پروندەای برای نقدی: نفوذی که از کردستان رویید و به سپاه رسید
- Arena Website
- Oct 30, 2025
- 7 min read

امیر خنجی
در کردستانِ پس از انقلاب، جایی میان نقده و ارومیه، رد پاهای مردی را میتوان پیگیری کرد کە بعدها مهندس سرکوب نام گرفت. محمدرضا نقدی، همچون بسیاری از فرماندهان دیگر سپاە پاسداران انقلاب اسلامی، از همان زمینی برخاست که امنیت در آن بهجای اعتماد کاشته شد و اکنون، خودِ او متهم به نفوذ است. داستان او را از کردستان باهم مرور میکنیم.
محمدرضا نقدی، یکی از جنجالیترین چهرههای نظامی جمهوری اسلامی، بار دیگر در مرکز بحثها قرار گرفته است.
خبر برکناری او از معاونت هماهنگی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شایعاتی دربارهی بازداشت برخی اعضای دفترش به اتهام «نفوذ» یا «ارتباط مشکوک»، موجی از گمانهزنیها را برانگیخته است.
نقدی این اتهامات را دروغ محض خوانده، اما سکوت نهادهای رسمی نشانهای است از آنکه ماجرا صرفاً یک جابهجایی اداری نیست.
اگر فرضیهی نفوذ واقعیت داشته باشد یا حتی اگر صرفاً بازتاب بیاعتمادی درونی نظام باشد، ریشههای آن را باید در گذشتهای دور جست؛ در همان شهری که نخستینبار نام او در دههی پنجاه و شصت شنیده شد. آری! شهر نقده در آذربایجان غربی.
کردستان و تولد یک هویت امنیتی
برای فهم زندگی و نقش محمدرضا نقدی در سپاە و سیستم امنیتی آن، باید به کردستانِ پس از انقلاب به شهرهایی مانند نقده و ارومیه بازگشت که سیاست، مذهب و هویت اتنیکی در این دو شهر هم تنیده شدند.
در اوان انقلاب، این دو شهر شاهد فعالیت همزمان سه نیروی اصلی بود: نخست، شبکههای شیعی عراقی نزدیک به مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق و دفتر الدعوه؛ دوم، ساختارهای نوپای امنیتی جمهوری اسلامی که در پی تثبیت اقتدار مرکزی بودند؛ و سوم، احزاب کُرد، بهویژه حزب دموکرات کردستان، که برای استقلال سیاسی میجنگیدند.
در میانهی این درهمتنیدگی نیروها، نام جوانی به گوش میرسید: محمدرضا ثمانی. روحانیزادهای عراقیالاصل که پس از اخراج خانوادهاش از نجف در سال ۱۳۵۸ به ایران آمد و در نقده ساکن شد.
او رفتوآمدهایی در دفاتر موسوم به دفتر شیعیان عراق داشت. این دفتر و مراکزی از این دست از حمایت امنیتی نیروهای انقلابی در تهران برخوردار بودند.
روایتهای محلی میگویند در یکی از پروندههای آن دوران که مربوط به دستگیری یکی از فرماندهان حزب دموکرات بود، نام ثمانی مطرح شد.
آن فرمانده در مسیر انتقال به ارومیه در حادثهای مشکوک کشته شد، و بازجویش نیز اندکی بعد در شرایطی مشابه جان باخت. ثمانی بازداشت و به طرز غیرمنتظرهای آزاد شد؛ و از صحنه ناپدید گردید.
این ناپدیدی، آغاز «دورهی غیبت» او بود؛ دورهای که در آن، وی از حافظهی محلی حذف شد، اما در ساختار منطقهای قدرت دوباره ظاهر گردید.
گفته میشود پس از آزادی مدتی در لبنان آموزش دید و سپس به نیروهای موسوم به سپاه بدر پیوست؛ سازمانی از تبعیدیان و اسیران عراقی که با حمایت سپاه پاسداران علیه عراق و حتی علیه برخی نیروهای کُرد فعالیت میکردند.
