top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

انقلاب ملی سلطنت‌طلبان، مانیفستِ انهدامِ سیاست و نوزاییِ فاشیستی

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • Jan 15
  • 12 min read





نصرالله لَشَنی

 

 مقدمه

مفهوم انقلاب ملی (National Revolution) نه صرفاً نامی برای دگرگونیِ رژیم سیاسی، بلکه یک مقوله‌ی ایدئولوژیک در سنت فاشیسم اروپایی است که کارکرد اصلی آن، تعلیق امر سیاسیِ کثرت‌گرا و بازتعریف سیاست در افق نوزایی اسطوره‌ای ملت است. در این معنا، انقلاب ملی نه بر گسترش حقوق، نه بر تحقق عدالت اجتماعی، بلکه بر گسستِ قاطع از وضعیت موجود و بازآفرینیِ جوهری ملت به‌مثابه یک کل تاریخی و اخلاقی دلالت دارد. این مفهوم در دستگاه نظری فاشیسم، لحظه‌ای استثنایی را نام‌گذاری می‌کند که در آن، بحران به فرصت نوزایی بدل می‌شود و سیاست، از عرصه‌ی گفت‌وگو و رقابت، به میدان تصمیم، حذف و وحدت اجباری فروکاسته می‌گردد.



بازگشتِ واژه‌ انقلاب ملی در گفتمان رسانه‌ای و سیاسیِ بخشی از جریان‌های سلطنت‌طلب معاصر، از جمله در تریبون‌هایی چون ایران اینترنشنال، را نمی‌توان صرفاً یک تصادف زبانی یا انتخابی بی‌اهمیت تلقی کرد. آنچه در این‌جا فعال می‌شود، احیای یک منطق پالینگنتیک است: روایتی که «استبداد» را نه به‌مثابه انقطاع از سیاست مدرن، بلکه به‌عنوان شرط نوزایی ملت بازنمایی می‌کند.

در این منطق، بحران نه مسئله‌ای برای اصلاح یا گذار تدریجی، بلکه نشانه‌ زوال کلی است، و زوال، به‌نوبه‌ی خود، ضرورت یک گسست نجات‌بخش را ایجاب می‌کند.

انقلاب ملی، برخلاف انقلاب‌های لیبرال یا سوسیالیستی، بر محور سوژه‌ی حقوق‌مند یا جامعه‌ برابر سامان نمی‌یابد، بلکه با حذف کثرت سیاسی و نفی «دیگری» فکری، ملت را به‌عنوان یک موجودیت همگن و آسیب‌دیده صورت‌بندی می‌کند.

سیاست، در این چارچوب، به منطق دوست/دشمن تقلیل می‌یابد و وحدت ملی، نه نتیجه‌ سازش دموکراتیک، بلکه حاصلِ حذف و طرد تعریف می‌شود.

به‌این‌ترتیب، نوستالژی گذشته با اراده‌ تصمیم قاطع پیوند می‌خورد و وعده‌ نوزایی، جایگزین عقلانیت انتقادی و دموکراسی می‌شود.


متن پیشِ رو، با اتکا به سنت انقلاب محافظه‌کار آلمان و تحلیل‌های راجر گریفین، نشان می‌دهد که «انقلاب ملی» چگونه به‌عنوان یک نام‌گذاری فاشیستی، از دل بحران‌های مدرنیته زاده می‌شود و چگونه می‌تواند، در بسترهای تاریخی و رسانه‌ای متفاوت، از وایمار و ویشی تا استودیوی خبر ایران اینترنشنال، کارکردی مشابه ایفا کند: تعلیق سیاست کثرت‌گرا به نفع یک نوزایی اسطوره‌ای، تمامیت‌خواه و اقتدارگرا.

 

 

سنت «انقلاب محافظه‌کار» آلمان در خوانش راجر گریفین

 

پرداختن به سنت انقلاب محافظه‌کار آلمان، نه از سر علاقه‌ی تاریخ‌نگارانه به یک جریان خاص اروپایی، بلکه به‌مثابه نقطه عزیمت مفهومی برای فهم انقلاب ملی ضروری است.


