نتانیاهو یا ترامپ، کدامیک یکدیگر را به جنگ با ایران کشاندند؟
- May 2
- 13 min read

ترجمە و تنظیم: سمیە توحیدی
منابع دیپلماتیک و امنیتی به اسرائیل هیوم گفتند تصمیم دونالد ترامپ برای حمله به ایران در چارچوب راهبردی آمریکا اتخاذ شد و صرفا نتیجه فشار بنیامین نتانیاهو نبودە است. این منابع تأکید کردند ترامپ و برخی مقامهای ارشد دولتش از پیش به سرنگونی یا تضعیف قاطع نظام ایران میاندیشیدند، در حالی که ارزیابی اسرائیل محتاطانهتر بود. گزارشها همچنین حاکی از اختلاف در دولت آمریکا بر سر امکان تغییر نظام و تعیین اهداف جنگ هستند. در این روایت، همپوشانی منافع واشنگتن و تلآویو عامل اقدام نظامی معرفی میشود، نه هدایت یکجانبه تصمیم.
آیا نتانیاهو ترامپ را قانع نمود تا به ایران حمله کند؟ این روایت بر فرضی نادرست استوار است. آیا موساد ارزیابی کرده بود که نظام ایران میتواند سرنگون شود؟ در واقع، این وزیر جنگ آمریکا بود که بیش از هر مقام دیگری به چنین احتمالی باور داشت. منابع دیپلماتیک و امنیتی به اسرائیل هیوم گفتهاند در این نشستهای سرنوشتساز واقعاً چه گذشت.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در مارالاگو در اواخر دسامبر ۲۰۲۵ تصمیم به حمله به ایران گرفت، اما پایههای این تصمیم مدتها پیش از آن گذاشته شده بود و بخش بزرگی از آن ارتباطی با اسرائیل یا نتانیاهو نداشت.
گفتوگو با فهرست بلندی از مقامهای دیپلماتیک و امنیتی، از جمله اسرائیلیها، آمریکاییها و دیپلماتهایی از منطقه، تصویر روشنی را از چرایی حملە بە ایران ارائه میدهد: مرد مستقر در کاخ سفید یک هدف راهبردی، اعم از سرنگونی یا تضعیف قاطع نظام ایران در سرداشت.
افزون بر این، گزارشهایی که از جمله در نیویورک تایمز و واشنگتن پست منتشر گشتە و ادعا مینمودند کە نتانیاهو ترامپ و آمریکا را، تا حدی با طرح این استدلال که نظام ایران قابل سرنگونی است، به جنگ کشاند، آشکارا نادرست است.
گفتوگوهای انجام شدە نشان میدهد دستکم بخشی از مقامهای ارشد دولت ترامپ، و خود ترامپ، کسانی بودند که ارزیابی میکردند نظام ایران میتواند سرنگون شود. همزمان با آن تیم اسرائیلی در این زمینه ارزیابی بسیار محتاطانهتری ارائه کرده بود
اما انتشار چنین گزارشهایی از سوی دو روزنامه یادشده غافلگیرکننده نبود. هر دو موضعی ضدجنگ اتخاذ کردە و این موضع با پوشش نامساعد آنها از دولت ترامپ و سیاستهای نتانیاهو همخوان بود.
در این مورد، به گفته یک مقام آمریکایی، این رسانهها از سوی منابعی در برخی از بخشهای وزارت امور خارجه و وزارت جنگ حمایت میشدند. این منابع از آنچه کە آن را روابط بیش از حد نزدیک میان اورشلیم و واشنگتن، بهویژه در سیاست خاورمیانه قلمداد میکنند، ناخشنودند.
موازنه وحشت تازه
از میانه ماجرا آغاز کنیم. پس از موفقیت عملیات شیر خیزان، که در پایان آن، آمریکا با بمباران تأسیسات هستهای زیرزمینی فردو ضربه نهایی را وارد کرد، جمهوری اسلامی ایران تصمیم گرفت پروژه هستهای و صنعت موشکی خود را شتاب دهد.
هر دو دستور از سوی علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی صادر شد. او دستور گسترش شهرهای عظیم زیرزمینی را داد تا بیشتر تأسیسات هستهای، همراه با زرادخانهای شامل دهها هزار موشک، در آنها پنهان شود.
