بازاندیشی در بداهت اقلیت و ملت در گفتمان ایرانگرایانە
- 6 hours ago
- 7 min read

رامیار حسینی
مفهوم ملت ایران در روایتهای مسلط از تاریخ این جغرافیا، نه بهعنوان یک برساخت تاریخی و مدرن، بلکه بهمثابه واقعیتی بدیهی، طبیعی و حتی ازلی بازنمایی میشود. گویی این ملت همواره وجود داشته و دولت مدرن صرفاً صورت نهادی آن را تثبیت کرده است. در چنین چارچوبی، تنوع ملی، زبانی و فرهنگی موجود در این جغرافیا نه بهعنوان اشکال همزمان هستی سیاسی، بلکه بهعنوان تفاوتهای درونی یک کل از پیش مفروض فهم میشود. در نتیجه، آنچه میتوانست بهصورت مجموعهای از افقهای متفاوت زیست و سیاست فهمیده شود، در قالب یک وحدت از پیش دادهشده و بدیهی بازنمایی میگردد.
این نوشتار با آغاز از نقد بداهت تکوین ازلگرایانە مفهوم ملت ایران، مسالە را صرفا صرفاً نقد وجود ملت ایران قلمداد نمیکند، بلکه نقد بدیهی بودن آن را نیز بە چالش می کشد. از اینرو، این بداهت را چنان در زبان، تاریخنگاری و تجربه روزمره رسوب کرده در نظر می گیرد که خروج از آن، نه صرفاً دشوار بلکه در بسیاری موارد بهمثابه انحراف از هنجار ملی تلقی میشود.
بنابراین، در این یادداشت پرسش اصلی این است که این کل چگونه ساخته شده و چه امکانهایی را در مسیر تثبیت خود مسدود یا ناممکن کرده است.
فشردگی هستی سیاسی: از تکثر به وحدت تثبیتشده
تز مرکزی این نوشتار ساده است: در آینده پسا جمهوری اسلامی، اگر ملل تحت ستم نتوانند بهعنوان ملت سخن بگویند، در عمل بهعنوان اقلیت برایشان تصمیم گرفته خواهد شد. این گزاره نه یک شعار سیاسی، بلکه صورت فشرده یک منطق تاریخی است.
منطقی که در آن امکان دیدهشدن در سطح سیاست، به نامگذاری و جایگاهی گره خورده که به یک جمع داده میشود. در این منطق، نامگذاری نه صرفاً توصیف، بلکه تعیین موقعیت است.
بر این اساس، میتوان استدلال نمود کە پروژه ملتسازی مدرن در ایران صرفاً یک فرایند یکپارچهسازی سیاسی و اداری نبوده، بلکه همزمان به محدود شدن افق امکان نیز انجامیده است.
در این فرایند، تاریخنویسی در ایران بهگونهای عمل کرده است که تنوع ملی و زبانی، بهمثابه امکانهای بودن سیاسی مستقل و همزمان، از سطح هستیهای سیاسی به سطح ویژگیهای فرهنگی و اقلیتهای اتنیکی درون یک کل واحد فروکاسته شده است.
در نتیجه، تکثر ملی نه بهعنوان امکان داشتن هستیهای سیاسی مستقل، بلکه بهصورت وضعیت اقلیت فرهنگی و قومی بازچینش و بازکدگذاری شده است. این فرایند را میتوان فشردگی هستی سیاسی نامید.
فشردگی هستی سیاسی به فرایندی اشاره دارد که در آن اشکال متکثر هستی سیاسی که میتوانستند بهصورت همزمان و همعرض وجود داشته باشند، در یک چارچوب مسلط و واحد فشرده و بازتعریف میشوند.
در نتیجه، ملت ایران نه بهعنوان یک هنجار متأخر، بلکه بهعنوان واقعیتی پیشینی و طبیعی ظاهر میشود. این طبیعیسازی صرفاً حاصل حذف تفاوتها نیست، بلکه نتیجهی بازچینش سطوح امکان و معناست.