مفهوم انقلاب ملی، پیش از آنکه به‌صورت یک پروژه‌ی سیاسی بالفعل یا برنامه‌ نهادی ظاهر شود، نخست در سطحی نظری و اسطوره‌ای صورت‌بندی می‌شود: در قالب روایت زوال، وعده‌ نوزایی، نفی لیبرالیسم، و بازتعریف نسبت ملت، سیاست و اراده. سنت انقلاب محافظه‌کار یکی از نخستین میدان‌هایی است که این عناصر را به‌طور منسجم، هرچند ناتمام، در کنار یکدیگر قرار می‌دهد.


از این‌رو، تحلیل این سنت و خوانش راجر گریفین از آن، امکان تمایزگذاری دقیق میان انقلاب ملی به‌مثابه افق ایدئولوژیک، و فاشیسم به‌عنوان شکل خاص تاریخیِ تحقق آن را فراهم می‌سازد؛ تمایزی که برای ورود به بحث حاضر و پرهیز از تقلیل‌گرایی مفهومی، شرطی بنیادین است.

سنت موسوم به انقلاب محافظه‌کار (Conservative Revolution) در آلمانِ میان دو جنگ جهانی، بیش از آنکه یک مکتب نظری منسجم با آموزه‌های واحد باشد، یک میدان فکری ناهمگون از متفکران، نویسندگان و نظریه‌پردازان سیاسی را دربر می‌گرفت.

این سنت، با وجود تفاوت‌های چشمگیر در سبک، زبان و افق‌های نظری، در چند محور بنیادین به هم می‌رسید: نفی لیبرالیسم و دموکراسی پارلمانی، رد فردگرایی مدرن، بدبینی عمیق به عقلانیت بورژوایی، و جست‌وجوی نظمی بدیل مبتنی بر اقتدار، هویت تاریخی و کلیت ملی. دغدغه‌ مشترک این جریان، ارائه‌ پاسخی رادیکال به بحران مدرنیته و فروپاشی هنجارهای سیاسی و فرهنگی پس از جنگ جهانی اول بود.


در این چارچوب، آرتور مولر فان دن بروک در کتاب Das Dritte Reich (1923) ایده‌ی انقلاب ملی (nationale Revolution) را مطرح می‌کند که هدف آن نه تحقق حقوق فردی یا گسترش مشارکت دموکراتیک، بلکه رهایی آلمان از بن‌بست لیبرالیسم، مارکسیسم و نظم وایماری و احیای هویت تاریخی و رسالت فرهنگی ملت است.

مفهوم رایش سوم نزد او نه صرفاً طرحی نهادی برای آینده، بلکه اسطوره‌ای از نوزایی ملت است که در آن، ایده‌ی پالینگنز—تولد دوباره‌ی ملت پس از یک دوره‌ی زوال—نقشی محوری ایفا می‌کند.

به موازات این اسطوره‌ی نوزایی، اسوالد اشپنگلر در Der Untergang des Abendlandes تاریخ را به‌مثابه چرخه‌های زایش و زوال تمدن‌ها می‌فهمد.


او مدرنیته‌ لیبرال را نشانه‌ی پیری و انحطاط تمدن غربی تلقی می‌کند و با ترسیم چشم‌اندازی عمیقاً بدبینانه از سرنوشت غرب، زمینه‌ی فکری لازم برای تصور گسست تاریخی و ضرورت عبور از نظم موجود را فراهم می‌سازد.


این روایت زوال، بحران را نه امری موقتی، بلکه وضعیتی وجودی و فراگیر معرفی می‌کند.


ارنست یونگر، در آثار دوره‌ی وایمار، این بحران را به سطح تجربه‌ی انسانی می‌کشاند. او سیاست را عرصه‌ اراده، خطر و بسیج کامل (total mobilization) می‌داند و لیبرالیسم را مظهر ضعف، تعلیق تصمیم و فقدان معنا تلقی می‌کند.


در نگاه یونگر، انسان نو تنها در دل بحران، خشونت و آمادگی برای خطر شکل می‌گیرد؛ بدین‌سان، نوزایی ملت مستلزم دگرگونی وجودی انسان است، نه صرفاً اصلاح ساختارهای حقوقی یا نهادی.


