میدانداران سیاسی ایران از روشنفکران تا مهندسان
- Jun 16
- 7 min read

نصرالله لشنی
در تاریخ سیاسی ایران، معمولاً توجه اصلی به ایدئولوژیها و رهبران معطوف بوده است، نه به حاملان اجتماعی گفتمانها و تشکلسازان. اما با نگاهی به ترکیب نخبگان سیاسی از دههی ۱۳۲۰ به بعد، دگرگونی آشکاری دیده میشود. در دهههای ۲۰ و ۳۰، نویسندگان، مترجمان، روزنامهنگاران و حقوقدانان میداندار سیاست بودند، از دهه ۴۰ به بعد، مهندسان و تحصیلکردگان رشتههای فنی جای آنان را گرفتند. این روند پس از انقلاب ١٩٧٩ نیز تداوم یافت. پرسش اصلی اما، این نیست که چرا مهندسان وارد سیاست شدند؟ بلکه این است که چرا در برخی دورهها حضور تحصیلکردگان فنی در میدان سیاست ایران فزونی مییابد؟ پاسخ را باید در مجموعهای از عوامل همپوشان جست: از جغرافیا تا فرهنگ، از ادبیات تا حقوق، از دانشگاه تا سازمان و از مبارزه تا بوروکراسی.
با فروپاشی استبداد رضاشاهی، فضای سیاسی در ایران گشایش یافت. روزنامهها، مجلات علمی-سیاسی، انجمنهای ادبی، تئاتر و ترجمه به کارگاه تولید گفتمان نوین بدل شدند.
حزب توده فراتر از یک سازمان سیاسی، بدنه اصلی روشنفکران، نویسندگان، مترجمان و هنرمندان را جذب کرد.
چهرههایی چون عبدالحسین نوشین (پیوند تئاتر با نقد اجتماعی)، بزرگ علوی (داستانهای مستند از زندان و فقر) و احسان طبری (ترجمه مارکسیسم به زبان روشنفکری ایرانی) صرفاً فعال فرهنگی نبودند، بلکه معماران گفتمانی بودند که سیاست را بازتعریف میکردند.
ترجمه داستایفسکی و گورکی خود عملی سیاسی تلقی میشد. در این فضا، سرمایه فرهنگی – توانایی تولید معنا و روایت – معتبرترین سرمایه بود، یک شاعر یا مترجم میتوانست وزنی همسنگ با یک رهبر حزبی داشته باشد.
اما این هژمونی در برابر کودتای ۲۸ مرداد فروپاشید، روشنفکران دریافتند سرمایهی فرهنگی در مقابل زور نهادهای نظامی ناتوان است.
سیاست به مثابه قانون؛ ظهور نخبگان حقوقی (دههی ۱۳۳۰)
در جبهه ملی، مرکز ثقل از فرهنگ به حقوق و قانونگرایی تغییر کرد. این جابهجایی، بازتاب یک گسست گفتمانی بنیادین بود. سیاست دیگر تولید معنای انقلابی نبود، بلکه تحدید خودکامگی از طریق حاکمیت قانون بود. مصدق، سنجابی و شایگان (همگی حقوقخوانده) در سنت مشروطه تربیت شده بودند.
ملیشدن نفت نه با شعارهای رادیکال، بلکه با ابزار حقوقی، ازجمله استناد به نقض قرارداد ۱۹۳۳، تصویب قانون در مجلس، و اخراج حقوقی شرکت نفت رقم خورد.
مصدق در دادگاه لاهه با استدلالهای حقوق بینالملل ظاهر میشد. در این پارادایم، مشروعیت از متون حقوقی (قانون اساسی، قوانین بینالمللی و …) صادر میشد.
مهندسانی چون مهدی بازرگان در حاشیه بودند و نقش پشتیبان فنی پروژهی ضداستعماری را داشتند (مثلاً بازرگان رئیس هیئت خلع ید بود و به مدد تکنسینهای ایرانی و بدون کمک خارجیها موفق به راهاندازی تجهیزات شرکت نفت شد).
