top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

فشار حداکثری و پوکر سیاسی با کارت رضا پهلوی

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • Jan 13
  • 6 min read

 

 

نصرالله لَشَنی


رضا پهلوی در محاسبات راهبردی ایالات متحده آمریکا نه به‌عنوان یک بدیل عینی قدرت، بلکه صرفاً در جایگاه یک کارت تاکتیکی قابل مصرف تعریف می‌شود. کارکرد او نه در توان بسیج اجتماعی یا نفوذ در ساختارهای سخت قدرت، بلکه در تولید فشار روانی، مدیریت ادراک و اخلال موقت در محاسبات امنیتی تهران است. این نقش، در منطق معامله‌گرایی تهاجمی، ماهیتی ابزاری و تاریخ‌مصرف‌دار دارد و با تغییر شرایط یا حصول توافق، به‌سرعت از دستور کار کنار گذاشته می‌شود.


سیاست خارجی دونالد ترامپ در دوره‌ی دوم ریاست‌جمهوری‌اش را نمی‌توان صرفاً تکرار مکانیکی نسخه‌ی نخست فشار حداکثری دانست. آنچه اکنون در قبال ایران در حال تطور است، نسخه‌ای تکامل‌یافته از دکترین صلح از طریق قدرت (Peace through Strength) است. این راهبرد نه بر تغییر هنجاری رفتار، بلکه بر تغییر محاسبات عقلانی طرف مقابل استوار است.


در این چارچوب، دیپلماسی تنها زمانی آغاز می‌شود که هزینه‌ی مقاومت به‌طور سیستماتیک از هزینه‌ی توافق پیشی بگیرد. راهبرد ترامپ، ترکیبی ارگانیک از تروریسم اقتصادی، ابهام نظامی و یک جنگ روانی حساب‌شده با بهره‌گیری از اپوزیسیون است.


در این میان، برجسته‌سازی چهره‌ای مانند رضا پهلوی، نه یک پروژه‌ی دولت‌سازی در تبعید (State-building)، بلکه قطعه‌ای از پازل معامله‌گرایی تهاجمی است که باید در منطق پوکر سیاسی فهم شود.



فشار حداکثری: از کاهش صادرات نفت تا انسداد کامل مالی


اگر در نسخه‌ی نخست فشار حداکثری، هدف اصلی تقلیل بشکه‌های نفت بود، در نسخه‌ی دوم تمرکز بر فلج‌سازی گردش سرمایه است.

واشنگتن اکنون به دنبال انسداد مویرگی شریان‌های ارزی است. هدف‌گیری پالایشگاه‌های مستقل چینی (Teapots) تنها یک اقدام تجاری نیست، بلکه پیامی به نظام مالی بین‌الملل برای خروج از حیات خلوت ارزی ایران است.

برنامه‌ی ترامپ ایجاد نوعی تنگنای استراتژیک است؛ وضعیتی که در آن تهران مجبور به انتخاب میان بسط نفوذ منطقه‌ای و بقای حداقلیِ معیشت گردد. فشار باید به نقطه‌ی جوش سیاسی برسد، بی‌آنکه لزوماً به انفجار غیرقابل‌کنترل منجر شود.


کارت رضا پهلوی: بلوف استراتژیک در میز پوکر قدرت


برجسته‌سازی رضا پهلوی در سپهر سیاسی و رسانه‌های فارسی‌زبان را نباید به‌مثابه یک آلترناتیو واقعی برای قدرت فهم کرد، بلکه باید آن را به‌عنوان یک دارایی تاکتیکی (Tactical Asset) در چارچوب راهبرد معامله‌گرایی تهاجمی تحلیل کرد؛ اقدامی که نه پروژه‌ای برای دولت‌سازی (State-building) است و نه تلاشی منسجم برای تغییر رژیم، بلکه ابزاری برای اعمال فشار روانی و مدیریت ادراک حریف به‌شمار می‌آید.


در منطق پوکر، بلوف نه برای بردن مستقیم دست، بلکه برای وادار کردن رقیب به خطای محاسباتی یا واکنش زودهنگام به کار می‌رود.

از همین رو ترامپ با بالا آوردن کارت پهلوی، یک تهدیدِ وجودی (Existential Threat) مجازی را مخابره می‌کند تا در مذاکرات اصلی بر سر پرونده‌های هسته‌ای و منطقه‌ای، امتیازات واقعی بگیرد، به‌گونه‌ای که هدف نهایی، مستهلک کردن منابع تحلیلی و امنیتی تهران در مواجهه با تهدیدی باشد که هزینه‌ی تولید آن برای واشنگتن نزدیک به صفر، اما هزینه‌ی مهار آن برای حریف سنگین است.

تجربه‌ی ونزوئلا در قالب الگوی گوایدو صریح‌ترین تجربه برای درک این استراتژی محسوب می‌شود. در دوره‌ی نخست ترامپ، خوان گوایدو به‌عنوان رئیس‌جمهور موقت بازنمایی شد؛ کارتی که قرار بود با ایجاد شکاف در ارتش و فرار نخبگان، مادورو را به تسلیم وادارد. اما فرجام این پروژه درس‌های مهمی برای تحلیل پرونده ایران بر جای گذاشته است.