در سپاه بدر، ثمانی با نام جدیدی شناخته شد: شمس. پس از کشتهشدن اسماعیل دقایقی، فرمانده لشکر بدر، مدتی فرماندهی نیرو را بر عهده گرفت و در عملیاتهای برونمرزی شرکت داشت. این تجربهی نظامی–اطلاعاتی در ساختاری دوملیتی، بعدها به ستون فقرات هویت جدید او بدل شد.
چند سال بعد، او با نام تازهی محمدرضا نقدی بازگشت. این تغییر نام، فقط تغییر ظاهری نبود؛ بلکه نمادی از پروژهای بود که افراد را از زمینهی محلیشان جدا میکرد، به شبکههای منطقهای پیوند میداد و سپس با چهرهای تازه در ساختار قدرت بازتولید میکرد.
از همینرو، تأکید بر «نقده» صرفاً یادآوری زادگاه سیاسی او نیست؛ نشانهی منشأ یک الگوی امنیتی است. نقدی، پیش از آنکه فرمانده شود، محصول همان فضای مبهمی بود که در کردستانِ پس از انقلاب شکل گرفت؛ جایی که مرز میان وفاداری، نفوذ و بقا هرگز روشن نبود.
از این منظر، اگر امروز اتهام «نفوذ» یا وجود شبکههای مشکوک در اطراف نقدی مطرح است، بررسی آن بدون بازگشت به تجربهی نقده ممکن نیست.

ساختار امنیتی جمهوری اسلامی در نخستین سالهای پس از انقلاب نه بر پایهی نهادهای پاسخگو، بلکه بر اعتمادهای شخصی و وفاداریهای منطقهای شکل گرفت.
در مناطق پرتنش از جمله نقده و ارومیه، نیروهایی جذب شدند که اغلب دارای پیوندهای دوگانهی سیاسی و مذهبی با عراق، لبنان و کردستان بودند.
این شبکهها چندلایه و درهمتنیده بودند؛ بهگونهای که مرز میان مأمور و مظنون، حامی و نفوذی در آنها مبهم میماند. چنین وضعیتی نمونهی کلاسیک آن چیزی است که میتوان آن را «نفوذ متقاطع» نامید: سازوکاری که در آن دستگاه امنیتی برای مقابله با نفوذ، خود در دل نفوذ ساختاری گرفتار میشود.
در همین بستر بود که افرادی چون محمدرضا ثمانی رشد کردند؛ نیروهایی که در فقدان کنترل نهادی، الگوی پنهانکاری و اعتماد شخصی را به سطح بالای قدرت بردند.
آنان نه صرفاً محصول این ساختار، بلکه بازتولیدکنندهی آن بودند. از دل همین چرخه است که فرضیهی بازتولید نفوذ معنا پیدا میکند: نهادی که برای مقابله با نفوذ ساخته شد، خود به زیستگاهی برای نفوذ بدل میشود.
این تجربه، چنانکه مسیر نقدی نشان میدهد، به پدیدهای انجامید که میتوان آن را وارونگی امنیت نامید؛ جایی که خطوط دفاعی نظام از درون فرومیریزند و نهادهای حافظ نظام، خود منشأ اضطراب و سوءظن میشوند.
زمزمهی نفوذ در دفتر نقدیحتی اگر هرگز اثبات نشود نه خطای فردی، بلکه بازتاب همان سازوکاری است که چهار دهه پیش در نقده شکل گرفت و تا امروز ادامه دارد: سازوکاری که امنیت را از مردم میگیرد تا آن را در دستان خود بازتولید کند.
سپاه بدر: بازوی عراقی، ذهن ایرانی
سپاه بدر در دههی شصت بهعنوان شاخهی نظامی مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق با حمایت مستقیم جمهوری اسلامی ایران شکل گرفت. نیروهای آن ترکیبی از اسیران و تبعیدیان شیعهی عراقی بود، اما آموزش و سازماندهی آن در خاک ایران انجام میشد.
بدر در ظاهر نیرویی عراقی بود، اما از نظر فرماندهی و مأموریت، بخشی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی محسوب میشد.