اما این سرمایه حقوقی نیز در برابر کودتا شکست خورد، مصدق نه ابزار بسیج تودهای در اختیار داشت و نه سازوکاری فراقانونی. متواری شدن شایگان و استعفای سنجابی، نماد آسیبپذیری سرمایه حقوقی در برابر نیروی نظامی بود.
دانشگاه و ورود مهندسان به میدان سیاست (دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰)
دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شاهد دگرگونی ساختاری در چرخه تولید نخبگان سیاسی بود. دانشگاه از یک نهاد آموزشی به کانون اصلی زایش کادرهای سیاسی ارتقا یافت.
اگر حزب توده در محافل فرهنگی و انجمنهای ادبی تکوین یافت و جبههی ملی در فضای حقوقی و پارلمانی بالید، نسل جدید کنشگران سیاسی عمدتاً در فضای دانشگاهی متولد شد. در این میان، دانشکده فنی دانشگاه تهران بهعنوان قلب تپنده این گذار، جایگاهی استثنایی یافت.
در کانون این تحول، نام مهدی بازرگان قرار دارد. بازرگان با ارائهی الگویی نوین از روشنفکری، سد ذهنی میان تخصص فنی، دینداری و کنشگری سیاسی را درهم شکست.
او به دانشجویان فنی نشان داد که میتوان همزمان یک متخصص متعهد و یک کنشگر سیاسی متدین بود. بازرگان زبان علم مدرن را با دین آشتی داد و از دل این پیوند، نوعی گفتمان دینی برساخت که برای دانشجویان مذهبی جذاب و قابلفهم بود.
او دانش مهندسی را به ابزاری برای درک قوانین حاکم بر طبیعت و جامعه تبدیل کرد و به دانشجویان آموخت که تفسیر قرآن و فهم امروزین دین، نیازمند نگاهی نظاممند و علمی است.
نتیجه آنکه دانشکده فنی به کارخانه تولید کادر سیاسی بدل شد. دانشجویان مذهبی، که در تقابل با دانشجویان چپ در موضع ضعف و دفاع بودند، حالا با اتکا به تلاشهای فکری و سیاسی بازرگان و یارانش (یدالله سحابی و آیتالله طالقانی) در موضع تهاجم قرار گرفتند.
آنان خود را حاملان نظم نوین میدیدند و به آثاری چون «راه طی شده» (بازرگان)، «خلقت انسان» (سحابی) و «اسلام و مالکیت» (طالقانی) مسلح شدند.
چند دوره از دانشجویان فنی، از عزتالله سحابی تا لطفالله میثمی، در انجمنهای اسلامی دانشجویان فعال بودند و در پیوند با بازرگان و نهضت آزادی به کنشگرانی رادیکال تبدیل شدند که اثر خود را بر تحولات سیاسی بعدی گذاشتند.
تحول در منطق تشکیلاتی؛ از حزب و جبهه به سازمان (دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰)
یکی از بنیادیترین تغییرات در این دههها، دگرگونی مدلهای کنشگری سیاسی بود. اگر در دههی ۱۳۲۰ «حزب» (به مثابه مجرای فعالیت علنی و تودهای) و در دههی ۱۳۳۰ «جبهه» (به مثابه ائتلافی از نیروهای متکثر) مدلهای مسلط بودند، در دههی ۱۳۴۰ شاهد گذار به سوی «سازمان» هستیم.
این تحول، صرفاً یک تغییر اسمی نبود، بلکه پژواک بنبستی بود که نسل جدید در الگوهای سنتی حزبی و جبههای، در مواجهه با استبداد سلطنتی و حکومت سرکوبگر کودتایی، احساس میکرد. برای کنشگرانی که در پی تجسد عینی ایدئولوژی بودند، حزب و جبهه محملهای کافی برای تغییر ساختارها نبودند.
در این میان، نقش دانشجویان مذهبی دانشآموخته رشتههای فنی در پیشبرد این گذار محوری بود. این نسل، متأثر از فعالیتهای اجتماعی بازرگان، نهادسازی مدرن را نه یک فعالیت جانبی، بلکه یک آموزه راهبردی و تمرینی برای سیاستورزی جمعی و جدی میدانستند.
