واقعیت زیر آتش: فهمیدن بە مثابە یک کنش سیاسی
- Mar 21
- 5 min read

رامیار حسینی
جنگ میان ائتلاف آمریکا-اسرائیل با ایران یک جنگ سنتی نیست، شاید دقیقتر آن باشد که بگوییم: جنگی بر سر روایت کردن واقعیت است، روایتی که نهتنها واقعیت را بازتاب میدهد، بلکه آن را میسازد، شکل میدهد و یا پنهان میکند.
آنچه امروز در ارتباط با ایران در جریان است، صرفاً مجموعهای از حملات نظامی یا تنشهای ژئوپولیتیکی نیست. این جنگ بهطور همزمان در سطوح مختلف دیگری نیز رخ میدهد: در شبکههای اجتماعی، در رسانهها، در صفحات موبایل یعنی در سطح زبانی- روایی جنگ در جریان است. در اینجا، روایت واقعیت خود به بخشی از ماشین جنگی تبدیل میشود.
در این فضا، قدرت دیگر صرفاً به معنای توانایی اعمال خشونت فیزیکی یک طرف بر دیگری نیست، بلکە قدرت بعد مهمتری نیز می گیرد کە در واقع توانایی تعریف واقعیت است.
بدین معنا کە چه کسی تعیین میکند یک رویداد جنگی چگونه توصیف شود؟ چه کسی تصمیم میگیرد یک حمله موشکی دفاع نامیدە شود یا تجاوز؟ چه کسی میتواند تلفات انسانی را به یک عدد تقلیل دهد، یا آن را به یک تراژدی انسانی بدل کند؟
در این جنگ روایی، واژهها بیطرف نیستند. یک حمله میتواند دفاع پیشگیرانه نامیده شود یا تجاوز نظامی. یک کشته میتواند تلفات جانبی قلمداد شود یا قربانی غیرنظامی. اعتراض مردمی میتواند تهدید امنیت ملی تلقی شود یا مطالبه آزادی.
این تفاوتها صرفاً لفظی نیستند، بلکە واژگان و ابزارهای قدرتاند. پس نبایستی آن را صرفا انتقال اطلاعات دانست بلکە کاربرد آنها، تصمیماتی عمیقاً سیاسیاند کە طی آن واقعیت را شکل میدهند.
این واقعیتها در بیشتر موارد متناقضاند. همە دربارە ارادە مردم سخن میرانند و تحت عنوان رهایی مردم از ظلم و ستم بمباران میکنند و در تلاش هستند کە مردم را در سمت خود نگە دارند.
اما در جنگ ایران، صدای مردم عادی، کسانی که زیر بمباران، در قطعی اینترنت، یا در فشار اقتصادی زندگی میکنند، اغلب در میان روایتهای بزرگتر گم میشود. آنها موضوع خبر هستند، اما نه تولیدکننده آن.
این وضعیت را میتوان بهعنوان شکلی از جنگ ترکیبی نیز درک کرد: آمیزهای از جنگ نظامی، جنگ سایبری، و جنگ اطلاعاتی. اما در مرکز همه اینها، عنصری بنیادین قرار دارد و آن روایت جنگ و واقعیت آن است.
برخلاف جنگهایی مانند جنگ جهانی دوم که در حافظه جمعی بهعنوان تقابل نسبتاً روشن میان خیر و شر تثبیت شدهاند، آنچه امروز در نسبت با ایران میبینیم در شرایطی رخ میدهد که خودِ مفهوم واقعیت به میدان نزاع تبدیل شده است.
در اینجا میتوان به نظریەهای میشل فوکو بازگشت که در آن از رابطه تنگاتنگ میان قدرت و دانش سخن میگوید.