نخست، بن‌بست انتقال قدرت نشان داد که علی‌رغم به‌رسمیت‌شناسی بین‌المللی و فشارهای خردکننده، ساختار سخت قدرت در ونزوئلا ــ ارتش و نهادهای امنیتی ــ از مادورو جدا نشد و مشروعیت اعطایی از سوی واشنگتن لزوماً به اقتدار میدانی تبدیل نمی‌شود.


دوم، منطق هزینه‌کرد مهره آشکار شد؛ زمانی که بلوف گوایدو نتوانست منجر به تغییر فیزیکی در موازنه قدرت شود، واشنگتن نه‌تنها مداخله نظامی نکرد، بلکه به‌تدریج چتر حمایتی خود را از روی او برداشت و گوایدو از یک ناجی بین‌المللی به یک تبعیدی بی‌اثر تنزل یافت.


در نهایت، پیروزی بقا بر بلوف نمایان شد کە در آن کهتحولات بعدی و بازداشت مادورو (در سال ۲۰۲۶) نشان داد تغییرات سیاسی در این سطح، محصول فرآیندهایی به‌مراتب پیچیده‌تر از نمادسازی‌های رسانه‌ای است.

مادورو تا لحظه‌ی آخر در قدرت باقی ماند و این واقعیت را برجسته کرد که کارت گوایدو صرفاً یک سازه رسانه‌ای بود که با واقعیت‌های سخت قدرت در کاراکاس همخوانی نداشت.

در بازتولید این الگو در پرونده ایران، رضا پهلوی برای ترامپ نسخه دوم همان پروژه گوایدو تلقی می‌شود، با این تفاوت که ساختار قدرت در ایران به‌مراتب منسجم‌تر و پیچیده‌تر از ونزوئلاست.

ازاین‌رو پهلوی تا زمانی که بتواند در محاسبات تهران شبح تغییر رژیم را زنده نگه دارد، برای واشنگتن کارکرد دارد. اما به‌محض آنکه روشن شود این کارت نه توان جابه‌جایی توده‌ها را دارد و نه نفوذی در بدنه سخت قدرت ایران، به‌سرعت به سرنوشت گوایدو دچار خواهد شد.

در همین چارچوب، رابطه ترامپ با اپوزیسیون رابطه‌ای ابزاری و تاریخ‌مصرف‌دار است. در منطق معامله‌گرای ترامپ، اگر تهران پیشنهاد جذابی روی میز بگذارد، کارت پهلوی نخستین دارایی‌ای خواهد بود که برای جوش خوردن معامله قربانی می‌شود.

واشنگتن به همان سادگی که گوایدو را به بایگانی تاریخ سپرد، می‌تواند با یک چرخش قلم پهلوی را نیز از اولویت‌های خود حذف کند.

در این بازی قمارگونه، اپوزیسیون به یک کالای سیاسی فروکاسته می‌شود که ارزش آن نه در مشروعیت ملی، بلکه در میزان اضطرابی است که در دل حریف ایجاد می‌کند.

از همین رو، بلوف جایگزین جنگ می‌شود، زیرا ترامپ نمی‌خواهد بجنگد، بلکه می‌خواهد با نمایش جنگ امتیاز بگیرد.

بر اساس این منطق همان‌گونه که گوایدو نتوانست قدرت را تحویل بگیرد و مادورو با تکیه بر ساختار داخلی خود را حفظ کرد، سرنوشت تقابل ایران و آمریکا نیز نه در رسانه‌ها و فضای مجازی، بلکه در میدان موازنه قدرت میان تهران و واشنگتن تعیین خواهد شد؛ جایی که کارت رضا پهلوی، دقیقاً مانند گوایدو، نه برای فتح تهران، بلکه برای ارزان‌فروشی تهران در میز مذاکره به کار می‌آید و تنها تا زمانی در دست ترامپ می‌ماند که احساس کند تهران هنوز از این بلوف می‌ترسد.


تهدید نظامی: جراحی دقیق به‌جای فرسایش کلاسیک


دکترین نظامی ترامپ بر خشونت معطوف به نتیجه استوار است. او از جنگ‌های بی‌پایان (Endless Wars) گریزان است اما به ضربات فلج‌کننده باور دارد.

الگوی او، حذف مدل قاسم سلیمانی، بە معنای کنشگری در منطقه‌ی خاکستری، ترورهای هدفمند و حملات سایبری به زیرساخت‌های حیاتی قرار دارد.

تهدید به حمله علیه تأسیسات هسته‌ای، بیش از آنکه یک طرح عملیاتیِ روی میز باشد، ابزاری برای مدیریت ادراک (Perception Management) است تا تهران ریسکِ ادامه‌ی غنی‌سازی را غیرقابل‌تحمل بیابد.