در سطح نظری سیاست، کارل اشمیت با تعریف سیاست بر اساس تمایز دوست و دشمن، بر ماهیت وجودی، انحصاری و تصمیم‌محور امر سیاسی تأکید می‌گذارد.

از نظر او، لیبرالیسم با تقلیل سیاست به گفت‌وگو، قانون و رویه، توان حفظ وحدت سیاسی را از دست می‌دهد. سیاست، در این خوانش، عرصه‌ گسست، تصمیم قاطع و تعیین دشمن است؛ چارچوبی که امکان عبور از نقد فرهنگی به سیاست انقلابی را فراهم می‌کند.

راجر گریفین این مجموعه‌ ناهمگون را نه به‌عنوان فاشیسم بالفعل، بلکه به‌مثابه یک پیش‌زمینه‌ فکری حیاتی برای شکل‌گیری آن تحلیل می‌کند.


از نظر او، انقلاب محافظه‌کار واجد یک منطق بالقوه‌ی انقلابی است که بسیاری از عناصر ایدئولوژیک لازم برای فاشیسم، به‌ویژه اسطوره‌ نوزایی ملت، روایت زوال، ستایش اراده و نفی لیبرالیسم، نخست در آن صورت‌بندی شده‌اند، بی‌آنکه این سنت خود به یک ایدئولوژی سیاسی منسجم و دولت‌ساز بدل شده باشد.


در خوانش گریفین، مفهوم رایش سوم نزد مولر، روایت زوال اشپنگلر، ایده‌ دگرگونی وجودی انسان نزد یونگر، و نظریه‌ تصمیم و تمایز دوست/دشمن اشمیت، همگی با منطق «ناسیونالیسم پالینگنتیک» هم‌خوان‌اند؛ منطقی که وعده‌ تولد دوباره‌ ملت را از دل یک بحران وجودی می‌دهد.

با این حال، پالینگنز در اندیشه‌ بیشتر متفکران انقلاب محافظه‌کار، عمدتاً در سطحی فرهنگی، فلسفی یا زیبایی‌شناختی باقی می‌ماند و به یک برنامه‌ سیاسی اجرایی برای بسیج توده‌ای و تصرف دولت مدرن تبدیل نمی‌شود.

گریفین تأکید می‌کند که تمایز اساسی میان انقلاب محافظه‌کار و فاشیسم در فقدان سه مؤلفه‌ی تعیین‌کننده نهفته است: نخست، شکل‌گیری یک سوژه‌ی جمعی بسیج‌شده در مقیاس توده‌ای؛ دوم، یک ایدئولوژی منسجم با زبانی ساده‌شده و قابل انتقال به توده‌ها؛ و سوم، اراده‌ی آشکار برای بازسازی تمام‌ساحت‌گرای دولت.


به همین دلیل، او با همسان‌سازی شتاب‌زده‌ی این سنت با فاشیسم مخالف است، اما هم‌زمان آن را صرفاً «محافظه‌کاری فرهنگی» نیز نمی‌داند.


یکی دیگر از خطوط تمایز مهم، نخبه‌گرایی عمیق انقلاب محافظه‌کار است. بسیاری از متفکران این سنت به توده‌ها بدبین بودند و بحران را نه محصول ناتوانی مردم، بلکه نتیجه‌ زوال نخبگان، عقلانیت بورژوایی و سیاست لیبرال می‌دانستند.


این بدبینی، به‌زعم گریفین، در تضاد بنیادین با فاشیسم به‌مثابه یک جنبش ایدئولوژیکِ بسیج‌گر قرار دارد؛ جنبشی که، حتی اگر در عمل اقتدارطلب و نخبه‌محور باشد، در سطح گفتمان خود را نماینده‌ی ملت و مردم معرفی می‌کند.


گریفین همچنین فاصله‌ انتقادی خود را با گرایش‌های رمانتیک و زیبایی‌شناسانه‌ی انقلاب محافظه‌کار حفظ می‌کند. از نظر او، فروکاستن سیاست به تجربه‌ای قهرمانانه یا اگزیستانسیال، هرچند ضدلیبرال و رادیکال است، اما الزاماً به ساخت یک نظم سیاسی پایدار و نهادی منجر نمی‌شود.