از نظر او، حقیقت چیزی ثابت و بیرونی نیست، بلکه در درون ساختارهای قدرت تولید میشود. به بیان دیگر، آنچه ما بهعنوان حقیقت میپذیریم، حاصل فرآیندی خنثی و بیطرف نیست، بلکه نتیجه شبکهای از نیروها، نهادها، و گفتمانهاست که برخی روایتها را تقویت و برخی دیگر را حذف میکنند.
این فرآیند در وضعیت کنونی جنگ ایران بهوضوح قابل مشاهده است. بازیگران اصلی و مستقیم در این جنگ (ایالات متحده، اسرائیل، و ایران) نهتنها در پی پیشبرد اهداف نظامی خود هستند، بلکه همزمان روایتهایی میسازند که این اهداف را مشروعیت میبخشد. این روایتها از طریق رسانههایشان، سخنرانیهای رسمی و شبکههای اجتماعی بازتولید میشوند.
اما مسئله تنها بە تولید روایت ختم نمی شود. مسئله دیگر این است که کدام روایتها قابل شنیدن میشوند و کدام یک از روایتها به حاشیه رانده میشوند.
در اینجا، پرسش مشهور اسپیواک اهمیت پیدا میکند: آیا فرودستان میتوانند سخن بگویند؟ در بستر این جنگ می توان این پرسش اسپیواکی را به شکل دیگری نیز مطرح کرد: آیا روایت مردم عادی کە بە طور مستقیم زیر بمبارانها زندگی می کنند، شنیدە می شود؟ در بسیاری از موارد، پاسخ منفی است.
قطع اینترنت، محدودیت رسانهها و سلطه روایتهای رسمی باعث میشود صدای مردم یا خاموش گردد یا در انبوهی از اطلاعات متناقض گم شود. آنها به موضوع خبر تبدیل میشوند، اما هیچگاه بە تولید کنندە خبر تبدیل نمیشوند.
علاوە بر نقش دولتها در تولید واقعیت، نقش رسانههای غیر دولتی نیز قابل توجە است. آیا رسانەها روزانە در مورد جنگ واقعیت را بازتاب میدهند یا نە؟
شاید مسئله فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده است و کجاها بمباران شدەاند بلکه این است که چه کسی حق دارد آن را تعریف و بازتعریف کند.
رسانهها صرفاً انتقالدهنده اطلاعات نیستند؛ آنها تولیدکننده معنا هستند. آنها تعیین میکنند چه چیزی مهم است، چه چیزی نادیده گرفته شود، و چه چیزی بهعنوان واقعیت پذیرفته شود.
در عصر دیجیتال، این فرایند پیچیدهتر شده است، زیرا الگوریتمها نیز در آن دخیلاند و این الگوریتمها هستند که تعیین میکنند چه رویدای بیشتر دیده شود، کدام اتفاقات وایرال شود، و چه چیزی هرگز به چشم نیاید.
در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان بهسادگی از آزادی اطلاعات سخن گفت. آنچه با آن مواجهایم، میدان پیچیدهای از رقابت روایتهاست که قدرتهای سیاسی، شرکتهای فناوری، رسانەهای غیر دولتی و حتی کاربران عادی در شکلدادن به واقعیت آن نقش دارند.
اما شاید بتوان گامی فراتر رفت: قدرت امروز نهفقط زندگی و مرگ، بلکه فهم و ادراک را نیز مدیریت میکند. یعنی قدرت تعیین مینماید چه چیزی بحران تلقی شود و چه چیزی عادی. چه چیزی شایسته سوگواری باشد و چه چیزی نادیده گرفته شود. کدام زندگی مهم است و کدام مرگ با ارزش، این تمایزها عمیقاً سیاسیاند.
در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان با نگاه دوقطبی به جهان نگاه کرد. چنین نگاهی فراتر از نگرشی دو قطبی یا اینترسکشنال خواهد بود کە از جهان دوگانەها عبور میکند و دیگر جهان را بهسادگی به دوگانههایی چون درست/نادرست یا خیر/شر تقلیل نمی دهد. زیرا کە این چارچوبهای صرفا دوگانە در برابر پیچیدگی جنگ حاضر و جهان معاصر از تفسیر ناتوان میمانند.