خامنهای در پی ایجاد موازنه وحشت تازهای بود که به دلیل ناتوانی در وارد کردن خسارت چشمگیر از هوا به این تأسیسات، مانع حملات آینده شود.
این اطلاعات به اسرائیل و آمریکاییها رسید کە از آغاز پروژهای سازمانیافته جهت پرتاب موشک هستهای حکایت داشت.
تا پایان سال ۲۰۲۵، این اطلاعات به تصویری بهشدت نگرانکننده تبدیل شد که زمینهساز دیدار نتانیاهو و ترامپ در تعطیلات پایان سال در مارالاگو، اقامتگاه خصوصی ترامپ، شد.
دو طرف، اسرائیلی و آمریکایی، تلاش کردند این تصور را ایجاد کنند که در این دیدار موضوعات دیگری بررسی خواهد شد، اما در عمل، ایران در صدر دستور کار نشست فلوریدا قرار داشت.
اسرائیل پرونده اطلاعاتی گستردهای را درباره پیشرفت ایران بهسوی دستیابی بە بمب هستهای و پیشبرد سریع پروژه استحکامبخشی و پنهانسازی زرادخانە نظامی خود در عمق زمین آماده کرده بود.
همچنین حجم زیادی از اطلاعات درباره بازسازی شتابگرفته زرادخانه موشکهای بالستیک ایران، تشویق فعالیتهای تروریستی جهانی از سوی سپاه پاسداران و افزایش تأمین مالی نیروهای نیابتی آماده شده بود.
ایده اصلی نتانیاهو این بود: عملیات شیر خیزان ضربهای شدید وارد کرده بود، اما پاسخ ایران نیازمند راهحلی ریشهای و ضربهای ویرانگر به ایران بود.
اسرائیل بر این باور بود کە رئیسجمهور آمریکا ایران را سر اختاپوس تروریسم در خاورمیانه، نیرویی تهاجمی که بیثباتی منطقهای را تولید و مانع پیشرفت بهسوی توافق جامع منطقهای، یعنی ابرمعامله ترامپ است، قلمداد میکند.
هدف نشست، تعیین نقاط عطف برای برخورد حداکثری با ایران بود.
نخستین دیدار با مارکو روبیو، وزیر خارجه، پیت هگست، وزیر جنگ، جرد کوشنر و ستیو ویتکوف برگزار شد. همانجا پرسش درباره هدف راهبردی کلان مطرح شد و این موضوع روی میز قرار گرفت که آیا نظام ایران قابل سرنگونی است یا نه. در همان زمان، آمادهسازیها برای تغییر نظام در کشوری دیگر، نزدیکتر به آمریکا، یعنی ونزوئلا، تکمیل شده بود.
روبیو و هگست که عمیقاً در آن آمادهسازیها نقش داشتند، درباره ایران به نتیجههایی تا حدی متفاوت رسیدند.
هگست معتقد بود سرنگونی نظام از طریق تشویق و کمک به اعتراضات داخلی، تشویق و کمک به گروهها و احزاب اتنیکی، و حمله نظامی سنگین به رهبران نظام و تأسیسات نظامی، امکانی واقعبینانه است.
هگست در یکی از نشستها گفت نظام آخوندی اسلامی باید برود. مردم ایران میتوانند و باید سرنوشت خود را به دست بگیرند و ما به آنها برای انجام این کار کمک خواهیم کرد.
روبیو، وزیر خارجه که سیاست آمریکا در آمریکای لاتین را هدایت میکند، اشتیاق کمتری نسبت بە این رویکرد داشت.
او در نخستین نشست، تلاش کرد گزینههای عملی را برای سرنگونی نظام را بررسی کند و درباره این فرض که چنین کاری تنها از طریق حملات هوایی ممکن است تردید نشان داد و همچنین نسبت به اتکا به کردها هشدار داد.
او گفت کردها جنگجویانی عالی و شجاعاند، اما از قدرت چندانی برخوردار نیستند. حمایت از آنها میتواند با دوستان ما در منطقه، یعنی ترکیه، مشکلاتی ایجاد کند.

