عبدالکریم سروش و تشییع عقلانیت
- 1 hour ago
- 6 min read

نصرالله لَشَنی
تمجید اخیر عبدالکریم سروش از خامنەای و استناد او به شکوه تشییع پیکرش، صرفاً چرخش یک روشنفکر نیست، بلکه لحظهای است که یکی از تناقضهای بنیادین روشنفکری دینی در ایران را بر ملا میکند. این سنت، هرچند از واژگان عقلانیت انتقادی، لیبرالیسم و فلسفه تحلیلی وام گرفته است، اما در سطح منطق استدلال همچنان از الگوی فقه سیاسی و اقتدار کاریزماتیک گسست نیافته است. از همینرو، امر اجتماعی بهجای آنکه موضوع تحلیل باشد، به منبع مشروعیت بدل میشود، محبوبیت با مشروعیت مردمی خلط میشود، نهادها در سایه شخصیتها قرار میگیرند و زبان مدرن، حامل منطقی پیشامدرن باقی میماند. سروش، در این معنا، نه استثنا، بلکه یکی از متأخرترین تجلیات این پارادوکس تاریخی است.
عبدالکریم سروش که در سالهای گذشته کە با لحنی تند، از آیتالله خامنهای خواسته بود تا با پذیرش فرمان هبوط از جایگاه رهبری کنارهگیری کند، متعاقب کشتەشدن و دفن وی، با انتشار ویدئویی، تشییع او را همسنگ تشییع خمینی و قاسم سلیمانی قرار داده و آن را جلوهای از عشق و ارادت و همبستگی ملی توصیف کرده است.
سروش صراحتاً از عشق مردم به شهیدانشان (خامنهای و برخی اعضای خانوادهاش) و نفرت از جهانخواران (آمریکا) سخن میگوید، و بر توامانی این دوگانهی رومانتیسم تاکید میکند.
در این ویدیو او امر سیاسی را به درامی عاطفی که یکی از ویژگیهای اصلی پوپولیسم، و به تبع آن، فاشیسم است، تقلیل میدهد.
سروش در این ویدیو، تلاش وافر دارد تا با در آویختن به آموزههای پوپر و برخی فیلسوفان سنت تحلیل منطقی، همانند برتراند راسل، از خود چهرهای عقلانی، نقاد و آزادیخواه نشان را دهد، اما در شرایطی اینچنین، نه من آبرویی را که از رهگذر این تقلید و ترجمه کسب کرده است، با ضربهای بر خاک فنا میریزد.
مضحکتر آنکه به صرافت میافتد آبروی ریخته را نذر امامزاده جدید (مجتبی خامنهای) کند و با نامه نوشتن به او، و عجز و لابه در محضر شریفش، درخواست کند که جوانان کمتری را به مسلخ ستم برده و به دار جنایت آویزد.
این رفتار سروش و همه آنان که با عبور از زیر عبای خمینی متبرک به فقه سیاسی شدند و پا به عرصهی کنشگری حاکمیتی گذاردند، ترجمان یک تناقض موکد تاریخی است که از یک سو ریشه در بنیانهای آموزشی، عادات و عاداتوارههای بسیاری از روشنفکران کشورهای توسعهنیافته، یا به تعبیر بنیصدر، از رشد مانده دارد.
این نحوە اندیشگی، حاکی از الگوی تکراری منش و عمل روشنفکرانی است که به تقلید از متفکرین و اندیشمندان دنیای غرب حرفهایی میزنند که با کردارشان و حتی حرفهای از سر اضطرار و در شرایط بحرانشان در تناقض آشکار است.
اما ریشهی ثانویه و موکد این تناقضْ منحصربهفرد و خاص روشنفکران ایرانیِ پساانقلابی است. همانها که در ماندآب کُر فقه تعمید شدهاند و از صفا و زلالی رودهای جاری، و خوشگواری چشمهساران دانش و اخلاق، به آفتابهای آب برای طهارت قناعت کردهاند و همان را با خود به هر محفل و مجلسی میبرند و دلق فقیهانی چون خمینی و خامنهای را با همان آب میکشند.