فاشیسم تنها زمانی پدیدار می‌شود که اسطوره، اراده و زیبایی‌شناسی رادیکال به یک پروژه‌ دولت‌ساز پیوند بخورند؛ امری که انقلاب محافظه‌کار غالباً در آن متوقف می‌ماند.

در نهایت، گریفین انقلاب محافظه‌کار را یک مخزن مفهومی می‌داند: سنتی نه بی‌خطر و نه ذاتاً فاشیستی، بلکه موقعیتی بینابینی که در آن بحران مدرنیته می‌تواند، بسته به شرایط تاریخی، اقتصادی و اجتماعی، زمینۀ ظهور پروژه‌هایی چون «انقلاب ملی» را فراهم کند؛ جریان‌هایی که با بهره‌گیری از روایت زوال، نوزایی ملت، تمایز دوست و دشمن و اهمیت اراده، به بازتعریف توده‌ای و پالینگنتیک سیاست مدرن می‌پردازند.

 

 

انقلاب ملی در نظریه‌ی راجر گریفین: از مفهوم تاریخی تا مقوله‌ی تحلیلی

 

از دل مخزن مفهومی انقلاب محافظه‌کار، مفهوم انقلاب ملی شکل می‌گیرد؛ ایده‌ای که راجر گریفین آن را به‌عنوان یک مقوله تحلیلی برای فهم پتانسیل فاشیسم توده‌ای و مدرنیته بدیل تبیین می‌کند.


در چارچوب نظری گریفین، انقلاب ملی (National Revolution) نه یک برچسب ایدئولوژیک متعلق به یک کشور یا دوره‌ خاص، بلکه شکلی متمایز از انقلاب مدرن است که در تقابل مستقیم با دو سنت مسلط انقلاب‌های مدرن، یعنی انقلاب لیبرالی و انقلاب سوسیالیستی، تعریف می‌شود.

گریفین تأکید می‌کند که انقلاب ملی، برخلاف ظاهر سنت‌گرایانه یا گذشته‌گرای خود، پدیده‌ای عمیقاً مدرن است؛ زیرا تنها در بستر دولت-ملت مدرن، سیاست توده‌ای و بحران‌های ساختاری مدرنیته امکان‌پذیر می‌شود.

در این معنا، انقلاب ملی نه برای گسترش حقوق فردی و نه برای تحقق برابری طبقاتی، بلکه برای بازآفرینی ملت به‌عنوان یک کل تاریخی و اخلاقی صورت می‌گیرد.


ملت در اینجا نه مجموعه‌ای از شهروندان دارای حقوق برابر، بلکه یک موجود زنده‌ تاریخی تلقی می‌شود که دچار زوال شده و نیازمند نوزایی است.


گریفین انقلاب ملی را جلوه‌ی سیاسی و عملی «ناسیونالیسم پالینگنتیک» می‌داند. پالینگنز، به‌مثابه روایت تولد دوباره (rebirth narrative) یا فرشگرد، ساختار زمانی خاصی به سیاست می‌بخشد: گذشته‌ی باشکوه، حالِ فاسد و آینده‌ای رستگاری‌بخش.

انقلاب ملی لحظه‌ی گسست میان این حالِ منحط و آینده‌ی نوزاده است. به این معنا، انقلاب ملی صرفاً تغییر رژیم یا نخبگان سیاسی نیست، بلکه تلاشی برای بازتنظیم زمان تاریخی است؛ گویی ملت باید از مسیر انحرافی مدرنیته‌ لیبرال یا سوسیالیستی خارج و وارد مسیر اصیل خود شود. این ویژگی، انقلاب ملی را از کودتاها یا اقتدارگرایی‌های صرف متمایز می‌کند.

یکی دیگر از تمایزهای کلیدی که گریفین بر آن تأکید دارد، تفاوت میان انقلاب ملی و انقلاب اجتماعی است.