در اینجا، برخلاف گزارش نیویورک تایمز، ارزیابی اسرائیل، بسیار به روبیو نزدیکتر بود تا به هگست. دادهها و اطلاعاتی که از جمله از سوی داوید بارنئا، رئیس موساد، رومان گوفمان، دبیر نظامی، و یک مقام ارشد دیگر اطلاعاتی اسرائیل ارائه شد، به این ارزیابی انجامید که سرنگونی نظام مأموریتی پیچیده و بلندمدت است.
در یک سناریو، که بر اساس آن اعضای احزاب اتنیکی از جمله کردها، لام بود وارد نبرد می شدند، ارزیابی این بود که پس از حمله اسرائیل و آمریکا، آنها ظرف چند ماه موفق میشدند کنترل مناطق کوچکی در حاشیه ایران را به دست بگیرند، اما برای گسترش این مناطق با دشواری روبهرو میشدند.
پیشبینی این بود که پس از حملات اسرائیل و آمریکا، که انتظار میرفت به ساختار نظام آسیب جدی وارد کند، یک خیزش گسترده مردمی شکل گرفتە و موفقیت آن به کمک گسترده خارجی و توان فرسایشی برای ادامه مسیر در ماههای طولانی وابسته باشد.
جمعبندی نهایی این بود که نظام باید تا حدی اساسی تضعیف شود که دیگر تهدیدی برای منطقه نباشد، و باید تا حد امکان به شبهنظامیان و جنبش اعتراضی علیه نظام کمک شود تا نظام تا زمان سقوط بیثبات بماند.
تمامی این موارد به رئیسجمهور ترامپ ارائه شد و او همان زمان، در نشست اواخر دسامبر، بیشتر تحت تأثیر رویکرد هگست قرار گرفت، اما خواستار اطلاعات، دادهها و طرحهای بیشتری شد که مسیر سرنگونی نظام را پیش ببرد.
ترامپ و تقریباً تمامی وزرا و مشاورانش با این دیدگاه موافق بودند که تنها یک تغییر بنیادین در جایگاه ایران میتواند در خاورمیانه و فراتر از آن تغییر ایجاد کند.
گزارشهای اطلاعاتی درباره پیشرفت پروژه هستهای عمیقاً بر او اثر گذاشت و او خواست دقیقترین جدول زمانی ممکن درباره حرکت ایران بهسوی بمب در اختیارش قرار گیرد. پرونده ونزوئلا، کاخ سفید را به تصمیم نهایی برای حمله به ایران رساند.
در همان نشست مارالاگو، جدول زمانی حمله به ایران بر اساس سرعت تجمع نیروهای آمریکایی در خاورمیانه تعیین شد.
این جدول زمانی پس از دو رویداد اندکی جلو افتاد. نخستین رویداد، آغاز اعتراضات در ایران در همان هفته پایانی دسامبر بود؛ اعتراضاتی که ظرف چند روز به اوج رسید و به آتشزدن پاسگاههای پلیس و پایگاههای بسیج انجامید.
این اعتراضات در بیشتر شهرهای بزرگ ایران رخ داد و صدها هزار نفر در آن شرکت کردند. ترامپ، و تمامی اعضای دولت، از شدت و زمانبندی اعتراضات غافلگیر شدند و سپس ترامپ اعلام کرد که کمک در راه است.
این جمله این انتظار را ایجاد کرد که جنگ هر لحظه ممکن است آغاز شود، اما فرماندهان نظامی تصریح کردند که برای تمرکز نیروهای کافی و آمادهسازی حمله، هنوز به چند هفته دیگر نیاز است.
در اینجا نیز موضع اسرائیل که در تماس تلفنی به ترامپ منتقل شد، این بود که بهتر است منتظر بمانند تا هنگام فراهم شدن فرصت اطلاعاتی و عملیاتی، ضربهای مؤثر وارد شود.
دومین رویدادی که بر ترامپ اثر گذاشت، موفقیت عملیات آمریکا در ونزوئلا بود که در جریان آن رئیسجمهور مادورو ربوده شد. آنچه از نظام ونزوئلا باقی مانده بود تغییر مسیر داد و نفت ونزوئلا بهسوی پالایشگاههای آمریکا جریان یافت.

