چرا رویکرد ترامپ از تفکیک مردم و حاکمیت به فشار مستقیم بر زیرساختهای حیاتی تغییر کرد؟
- 1 day ago
- 7 min read

سارا بیاتیان
چرخش گفتمان ترامپ از تفکیک میان مردم و حاکمیت به سمت تهدید مستقیم زیرساختهای حیاتی، نشاندهنده تغییر بنیادین در منطق هدفگذاری جنگ است. در مرحله نخست، فشار بر رفتار سیاسی و ساختار قدرت متمرکز بود، اما با عدم تحقق فروپاشی سریع، این رویکرد جای خود را به ایجاد هزینههای ملموس و مستقیم برای جامعه داد. این دگردیسی حاصل شکست مفروضات اولیه درباره تسلیم سریع و بیثباتی داخلی بودە و بیانگر گذار از فشار غیرمستقیم به اعمال فشار مادی مستقیم است. این تغییر پیامدهای راهبردی، حقوقی و اجتماعی عمیقتری را به همراه میتواند داشتە باشد.
در روزهای پیش از جنگ و حتی روزهای نخست آغاز آن، گفتمان ترامپ بهطور معناداری بر تفکیک میان مردم ایران و حاکمیت استوار بود. در این چارچوب، دولت آمریکا تلاش میکرد فشارهای خود را نه علیه جامعه، بلکه علیه ساختار سیاسی تعریف کند و همزمان، از آیندهای بهتر برای ایرانیان سخن بگوید. در این الگوی کلاسیک، مشروعیت اقدامات با ارجاع به حمایت از مردم و حق آنان برای بازپسگیری کشور صورتبندی میشود.
اما این چارچوب در فاصلهای کوتاه دچار فرسایش شد. با آغاز عملیات نظامی و عدم تحقق سناریوی فروپاشی سریع از درون، زبان رسمی بهتدریج از تفکیک مردم، حاکمیت فاصله گرفت و به سمت تهدیدهای فراگیرتر حرکت کرد.
نقطه اوج این تغییر، زمانی بود که ترامپ در سخنرانی تلویزیونی تهدید کرد ایران را به دوران سنگ بازخواهد گرداند و مشخصاً به هدف قرار دادن زیرساختهایی مانند نیروگاهها، منابع انرژی و اخیراً پلها و راهها اشاره کرد.
این تغییر، صرفاً یک جابهجایی لفظی نیست، بلکه نشاندهنده دگردیسی در منطق تعیین هدف است. در فاز اول، هدفگذاری بر رفتار سیاسی و ساختار قدرت متمرکز بود؛ اما در فاز دوم، هدف به زیرساختهای حیاتی که مستقیماً با زندگی روزمره شهروندان در ارتباط است، گسترش یافت.
تحلیل دادهها نشان میدهد این چرخش زمانی رخ داد که ابزارهای غیرمستقیم، مانند تحریک نارضایتی داخلی، به نتیجه مطلوب نرسید و سیاستگذار ناگزیر از حرکت به سمت ابزارهای مستقیمتر و پرهزینهتر شد.
این تغییر لحن با نوعی ابهام راهبردی نیز همراه بوده است. ترامپ د راین راستا تأکید کرده است که هدف لزوماً تغییر رژیم نیست، بلکه نابودی توانمندیهای نظامی و اتمی آن مدنظر است. با این حال، تهدید به تخریب گسترده زیرساختها در عمل پیامدی فراتر از مهار نظامی دارد و به بیثباتی ساختاری در زیست معمولی منجر میشود.
عبور از کمک به مردم و طرح بازگرداندنشان به عصر حجر را میتوان نشانهای از انتقال استراتژیک فشار سیاسی غیرمستقیم به فشار مادی مستقیم تفسیر کرد که پیامدهای اخلاقی، حقوقی و راهبردی متفاوتی به همراه دارد.
چرایی این دگردیسی: شکست فرضیات اولیه
تحول از فشار برای تسلیم سریع به تهدید تخریب زیرساختها را باید در چارچوب فروپاشی مجموعه مفروضات اولیه در محاسبات ترامپ تحلیل کرد؛ مفروضاتی که نهتنها محقق نشدند، بلکه در مواردی بهطور معکوس عمل کردند.
نخستین و بنیادیترین فرض، امکان تسلیم سریع ایران بدون ورود به یک جنگ فرسایشی بود. این تصور بهصراحت در اظهارات نماینده ویژه آمریکا، ستیو ویتکوف، منعکس شده است.
او در مصاحبهای تأکید کرد که ترامپ متعجب است چرا ایران با وجود استقرار گسترده نیروها و تجهیزات نظامی آمریکا، هنوز تسلیم نشده و کنجکاو است که چرا تحت این سطح از فشار، ایران عقبنشینی نکرده است.
این اظهارات آشکار میکند که در سطح تصمیمگیری، انتظار بر این بوده که نمایش قدرت نظامی بهتنهایی برای فروپاشی اراده طرف مقابل کافی باشد. این برداشت در سطوح بالاتر نیز بازتاب داشت؛ ترامپ در تماس با رهبران گروه هفت اعلام کرده بود که ایران در آستانه تسلیم است.