هسته‌ی سخت راهبرد ترامپ: معامله‌گرایی تهاجمی

سیاست خارجی ترامپ، برخلاف رویکرد هنجاری سیاست‌ورزی کلاسیک، نه بر تغییر رژیم و نه بر صدور دموکراسی استوار است،

بلکه حول یک منطق واحد سازمان یافته است؛ معامله‌گرایی تهاجمی با هدف تولید برند شخصی قدرت. در این چارچوب، سیاست خارجی امتداد مستقیم شخصیت ترامپ است؛ تهدید حداکثری برای گرفتن امتیاز حداکثری، بدون تعهد بلندمدت به پیامدهای ساختاری.

پیمان ابراهیم را باید در همین افق فهم کرد، نه صرفاً یک توافق صلح، بلکه پیش‌نویس نظمی منطقه‌ای که هدف آن ادغام امنیتی اعراب و اسرائیل و به حاشیه‌راندن ژئوپلیتیک ایران و ترکیه است.


مسئله‌ی اصلی در این نظم، دموکراسی در ایران نیست؛ بلکه واداشتن تهران به پذیرش جایگاهی ضعیف‌تر، کنترل‌شده‌تر و کم‌هزینه‌تر برای واشنگتن در معماری جدید خاورمیانه است.


ابزار فشار: از تحریم تا بلوف سیاسی


برای پیشبرد این راهبرد، واشنگتن به ترکیبی از فشار اقتصادی، تهدید امنیتی و ابزارهای نمادین سیاست اپوزیسیونی متوسل می‌شود.

برجسته‌سازی چهره‌هایی چون رضا پهلوی یا پیش‌تر خوان گوایدو، در این منطق نه پروژه‌ی جایگزینی قدرت، بلکه بخشی از بازی پوکر سیاسی است، ایجاد تهدید وجودی ادراکی برای فرسایش تمرکز و محاسبات امنیتی حریف.

این ابزارها کم‌هزینه‌اند، قابل مصرف‌اند و به‌محض از دست دادن کارایی، کنار گذاشته می‌شوند. اهمیت آن‌ها نه در قابلیت واقعی تصرف قدرت، بلکه در فشار روانی و محاسباتی است که بر طرف مقابل وارد می‌کنند.


شطرنج تهران در برابر پوکر واشنگتن: منطق پاسخ ایران


در برابر این بازی، تهران نیز از صبر فعال کلاسیک فاصله گرفته و به سمت تنش‌زایی متقابلِ کنترل‌شده حرکت کرده است.

منطق ایران شطرنجی است، نه پوکری؛ افزایش تدریجی هزینه‌ها، فرسایشی کردن زمان و آزمودن آستانه‌ی تحمل طرف مقابل.

اهرم پوشش هسته‌ای (Nuclear Hedge) و بحث تغییر احتمالی دکترین نظامی به سمت بازدارندگی اتمی، دقیقاً در پاسخ به تهدید بقا فعال می‌شود.


همزمان، تعمیق پیوند با بلوک شرق و بی‌اثر کردن نسبی تحریم‌ها، تلاشی است برای انتقال این پیام که تاب‌آوری ایران از چرخه‌ی سیاسی ترامپ طولانی‌تر است.


دیپلماسی پنهان: معامله در سایه‌ی تهدید


با این حال، تجربه‌ی دوره‌ی نخست ترامپ نشان داده است که زیر لایه‌ی لفاظی‌های تند، همواره یک میل ثابت وجود دارد؛ باز نگه‌داشتن کانال معامله. ترامپ به‌ندرت پل‌های مذاکره را کاملاً می‌سوزاند؛ بلکه آن‌ها را به پشت صحنه منتقل می‌کند.

در این سطح، میانجی‌های سنتی مانند مسقط و دوحه، یا حتی شبکه‌های غیررسمی نزدیک به حلقه‌ی بیزنسی مارآلاگو، می‌توانند نقش کلیدی ایفا کنند.

تهران نیز ممکن است با تفکیک میان پروژه‌ی نمادین سرنگونی و واقع‌گرایی معامله‌محور ترامپ، به دنبال تبادل کارت‌های سوخته در برابر تنفس اقتصادی محدود باشد؛ نه صلح پایدار، بلکه تعلیق بحران.


سیاست به‌مثابه قمار محاسبه‌شده


راهبرد ترامپ یک فرآیند سیال است که در آن تحریم موتور محرک، تهدید نظامی چماق بازدارنده و اپوزیسیون یک اهرم فشار روانی است.


در این بازار سیاست، هیچ کارتی دارای ارزش ذاتی نیست؛ همه‌چیز تابع قیمتِ نهایی معامله است. سرنوشت این تقابل در نقطه‌ی تلاقی کارآمدی تحریم‌های آمریکا و تاب‌آوری استراتژیک تهران مشخص خواهد شد.

برای ترامپ، رضا پهلوی نه یک شریک راهبردی، بلکه یک کالای سیاسی است که تاریخ مصرف آن به زودی تمام می‌شود.

تجربه‌ی بازداشت مادورو و بی‌توجهی به گوایدو نشان داد که ترامپ، چه با مذاکره و چه با حذف خامنه‌ای و جایگزین کردن فردی از درون ساختار جمهوری اسلامی، پهلوی را به‌عنوان کارتی سوخته هزینه کرده است.






 
 
bottom of page