top of page
Asset 240.png

آخرین خبرها

بیشتر بخوانید

از مسیر شعار رضاشاە روحت شاد تا مرگ بر خامنەای، آیندە ایران بە کجا ختم خواهد شد

  • Writer: Arena Website
    Arena Website
  • Jan 6
  • 5 min read

در تلاطم‌های اجتماعی دهه اخیر ایران، یک الگوی رفتاری تکرارشونده در زبان خیابان مشاهده می‌شود: اعتراضات، به‌ویژه در مناطق حاشیه‌ای و لایه‌های برخوردار از مشکلات معیشتی، اغلب با شعارهای نوستالژیک و بازگشت به گذشته (پهلوی‌گرایی) آغاز می‌شوند، اما به‌محض گسترش دامنه حرکت، افزایش تراکم جمعی و ورود اعتراضات به فاز رادیکال‌تر، این شعارها به‌تدریج رنگ باخته و جای خود را به مطالبات ساختاری، ایجابی و متکثر می‌دهند.


با عبور از تحلیل‌های تک‌بعدی و تقلیل‌گرایانه، این فرضیه استوار می‌شود که پویایی و دگرگونی شعارها نه تصادفی است و نه صرفاً محصول بلوغ خودبه‌خودی، بلکه نتیجه برهم‌کنش سه متغیر کلیدی خلأ نهادی مزمن، مهندسی امنیتی فعال و منطق بازنمایی رسانه‌ای است

 

در غیاب احزاب پیشرو، تشکل‌های صنفی مستقل و نهادهای واسطی که توانایی تولید افق سیاسی برای آینده و ترجمه نارضایتی به برنامه را داشته باشند، گذشته به یکی از معدود منابع نمادینِ در دسترس توده‌های معترض تبدیل می‌شود.


هنگامی که حاکمیت به‌طور نظام‌مند تمام گزینه‌های اصلاحی، جریان‌های میانی و امکان‌های تغییر تدریجی را مسدود می‌کند، معترض در لحظه انفجار خشم اجتماعی، نه به آینده‌ای نامعلوم، بلکه به «دوردست‌ترین نقطه ممکن» نسبت به وضع موجود پناه می‌برد.


این واکنش، بیش از آنکه آگاهانه و ایدئولوژیک باشد، کارکردی تدافعی و سلبی دارد.

برای نسلی که فاقد تجربه زیسته از دوران پیش از انقلاب است، شعارهایی نظیر رضاشاه روحت شاد نه بیان یک پروژه سیاسی منسجم، بلکه شکلی از دشنام سیاسی به گفتمان رسمی و ابزاری برای نفی مطلق اکنون تلقی می‌شود.

در این معنا، گذشته نه به‌مثابه واقعیت تاریخی، بلکه به‌عنوان یک استعاره ضدحال بازتولید می‌شود.

 

 

فاز نفوذ: تاکتیک «پیش‌دستی در شعار»

 

بررسی تطبیقی الگوهای امنیتی در نظام‌های اقتدارگرا (از جمله تجربه استازی در آلمان شرقی یا اوخرانا در روسیه تزاری) نشان می‌دهد که شعار، صرفاً ابزار بیان اعتراض نیست، بلکه می‌تواند به‌عنوان یک «دیوار دفاعی پیشینی» در مدیریت بحران اجتماعی به کار گرفته شود.

نیروهای نفوذی یا عناصر فرصت‌طلب نزدیک به نهادهای امنیتی، با پیش‌قراولی در سر دادن شعارهای پهلوی‌گرایانه، آگاهانه یا کارکردی، شکاف‌هایی را در بدنه معترضان فعال می‌کنند.

این شعارها به‌ویژه لایه‌های روشنفکری، دانشجویی، نیروهای چپ و اتنیک‌هایی را که با آن دوران مرزبندی تاریخی و تجربی دارند، در موقعیت تردید، انفعال یا فاصله‌گذاری قرار می‌دهد و از شکل‌گیری یک ائتلاف در سطح سراسری و هم‌زمان جلوگیری می‌کند.


این تاکتیک، هم‌زمان خوراک لازم را برای رسانه‌های رسمی فراهم می‌کند تا کل حرکت اعتراضی به «تحریکات خارجی»، «سلطنت‌طلبی» یا «بازگشت‌گرایی» فروکاسته شود.