سروش پیش از این نیز، در پاسخ به این پرسش که اگر مجبور به انتخاب بین خمینی و محمدرضا پهلوی باشید، کدام را برمیگزینی؟ بیمکث و صریح خمینی را برگزیدە و در توجیه این گزیدن باز هم بر حضور میلیونی مردم در بدرقهی او تاکید کرد. گویی که حضور مردم در مراسم تشییع یک فرد موید راستی و درستی کردار اوست.
در همینجا میتوان به خاطرهای اشاره کرد که هوشنگ ابتهاج در «پیر پرنیاناندیش» نقل میکند. او در توصیف فضای تهران پس از مرگ مهوش، خواننده مشهور موسیقی عامهپسند میگوید که پس از تشییع جنازه غلامرضا تختی، بزرگترین مراسم تشییع جنازهای را که به چشم خود دیده، مراسم تشییع مهوش بوده است.
ابتهاج با شگفتی از ازدحام جمعیت سخن میگوید و سپس به محبوبیت تصنیف معروف «کی میگه کجه» اشاره میکند که به گفته او در همه خانهها شنیده میشد و حتی خاطرات مهوش را کنار شاهنامه فردوسی در برخی خانهها دیده بود.
در مقابل، از قمرالملوک وزیری یاد میکند که با همه جایگاه تاریخیاش، هنگام تشییع پیکرش تنها چند نفر حضور داشتند.
اگر بنا باشد منطق سروش را بپذیریم، نتیجه ناگزیر آن است که مهوش را باید بزرگترین خواننده تاریخ موسیقی ایران دانست، نه قمرالملوک وزیری؛ زیرا جمعیت بیشتری در تشییع او حضور داشتهاند.
اگر این معیار را به روزگار کنونی تعمیم دهیم، مرتضی پاشایی نیز باید یکی از بزرگترین هنرمندان تاریخ ایران تلقی شود، زیرا مراسم تشییع او نیز از بزرگترین تجمعهای مردمی دهههای اخیر، آن هم بدون سازماندهی حکومتی و بسیج رسمی بە شمار می رود.
روشن است که هیچ پژوهشگر جدی تاریخ موسیقی یا جامعهشناسی فرهنگ چنین نتیجهای نمیگیرد. استقبال گسترده مردم از یک شخصیت، صرفاً یک واقعیت اجتماعی است، نه معیاری برای سنجش ارزش هنری، حقیقت اخلاقی یا مشروعیت سیاسی. محبوبیت و حقانیت دو مقوله متفاوتاند.
یکی موضوع جامعهشناسی است و دیگری موضوع فلسفه، اخلاق و سیاست. خلط این دو، همان مغالطهای است که در منطق از آن با عنوان توسل به اکثریت یاد میشود، اینکه چون افراد زیادی به چیزی باور دارند یا از کسی استقبال میکنند، پس آن باور یا آن شخص بر حق است.
از همین رو، استناد به شکوه یک تشییع برای اثبات عظمت یک رهبر سیاسی، از منظر عقلانی استدلالی سست و غیرقابل دفاع است.
تشییع جنازه، بیش از آنکه داوری نهایی تاریخ باشد، بازتابی از احساسات، هیجانات، سنتهای فرهنگی، ساختارهای تبلیغاتی و شرایط خاص اجتماعی هر دوره است.
تاریخ بارها نشان داده است که بسیاری از شخصیتهای محبوب دوران خود، بعدها بهشدت مورد نقد قرار گرفتهاند و در مقابل، بسیاری از اندیشمندانی که در زمان حیات یا مرگ خود ناشناخته بودند، بعدها جایگاهی بیبدیل یافتهاند.
تناقض زمانی آشکارتر میشود که سروش در بخش دیگری از سخنان خود، در چرایی ترجیح خمینی به پهلوی، او را باسوادترین حاکم تاریخ ایران معرفی میکند و حتی پا را فراتر گذاشته، او را از پادشاهان انگلستان و فرانسه نیز باسوادتر میداند.