انقلاب‌های مارکسیستی، جامعه را بر اساس تضاد طبقاتی تحلیل می‌کنند و سوژه‌ انقلاب را طبقه‌ی کارگر یا نیروهای مولد می‌دانند.


در مقابل، انقلاب ملی هرگونه شکاف طبقاتی، قومی یا ایدئولوژیک را تهدیدی علیه وحدت ملت می‌داند و وعده‌ حل آن‌ها را نه از طریق برابری، بلکه از طریق وحدت ملی، به هر قیمتی، می‌دهد.


در این منطق، تضاد طبقاتی جای خود را به مفهوم هم‌سرنوشتی ملی (national destiny) می‌دهد. 


گریفین نشان می‌دهد که این جابه‌جایی مفهومی، یکی از خطرناک‌ترین نقاط انقلاب ملی است؛ زیرا نابرابری‌ها و ستم‌های واقعی نه به‌عنوان مسئله‌ای سیاسی، بلکه به‌عنوان تهدیدی علیه وحدت ملت بازنمایی می‌شوند.


از نظر گریفین، انقلاب ملی بدون اسطوره‌ی بسیج‌گر (mobilizing myth) قابل تصور نیست. این اسطوره، برخلاف برنامه‌های عقلانی یا سیاست‌گذاری‌های تکنوکراتیک، بر احساسات، تخیل جمعی و نوعی ایمان سیاسی (political faith) تکیه دارد.


ملت باید باور کند که در آستانه لحظه‌ای سرنوشت‌ساز تاریخی ایستاده است؛ گویی تاریخ خود به نقطه‌ای تعیین‌کننده رسیده و هر تصمیم، سرنوشت جمعی را رقم می‌زند. در اینجا، انقلاب ملی به حوزه‌ای نزدیک می‌شود که گریفین آن را «سیاست قدسی‌شده» (sacralized politics) می‌نامد؛ جایی که رهبر، ملت و دولت در یک روایت شبه‌دینی به هم می‌پیوندند.

این ویژگی، انقلاب ملی را مستعد حذف مخالفان، سرکوب اقلیت‌ها و تعلیق قواعد حقوقی می‌کند؛ زیرا هر مخالفتی می‌تواند به‌عنوان خیانت به لحظه‌ی نوزایی تفسیر شود.

در نگاه گریفین، انقلاب ملی نقطه‌ای است که برخی جریان‌های انقلاب محافظه‌کار بالقوه می‌توانند به فاشیسم بالفعل تبدیل شوند.


انقلاب محافظه‌کار، با نقد لیبرالیسم، دموکراسی پارلمانی و عقلانیت روشنگری، مواد خام فکری انقلاب ملی را فراهم می‌کند؛ اما تنها زمانی که این نقدها به یک پروژه‌ توده‌ای، بسیج‌گر و دولت‌ساز پیوند می‌خورند، انقلاب ملی به‌معنای دقیق کلمه شکل می‌گیرد.


به دیگر سخن، انقلاب ملی را می‌توان سیاسی‌شدن رادیکال انقلاب محافظه‌کار دانست؛ لحظه‌ای که فلسفه‌ بحران به ایدئولوژی کنش بدل می‌شود. این همان نقطه‌ای است که گریفین آن را مرز عبور از رادیکالیسم فرهنگی به فاشیسم ایدئولوژیک تلقی می‌کند.


در نهایت، گریفین انقلاب ملی را تلاشی برای خلق یک «مدرنیته‌ی بدیل» (alternative modernity) می‌داند.


این انقلاب نه خواهان بازگشت ساده به گذشته است و نه پذیرش مدرنیته‌ لیبرال یا سوسیالیستی. بلکه می‌کوشد مدرنیته را بر محور ملت، اقتدار، نظم و معنا بازتعریف کند.

در این چارچوب، انقلاب ملی پروژه‌ای است که وعده‌ی معنا در جهانی بی‌معنا، وحدت در جامعه‌ای متکثر، و اقتدار در نظمی متزلزل می‌دهد.