چنین بازنمایی‌ای، کارکردی دوگانه دارد: هم مشروعیت اجتماعی اعتراض را تضعیف می‌کند و هم وجدان نیروهای سرکوبگر را برای برخورد خشن، از منظر ایدئولوژیک و روانی، اقناع می‌سازد.

 

 

چرخه تشدید (Amplification): تله رسانه‌ای

 

رسانه‌های فارسی‌زبان برون‌مرزی، دانسته یا نادانسته، ضلع سوم این پازل را تکمیل می‌کنند. شعارهای ساده، شخص‌محور و نوستالژیک، به دلیل قابلیت تقطیع، تیترسازی و وایرال‌شدن، با منطق پلتفرم‌های خبری و شبکه‌های اجتماعی سازگارترند و به‌مراتب بیش از مطالبات پیچیده ساختاری بازتولید می‌شوند.


بنابراین، شعاری که ممکن است توسط هسته‌ای کوچک، ناهمگون یا حتی حاشیه‌ای (اعم از نفوذی یا معترض واقعی) سر داده شود، در قاب رسانه‌ای به‌عنوان «صدای غالب خیابان» بازتاب می‌یابد.

این بازنمایی غلوآمیز، در سطح بین‌المللی این امکان را می‌دهد که اعتراضات را حرکتی بازگشت‌گرایانه، فاقد افق دموکراتیک و ناسازگار با ارزش‌های مدرن جلوه داده و مانع از حمایت‌های جهانی شود.

مقایسه‌ی حمایت‌های بین‌المللی از جنبش ژینا نسبت با دیگر اعتراضات ایرانیان، نشان می‌دهد که وقتی افق و چشم‌انداز یک جنبش مبتنی بر ارزش‌های جهانی باشد، حمایت‌های بیشتری را در افکار عمومی جهانی برمی‌انگیزد.

 

 

 

گذار به رادیکالیسم و ظهور پاتک شعاری

 

نقطه چرخش زمانی فرا می‌رسد که اعتراض از کنترل مهندسی‌شده خارج و به شکل جنبشی گسترده‌تر و خودآیین‌تر نزدیک می‌شود. در این مرحله، دو فرآیند هم‌زمان رخ می‌دهد:

 

یک) تغییر نقش نیروی میدانی: مأمور نفوذی یا عنصر هدایت‌کننده که در فاز شعارسازی فعال است، در مرحله درگیری مستقیم، تسخیر فضا یا کنش پرهزینه، ناگزیر به عقب‌نشینی یا آشکارشدن می‌شود تا بتواند به سرکوب بپردازد.

 

دوم) بلوغ اضطراری و پاتک شعاری: با ورود لایه‌های آگاه‌تر، دانشگاهی و شبکه‌های اجتماعی مستقل، جامعه به مهندسی اولیه واکنش نشان می‌دهد.


ظهور شعارهایی نظیر «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» یا تمرکز مجدد بر «نان، کار، آزادی» بیانگر تلاش آگاهانه خیابان برای خلع ید از مصادره سیاسی اعتراض است. در این مرحله، «عمل» بر «نوستالژی» پیشی می‌گیرد و روایت رسانه‌ای نیز ناچار به انطباق می‌شود.

 

 

شخصی‌سازی نظام؛ هدف‌گیری مستقیم رأس هرم

 

با تشدید سرکوب و رادیکال‌شدن فضا، شعارها از «تمنای گذشته» به سمت «تخریب نمادین حال» تغییر جهت می‌دهند. در این مرحله، شخص علی خامنه‌ای به‌عنوان نماد نهایی تمرکز قدرت، هدف مستقیم شعارها قرار می‌گیرد.


در ساختار سیاسی کنونی، تمرکز تصمیم‌گیری در رأس هرم موجب می‌شود جامعه در تحلیل نهایی خود، نهادهای میانی (دولت، مجلس و…) را فاقد اختیار واقعی تلقی کرده و مستقیماً کانون قدرت را نشانه بگیرد.

شعار علیه رهبر جمهوری اسلامی ایران، نشانه‌ی درک اجتماع از بن‌بست نهادی و ساختاری و عبور از خط قرمز سیاسی است. این عبور از خط قرمز، عملاً امکان بازگشت به وضعیت پیشین را کاهش داده و منطق کنش خیابانی را وارد مرحله‌ای بی‌بازگشت می‌کند.