به این ترتیب، تکثر از میان نمیرود، بلکه جابهجا میشود. بدین معنا کە از سطح هستی سیاسی به سطح ویژگی فرهنگی تقلیل مییابد. تفاوتها باقی میمانند، اما امکان سیاسی شدن آنها محدود میشود.
زبانها و هویتهای مختلف در این جغرافیای ناهمگون حضور دارند، اما تنها یکی از آنها امکان تبدیل شدن به زبان سیاست، آموزش و قدرت را پیدا میکنند، در حالی که دیگران در سطح فرهنگ یا امر محلی باقی میمانند.
آنچه تغییر میکند نه وجود تفاوت، بلکه افقی است که در آن تفاوت میتواند خود را بهعنوان امر سیاسی بیان کند.
در این معنا، فشردگی هستی سیاسی را باید تبدیل یک فضای چندلایهی تاریخی-سیاسی به نوعی وحدت بە زور تثبیتشده دانست.
وحدتی که نه بازتاب کامل واقعیت، بلکه نتیجهی بازکدگذاری آن است. این وحدت بیش از آنکه توصیفی باشد، تنظیمکننده است، بدین معنا که تعیین میکند چه چیزی قابل مشروعیت است و چه چیزی اساساً از دایرهی مشروعیت خارج میماند.
در این فرایند، زبان و نامگذاری نقشی تعیینکننده دارند. مفاهیمی مانند ملت، اتنیک، اقلیت یا ایرانیبودن صرفا ابزارهای توصیف نیستند، بلکه در تعیین آنچه میتواند بهعنوان واقعیت معتبر وجود داشته باشد نقش فعال ایفا میکنند.
نامگذاری در اینجا یک عمل خنثی نیست، بلکه سازوکاری برای تولید و تثبیت سلسلهمراتب واقعیت است.
زمانیکە مجموعهای متکثر از ملل با اشکال متفاوت زندگی سیاسی تحت عنوان ملت ایران نامگذاری میشوند، این نامگذاری نهتنها آنها را در یک چارچوب واحد فشردە می کند، بلکه امکان تصور آنها بهعنوان واحدهای همعرض را نیز محدود میکند.
آنچه میتوانست بهعنوان یک افق سیاسی مستقل فهمیده شود، در این چارچوب به قوم یا اقلیت فرهنگی بازکدگذاری میشود.
برای نمونه، تجربهی یک فرد در مناطق غیرمرکزی جغرافیای ایران را میتوان در نظر گرفت که زبان مادری او زبان اصلی ارتباط در خانه و زندگی روزمره است، اما در مدرسه یا اداره با این واقعیت مواجه میشود که زبان رسمی تنها زبان معتبر برای نوشتار، آموزش و پیشرفت اجتماعی است.
در چنین وضعیتی، زبان نه صرفاً ابزار ارتباط، بلکه بە شاخصی از مشروعیت اجتماعی تبدیل میشود.
در اینجا تفاوتها حذف نمیشوند، بلکه سطحبندی میشوند. برخی اشکال زندگی در سطح مرکزی واقعیت تثبیت میشوند و برخی دیگر به حاشیه رانده میشوند.
این حاشیهنشینی به معنای فقدان نیست، بلکه به معنای کاهش سطح اعتبار و امکان اثرگذاری در تعریف واقعیت مشروع است کە از راه زبان و گفتمان مسلط (فارسی و ایرانشهری) از پیش تعیین شدە است.
سازوکارهای فشردگی: نهادسازی، گفتمان، درونیسازی
با شکلگیری دولت مدرن در دوران پهلوی، پروژهای برای تمرکز اداری، استانداردسازی زبان فارسی و یکسانسازی نظام آموزشی آغاز شد.
این پروژه صرفاً به دنبال ایجاد کارآمدی اداری نبود، بلکه در سطحی عمیقتر، به دنبال تثبیت یک چارچوب واحد برای تصور سیاست بود. نهادها نهتنها دولت را ساختند، بلکه تعیین کردند چه چیزی میتواند بهعنوان یک واحد سیاسی مستقل قابل تصور باشد.