همین وعده‌ها، همراه با نقد مدرنیته و بازسازی زمان تاریخی، انقلاب ملی را به یکی از جذاب‌ترین و در عین حال خطرناک‌ترین اشکال سیاست مدرن بدل می‌کند، شکل پنهانی از قدرت که می‌تواند آزادی و حقوق فردی را به‌سادگی فدای وعده نوزایی کند.

 

 

انقلاب ملی در رژیم ویشی: تحقق اداری و حقوقی یک ایدئولوژی

 

پس از شکست فرانسه در سال ۱۹۴۰ و اشغال بخش شمالی توسط آلمان نازی، حکومت فیلیپ پتن (Philippe Pétain) به‌عنوان رژیم ویشی شکل گرفت. این رژیم رسماً شعار جمهوری «آزادی، برابری، برادری» را کنار گذاشت و جای آن را به دکترین انقلاب ملی داد.


از منظر تاریخی، این انتقال نه صرفاً یک تغییر زبانی یا نمادین، بلکه تحولی بنیادین در ساختار اداری، حقوقی و فرهنگی فرانسه بود که بسیاری از اصول پایه‌ای مدرنیته غربی، از جمله پارلمانتاریسم و حقوق بشر جهانی، را به چالش کشید.

تحلیل گریفین و سایر نظریه‌پردازان معاصر نشان می‌دهد که رژیم ویشی نمونه‌ای کلاسیک از تحقق انقلاب ملی در عرصه سیاست اجرایی و حقوقی است؛ همان ایدئولوژی که در نظریه‌ فاشیسم و سنت انقلاب محافظه‌کار اروپا تبیین شده بود، به شکل یک برنامه عملیاتی و حکومتی درآمد.

رژیم ویشی پارلمان را عامل تفرقه ملی می‌دانست و بسیاری از اختیارات قانونی و اجرایی را به رهبری پتن و کابینه‌ او منتقل کرد.


این اقدام، تجلی عملی همان منطق پالینگنتیک بود که گریفین آن را شرط تحقق انقلاب ملی می‌داند: نابودی نهادهای متعارف سیاسی برای آماده‌سازی مسیر نوزایی ملی.


همزمان، مفهوم ملت (nation) از یک قلمرو حقوقی ـ مدنی به یک موجودیت تاریخی و فرهنگی تبدیل شد که تنها اعضای واقعی ملت از حقوق و حمایت دولت برخوردار بودند.

این تعریف، به‌طور ضمنی اقلیت‌های قومی و دینی، به‌ویژه یهودیان، را از شمول حقوق اجتماعی و سیاسی خارج کرد و نمونه‌ای روشن از نفی دیگری در سیاست انقلابی بود.

جایگزینی دموکراسی با اقتدار فردی و مشروعیت مبتنی بر رهبری نیز یکی دیگر از شاخصه‌های انقلاب ملی ویشی بود. دولت، نه به‌عنوان نهاد بازنمایی‌کننده‌ اراده مردم، بلکه به‌عنوان موتور نوزایی ملت عمل می‌کرد؛ همان چیزی که گریفین آن را جوهر فاشیسم توده‌ای و انقلاب ملی می‌نامد.


در همین حال، رژیم ویشی به بازسازی فرهنگی و اخلاقی جامعه پرداخت و تلاش کرد ارزش‌های سنتی، مذهبی و خانوادگی را جایگزین گفتمان مدرن لیبرال و سکولار کند.

این پروژه فرهنگی، جلوه‌ای روشن از انقلاب هویتی (identity revolution) بود که گریفین آن را شرط لازم تحقق ناسیونالیسم پالینگنتیک می‌داند.

تحلیل گریفین نشان می‌دهد که انقلاب ملی وقتی به سطح نهادینه‌شده‌ی دولت و حقوق می‌رسد، چگونه می‌تواند ماهیت ضدلیبرالی و اقتدارگرا پیدا کند.


او تأکید می‌کند که این نوع انقلاب، در صورت فقدان کنترل نهادی یا تعادل اجتماعی، به حذف اقلیت‌ها، سرکوب سیاسی و مشروعیت‌بخشی به خشونت سیستماتیک منجر می‌شود. از این منظر، رژیم ویشی نمونه‌ای کلاسیک از تحقق عملی منطق نظری فاشیسم است که پیش‌تر در انقلاب محافظه‌کار و تحلیل پالینگنتیک گریفین تبیین شده بود.