پس از این دو رویداد، نشست دوم با نتانیاهو در کاخ سفید در اوایل فوریه، بیشتر به جلسه صدور دستور نهایی پیش از ورود به جنگ شباهت داشت.
وزیر جنگ، هگست طرحهای مشترک حمله را ارائه کرد و ارزیابی او این بود که ظرف شش هفته همه اهداف تعیینشده نابود خواهند شد.
در عمل، این جدول زمانی جلوتر افتاد. همه شرکتکنندگان در نشستهای زمان سفر نتانیاهو، از جمله معاون رئیسجمهور ونس و رؤسای نهادهای امنیتی و اطلاعاتی آمریکا، از حمله حمایت کردند.
اختلافها بر سر امکان سرنگونی نظام بود، اما درباره اهداف جنگ نیز اختلاف وجود داشت. معاون رئیسجمهور ونس و وزیر خارجه مارکو روبیو به ارزیابی جان رتکلیف، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، استناد میکردند که نسبت به سرنگونی نظام بسیار بدبینانە بود و توصیه میکرد این موضوع بهعنوان هدف جنگ تعریف نشود.
ونس حتی پیشنهاد کرد جرد کوشنر و ستیو ویتکوف با عباس عراقچی، وزیر خارجه ایران، در تماس بمانند تا زمینه چارچوبی برای پایان جنگ فراهم شود.
به گفته یکی از منابع حاضر در بحث گستردهتر، ونس گفت جنگ باید تا حد امکان کوتاه شود تا پیامدهای بینالمللی گسترده ایجاد نکند و باید برای مذاکراتی آماده شد که اهداف مربوط به حوزههای هستهای و موشکی را محقق کند.
او گفت باید درباره تحقق اهداف واقعگرا بود، با قاطعیت و نیروی کوبنده عمل کرد، اما حتی در صورت بقای نظام نیز برای پایان دادن به جنگ آماده شد.
با این حال، هگست موضعی بسیار قاطع اتخاذ نمود. پس از اعتراضات و موفقیت عملیات ونزوئلا، او این بیان داشت که سرنگونی نظام یک هدف راهبردی است، زیرا اگر این اتفاق رخ ندهد و نظام، حتی در حالی بسیار تضعیفشده، باقی بماند، دوباره احیا خواهد شد و ظرف چند سال بار دیگر به تهدید تبدیل میشود.
هگست به نقش ایران بهعنوان محور مرکزی در راهبرد چین اشاره کرد و استدلال کرد که شکستن این محور، مزیتی عظیم در رقابت جهانی به آمریکا خواهد داد.
بخش بزرگی از انرژی چین از ایران تأمین میشود و سقوط نظام، چین را بسیار آسیبپذیرتر و وابستهتر به کشورهایی خواهد کرد که با آمریکا مرتبطاند و دشمن آن محسوب نمیشوند. او همچنین از شجاعت فعالان معترض، شهروندان ایران، و وعده رئیسجمهور برای کمک به آنان سخن گفت.
به گفته منابع آشنا با نشستهای اوایل فوریه، ترامپ در اصل رویکرد هگست را پذیرفت، اما با ملاحظه وزیر خارجه، روبیو و معاون رئیسجمهور ونس موافقت کرد که سرنگونی نظام بهطور رسمی بهعنوان هدف جنگ اعلام نشود.
او در این زمینه، از جمله به مواضع خود درباره ایران پیش از ورود به سیاست اشاره کرد و گفت آمریکا باید تحقیر ناشی از گروگانگیری در سفارت آمریکا در انقلاب ۱۹۷۹ را به ایران پاسخ دهد.
او همچنین از کشتن قاسم سلیمانی در سال ۲۰۲۰، در دوره نخست ریاستجمهوریاش، یاد کرد که با وجود مخالفت بسیاری از مشاوران وقت خود، آن را انجام داد و آن را الگوی برخورد با این نظام دانست.
این سیاست ترامپ در قبال ایران، که هنگام خروج او از توافق هستهای مشکلدار ۲۰۱۵ نیز آشکار شد، در دیدار اواخر دسامبر ۲۰۲۴ با نتانیاهو نیز مطرح شده بود که بلافاصله پس از پیروزی ترامپ در انتخابات ریاستجمهوری و پیش از آغاز دوره دوم او برگزار شد.