صرفنظر از درستی یا نادرستی تاریخی این ادعا، مسئله اصلی جای دیگری است؛ اینکه اساساً چرا میزان سواد یک حاکم باید معیار مشروعیت یا برتری او باشد؟
این دقیقاً همان پرسشی است که کارل پوپر در جامعه باز و دشمنان آن مطرح میکند. پوپر معتقد است که سنت فلسفه سیاسی، از افلاطون به بعد، گرفتار یک پرسش نادرست بوده است کە چه کسی باید حکومت کند؟
افلاطون پاسخ میدهد فیلسوفان، و برخی دیگر میگویند عارفان، فقیهان، نخبگان یا انقلابیون. اما پوپر معتقد است که این پرسش از اساس غلط است. هیچ انسانی، هر اندازه دانشمند، پارسا یا نابغه، از خطا مصون نیست.
بنابراین، مسالە سیاست یافتن بهترین حاکم نیست، بلکه طراحی نهادهایی است که بتوانند از سوءاستفاده قدرت جلوگیری کنند و امکان نقد، اصلاح و برکناری حاکمان را فراهم آورند.
به همین دلیل، ستایش سروش از باسوادترین حاکم چیزی جز بازگشت به همان ایده فیلسوفشاه افلاطونی، همان الگویی که پوپر آن را سرچشمه سنتهای اقتدارگرا میدانست، نخواهد بود.
اگر مشروعیت حکومت به دانش یا فضیلت فردی حاکم وابسته شود، تمامی سازوکارهای نهادی به حاشیه رانده شدە و جامعه بار دیگر چشم به شخصیتها میدوزد، نه به قانون و نهاد.
شگفت آنکه عبدالکریم سروش سالها خود را مروج همین اندیشه پوپری معرفی کرده بود. نسل بزرگی از دانشجویان و روشنفکران ایرانی نیز پوپر را نخستین بار از طریق آثار و درسگفتارهای او شناختند. اما امروز، استدلالهای خود او بیش از آنکه رنگ و بوی عقلانیت انتقادی داشته باشند، یادآور همان سنتیاند که پوپر سراسر عمر فکری خود را صرف نقد آن کرد.
البته مسئله صرفاً تغییر موضع سیاسی یک متفکر نیست. هر اندیشمندی حق دارد در طول زندگی خود دیدگاههایش را تغییر دهد. آنچه نیازمند توضیح است، تغییر در مبانی استدلال است.
اگر کسی از عقلانیت انتقادی به رومانتیسم سیاسی، از نهادگرایی به شخصیتگرایی، و از نقد قدرت به ستایش نشانههای عاطفی قدرت گذر کند، طبیعی است که مخاطبان از او انتظار توضیحی فلسفی و معرفتشناختی داشته باشند.
شاید بتوان گفت مسئله اصلی عبدالکریم سروش، بیش از آنکه دگرگونی مواضع سیاسی باشد، بازگشت تدریجی به همان فرهنگی است که زمانی خود از منتقدان آن بود کە در آن اشخاص، جای نهادها را میگیرند، عاطفه جای استدلال را، و محبوبیت جای مشروعیت را.
در چنین فرهنگی، شکوه یک تشییع میتواند جای تحلیل تاریخی را بگیرد، میزان سواد حاکم میتواند جانشین پاسخگویی نهادی شود و امید به اصلاح، نه از قانون، بلکه از خلقوخوی فردی صاحبان قدرت بجوشد.
اگر چنین باشد، آنچه در سخنان اخیر عبدالکریم سروش به تشییع گذاشته شده، صرفاً عقلانیت سیاسی نیست؛ بلکه همان عقلانیت نقادی است که او دههها خود را مبلغ و مدافع آن معرفی میکرد.
این شاید بزرگترین تناقض روشنفکری ای باشد که اعتبارش را بر دفاع از خرد انتقادی بنا کرد، اما در بزنگاههای تاریخی، بیش از آنکه با زبان عقل سخن بگوید، با زبان احساس، اسطوره و شخصیتمحوری سخن میگوید.
چنین تناقضی، پیش از آنکه درباره یک فرد باشد، آینهای است از بحران عمیقتری که بخشی از روشنفکری ایرانی همچنان با آن دست به گریبان است که در آن، زبان مدرن آموخته شده است، اما منطق سنتی هنوز بر شیوه اندیشیدن سایه افکنده است.











