فرانسیس فوکویاما از حملە آمریکا بە ایران سخن میگوید
- Mar 6
- 6 min read

این گزارش تفصیلی بازخوانی جامع و روایی از گفتوگوی میان فرانسیس فوکویاما، اندیشمند برجسته علوم سیاسی، و یاشا مونک، نظریهپرداز سیاسی و میزبان پادکست The Good Fight است. این گفتوگو در روزهای پرتنش آغاز مارس ۲۰۲۶ ضبط شد. در آن زمان خاورمیانه تحت تأثیر حملات نظامی گسترده ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران در وضعیتی بحرانی قرار داشت. در همان مقطع، گزارشهای متعدد نشان میدادند که بخشهایی از رأس هرم قدرت در جمهوری اسلامی و شماری از فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی هدف حملات قرار گرفتهاند. این تحولات باعث شد بسیاری از ناظران از ورود منطقه به مرحلهای تازه در معادلات سیاسی و امنیتی خاورمیانه سخن بگویند.
درحالیکه خاورمیانه در شوکِ حملات نظامی به ایران فرو رفته بود، فرانسیس فوکویاما و یاشا مونک تلاش کردند تا از ورای غبارآلودِ اخبار و هیاهوی شبکههای اجتماعی، به یک تحلیل راهبردی دست یابند.
فوکویاما با نگاهی سرد و تحلیلی، بحث را با یک هشدارِ روششناختی دربارهی ماهیتِ اطلاعات در عصر بحران آغاز کرد. او با تأکید بر اینکه نخستین قربانی هر درگیری نظامی، حقیقت است، فضایی از احتیاط را حاکم کرد.
فوکویاما به مونک توضیح میدهد که در ساعات اولیه، بیانیههای رسمی دولتها بیش از آنکه گزارش باشند، ابزارهای مدیریت ادراک و توجیه اهداف سیاسی هستند.
ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی، که اکنون به منبع اصلی اخبار تبدیل شدهاند، بهراحتی توسط کنشگرانِ سایبری، رباتها یا سرویسهای اطلاعاتی قابلِ جعل، تقطیع یا تغییر جهتگیری هستند.
او هشدار داد که تحلیل راهبردی بدون تثبیت دادههای میدانیِ معتبر، بیش از آنکه روشنگر باشد، گمراهکننده است.
فوکویاما از مخاطبان خواست تا در برابرِ هیجانهای کاذبِ فروپاشی فوری مقاومت کنند و به یاد آورند که در سیاست بینالملل، آنچه در لحظه «واقعیت» به نظر میرسد، ممکن است تنها سایهای از یک استراتژی پیچیده باشد.
برای فوکویاما، مسئله صرفاً نه کمبود خبر، بلکه فقدانِ یک چارچوب برای «فهمِ» اخبار است.
تناقضِ ترامپ: از وعدهی انزواگرایی تا جنگ انتخابی
یاشا مونک بحث را با طرحِ یک تناقض تاریخی پیش برد: دونالد ترامپ، رئیس جمهوری که با شعارِ پایان دادن به جنگهای بیپایانِ بوش و انتقاد از امپریالیسمِ مداخلهگر به قدرت رسید، اکنون خود درگیر یک «جنگ انتخابی» تمامعیار شده است.
مونک این رفتار را نه یک دکترینِ منسجم، بلکه یک «دفترچه بازی» (Playbook) خاص میداند که در آن رئیسجمهور به جای استراتژیهای بلندمدت، بر ضرباتِ سهمگین و برقآسا در کوتاهترین زمان ممکن تمرکز میکند تا طرف مقابل فرصت واکنش نیابد.
با این حال، فوکویاما خاطرنشان کرد که این بار تفاوت بزرگی وجود دارد. برخلاف حملات محدودِ ژوئن گذشته که در آن ایران به شکلی حسابشده به کاهش تنش تن داده بود، درگیری کنونی به یک «باتلاقِ احتمالی» تبدیل شده است.
فوکویاما معتقد است که ترامپ در دامِ همان پارادوکسِ جرج دبلیو بوش افتاده است: ورود به جنگی که ورود به آن در اختیار او بوده، اما خروج از آن، شاید در اختیار هیچکس نباشد.
آیا او واقعاً میداند پس از حذفِ احتمالیِ رهبران، چه ساختاری قرار است خلاءِ قدرت را پر کند؟ این همان پرسشی است که تاریخِ سیاست خارجی آمریکا را به تراژدیهای تکراری پیوند میزند.