این فرایند همزمان حذفکننده نیز بودە است. هر شکلی از تکثر که در این چارچوب نمیگنجید، یا سرکوب شد یا به حاشیه رانده شد.
برای مثال جمهوری آذربایجان و مهاباد کە نە در چهارچوب ملت ایران بلکە بە عنوان یک هستی سیاسی مستقل دیگر خواستند خود را ابراز کنند، در نهایت با اعدام رهبران و سرکوب خونین مردم منتهی شد.
در مرحلهی بعد، این ساختار نهادی به گفتمان تبدیل میشود. تاریخ اینجا دیگر صرفاً روایت گذشته نیست، بلکه تولید شکلهای مجاز فهم گذشته ایران است.
مسالە در اینجا حذف کامل تفاوت ملل در ایران نبود، بلکه بازتعریف آنها بهعنوان عناصر درونی یک کل واحد بود بدین ترتیب رخدادهای متکثر تاریخی در قالب یک خط پیوسته بازتعریف میشوند که بهطور طبیعی به ملت ایران ختم میشود.
در این بازنویسی، آنچه ساخته شده است، بهعنوان آنچه همیشه بوده تثبیت میشود. کنشهای سیاسی، مقاومتها و حتی تعارضها، در چارچوب یک کلیت واحد معنا مییابند، حتی اگر در زمان وقوع، چنین افقی وجود نداشته باشد.
برای مثال دفاع کردها از خاک، شهر و روستای خود بە مرزبانان پهلوان بازکدگذاری شدە است. در نتیجه، گذشته نه بهعنوان میدان امکانهای گوناگون، بلکه بهعنوان مسیر اجتنابناپذیر یک وحدت نهایی بازنمایی میشود.
در این سطح، قدرت نه بهصورت آشکار، بلکه در قالب روایت عمل میکند. آنچه طبیعی به نظر میرسد، در واقع نتیجهی یک فرایند طولانی بازنمایی و تثبیت است.
در مرحلهی سوم، این چارچوبها به بخشی از تجربهی روزمره تبدیل میشوند. آنچه در سطح نهاد و گفتمان تثبیت شده است، بهتدریج در سطح ذهنی، درونی میشود.
رفتە رفتە زبان فارسی نه صرفاً ابزار ارتباط، بلکه شرط ورود به حوزهی مشروعیت تلقی میشود. سواد، پیشرفت و حتی عقلانیت، بهطور ضمنی با تسلط بر زبان فارسی گره میخورند.
در نتیجه، زبانهای دیگر نه لزوماً از طریق ممنوعیت مستقیم، بلکه از طریق بازتعریف آنچه مشروع و ضروری است، به حاشیه رانده میشوند. این حاشیهنشینی زمانی عمیقتر میشود که خودِ حاملان این زبانها نیز این سلسلهمراتب را درونی کنند.
یکی از نشانههای مهم این فرایند، تغییر در روابط نسلی است. در برخی تجربهها بە ویژە پس از سالهای ١٩٩٠ میلادی و فراگیر شدن مدارس و نهادهای آموزشی در سراسر ایران، فرزندان میکوشند زبان فارسی را به والدین خود بیاموزند.
این کنش نه از سر نیاز ارتباطی، بلکه ناشی از درونی شدن این تصور است که زبان رسمی حامل مشروعیت است و پذیرفتەاند کە زبان خودشان گویش محلی است. در اینجا، قدرت دیگر از بیرون تحمیل نمیشود، بلکه در درون روابط انسانی ملل تحت ستم در ایران بازتولید میشود.
ناتمامی درونیسازی و شکاف زبانی
با این حال، این درونیسازی هرگز کامل نبوده است. یکی از نشانههای ناتمامی و شکست این پروژە را میتوان در نسبت میان زبان فارسی و زبانهای زیسته مشاهده کرد.