هنگامی که مطالبات معیشتی، صنفی یا حداقلی نادیده گرفته می‌شوند، معترض برای مرئی‌سازی بن‌بست خود، شعار را به شدیدترین و نمادین‌ترین سطح ممکن ارتقا می‌دهد.


در این مرحله است که شعارهای نوستالژیک باز هم بیشتر فروکش می‌کنند و شعار اصلی و محوری که ضدیت مستقیم و بی‌پرده با مستبد وقت است، جای شعارهای نمادین و سمبلیک، بعضاً نوستالژیک را می‌گیرد.

 

رادیکالیسم میدانی در برابر طراحی امنیتی و رسانه‌ای

 

سیر تطور اعتراضات در ایران، فراتر از یک تغییر لحن ساده، بازتاب‌دهنده یک «جراحی گفتمانی» در بدنه جامعه است.


مشاهدات نشان می‌دهند که جامعه در مسیر رادیکالیزه شدن، به شکلی آگاهانه از «گذشته‌گرایی نمادین» و شعارهای حاشیه‌ای عبور کرده و به سمت انسدادزدایی از مسیر اصلی حرکت کرده است.


این فرآیند را می‌توان در سه سطح تبیین کرد:


یکم) عبور از نمادگرایی به نفع صراحت سیاسی: اگر در گذشته، شعارها در لایه‌هایی از نوستالژی یا مطالبات اصلاح‌گرایانه محصور بود، اکنون «خیابان» با درک این مطلب که ریشه بحران نه در بدنه که در راس است، به صراحت و رادیکالیسم روی آورده است.


جایگزینی شعارهای نمادین با شعارهایی که مستقیماً «رأس قدرت» را هدف قرار می‌دهند، نشان‌دهنده فروپاشی پروژه‌های انحراف افکار عمومی است. در واقع، جامعه به این جمع‌بندی رسیده است که هرگونه تغییر ملموس، مستلزم عبور از سدِ نمادین و حقیقیِ کانون اصلی قدرت است.

دوم) شکست طراحی‌های امنیتی در مدیریت خشم:


طراحی‌های امنیتی و رسانه‌ای همواره تلاش کرده‌اند با برجسته‌سازی شعارهای انحرافی یا بازگشت به دوقطبی‌های کاذب گذشته، خشم عمومی را در مسیرهای بن‌بست تخلیه کنند.

اما رادیکالیزه شدن اعتراضات و تمرکز بر شعار مرگ بر خامنه‌ای، نشان‌دهنده ناکارآمدی این سوپاپ‌های اطمینان است. این سطح از صراحت، تمام رشته‌های مهندسیِ اعتراضِ کنترل‌شده را پنبه کرده و رویارویی را به سطحی بازگشت‌ناپذیر و بنیادین کشانده است.

سوم) انسجام حول هدف غایی:


رادیکالیسم موجود در شعارهای فعلی، نه از سرِ هیجان زودگذر، بلکه ناشی از یک «بن‌بست‌شکنی استراتژیک» است.

جامعه با حذف زواید گفتمانی، کوتاه‌ترین مسیر میان وضع موجود و تغییر ساختاری را انتخاب کرده است. این زبانِ جدید، آینده‌نگر و بی‌تعارف، مرزهای بین معترض و حاکمیت را شفاف‌تر از همیشه ترسیم می‌کند و امکان هرگونه مصادره یا بازنمایی تقلیل‌گرایانه توسط رسانه‌های وابسته را از بین می‌برد.

در نهایت، آنچه در میدان مشاهده می‌شود، غلبه‌ی «اراده‌ی صریح» بر «طراحی‌های پیچیده» است. جامعه با هدف‌گیری مستقیم رأس قدرت، نشان داده است که دیگر نه با وعده‌های ترمیم، نه با شعارهای انحرافی و نه با بازگشت به نوستالژی‌های گذشته، اقناع نخواهد شد.


این رادیکالیسم، زبانِ توده نیست؛ بلکه منطقِ نهاییِ جریانی است که راهی جز عبور از کلّیتِ ساختار برای دست‌یابی به کرامت و زیست شایسته نمی‌بیند.


 
 
bottom of page