به گفته یک منبع اسرائیلی، در آن نشست، که آن هم در مارالاگو برگزار شد، نتانیاهو عمدتاً جنگ غزه و موضوع گروگانها را مطرح کرد، اما ترامپ گفتوگو را به سمت ایران و ضرورت حذف نفوذ مخرب آن از خاورمیانه و کل جهان برد.

این موضوع در دیدارهای بعدی دو طرف نیز تکرار شد تا نشست سرنوشتساز آوریل ۲۰۲۵، زمانی که ترامپ حمایت خود از حمله اسرائیل در عملیات شیر خیزان را تأیید کرد و با حمله آمریکا به تأسیسات هستهای فردو، با استفاده از بمبهای سنگرشکنی که تنها ارتش آمریکا در اختیار دارد، موافقت کرد.
پروفسور ایتان شامیر، رئیس مرکز مطالعات راهبردی بگین–سادات و عضو هیات علمی گروه علوم سیاسی دانشگاه بارایلان، تأکید میکند که نتانیاهو ناچار نبود تلاش زیادی به خرج دهد. در این بارە او او میگوید:
این توضیح که بر این باور است کە بیبی ترامپ را قانع کرد، هرچند از نظر سیاسی میتواند کارآمد باشد، اما ماهیت آنچه را کە در واقع رخ دادە است را بە درستی بازتاب نمیدهد.
استدلال نتانیاهو، مطابق برنامه، در برابر رئیسجمهوری آمریکا قرار گرفت که از پیش آماده پذیرش آن بود. او شاید در را هل داد، اما در از قبل کاملاً باز بود. فرض ضمنی، که چندان هم پنهان نبود، این بود که رئیسجمهور مدیریت میشد و دم اسرائیلی، سگ آمریکایی را تکان میداد.
اما این روایت کە دونالد ترامپ بدون در نظرداشتن منافع راهبردی آمریکا وارد این گفتوگوها شده بود، کاملا نادرست است.
ترامپ دو بار با جهانبینی ثابتی به قدرت رسید، نخست اینکه قدرت آمریکا باید آشکار و قابل اتکا باشد، دشمنان بیشتر به فشار پاسخ میدهند تا دیپلماسی، و توافقها باید از موضع برتری شکل بگیرند، نه از موضع ناتوانی.
در تحلیل شامیر، دونالد ترامپ هرگز تحقیر خود نسبت به ایران را پنهان نکرد. او از دهه ۱۹۸۰ این دیدگاه را بیان میکرد که جمهوری اسلامی آمریکا را تحقیر کرده، از ضعف آن بهره برده و بهای قابل توجهی نپرداخته است. این برداشت در دوره نخست ریاستجمهوری او به سیاست تبدیل شد.
او از توافق هستهای خارج شد و آن را یکی از بدترین توافقهایی دانست که تاکنون انجام شده است. او تحریمها را در چارچوب کارزار فشار حداکثری دوباره برقرار و تشدید کرد که هدف آن به زانو درآوردن تهران بود.
شامیر همچنین به کشتن قاسم سلیمانی، معمار شبکه نیروهای نیابتی منطقهای ایران، اشاره میکند و آن را اقدامی کاملاً منطبق با رویکرد ترامپ میداند که مواضع بنیادی او را نشان میداد.
به این باید بُعد شخصی را نیز افزود. پس از آنکه فاش شد عوامل وابسته به ایران برای ترور او برنامهریزی کرده بودند. ترامپ، که سیاست را از دریچه وفاداری و دشمنی شخصی میبیند، این طرحها را انتزاعی تلقی نکرد. از نگاه او، آنها حملهای مستقیم بودند.
او در مصاحبهای با ایبیسی، حذف تهدید ایران را با بیانی کاملاً شخصی توصیف کرد و گفت او را پیش از آنکه به من برسد از میان برداشتم.