پس از حدود یک قرن از پروژهی یکسانسازی زبانی، زبان فارسی در بسیاری از زیستجهانهای غیر فارس هنوز به یک انتخاب بدیهی و بیواسطه تبدیل نشده است.
در بخشهای وسیعی از این جغرافیا، زبانهایی چون کردی، ترکی، بلوچی، لری یا عربی همچنان زبانهای اصلی تجربه زیسته، ارتباط و معنا باقی ماندهاند.
این تداوم را نمیتوان صرفاً به بقای سنت تقلیل داد، بلکه باید آن را نشانهای از شکاف میان پروژهی سیاسی یکسانسازی و واقعیت چندلایهی زیستاجتماعی دانست.
آنچه بهعنوان زبان ملی تثبیت شده است، لزوماً بهعنوان زبان طبیعی زیستن درونی نشده است. این شکاف نشان میدهد که پروژهی یکسانسازی نه یک فرایند طبیعی، بلکه یک مداخلهی سیاسی است که همواره با مقاومتها، تداومها و بازگشتها مواجه بوده است.
پس در واقع می توان منطقا استدلال کرد کە اگر زبان رسمی (فارسی) بهعنوان زبان طبیعی زیستن درونی نشده، آنگاه یگانگی مفروض آن نیز نبایستی بدیهی تلقی شود. بە عبارتی دیگر می توان گفت کە در اینجا، شکاف در زبان، به شکاف در سطح هستی سیاسی اشاره میکند.
ملت یا ملل ایران؟ مسئلهی ناامنی گفتمانی
در این چارچوب، تمایز میان ملت ایران و ملل ایران صرفاً یک اختلاف واژگانی و جمع بستن یک کلمە مفرد نیست، بلکه اختلافی در سطح تصور از هستی سیاسی است.
اولی بر یگانگی پیشینی تأکید دارد، در حالی که دومی امکان همزمانی و همعرضی واحدهای تاریخی-سیاسی متفاوت را مفروض میگیرد.
مقاومت در برابر این جابهجایی مفهومی را نمیتوان صرفاً به اختلافات سیاسی تقلیل داد. این مقاومت را باید تلاشی برای حفظ همان فشردگی هستی سیاسی دانست. در این معنا، اصرار بر یگانگی، لزوماً نشانهی ثبات نیست، بلکه میتواند نشانهای از نوعی ناامنی گفتمانی باشد.
اگر یک چارچوب واقعاً بدیهی و درونی شده باشد، نیازی به طرد مداوم بدیلها ندارد. تأکید مکرر بر وحدت، در اینجا بیش از آنکه بیانگر اطمینان باشد، نشاندهندهی تزلزل آن است.
هراس از بهرسمیتشناسی اشکال دیگر هستی سیاسی، در واقع هراس از گشوده شدن همان افقهایی است که پیشتر منقبض و فشردە شدهاند.
شکستن بداهت و بازگشایی افق
در برابر این چارچوب، ایران را باید نه بهعنوان یک ملت یکپارچه، بلکه بهعنوان فضایی تاریخی-سیاسی چندلایه فهمید که در آن، ملل مختلف با زبان و اشکال زندگی متفاوت در تعامل، تنش و همپوشانی مداوم قرار دارند.
در نهایت، آنچه در این نوشتار مورد نقد قرار گرفت، نه همزیستی، بلکه طبیعیسازی و بداهت یک شکل خاص از آن بود. تا زمانی که یک چارچوب بهعنوان تنها امکان بدیهی فهم سیاست تثبیت شود، دیگر امکانها نه بهعنوان بدیل، بلکه بهعنوان انحراف یا حاشیه ظاهر خواهند شد.
شکستن بداهت ملت ایران، نه یک موضع سلبی، بلکه شرطی برای دیدن دوبارهی سیاست بە مثابە کنش جمعی است. سیاستی که در آن، تکثر نه مسئله، بلکه نقطهی آغاز فهم واقعیت در این جغرافیا است.