این مثال نشان می‌دهد که انقلاب ملی صرفاً یک مفهوم نظری نیست، بلکه می‌تواند به یک پروژه‌ عملیاتی، حقوقی و اداری تبدیل شود که تمامی ابعاد زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ملت را در بر گیرد.


گریفین، با تکیه بر این نمونه، فاصله بین سنت انقلاب محافظه‌کار و تحقق فاشیسم توده‌ای را روشن می‌کند. انقلاب ملی زمانی واقعی می‌شود که ایدئولوژی پالینگنتیک با نهادهای دولتی، رهبری متمرکز و بسیج فرهنگی و اجتماعی پیوند بخورد.

 

 

سلطنت‌طلبی ایرانی به‌مثابه ایدئولوژی فاشیستی


نخستین گام نظری برای تحلیل سلطنت‌طلبی ایرانی، رها شدن از تقلیل آن به دفاع از یک شکل خاص حکومت است.


همان‌گونه که راجر گریفین تأکید می‌کند، فاشیسم را نمی‌توان صرفاً از خلال نهادها، عناوین حقوقی یا اشکال رسمی حکومت شناسایی کرد، بلکه باید منطق زمانی، اسطوره‌ای و بسیج‌گر آن را تحلیل نمود.

بر این اساس، پرسش محوری این نیست که سلطنت‌طلبی خواهان پادشاهی است یا نه، بلکه این است که چه روایتی از ملت، بحران و نوزایی تاریخی ارائه می‌دهد.

در این سطح تحلیلی، بخش مسلط سلطنت‌طلبی معاصر ایران نه یک محافظه‌کاری نهادی و حقوقی، بلکه پروژه‌ای ایدئولوژیک با محوریت نوزایی است، پروژه‌ای که به‌طور کامل در منطق «انقلاب ملی» به معنای گریفینی آن قابل فهم می‌شود.


سلطنت‌طلبی ایرانی بر یک روایت زوال تمام‌عیار بنا شده است. حالِ حاضر نه صرفاً بحرانی، ناکارآمد یا اصلاح‌پذیر، بلکه به‌مثابه وضعیتی منحط، منحرف و اساساً غیرقابل اصلاح تصویر می‌شود.


جمهوری اسلامی در این روایت، نه یک رژیم سیاسی خاص، بلکه نماد انحراف تاریخی ملت ایران معرفی می‌گردد که معمولاً به مثلث «ملا، چپی، مجاهد» نسبت داده می‌شود و به‌منزله‌ خروج ملت از مسیر «طبیعی»، «اصیل» و «تمدنی» خود تفسیر می‌شود.


این دقیقاً همان ساختار زمانی پالینگنتیک است که گریفین آن را هسته‌ی ایدئولوژیک فاشیسم می‌داند:

گذشته‌ای باشکوه، مقتدر، منظم و مدرنم که اغلب با تمرکز اسطوره‌ای بر دوران پهلوی بازنمایی می‌شود،

حالی فاسد، تحقیرشده و «تسخیرشده»؛ و آینده‌ای که تنها از طریق یک گسست قاطع و نجات‌بخش قابل دستیابی است.

در چنین چارچوبی، اصلاح، گذار تدریجی یا حتی انقلاب سیاسی مبتنی بر کثرت‌گرایی نه‌تنها ناکافی، بلکه خائنانه تلقی می‌شود؛ زیرا ملت، بنا بر این روایت، در «وضعیت مرگ» قرار دارد و نیازمند نجات است، نه گفت‌وگو، چانه‌زنی یا سازش سیاسی.

نقطه‌ تعیین‌کننده در این میان، نحوه‌ فهم بازگشت سلطنت است. سلطنت‌طلبی فاشیستی، برخلاف محافظه‌کاری کلاسیک، بازگشت را نه به‌مثابه تداوم تاریخی یا احیای یک نهاد حقوقی، بلکه به‌عنوان انقلاب نجات‌بخش بازنمایی می‌کند.