در این ساختار، محمدرضا ثمانی یا همان شمس به سرعت رشد کرد. تسلط او بر فضای ایرانی و عراقی باعث شد در ردههای اطلاعاتی بدر نفوذ یابد و پس از مدتی کوتاە، برای مدتی فرماندهی نیرو را برعهده گیرد. لقب «سردار شمس» از همان دوران بر او ماند.
اما اهمیت این مرحله در زندگی او فراتر از مقام نظامی است. بدر برای نقدی نوعی مدرسهی دوگانگی بود؛ جایی میان دو جهان.

او در نیرویی میجنگید که یک ایرانی در مقام فرماندهی بود و یک عراقی در ترکیب انسانی. همین تجربهی زیست در دو هویت، بعدها الگوی ذهنیاش در سیاست و امنیت شد: وفاداری سیال، شبکهسازی متقاطع و مرزهای مبهم میان مأمور و مظنون.
سپاه بدر برای نقدی پلی بود میان غیبت در نقده و ظهور در تهران. همانگونه که بدر بازوی برونمرزی سپاه در عراق بود، نقدی نیز بعدها بازوی درونمرزی همان منطق شد؛ منطق امنیتیای که جنگ را به ساختار بدل میکند.
وصال و مهندسی سرکوب
پس از پایان جنگ ایران و عراق، نقدی از میدانهای برونمرزی به درون ساختار امنیتی منتقل شد. در دههی هفتاد، ریاست حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی را برعهده گرفت و در همانجا الگوی تازهای از قدرت را آزمود: ترکیب اطلاعات، قضا و فشار فیزیکی برای حذف سیاسی.
در این دوره، نام او با پروندههای پر سروصدایی چون بازداشت شهرداران تهران و غلامحسین کرباسچی گره خورد؛ نخستین تقابل مستقیم دستگاه امنیتی با بدنهی اصلاحطلبان. بازجوییها در بازداشتگاه وصال انجام شد، جایی که بعدها به نماد سرکوب غیررسمی بدل شد.
نقدی شبکهای از مأموران وفادار در اختیار داشت و پروندهی شهرداران را به صحنهی آزمایش «مهندسی سرکوب» بدل کرد: طراحی سناریو، ساختن اتهام، و مشروعیتبخشی رسانهای به حذف. هرچند دادگاه نظامی او را به هشت ماه حبس محکوم کرد، اما هیچگاه از اجرای حکم خبری منتشر نشد.

در تیر ۱۳۷۸، در ماجرای حمله به کوی دانشگاه تهران نیز نام او در کنار ذوالقدر و نجات مطرح شد. آن شبها تمرین همان مدلی بود که نقدی در وصال بنا نهاده بود: سرکوب چندلایه با لباسشخصیها، پلیس رسمی و روایتسازی رسانهای.
نقدی از این تجربهها نه تضعیف، بلکه قدرت گرفت. از «سردار شمس» در بدر به «مهندس سرکوب» در تهران رسیده بود؛ الگویی که در آن وفاداری جای قانون و اطلاعات جای عدالت را گرفت.
از احمدینژاد تا خامنهای: صعود در بحران
در دولت محمود احمدینژاد، نقدی به ریاست ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز منصوب شد اگر چە این سمت ظاهراً اقتصادی بود، اما در واقع واجد جایگاهی اطلاعاتی برای وی بود.
او مأمور نظارت بر جریان کالا و ارز بود، حوزهای که با منافع اقتصادی سپاه پیوند داشت. چند سال بعد، با افشای پروندهی شرکت «بهزیست بنیاد» و اتهام قاچاق فرآوردههای پتروشیمی، از این سمت کنار گذاشته شد، اما حذف نشد بلکه فقط منتظر مأموریتی بزرگتر ماند. این مأموریت در مهر ۱۳۸۸، در اوج بحران جنبش سبز، از راه رسید.
خامنهای او را به فرماندهی بسیج مستضعفین منصوب کرد. انتخابی معنادار بود؛ فرماندهای با سابقهی سرکوب داخلی و تجربهی سازماندهی اطلاعاتی. از آن پس، نقدی به نماد امنیتیسازی جامعه بدل شد.