این نگاە امکان فهم دقیقتری را از شرایط کنونی فراهم میکند. این رویکرد نشان میدهد که پدیدههایی چون جنگ، حاصل برهمکنش عوامل متعددی از سیاست، فناوری، اقتصاد و ایدئولوژی گرفتە تا رسانه، تاریخ و تجربە زیستە میباشند.
هیچیک از این عوامل بهتنهایی قادر به توضیح کل تصویر نیست. برای مثال: یک حمله سایبری صرفاً یک اقدام فنی نیست، بلکه کنشی سیاسی و رسانهای نیز بە شمار میرود. یک خبر فقط انتقال اطلاعات نیست، بلکه انتخابی درباره آن چیزی است که باید دیده شود.و یک روایت، بازتابی منفعل از واقعیت نیست، بلکه ابزاری برای شکلدادن به واقعیت است.
در چنین شرایطی، این جنگ دیگر محدود به میدانهای فیزیکی نیست. جنگ در ذهنها، در ادراک و در زبان نیز رخ می دهد. برای بسیاری از ایرانیان، شکاف میان روایت رسمی و واقعیت روزمره، تجربهای ملموس و روزانه است.
آنها میدانند که زبان چگونه میتواند واقعیت را دگرگون کند، سکوت چگونه معنا تولید میکند، و اطلاعات چگونه مدیریت میشوند. با این حال، حداقل در این جنگ، وضعیت به ایران محدود نیست.
ما روزانە شاهد تلاشهای آمریکا و اسرائیل نیز برای کنترل روایت جنگ هستیم و بیاعتمادی به رسانهها و روایتهای رسمی رو به افزایش است. افراد بیش از پیش میپرسند: چه کسی این روایت را ساخته است؟ با چه هدفی؟ و چه چیزی در آن غایب است؟
در نتیجه، با نوعی بحران اعتماد مواجهایم، بحرانی که در آن نهتنها نهادها، بلکه خودِ مفهوم واقعیت نیز زیر سوال رفته است و خود این امر فهم و درک ما را از واقعیت جنگ شکل میدهد و روی آن تاثیر ژرفی می گذارد.
در چنین شرایط نگاه دو قطبی و انتخاب یک طرف جنگ ما را دچار برداشت اشتباهی از واقعیت میکند. در نهایت بە زعم این متن، پرسش اصلی دیگر این نیست که کدام طرف بر حق است؟
از همین رو این پرسش مطرح خواهد شد کە چگونه میتوان در میان انبوه روایتهای متعارض، به درکی نزدیکتر به واقعیت رسید؟
شاید پاسخ در پذیرش پیچیدگی نهفته باشد. لزومی ندارد همراە و در سمت هیچکدام از طرفین نشست، بلکە بایستی پذیرفت کە هیچ روایتی از این جنگ کامل نیست؛ هر روایت، همزمان چیزی را آشکار و چیزی را پنهان میکند. و در اینکه آگاهانه تلاش کنیم صداهایی را بشنویم که کمتر شنیده میشوند.
در نهایت، آنچه در نسبت با ایران در جریان است، بیش از هر چیز، جنگی بر سر معناست.جنگی که در آن، پیروزی نهفقط با برتری نظامی، بلکه با توانایی شکلدادن به روایت آن تعیین میشود.
در چنین جنگی، نقش کلمات و زبان اهمیت دارد، و شاید مهمتر از همه، توانایی ما برای اندیشیدن فراتر از روایتهای از پیشساخته اهمیت دارد. زیرا در جهانی که جنگها نهفقط با سلاح، بلکه با معنا و ادراک شکل میگیرند، «فهمیدن» خود به یک کنش سیاسی بدل میشود.