افسانهی قطع سر و واقعیتِ میدانی
فوکویاما بخش عمدهای از تحلیل خود را به نقدِ راهبردِ «قطع سر» اختصاص دادە است که در آن گمان میرود با کشتن علی خامنەای، سیستم بهطور خودکار فرو میپاشد. او با ارجاع به مطالعاتِ استیو هاسمر در اندیشکدهی RAND، تأکید کرد که این استراتژی در دهههای اخیر، در اکثر مواردِ تاریخی، به شکست انجامیده است.
او استدلال می کند که ایرانِ سال ۲۰۲۶، یک نظامِ تکشخصی مانند دیکتاتوریهایِ صرف نیست؛ بلکه یک «شبکهی درهمتنیدهی قدرت» است.
فوکویاما به نقشِ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروهای بسیج اشاره می کند کە نهادهایی صرفاً نظامی نیستند، بلکه شبکهای از منافع اقتصادی، سیاسی و اجتماعیاند که با هزاران رشته به بازارها، بنادر، صنایع و نهادهای اطلاعاتی متصلاند.
به اعتقاد فوکویاما، حذف خامنەای، نه تنها به فروپاشی سیستم نمیانجامد، بلکه یک انسجامِ تدافعی را نیز ایجاد میکند.
از همین رو، نخبگان امنیتی، برای حفظ ثروت و جانِ خود، بیش از پیش به یکدیگر میچسبند و رقابتی خشونتآمیز بر سر جانشینی آغاز میکنند که میتواند ساختار قدرت را حتی از قبل نظامیتر و بیرحمتر کند.
او بر این نکته تأکید ورزید که ساختارهای سیاسی، برخلافِ موجوداتِ بیولوژیک، با قطعِ سر نمیمیرند؛ بلکه ممکن است به اشکالِ خطرناکتر و غیرقابلپیشبینیتری تغییر شکل دهند.
فرسایش ایدئولوژی و ظهورِ مافیای اقتدارگرا
یکی از بخشهای کلیدی این گفتوگو، تحلیلِ فوکویاما از دگردیسیِ رژیم ایران است. او استدلال می کند که رژیمهای ایدئولوژیک، پس از مدتی دچار نوعی فساد ساختاری میشوند که در آن، آرمانگراییِ انقلابی جای خود را به منافع مادی میدهد.
او به طور تلویحی، مدل ایران را با ونزوئلای دوران مادورو یا دورانِ پس از انقلابِ کوبا مقایسه می کند که در آن وفاداریِ اعضای رژیم دیگر نه به خدا یا ایدئولوژی، بلکه به سهم از رانتهای اقتصادی گره خورده است.
او با نقلقول از دوستانِ ایرانیِ خود میگوید که نفرتِ عمومی از حکومت دینی به قدری عمیق است که جامعهی ایران به شکلِ خیرهکنندهای در حالِ عبور از دین به سمتِ سکولاریسمِ رادیکال است.
با این حال، او نگران است که این شکاف میانِ جامعهی سکولارِ آیندهنگر و ساختارِ نظامیِ فاسد، منجر به یک دورانِ بیثباتیِ بسیار طولانی و دردناک شود.
او معتقد است حتی اگر رژیم در لایهی ایدئولوژیک خود نیز دچار مرگ شود، در لایهی مافیایی، بسیار جانسختتر از آن است که تصور میشود.
بە نقل از فوکویاما، این رژیمها در واقع یک شرکتِ خانوادگیِ جنایی هستند که در صورتِ حذفِ بنیانگذار یا رهبر، به جای فروپاشی، به سمتِ نزاعِ داخلی میان سهامداران حرکت میکنند.
معمایِ «روز بعد»: فقدان استراتژی خروج و هراس از خلأ
در این هگتگو مونک و فوکویاما به موضوعِ نگرانکننده خلاء قدرت می پپردازند. سؤال بزرگ این بود: اگر رژیم فردا سقوط کند، چه کسی جایگزین میشود؟ فوکویاما با صراحتِ تمام پاسخ داد: هیچکس.
او با اشاره به سرکوبهای طولانیمدت که منجر به از بین رفتنِ یک اپوزیسیونِ نهادینه شده است، هشدار میدهد که آمریکا هیچ طرحی برای روزِ پس از پیروزی ندارد.