شامیر در این بارە میگوید زمانی که تصمیم برای اقدام علیه ایران روی میز قرار گرفت، از ترامپ خواسته نمیشد با دشمنی دوردست مواجه شود. به او فرصتی داده میشد تا حسابی را تسویه کند که نزدیک به ۴۰ سال انباشته شده بود؛ از تحقیر آمریکا به دست نظام اسلامی در سال ۱۹۷۹ گرفتە تا تهدیدهای مستقیم همان نظام علیه او در دوره حضورش در دفتر ریاستجمهوری اش.
میتوان درباره ترامپ بسیار گفت و او را بهخاطر گفتهها و اقداماتش نقد کرد، اما او یک ویژگی برجسته دارد:
او نخستین دولتمرد غربی در سالهای طولانی، در واقع از زمان چرچیل، است که نهتنها درباره یک نظام خشونتگرا و ضدغربی صریح سخن میگوید، بلکه علیه آن اقدام نیز میکند. ترامپ، به شیوه خاص خود، از دیپلماتیک بودن فاصله دارد و در نقطه مقابل ملاحظات رایج سیاسی قرار میگیرد.
در جهانی که با تروریسم دولتی، دروغ و بدبینی رژیمهایی که از ضعف و تردید غرب بهرهبرداری میکنند روبهرو است، این ویژگی برای او یک امتیاز محسوب میشود. او سیاست چماق و هویج را دنبال میکند، اما با چماقی که صرفاً تهدیدی لفظی نیست؛ ابزاری است که میداند چگونه و با شدت به کار گرفته شود.
قاب بزرگتر
شامیر دلایل دیگری را نیز برای سیاست تهاجمی ترامپ در قبال ایران برمیشمارد. ترامپ سرمایه سیاسی بزرگی را صرف دیپلماسی شخصی خود با کره شمالی کرد.
او سه بار با کیم جونگ اون دیدار کرد، آنچه را «نامههای زیبا» توصیف میکرد با او رد و بدل کرد و واقعاً باور داشت که نیروی شخصیت او و وزن قدرت آمریکا میتواند به یک توافق منجر شود. سپس همهچیز در هانوی فروپاشید. کیم میز مذاکره را ترک کرد و ترامپ کاری از دستش برنیامد. این تجربه اثری ماندگار بر او گذاشت.
شامیر میگوید برای رئیسجمهوری که بیش از هر چیز به اهرم فشار اهمیت میدهد، هانوی نمونهای دردناک از پیامدهای فقدان آن بود. سلاح هستهای کره شمالی آن کشور را در برابر فشار آمریکا مصون کرد.
درس این بود که هیچ رئیسجمهور آمریکایی، هرچقدر جسور و آماده نمایش قدرت باشد، نمیتواند یک دشمن هستهای را وادار به کاری کند که نمیخواهد انجام دهد.
بمب پیونگیانگ همه کارتهای آمریکا را خنثی کرد. ترامپ این درس را عمیقاً درک کرد. زمانی که او شتاب گرفتن برنامه هستهای ایران را در ماههای پس از حملات ژوئن مشاهده میکرد، این تجربه از ذهنش دور نبود.
کره شمالی هستهای مشکلی بود که او به ارث برد و نتوانست حل کند. اما مسئله ایران هستهای هنوز، هرچند بهسختی، قابل حل بود، در حالی که این فرصت در حال بسته شدن بود.
علاوه بر این، کیم جونگ اون، با وجود بیثباتی و انزوایش، رهبری نظامی را بر عهده دارد که دامنه نفوذ محدود و اهدافی فراتر از بقا ندارد. اما ایران موضوعی متفاوت است.
ایران، یک دولت انقلابی با چشمانداز گسترش نفوذ اسلامی است و سابقهای بیش از ۴۰ سال در کشتن آمریکاییها، صدور خشونت، تأمین مالی نیروهای نیابتی در چهار کشور و درخواست صریح برای نابودی یکی از متحدان نزدیک آمریکا دارد.
کره شمالی به دلیل داشتن سلاح هستهای در برابر فشار آمریکا مصون است، اما دستکم یک دولت یاغی منزوی باقی مانده است. در مقابل، ایران هستهای به معنای خاورمیانهای دگرگونشده خواهد بود که در آن تهران تهاجمی میتواند در پشت سپر هستهای با مصونیت عمل کند.