او در سخنرانیهایش ترکیبی از زبان طنز عوامانه و ادبیات رزمی را به کار میبرد، اما هدفی واحد را دنبال میکرد: حفظ جامعه در وضعیت آمادهباش دائمی.
اقتصاد میدان جنگ است، رئیسجمهور سازشکار نمیخواهیم، و ایمان دو برابر بهرهوری میآورد، جملاتی از او بود که در ظاهر بیاهمیت و در باطن ابزار ایدئولوژیکسازی زندگی روزمره بودند.
نقدی در واقع سخنگوی غیررسمی قدرت امنیتی شد. در هر بحران یا شکاف اجتماعی، او ظاهر میشد و هشدار میداد.
عزل بیصدا، شایعهی نفوذ
در روزهای گذشته، خبر برکناری محمدرضا نقدی از معاونت هماهنگی سپاه منتشر شد. منابع نزدیک به سپاه گفتند حکم سه ماه پیش صادر شده و اکنون رسانهای میشود. همین فاصلهی زمانی، موج تازهای از شایعات را برانگیخت.
چند رسانهی غیررسمی از بازداشت چند عضو دفتر نقدی به اتهام ارتباطات مشکوک خبر دادند. کلیدواژهی مشترک در تمام گزارشها «نفوذ» بود که در فرهنگ امنیتی جمهوری اسلامی سنگینتر از «جاسوسی» است.
حتی برخی منابع خارجی مدعی شدند موضوع با تحقیقات درونسازمانی سپاه قدس مرتبط است.نقدی در واکنش کوتاهی در این بارە اعلام نمودە است: این حرفها دروغ محض است. هیچکس بازداشت نشده است.
اما سکوت رسمی سپاه بیش از هر تکذیبی معنا داشت. در ساختار امنیتی جمهوری اسلامی، حذف معمولاً با سکوت آغاز میشود: تغییر سمت بدون توضیح، حذف نام از رسانهها، و بازتعریف چهره در سایه.
در فضای مجازی نیز روایتهای متناقضی شکل گرفت. از بازداشت تا «ممنوعالخروجی». اما در همهی آنها، یک معنا مشترک بود: فروپاشی مصونیت. کسی که سالها نماد شناسایی نفوذ بود، اکنون خود در مظان همان اتهام قرار گرفته است.
فرجام یک فرمانده
محمدرضا نقدی، چه «ثمانیِ نقده» باشد و چه فرزند محلهی شاپور تهران، نماد نسلی است که از دل بحرانهای هویتی و مذهبی دههی شصت برخاست، در میدانهای جنگ رشد کرد، در دستگاه سرکوب تثبیت شد و اکنون در سایهی اتهام نفوذ فرو میریزد.
در زندگی او، از نقده تا تهران، یک خط ثابت وجود دارد و آن ابهام میان وفاداری و سوءظن است.او در نظامی زیست که مشروعیتش را از امنیت میگرفت و امنیتش را از بیاعتمادی؛ جایی که هر وفاداری دیر یا زود به مظنون بدل میشود.
برکناری او پایان کار یک فرمانده نیست؛ نشانهی سرنوشت نسلی است که با شعار «حفظ نظام» برآمد و در همان نظام مستهلک شد. نسلی که امنیت را نه ارزش جمعی، بلکه ابزار بقا میدانست.
اگر جمهوری اسلامی ایران در چهار دههی گذشته امنیت را بر سیاست ترجیح داده است، امروز با چهرههایی چون نقدی که هم خالق و هم قربانی آناند، در همان امنیت گرفتار شده است.
و در نهایت اینکه محمدرضا نقدی تنها یک نام در پروندههای امنیتی نیست؛ آینهای است از ساختاری که از ترس فروپاشی، خود را میبلعد. از نقده تا سپاه، از بدر تا وصال، او نه آغازگر این چرخه بود و نه پایانش؛ فقط یکی از تجسدهای آن.











