فلاخوس بودن در یونان، از تفاوت تاریخی -زبانی بە یک اقلیت فرهنگی منجر شد
- 1 hour ago
- 5 min read

رامیار حسینی
فلاخوسبودن در یونان نمونهای است از اینکه چگونه یک تفاوت تاریخی و زبانی میتواند در فرایند دولتسازی مدرن، از شکلی مستقل از بودن به یکی از ویژگیهای فرهنگی یک هویت ملی دیگر تبدیل شود. دولت یونان با ساختن روایت واحدی از تداوم تاریخی یونانیت و نهادینهکردن آن در آموزش، زبان و دیگر ساختارهای عمومی، رابطه میان تفاوتهای موجود در قلمرو خود و هویت ملی را نیز بهتدریج تعریف کرد.
وقتی از دولت یونان امروز سخن گفتە میشود، معمولا این تصور ایجاد میشود که یک ملت یونانی از پیش وجود داشته و در سال ۱۸۲۱ فقط برای تشکیل دولت خود علیه امپراتوری عثمانی شورش کرده است. این تصویر بخشی از واقعیت را توضیح میدهد، اما بخش دیگری را پنهان میکند.
پیش از تشکیل دولت مدرن یونان، هویتهای مختلفی در میان جمعیتهای ارتدوکسِ قلمرو عثمانی وجود داشت و یونانیبودن نیز در معنای امروزی خود هنوز یک هویت سیاسی یکدست و نهادینهشده نبود.
اما پژوهشهای مربوط به هویت مدرن یونانی بهروشنی نشان میدهند که دولت جدید پس از استقلال این کشور، با ملتی از پیش شکلگرفته و دارای هویتی تثبیتشده روبهرو نبود.
بلکە این دولت، همزمان با تأسیس ساختارهای سیاسی و اداری، فرایند شکلدهی به هویت ملی را نیز پیش برد و از طریق نهادهای جدید، مؤلفههای تاریخی، زبانی و فرهنگی این هویت را تعریف کرد. نظام آموزشی، ارتش، کلیسای مستقل یونان و تدوین روایت جدیدی از تاریخ، هر یک نقشی اساسی در این فرایند ملتسازی ایفا کردند.
حتی خود مرزهای یونان نیز ثابت و ازپیشتعیینشده نبودند. دولت جدید در دهههای بعد گسترش یافت و با ایده یونانیانِ خارج از مرزهای دولت و پروژه ایدە بزرگ (Μεγάλη Ιδέα)، به تدریج تعریف گستردهتری از ملت یونانی ارائه کرد
بنابراین، ملت سیاسی یونان نه یک واقعیت کامل و نهایی در لحظه استقلال، بلکه فرایندی بود که در طول قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با گسترش قلمرو، نهادهای دولتی و تعریف هممیهن ادامه پیدا کرد.
حتی پژوهشهای جدید درباره دولتسازی در یونان تاکید میکنند که ادغام ملی در قرن نخست این کشور کامل نبود و با هویتهای منطقهای، اختلافات داخلی و مسئله جمعیتهای مختلف درگیر بود.
یکی از مهمترین ابعاد ملتسازی یونانی پس از استقلال، ساختن روایتی از یک پیوستار تاریخی بود که در آن، دولت جدید میتوانست خود را ادامه طبیعی یونان باستان معرفی کند، گویی میان نظم سیاسی و فرهنگی یونان باستان، مسیحیت ارتدوکس و دولت یونانیِ پس از ۱۸۲۱ خطی مستقیم و پیوسته وجود داشته است.
در این روایت، حتی زبان نیز بخشی از همین تداوم تاریخی مد نظر گرفتە شد که گویی از یونان باستان تا یونان جدید بدون گسست ادامه یافته است. در حالی که واقعیت زبانی پیچیدهتر بود، زبان یونانی کاتارووسا (Καθαρεύουσα) خود محصول یک پروژه بازسازی زبانی در واخر قرن هجدهم با گرایش به زبان باستانی بود، اما با یونانی باستان یکسان نبود، و دیموتیکی (Δημοτική) نیز که بعدها پایه زبان یونانی معیار معاصر شد، با کاتارووسا تفاوت داشت و در مسیر استانداردسازی و سادهسازی شکل گرفت.
اهمیت این مسئله برای فلاخوسها در این چهارچوب روایتی، ماخوذ از این نگاە بود کە وقتی یک تاریخ چندلایه و متکثر، از دوران باستان تا مسیحیت و سپس دولت مدرن، در قالب یک روایت واحد از تداوم یونانیت بازسازی میشود، تفاوتهای زبانی و فرهنگی موجود در این تاریخ نیز آسانتر به تفاوتهایی فرعی درون یک هویت ازپیشتعریفشده تبدیل میشوند.
در واقع پرسش این است که چه کسی و با چه سازوکاری، از میان گذشتهای پیچیده و چندلایه، یک روایت واحد را بهعنوان تاریخ طبیعی و پیوسته یک ملت انتخاب میکند.
فلاخوسها، یا آرومانیها، جامعهای تاریخی با زبان رومیتبار خود هستند که بخش مهمی از آنها در مناطق کوهستانی شمال یونان، بهویژه پیرامون رشتهکوه پیندوس، زندگی میکردند.