تأسیس نهادهایی نظیر «انجمن مهندسین» و «شرکت یاد» توسط بازرگان، کنشی موازی با سیاستورزی حزبی بود. این نهادها، فراتر از پروژههای تخصصی، به مثابه آزمایشگاههای کار جمعی عمل میکردند که در آنها انضباط گروهی، تفکیک وظایف، مدیریت منابع و نهادسازی مدرن به شکلی بومی آموخته میشد و الگویی برای کنش جمعی نسل جدید دانشجویان مذهبی فراهم میآورد.
با چنین الگویی و در شرایطی که بسیاری از فعالان آن را به بنبست استراتژیک تعبیر میکردند، نسل جدید به سمت مبارزهی مسلحانه و ایجاد تشکیلاتهای خاص این نوع مبارزه روی آورد.
در سازمان، کادر سیاسی از یک روشنفکر منتقد صرف به یک اپراتور تشکیلاتی تبدیل شد که ارزش او با میزان انطباقش با انضباط سازمانی و تخصص فنیاش در ساخت ابزار مبارزه سنجیده میشد.
ازاینرو، تحصیلکردگان رشتههای فنی موقعیتی منحصربهفرد یافتند. مهندسان، به دلیل نگاه نظاممندشان به تغییر، سازمانهای چریکی را محرک و لوکوموتیو تکامل منطقی مهندسی جامعه میدیدند.
لازم به ذکر است که حضور مهندسان در سازمانهای چریکی غیرمذهبی، مثل فداییان خلق، نیز چشمگیر بود، اما به اندازهی سازمان مجاهدین خلق نبود.
به تعبیری دقیقتر، سهم تحصیلکردگان علوم انسانی در چریکهای فدایی به مراتب بیشتر از سازمان مجاهدین بود.
آن دسته از مهندسانی نیز که جذب مجاهدین نشدند، و بهویژه پس از تغییر ایدئولوژی مجاهدین در سال ۱۳۵۴، اسلام مجاهدین را التقاطی دانستند، به سمت روحانیت و اسلام فقاهتی رفتند و بعد از انقلاب جذب حکومت دینی شدند.
ازاینرو آن بخش از تحصیلکردگان رشتههای فنی در ایران که تمایل به فعالیتهای سیاسی داشتند، اکثر قریب به تمامشان، جذب سازمانها و تفکرات اسلامی میشدند؛ حال یا نوگرایی اسلامی یا اسلام فقاهتی. پدیدهای که فقط خاص ایران نبود و تقریباً در تمام کشورهای اسلامی مشاهده شده است.
چشمانداز تطبیقی؛ مهندسان خاورمیانه از تحرک اجتماعی تا جهاد
در جامعهشناسی سیاسی خاورمیانه، یکی از یافتههای پرتکرار و شگفتانگیز، نقش محوری مهندسان در جنبشهای اسلامگرا و جهادی است.
پژوهشگرانی چون کوین اندرسون، ژیل کیپل، و سپس دیگو گمبتا و استیون هرتوگ نشان دادهاند که مهندسان نه فقط به دلیل جایگاه طبقاتی، بلکه به خاطر نوعی ذهنیت فنی و انضباط سازمانی، به بازیگران اصلی بازتولید سیاست دینی در منطقه تبدیل شدهاند.
در کشورهایی نظیر مصر، اردن و ایران، مهندسی به معتبرترین مسیر تحرک اجتماعی برای طبقه متوسط سنتی بدل شد.
مهندسانی که هم به سرمایه نمادین علم مدرن دسترسی داشتند و هم ریشههای مذهبی خود را حفظ کرده بودند، توانستند مشروعیت نخبگان سنتی روحانی را با کارآمدی تکنوکراتیک تلفیق کنند.
نهادهای صنفی مهندسان، سندیکاها در مصر و اردن، و دانشکدهی فنی در ایران، به کانونهای اصلی مخالفت سیاسی با رژیمهای سکولار ناکارآمد تبدیل شدند.