این ارزیابی نشاندهنده نوعی اعتماد به فروپاشی قریبالوقوع بود که با واقعیت میدانی همخوانی نداشت.
دومین فرض کلیدی به الگوی حذف رهبری مساوی با فروپاشی نظام مربوط میشد. تصور بر این بود که با حذف یا تضعیف رأس هرم قدرت، کل ساختار دچار اختلال سیستمی شده و ظرف چند روز فرو میپاشد.
بازتاب این نگاه را میتوان در روایتهایی دید که از حذف رهبران اصلی و نزدیک بودن پایان جنگ سخن میگفتند. اما واقعیت میدانی نشان داد حذف رهبران و فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی موجب فروپاشی نشد و سیستم توانست تداوم خود را حفظ کند.
سومین مؤلفه، تأثیر تحلیلهای بیرونی، بهویژه از سوی اسرائیل، بر تصمیمسازی واشنگتن است. گزارشهای محافل امنیتی اسرائیل از ماهها پیش بر این ایده تأکید داشتند که ترکیب فشار نظامی و اقتصادی میتواند به شورش داخلی منجر شود.
این برآوردها در فضای بسته تصمیمگیری، به شکلگیری نوعی اعتماد بیش از حد نسبت به شکنندگی داخلی ایران منجر شد. در واقع، این سه فرض، تسلیم سریع، فروپاشی از طریق حذف رهبری، و امکان شورش داخلی، یکدیگر را تقویت میکردند و تصویری سادهسازیشده از میدان پیچیده ایران ارائه میدادند.
با گذشت زمان، این چارچوب تحلیلی با واقعیتهای متفاوتی مواجه شد. زمانیکە فروپاشی سریع محقق نشد و جنگ از یک تهدید صرف به سناریویی چند روزه، و سپس به درگیری کشدار تبدیل شد، ترامپ به سمت گزینهای حرکت کرد که بتواند بهصورت مستقیم هزینههای ملموس ایجاد کند؛ یعنی هدف قرار دادن زیرساختهای حیاتی.
درواقع، تهدید به بازگرداندن ایران به عصر حجر نتیجهی یک شکست تحلیلی در مراحل اولیه است که موجب شد استراتژی از فروپاشی سریع و کمهزینه به اعمال فشار تخریبی و پرهزینه تغییر مسیر دهد.
تشدید نظامی، شکاف داخلی و فرسایش مشروعیت
تحولات میدانی نشان میدهند چرخش گفتمانی با تغییر الگوی عملیات نظامی همراستا شده است. برای نخستینبار، ایالات متحده بهصورت علنی زیرساختهای غیرنظامی را، از جمله حمله به انستیتو پاستور و یک پل حیاتی در نزدیکی تهران که به تلفات انسانی انجامید، هدف حملە قرار داده است.
این اقدام نشاندهنده انتقال از هدفگیری صرفاً نظامی به فلجسازی زیرساختی است. همزمان، ترامپ صراحتاً اعلام کرده است که حملات بیشتری علیه نیروگاههای برق و پلها و راهها در دستور کار است که تحلیلگران آن را دکترین فشار از طریق تخریب سیستماتیک میدانند. این روند، شکاف میان ادعای اولیه کمک به مردم و واقعیت میدانی را عمیقتر کرده است.
اما این تشدید نظامی با افزایش تنش در داخل ساختار قدرت آمریکا نیز همراه بوده است. در ۴۸ ساعت گذشته، کنار گذاشتن یا وادار کردن به بازنشستگی چند فرمانده ارشد، از جمله رئیس ستاد ارتش، نشاندهنده بیثباتی در سطوح عالی تصمیمگیری است.
پیش از این نیز جوزف کنت، رئیس مرکز ملی مبارزه با تروریسم، در مخالفت با جنگ استعفا داده بود. این استعفاها ترجمان اختلافات عمیق در ارزیابی جنگ و نحوه مدیریت آن است.
در سطح گستردهتر، این تحولات با فرسایش حمایت داخلی همزمان شده است. نظرسنجیها نشان میدهند اکثریت قابل توجهی از افکار عمومی آمریکا با ادامه جنگ مخالفاند؛ بهطوری که محبوبیت ترامپ به حدود ۳۹ درصد کاهش یافته است.
حتی در درون پایگاه سیاسی ترامپ و جریانهایی که با شعار اول آمریکا و پایان دادن به جنگهای بیپایان از او حمایت کرده بودند، نشانههای جدی از تردید دیده میشود.
پیوند میان تشدید حملات، تنش در ساختار نظامی و کاهش حمایت عمومی نشان میدهد که تهدید به تخریب زیرساختهای حیاتی نه از موضع ثبات، بلکه در بستر فشارهای همزمان خارجی و داخلی شکل گرفته است.