در تاریخ سیاسی یونان نیز بسیاری از فلاخوسها از جنبش استقلال یونان حمایت کردند و برخی از چهرههای مهم سیاسی و فرهنگی یونان از میان آنان برخاستند. در نتیجه، مسالە فلاخوسها را نمیتوان با یک روایت ساده ازیک اقلیت بیگانه که در برابر ملت یونانی قرار گرفته توضیح داد. بخش مهمی از خود فلاخوسها نیز یونانیبودن را بخشی از هویت خود دانستهاند.
اما همینجا یک تناقض جالب ظاهر میشود. اگر فلاخوس میتواند همزمان فلاخوس و یونانی باشد، چرا این رابطه الزاما به معنای حضور برابر زبان فلاخوسی در نهادهای عمومی نیست؟
چرا میتوان گفت فلاخوسبودن یکی از ویژگیهای فرهنگی یونانیبودن است، اما همین زبان و فرهنگ لزوما جایگاهی مستقل در مدرسه، اداره یا فضای عمومی نداشته باشد؟
این پرسش زمانی جدیتر میشود که به تجربه زبانی فلاخوسها نگاه کنیم. زبان آرومانی در یونان دارای گویشهای مختلف است و در بخشهایی از شمال کشور سابقه تاریخی طولانی دارد، اما در ساختار رسمی آموزش عمومی یونان جایگاه مستقلی پیدا نکرده است.
پرونده سوتیریس بلیتساس (Σωτήρης Μπλέτσας) نمونهای روشن از حساسیت این مسئله است. بلیتساس در سال ۲۰۰۰ به اتهام انتشار اخبار جعلی که میتوانست موجب نگرانی یا ترس شهروندان شود، به ۱۵ ماه زندان و جریمه محکوم شد.
جرم او توزیع برگهای بود که در آن به وجود زبانهایی دیگر، از جمله زبان فلاخوسی، در یونان اشاره شده بود. گزارش روزنامە ریزوسپاستیس درباره این پرونده تصریح میکند کە اتهام او مربوط به این ادعا بود که در یونان، علاوه بر زبان یونانی، پنج زبان دیگر نیز در مقیاس محدودتری برای مکالمە بکار گرفتە میشوند. این پرونده حتی در پارلمان اروپا نیز مطرح شد.
اما اهمیت این پرونده فقط در این نیست که یک فلاخوس به دلیل سخنگفتن درباره زبان خود متهم بە ترس و نگرانی شهروندان شد.
اهمیت عمیقتر آن در نکتەای نهفتە است که درباره رابطه هویت ملی و تفاوت زبانی به ما نشان میدهد. حتی وقتی یک تفاوت تاریخی درون هویت ملی پذیرفته میشود، ممکن است در همان لحظه از یک صورت مستقل از بودن به یک ویژگی فرهنگی تبدیل شود و با اینکه وجودش انکار هم نشود، اما حق ندارد در ساختار سیاسی و نهادی جایگاهی مستقل داشته باشد.
اینجا میتوان از مفهومی استفاده کرد که شاید بتوان آن را فرهنگیسازی تفاوت، نە به این معنا که دولت یک تفاوت را نابود میکند، بلکە آن را می پذیرد، درباره آن جشنواره برگزار میکند، در کتابهای فرهنگی از آن سخن می گوید و حتی اعلام می کند که این تفاوت بخشی از تاریخ و غنای ملی است، سخن گفت.
اما همزمان، آن تفاوت را از حوزه سیاست و نهاد خارج کند. زبان میتواند میراث باشد، اما نه ضرورتا زبان مدرسه، موسیقی میتواند فرهنگ محلی باشد، اما نه زبان اداری، و میتواند محترم شمرده شود، اما نه الزاما بهعنوان یک منبع مستقل برای تعریف زندگی سیاسی و عرصە عمومی صاحبان آنها قلمداد شود.
از این زاویه، مسئله فلاخوسها دیگر یک دوگانه ساده میان فلاخوس و یونانی نیست. حتی ممکن است خود یک فلاخوس بگویدکە من هم فلاخوس هستم و هم یونانی. این سخن نه تناقض است و نه نشانه شکست یکی از این دو هویت بلکە مسئله از جای آغاز میشود کەچه کسی تعیین کند رابطه میان این دو چگونه باید باشد؟
اگر یونانیبودن چارچوبی باشد که فلاخوسبودن فقط بهعنوان یک ویژگی فرهنگی درون آن پذیرفته شود، آنگاه رابطه میان این دو از پیش تعیین شده است.
یونانیبودن تبدیل به چارچوب اصلی میشود و فلاخوسبودن درون آن تعریف میشود. اما اگر خود فلاخوسها حق داشته باشند رابطه میان این دو هویت را تعریف کنند، دیگر مسئله فقط پذیرش تنوع فرهنگی نیست و مسئله به حق تعیین شکل رابطه میان تفاوتها بر می گردد.
تجربه فلاخوسها به این دلیل حائز اهمیت است که نمونهای از یک مسئله بسیار عمومیتر را پیش روی ما میگذارد کە چگونه یک تفاوت تاریخی - زبانی، در فرایند ملتسازی، از یک شکل مستقل از بودن به ویژگی فرهنگی درون هویت ملی دیگری تبدیل میشود؟ و در این فرایند چه کسی حق پیدا میکند رابطه میان این تفاوت و هویت ملی را تعریف کند؟