او معتقد است که ترامپ احتمالاً در ذهن خود سناریویِ مأموریت انجام شد (Mission Accomplished) را میپروراند و میخواهد پس از حذف رهبران، مسئولیت را به دستِ مردمِ ایران بسپارد که فوکویاما آن را سادهلوحانهترین و خطرناکترین فرض ممکن مینامد.
از دیدگاه او، رها کردن یک ساختارِ فروپاشیده به حالِ خود در خاورمیانه، دقیقاً همان کاری است که در عراقِ سال ۲۰۰۳ انجام شد و نتیجهاش چیزی جز هرجومرجِ مسلحانه و ظهورِ جریانهای تندرو نبود. فوکویاما در اینجا بر اهمیتِ «نهادسازی» تأکید می نماید که با هیچ موشکی قابلِساختن نیست.
بُعد منطقهای: خاورمیانهیِ درگیرِ اشتباه محاسباتی
در بخشِ نهاییِ بحث، مونک از فوکویاما پرسید که آیا این بحران به جنگی سراسری در منطقه منجر خواهد شد؟ فوکویاما با نگاهی به وضعیت نیروهای نیابتیِ ایران، پاسخ میدهد که توانِ حزبالله و حماس به قدری تضعیف شده که بعید است بتوانند جبههای واقعی برای نجاتِ مرکزیتِ رژیم باز کنند. با این حال، او یک امای بزرگ را با عنوان اشتباه محاسباتی می کند.
او توضیح میدهد که در روابط بینالملل، جنگهای بزرگ نه همیشه از روی نقشههای دقیق، بلکه اغلب از رویِ ترس و واکنشهای شتابزده آغاز میشوند.
اگر عربستان سعودی یا سایر کشورهای منطقه احساس کنند که ایران در آستانهی فروپاشی است، ممکن است برای تثبیت منافع خود وارد عمل شوند و این، دومینویِ درگیری را به شکلی غیرقابلکنترل گسترش دهد.
از نگاە فوکویاما، در این وضعیت، ترامپ ممکن است به سادگی کنترلِ وقایعی را که خودش آغاز کرده است، از دست بدهد. ترس از بیثباتی، اغلب خودِ بیثباتی را به ارمغان میآورد.
در این گفتگو، فوکویاما گفتوگو را با یک هشدارِ کلاسیکِ سیاسی به پایان برد. او تأکید می کند که در سیاست بینالملل معاصر، قدرتِ نظامی دیگر به تنهایی تعیینکننده نیست.
سرمایهی مشروعیت (Legitimacy Capital)، که غرب در سالهای اخیر در برابر افکار عمومی جهان تا حدی آن را از دست داده است، عاملی است که میتواند یک پیروزی نظامی را به یک شکستِ سیاسی تبدیل کند.
او اشاره می کند که اسرائیل با وجود موفقیتهای عملیاتی، اکنون با چالشِ مشروعیتِ بینالمللی در میان نسلهای جوانِ غرب روبهروست که در بلندمدت میتواند مانعِ رسیدن به هرگونه صلحِ پایداری شود.
او تأکید ،یکند که اگر غرب به دنبالِ تغییر واقعی در ایران است، باید دریابد که این یک پروژهی نظامی نیست، بلکه یک پروژهی سیاسی است که به دههها کار، نهادسازی و تحملِ بیثباتی نیاز دارد و به نظر میرسد در دفترچه بازی هیچکدام از رهبرانِ امروزِ جهان جایگاهی داشته باشد.
پیامِ نهاییِ فوکویاما برای خوانندهی این گزارش روشن بود: حذف کردنِ یک نفر، آسان است؛ اما ساختنِ آینده، فراتر از توانِ بمبهاست.
از نگاە فوکویاما، تاریخ در مارس ۲۰۲۶ بار دیگر در حال تکرارِ همان درسی است که همواره نادیده گرفته میشود: در سیاستِ جهانی، اقدامِ سریع میتواند به پیامدهایی منجر شود که نسلها طول میکشد تا دوباره به ثبات برسند.
خاورمیانه اکنون در غبارِ ناشی از حذفِ یک هرمِ قدرت، در جستوجوی آیندهای است که هنوز هیچکس، نه در تهران، نه در تلآویو و نه در واشنگتن، برنامهای برای آن ندارد. این گفتگو نه تنها نقدی بر اقداماتِ اخیر، بلکه مرثیهای بر «کوتاهبینیِ راهبردی» در قرن بیست و یکم بود.