ناکامی در توسعهی اقتصادی متوازن و انسداد سیاسی، این مهندسان ناراضی را از طراحی پلها و کارخانهها به طراحی جامعه و سازمانهای سیاسی کشاند.
در ایران، این جریان به نهادسازی، ایدئولوژی انقلابی و حتی مبارزهی مسلحانه (مانند مجاهدین خلق) انجامید، در حالی که در جهان عرب، مخالفت مهندسان بیشتر در چارچوب سندیکاهای موجود و با تأکید بر اصلاح اخلاقی و اجتماعی باقی ماند.
تحول بعدی اما بسیار رادیکالتر بود. مهندسان در سازمانهای جهادی فرامرزی (القاعده، داعش) به شکلی نظاممند حضور یافتند.
تحقیق گمبتا و هرتوگ (کتاب مهندسان جهاد) بر روی بیش از ۴۰۰۰ نفر از جهادیهای سراسر جهان نشان میدهد که مهندسان ۴۴.۹ درصد از افراد دارای تحصیلات دانشگاهی را تشکیل میدهند، در حالی که سهم آنها در جمعیت معمول خاورمیانه تنها حدود ۱۱.۶ درصد است.
در نمونههای عربی، این رقم به ۵۶ درصد نیز میرسد. به عبارت دیگر، مهندسان با نسبتی نزدیک به چهار برابر، در صفوف جهادگران حضور دارند.
طبق پژوهش مذکور، این پدیده ریشه در سه ویژگی مهندسان دارد: نخست، انضباط ساختاری و مهارتهای مدیریت لجستیک که برای ادارهی شبکههای مخفی و قلمروهای سرزمینی ضروری است. دوم:
ذهنیت تقلیلگرای حل مسئله که مسائل پیچیدهی اجتماعی را به مسائل فنی تقلیل میدهد و جامعه را به مثابه ماشینی میبیند که با یک طرح فنی قابل بهینهسازی است.
سوم، سرخوردگی شغلی در نظامهای فاسد که پیوستن به پروژهی دولت اسلامی جایگزین را جذاب میکند.
در سوی دیگر این معادله، دادههای بینالمللی و منطقهای نیز نشان میدهد که میان رشتههای علوم انسانی و اجتماعی، گرایش به سکولاریسم و کاهش باورهای مذهبی به مراتب بیشتر از رشتههای فنی و مهندسی است.
پژوهشی بر روی دانشگاهیان آمریکایی (منتشر شده در Sociology of Religion) نشان میدهد که مهندسان با ۶۶.۵ درصد، مذهبیترین گروه در میان تمامی رشتههای تحصیلی هستند.
این رقم برای علوم پایه ۴۹.۹ درصد، برای علوم اجتماعی ۴۸.۸ درصد و برای علوم انسانی کمتر از ۴۵ درصد است. همچنین راستگرایی سیاسی در میان مهندسان ۵۷.۶ درصد است در حالی که در علوم انسانی تنها ۱۸.۶ درصد است.
نظرسنجیهای منطقهای (مانند نظرسنجیهای مرکز پژوهشهای عربی در دوحه) نیز این الگو را تأیید میکنند.
دانشجویان علوم انسانی در خاورمیانه همواره از مهندسان سکولارتر و مذهبیزُداتر هستند. این دوگانگی ریشه در دو عامل دارد:
نخست، خودگزینشگری (self-selection)؛ افرادی که به دنبال قواعد قطعی و جزمی هستند، به طور طبیعی به سمت مهندسی میروند و آنهایی که ابهام و سیالیت را برمیتابند، علوم انسانی را انتخاب میکنند.
دوم، پارادایم آموزشی؛ مهندسان با جهانبینی بهبود بهرهوری در چارچوب موجود تربیت میشوند، در حالی که علوم انسانی بر شکستن ساختارها، نقد معرفتشناختی و هرمنوتیک تأکید دارد که به نسبیگرایی و سکولاریسم میانجامد.
ازاینروست که گروهها و سازمانهای سیاسی با بنیانهای نظری دینی و ایدئولوژی اسلامی جذابیت بیشتری برای تحصیلکردگان رشتههای فنی، و مهندسین دارد.