واکنشهای بینالمللی و انتقادات گسترده
ادبیات بازگرداندن به دوران سنگ بهسرعت با موجی از واکنشهای منفی بینالمللی مواجه شد؛ نه فقط از سوی رقبا، بلکه از درون اردوگاه متحدان غربی. در اروپا، امانوئل مکرون با انتقاد از پیامهای متناقض واشنگتن تأکید کرد که چنین رویکردی اعتماد به ناتو را تضعیف میکند.
دولتهای اروپایی ضمن فاصلهگذاری از عملیات نظامی، نسبت به پیامدهای اقتصادی و امنیتی آن در حوزه انرژی و تنگه هرمز ابراز نگرانی کردهاند.
رسانههای غربی نیز بر نبود نقطه پایان در استراتژی آمریکا تمرکز کردهاند. واشینگتن پست تأکید میکند که تهدید به تخریب زیرساختها در شرایطی مطرح شده که اهداف جنگ همچنان مبهم است.
منتقدان هشدار دادهاند که این ابهام میتواند به فرسایش موقعیت جهانی آمریکا و کشیده شدن آن به یک درگیری طولانی منجر شود. نخبگان سیاست خارجی آمریکا سخنان ترامپ را خطرناک و فاقد مبنای راهبردی توصیف کردهاند که میتواند به نقض قواعد جنگ و افزایش تلفات غیرنظامی منجر شود.
در خاورمیانه، مقامهای ایرانی با رد این تهدیدها، آن را نشانهای از توهم و نادیده گرفتن ظرفیتهای ایران دانسته و هشدار دادهاند که هرگونه تشدید حملات با پاسخ متقابل همراه خواهد شد.
در عین حال، برخی متحدان منطقهای آمریکا در خلیج فارس نسبت به عدم هماهنگی در حملات و پیامدهای امنیتی برای خود ابراز نارضایتی کردهاند. این واکنشها نشاندهنده کاهش اعتماد جهانی به پیشبینیپذیری سیاست خارجی آمریکا است که توان بسیج ائتلافهای سنتی را تضعیف میکند.
پیامدهای راهبردی: از بازدارندگی تا بیثباتی ساختاری
چرخش از بازدارندگی به تخریب زیرساختی نشانهای از دگرگونی در منطق راهبردی جنگ است که پیامدهای آن در چند سطح همزمان قابل مشاهده است:
در سطح نخست، هدف اولیه (بازدارندگی) جای خود را به تخریب گسترده داده است. اما این گذار نهتنها به تضعیف ایران منجر نشده، بلکه به افزایش ظرفیت مقاومت انجامیده است. ارزیابیها نشان میدهند ساختارهای کلیدی ایران همچنان فعال بوده و توانستهاند فشارها را مدیریت کنند.
در سطح دوم، دامنه بیثباتی منطقهای گسترش یافته است؛ اختلال در تنگه هرمز و درگیر شدن بازیگران نیابتی نشاندهنده انتقال به یک جنگ فرسایشی ژئوپلیتیکی بدون نقطه پایان مشخص است.
در سطح سوم، پیامدهای اقتصادی سیستمیک آشکار شده است؛ شوک به بازارهای انرژی و اختلال در زنجیرههای تأمین نشان میدهد جنگ به عامل بازآرایی مخرب اقتصاد جهانی تبدیل شده است.
در سطح چهارم، نبود راهبرد خروج و فاصله گرفتن متحدان به فرسایش قدرت رهبری آمریکا انجامیده است.
در نهایت، ابعاد حقوقی این رویکرد به چالش کشیده شده است. بیش از صد کارشناس حقوق بینالملل هشدار دادهاند که حملات به زیرساختهای حیاتی مانند انرژی و آب میتواند مصداق جنایت جنگی تلقی شود.
در سطح پنجم و شاید حیاتیترین لایه، این دگردیسی بر افکار عمومی ایران تأثیر معکوس گذاشته است.
هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی (پلها و نیروگاهها) که مستقیماً با معیشت و امنیت زیستی شهروندان در ارتباط است، باعث شده است تا ادعای اولیه واشنگتن مبنی بر تفکیک مردم از حاکمیت در ذهنیت جمعی ایرانیان فرو بپاشد.
این تغییر وضعیت، به جای تحریک نارضایتی علیه ساختار قدرت، نوعی انسجام اضطراری و ملیگرایی واکنشی را در برابر تهدید خارجی ایجاد کرده است.
در واقع، استراتژی تخریب زیرساخت، افکار عمومی را که پیشتر نقطه قوت فشار نرم آمریکا محسوب میشد، به سدی در برابر اهداف جنگ تبدیل کرده و هزینههای اجتماعی هرگونه مداخله را به شدت افزایش داده است.
تحولات نشان میدهند دکترین تخریب زیرساختها نه تنها به بازدارندگی منجر نشده، بلکه به تولید نااطمینانی و تضعیف کنترل راهبردی انجامیده است.
آنچه بهعنوان ابزار فشار برای پایان سریع جنگ طراحی شده بود، اکنون خود به عاملی برای طولانیتر شدن، پیچیدهتر شدن و پرهزینهتر شدن بحران تبدیل شده است.











