند آن‌ها در واقع حامل حافظه جمعی، نمادها، معنا و رابطه انسان با مکان هستند. تغییر یا استانداردسازی نام‌ها، تنها یک اقدام اداری نیست، بلکه نوعی بازتعریف این رابطه است.


زمانیکە یک ساختار مرکزی تلاش می‌کند جغرافیا را در قالبی یکدست بازنویسی کند، در واقع در حال بازسازی نحوه درک فضا نیز هست. در این فرآیند، برخی روایت‌ها بەطور سیستمیک برجسته می‌شوند و برخی دیگر به حاشیه می‌روند.

سیستان در اینجا نمونه‌ای گویا است. سیستانی بودن نه کاملاً در مرکز حل شده و نه کاملاً بیرون از آن باقی مانده است. بلکه در موقعیتی میانی قرار دارد، جایی که همزمان درون و بیرون روایت رسمی گیر کردە است.

یکی از پیامدهای مهم این فرآیند، بازتعریف رابطه مرکز و پیرامون است. سیستان، که در گذشته الزاماً یک حاشیه منفعل نبود، در چارچوب دولت مدرن به‌تدریج در این موقعیت قرار گرفت.


این حاشیه‌سازی، صرفاً جغرافیایی نبود، بلکه گفتمانی نیز بود به این معنا که نوع خاصی از نگاه به این منطقه تثبیت شد.


با گذشت زمان، این نگاه نه‌تنها در سطح رسمی، بلکه در سطح عمومی نیز درونی شد. به‌گونه‌ای که امروز، تصور سیستان به‌عنوان یک منطقه حاشیه‌ای، امری بدیهی به نظر می‌رسد، در حالی که این بداهت، خود محصول یک فرآیند تاریخی است.


حذف یا بازتعریف سوژگی؟


نکته مهم این است که در این فرآیند، ساختارهای محلی لزوماً به‌طور کامل حذف نشدند. بسیاری از آن‌ها باقی ماندند، اما جایگاهشان تغییر کرد. آنچه کاهش یافت، نه وجود این ساختارها، بلکه میزان نقش آن‌ها در تصمیم‌گیری سیاسی بود.

از این زاویه، می‌توان گفت مسئله اصلی، سوژگی سیاسی محلی است، این‌که تا چه حد یک جامعه محلی می‌تواند در تعیین سرنوشت خود نقش داشته باشد. در سیستان، این سوژگی به‌تدریج محو شد و در ساختارهای کلان‌تر ادغام گردید.

اگر از سیستان فراتر برویم، می‌توان الگوهای مشابهی را در مناطق دیگر نیز مشاهده کرد. در کردستان و بلوچستان نیز مرزهای سیاسی مدرن، پیوستگی‌های تاریخی و فرهنگی را میان چند کشور تقسیم کرده‌اند.


در واقع، سیستان در این معنا، یک استثنا نیست، بلکه نمونه‌ای از یک وضعیت گسترده‌تر است. وضعیتی که در آن، مرزهای دولت-ملت با لایه‌های عمیق‌تر هویت هم‌پوشانی کامل نداشتە و سیستماتیک در صدد حذف یا بازچینش آن هستند


بازاندیشی گذشتە نە بازگشت بە گذشتە


هدف این تحلیل، بازگشت سادە لوحانە به گذشته یا نفی وجودی دولت مدرن کنونی نیست. ساختارهای پیشامدرن نیز خالی از نابرابری و سلطه نبودند. مسئله، انتخاب میان گذشته و حال نیست، بلکه فهم نسبت میان آن‌هاست.

پرسش اصلی این است: آیا ممکن است در چارچوب دولت مدرن ایران و در آێندە پسا جمهوری اسلامی ، تنوع واقعی جوامع، بدون آنکه جوامع به‌طور کامل در یک روایت واحد حل شوند، بە رسمیت شناختە شوند؟

در صورتی کە "ملت ایران" خود را بر حل کردن، انحلال و یا بازچینش دیگری بنا قرار دادە باشد، آیا این امکان تا چە حد در مرکز قابل بحث و بازاندیشی است؟


این پرسش‌ها، بیش از آنکه فرهنگی باشند، سیاسی هستند. به‌عبارت دیگر، مسئله تنها حفظ تنوع فرهنگی نیست، بلکه امکان بازتاب این تنوع در ساختارهای تصمیم‌گیری است. یعنی اینکە بایستی از تکثر فرهنگی بە تکثر سیاسی قدم نهاد.

از همینرو، سیستان را می‌توان نه صرفاً یک منطقه، بلکه یک پرسش دانست. پرسشی درباره نسبت میان مرز و هویت، میان دولت و جامعه، و میان روایت رسمی و تجربه زیسته.

مرزها واقعیت سیاسی امروز هستند، اما تنها واقعیت موجود نیستند. در کنار آن‌ها، لایه‌های دیگری از تعلق و معنا وجود دارد که همچنان فعال و زنده‌اند.

مسئله اصلی، نه حذف این لایه‌هاست و نه بازگشت به گذشته، بلکه بازاندیشی در نوع رابطه‌ای است که میان آن‌ها و ساختارهای مدرن قدرت شکل گرفتە است. رابطه‌ای که هنوز تثبیت نشده و همچنان در حال بازتعریف است.

سیستان، در این میان، فقط یک نمونه است اما نمونه‌ای که به‌خوبی نشان می‌دهد تاریخ، جغرافیا و هویت، همیشه دقیقاً بر هم منطبق نمی‌شوند. و شاید همین فاصله است که امکان باز اندیشی را برای ما فراهم کردە است.

 
 
bottom of page