بازگشت شاه، در این منطق، نه احیای مشروطه یا نظم حقوقی پیشین، بلکه لحظه‌ تولد دوباره‌ی ملت است.


در اینجا، سلطنت‌طلبی دقیقاً وارد همان قلمرویی می‌شود که گریفین آن را مدرنیته‌ بدیل می‌نامد: بازگشت به گذشته، اما با ابزارهایی کاملاً مدرن، اسطوره‌سازی رسانه‌ای، بسیج احساسی، سیاست خیابانی، ساده‌سازی گفتمان، و نفی قواعد دموکراسی به نام نجات ملت.


شاه در این چارچوب، نه یک مقام محدود و مشروطه‌ای، بلکه نماد وحدت وجودی ملت است؛ چیزی نزدیک به رهبر نجات‌بخش در سیاست قدسی‌شده، جایی که ملت، رهبر و تاریخ در یک روایت شبه‌دینی به هم می‌پیوندند.

یکی از شاخص‌های قاطع فاشیسم در تعریف گریفین، فهم ملت به‌مثابه یک موجود ارگانیک است. در سلطنت‌طلبی ایرانی نیز ملت نه مجموعه‌ای از شهروندان برابر با حقوق متکثر، بلکه یک کل تاریخی ـ فرهنگی همگن تصور می‌شود که توسط «دشمنان» آلوده شده است.

در این چارچوب، دگراندیشان، اقلیت‌های اتنیکی، نیروهای چپ، اسلام‌گرایان، و حتی دموکراسی‌خواهان منتقد سلطنت، به‌عنوان غیرملی، بی‌ریشه یا ضد ایران نام‌گذاری می‌شوند.

سیاست، در نتیجه، مطابق منطق اشمیتی، به میدان دوست/دشمن فروکاسته می‌شود. خشونت نمادین، و بالقوه خشونت فیزیکی، نه به‌عنوان انحراف، بلکه به‌مثابه ابزار پاک‌سازی ملت توجیه می‌گردد.


این همان نقطه‌ای است که انقلاب ملی از یک پروژه‌ی هویتی عبور می‌کند و به منطق فاشیستی تمام‌عیار وارد می‌شود.


سلطنت‌طلبی ایرانی، برخلاف انقلاب محافظه‌کار کلاسیک، صرفاً نخبه‌گرا و بدبین به توده‌ها نیست، بلکه این بدبینی را با بسیج احساسی توده‌ای ترکیب می‌کند. توده‌ها هم‌زمان به‌عنوان قربانیان فریب‌خورده و «نیروی نجات‌بخش» بازنمایی می‌شوند، به شرط آنکه تحت رهبری واحد و روایت واحد قرار گیرند.

این ترکیبِ تحقیر عقلانیت جمعی، نفی سیاست کثرت‌گرا، ستایش اراده و اقتدار، و بسیج خیابانی و رسانه‌ای با زبان اسطوره‌ای و ساده‌شده، سلطنت‌طلبی را از یک نوستالژی نخبه‌محور به یک ایدئولوژی فاشیستی توده‌محور ارتقا می‌دهد، دقیقاً همان مرزی که گریفین آن را نقطه‌ عبور به فاشیسم می‌داند.

از این‌رو، برخلاف تصور رایج، سلطنت‌طلبی ایرانی نه گرایشی پیشامدرن و نه صرفاً واپس‌گراست. در خوانش گریفینی، این جریان نمونه‌ای از فاشیسم متأخر است: ایدئولوژی‌ای که در شرایط بحران معنا، فروپاشی اعتماد به دموکراسی، لیبرالیسم و سوسیالیسم، وعده‌ نوزایی ملت را از طریق اقتدار، اسطوره و حذف دیگری می‌دهد.


در نتیجه، مسئله‌ اصلی نه «شاه یا جمهوری»، بلکه منطق انقلاب ملی پالینگنتیک در لباس سلطنت است، منطقی که مستقل از شکل ظاهری حکومت، می‌تواند به سیاست فاشیستی، سرکوب ساختاری و حتی کشتار جمعی منتهی شود.

 
 
bottom of page