شامیر همچنین به بُعد ژئوراهبردی اشاره میکند. در سالهای اخیر، ایران به یکی از پایههای مهم اقتصاد انرژی چین تبدیل شده است.
با وجود تحریمهای آمریکا، پکن به خرید نفت خام ایران با قیمتهای بسیار پایین ادامه داده و ارز لازم برای تأمین مالی برنامه هستهای، توسعه موشکی و شبکه نیروهای نیابتی را در اختیار تهران قرار داده است. این رابطه ماهیتی متقابل دارد:
ایران منابع مالی دریافت میکند، چین نفت ارزان به دست میآورد و هر دو در تضعیف ساختار تحریمهای تحت رهبری آمریکا منافع مشترک دارند. ترامپ که همواره چین را رقیب راهبردی اصلی آمریکا میدانست، این روند را بهدقت دنبال میکرد.
در این چارچوب، مهار ایران صرفاً یک موضوع خاورمیانهای نبود، بلکه حرکتی در صفحهای بسیار بزرگتر محسوب میشد.
ایرانِ پس از جنگ، با نظامی بهشدت تضعیفشده یا با بخش نفتی تحت ترتیبات سیاسی جدید، به معنای فشار قابل توجه بر تأمین انرژی چین بود.
قطع دسترسی پکن به نفت ارزان ایران یا قرار دادن آن در چارچوبی هماهنگتر با منافع آمریکا و متحدانش، پیامدهای واقعی برای اقتصاد چین داشت و برنامهریزی راهبردی بلندمدت آن را پیچیدهتر میکرد.
اهمیت این موضوع فراتر از نفت است. در سالهای اخیر، ایران به یکی از ارکان محوری در شکلگیری محور قدرتهای تجدیدنظرطلب تبدیل شده است.
رابطهای غیررسمی اما قابل توجه میان تهران، پکن، مسکو و پیونگیانگ شکل گرفته که هدف مشترک آنها تضعیف برتری آمریکا است. ایران برای مسکو و پکن یک موقعیت پیشرو در خاورمیانه فراهم کرده و همزمان با ایجاد بیثباتی مداوم در منطقه، توجه و منابع آمریکا را درگیر نگه داشته است.
چرخش محور
سقوط نظام در ایران میتواند بهطور قابلتوجهی مسالە خلع سلاح حزبالله و برچیدن جایگاه آن در لبنان را تسهیل کند، حماس و جهاد اسلامی را از پشتوانه مالی محروم سازد و بهاحتمال زیاد به فروپاشی حاکمیت حوثیها در یمن نیز بینجامد.
با این حال، حتی پیش از جنگ و بهویژه اکنون نیز روشن است که این هدف، بهویژه در کوتاهمدت، بیش از حد بلندپروازانه است.
تمرکز کنونی، از یکسو، جلوگیری از توافقی است که به نظام اجازه بازیابی توان نظامی را بهویژه در حوزههای هستهای و موشکی بدهد.
در صورت عدم دستیابی بە توافق، اسرائیل از تشدید بیشتر تحریمها و جنگ اقتصادی علیه ایران تا فلج کامل آن حمایت میکند. همزمان با حفظ آمادگی برای ازسرگیری جنگ در آینده نزدیک، اینبار با تمرکز بر اهداف راهبردی مانند نیروگاههای برق قرار گرفتە است.
بنابراین، نسبت دادن نقش اصلی به اسرائیل در کشاندن آمریکا به این حمله تنها تا حدی درست است. اما در عمل، این تصمیمی کاملاً آمریکایی بود که بر پایه این درک اتخاذ شد که نظام ایران تهدیدی برای آمریکا و کل غرب، و بهویژه برای منافع ایالات متحده در خاورمیانه، محسوب میشود.
در مقابل، اسرائیل با ارائه اطلاعات دقیق درباره برنامههای هستهای و موشکی، حملات ایران به اهداف آمریکایی و رویدادهای جریان و پس از اعتراضات، نقش پشتیبان را ایفا نمود. از همینرو همپوشانی روشن منافع با آمریکا بود که به شکلگیری جنگ مشترک انجامید، هرچند پایان آن همچنان نامشخص است.











